گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم

دست شفاعت هر زمان در نیک نامی می‌زنم

بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود

دامی به راهی می‌نهم مرغی به دامی می‌زنم

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو

حالی من اندر عاشقی داو تمامی می‌زنم

تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی

گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی می‌زنم

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل

نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم

دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را

این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنم

با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم

در مجلس روحانیان گه گاه جامی می‌زنم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

امیر محمد تفتی » بی برگی » ساز و آواز بیات ترک (بیات ترک)

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

بنام خدا
بیت اول این غزل وبسیاری دیگر از ابیات حافظ نشان میدهدکه او بطور جدی در مسیر کمال گام برمیداشته یا درطلب محبوب ازلی وسیر الی الله بوده است در جای دیگر میگوید:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا جان رسد به جانان یا جان زتن برآید
وگاه که گرفتار سستی میشده به خود تلنگور میزد ه که حرکت کند
به هرزه بی می ومعشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
به این بیت هم دقت کنیم که جستجوی اورا نشان میدهد
دریغ ودرد که در حستجوی گنج حضور
بسی شدم به گدائی بر کرام و نشد
برای شاهد مقصود ما همین ابیات به عنوان مثال در اینجا کافیست
البته باید گفت همه انسانها به فرموده قرآن بسوی خدا حرکتی دارند”یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه” یعنی:ای اسان تو کوشنده ای به سوی پروردگارت وبه او میرسی و اندکند کسانی که حافظ وار سیر خالصانه وعاشقانه داشته باشند
ولی اظهارنظرهای عجیبی هم در مورد جافظ وجود دارد مثلا در یک کتاب درسی دانشگاهی نوشته بودند که حافظ نه صوفی بوده نه عارف ونه سالک ونه جمع اینهابلکه در مکتب رندی بوده وهم مشرب خیام است مپیرسیم مگر معنی این کلمات بطور دقیق روشن است که گفته شودحافظ جزو آنهاست یا خیر آیا رند به چه معناست در کتب لغت مینویسند رند یعنی حیله گر وزرنگ وآیا حافظ در این کلمات قالبی میگنجد؟واگر رند به معنای کسی باشد که از بند دنیا آزاد ومتصل به حقیقت است درست است ولی چنین کسی باید عارف وسالک هم با شد
وحافظ در مشرب خیام هم نیست رباعیات خیام هرچند مملو ازمعرفت وآگاهی است اماطلب اتصال به حق ویا جملات دعائی در آن دیده نمیشود
ضمنا باید توجه داشت که حافظ با زبان رمزی که در بین عرفا معمول بوده سخن گفته ومفاهیم دو پهلو هم زیاد داردوجای برداشت های مختلف را باز گذاشته است وممکن است محقق را هم سرگردان کند ولی با اندکی دقت معلوم مشود که در سیر الی الله بوده است وبی جهت نیست که اورا لسان الغیب گفته اند

ملیحه رجائی نوشته:

عمریست = عمر گذشت
طلب = سیر و سلوک عرفانی
گامی میزنم = قدمی پیش می گذارم.
دست شفاعت = دست نیاز و خواهش ومیانجی گری
نیکنام = مراد، مرشد، آنکه در رهبری حسن شهرت دارد.
میزنم = دراز می کنم.
ماه مهر افروز = یار ماه صورت خورشید وش
دامی به راهی می نهم = در هر راهی دامی پهن می کنم.
مرغ = پرنده مراد و مقصود
به دامی می زنم = شکار می کنم.
اورنگ = تخت ، اما مراد، شخصی است که عاشق گلچهره نامی بوده است.
گلچهر = معشوقه اورنگ
داو = نوبت بازی شطرنج
داو تمامی می زنم = یک دست کامل بازی شطرنج و نرد عشق می زنم
دانم = یقین می دانم
آه خون افشان = آه خونبار
می زنم (در بیت آه خون افشان) = از دل بر می آورم
هر چند = اگر چه
آرام دل = محبوب
کام دل = آرزوی دل
نقش خیال = صورت خیال محبوب
فال دوامی میزنم = فال میزنم که نظر عنایت او پیوسته شامل حالم باشد.
معنی بیت آخر: با وجود اینکه از یار خود بی خبرم و ازمی هم توبه کرده ام اما گاه و بیگاه در مجلس اهل دل قدحی ازشراب معرفت می نوشم.

یعقوب نوشته:

فقط می خواستم جواب دوست اول را بدهم، شما معنی آیه را درست متوجه نشده ای،معنی درست این آیه با توجه به قواعد عربی به این صورت است: ” ای انسان تو رنج کشیده (کادح اسم فاعل است)،به سوی پروردگارت می روی، چه رنجی ! و او را ملاقات خواهی کرد. دوست عزیز بهتر است همیشه به دنبال معنی درست آیه باشی، البته به شما حق می دهم، متاسفانه بسیاری از آیه ها حتی توسط مترجمان معروف به درستی معنا نشده اند، لذا این موجب می شود که در فهم آیه دچار مشکل شویم، مثلا من همین حالا در حال جستجو برای یافتن معنی درست آیه مذکور که آیه ای تکان دهنده در قران است بودم، چون معنی این آیه متضمن این اصل اساسی است که زندگی انسانها سراسر رنج و مشقت خواهد بود که امروزه بسیاری از متفکران و فیلسوفان به آن اذعان دارند یعنی چیزی به نام رفاه در دنیای بشری موجودیت ندارد و آنچه به اسم رفاه مطرح است فاصله بین دو رنج می باشد، که این بحث مفصل است، برویم سر اصل مطلب، اشکال شما این است که می گویی انسان در راه رسیدن به پروردگار دچار زحمت می شود و این کاملا غلط است چرا که اگر توجه کنید به قول مولانا معنی قرآن ز قرآن بپرس، در آیه های بعدی خداوند می فرماید که گروهی کافر و گروهی مومن هستند و اگر حرف شما درست باشد دور از عقل است که بگوییم کافران هم در راه رسیده به خدا متحمل زحمت می شوند چرا که آنها به کل منکر خدا هستند. من زیاد اهل نظر دادن نیستم اما دلم نیامد تصحیح نکنم ، امیدوارم دوست عزیر از من ناراحت نشده باشید. موفق باشید.

العبد نوشته:

به نظر می رسد که غزل متوجه وجود مقدس صاحب الزمان (عج) باشد.

hamid نوشته:

از خانم رجایی سپاس گزارم. معنی وازها بسیار مفید بودند.

امین کیخا نوشته:

شفاعت می شود خواهشگری

شرح سرخی بر حافظ نوشته:

در جواب جناب یعقوب عزیز به همین بسنده می کنم که نوشته اند :ای انسان تو رنج کشیده (کادح اسم فاعل است)، کادح اسم فاعل است و صحیح ولی رنج کشیده اسم مفعول است و رنج کشنده اسم فاعل است . شما چگونه در تفسیر دیگران عیب می گیرید …
اما در جواب جناب ناشناس :
حافظ انسانی است کامل که بر عکس افراد جامعه ی زمان خود گوشه گیری نکرد و به مبارزه علیه ریاکاری هایی که صوفیان تحت عنوان دین و مذهب دام تزویر می کردند قرآن درا بر خاست و میکده ها تعطیل بود و جناب امیر مبارزالدین میکده ی خصوصی در کاخ داشت و یا زین الدین علی کلاه قاضی القضات شهر شیراز هم چنین و حافظ روی سخن با اینان داشت که چون به خلوت می رفتند آن کار دیگر می کردند و… حافظ ، گویا و رسواگر ریاکاری های جامعه ی مذهبی و دینی خود است و این چنان گفته شده است که تمام تاریخ را در بر می گیرد گویی شامل تمام ادوار تاریخ است . همتای کاملا فردوسی است فردوسی رستم را داشت برای مبارزه با ظلم و ستم و حافظ پیر خرابات را . فردوسی شنید و نوشت و حافظ دید و نوشت . ..

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می‌کشم فال دوامی می‌زنم

نقش خیالی : ۲۰ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۵، ۸۲۷ و ۱۲ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی، خانلری، عیوضی، نیساری در آخرین ویرایش خود، سایه، خرمشاهی

نقش وصالی : ۱۲ نسخه (۸۴۳، ۸۵۴، ۸۵۵، ۸۵۸، ۸۶۲،۸۶۴، ۸۶۶، ۸۷۴، ۸۷۵، ۸۹۳، و دو نسخۀ بی‌تاریخ) گزینش نیساری در چاپ ۱۳۷۷

غزل ۳۳۶ و بیت فوق را ۳۲ نسخه دارند. نسخه‌های مورخ ۸۱۸، ۸۲۳ و ۸۲۴ فاقد غزل هستند. دکتر نیساری در تصحیح ۱۳۷۷ خود چاپ انتشارات سینا نگار “نقش وصالی” را برگزیده بود و در کل غزل مربوطه دقیقاً با ضبط نسخۀ مورخ ۸۴۳ کتابخانۀ بادلیان اکسفورد که بسیار مورد عنایت و علاقۀ ایشان است مطابقت داشت ولی به دنبال انتقاد دکتر عیوضی از این ضبط در یک سال قبل از انتشار “دفتر دگرسانی‌ها در غزلیات حافظ” در چاپ اخیر به همان “نقش خیالی” بازگشت. نسخه‌های متأخر اغلب “نقش وصالی” دارند و مقایسۀ بین ضبط آنها و ضبط اصیل نسخه‌های کهن‌تر می‌تواند راهی به شناخت نسخه‌های معتبر و علل عدول از ضبطهای آنها بگشاید.

****************************************
****************************************

taha نوشته:

در بیت سوم `داد تمامی` صحیح است

مرغی به دامی میزنم درواقع خویش را در دامی که پهن شده مینهم

رضا نوشته:

عـمــری سـت تـا مـن در طـلـب هر روز گامی می‌زنـم
دست شـفـاعـت هـر زمــان در نـیـکـنــــــامی می‌زنـم
“طلب” :آرزو، تمنّا و خواهش ، به دنبال چیزی بـودن ، “طلب” اولین گام در عرفان وعاشقیست. آغازاتّفاق ِ بزرگ است. اِستارت وشروع ماجراست‌.
مراحل ومنازل ِ عرفان درنظرگاهِ حافظ متفاوت ازصوفیگری ودرویشیست. حافظ درعاشقی وعرفان دارای سبکی منحصربفرداست.
وادیِ “طلب” درسبکِ وسیاق ِ عرفان حافظانه، انتها ندارد وبی وقفه و مُستمراست:
دست ازطلب ندارم تاکام من برآید
یاجان رسدبه جانان یاجان زتن برآید.
“دست شفاعت” : دستی که طلبِ شفاعت ویاری می طلبد.
“شفاعت” به معنای ِ تقویت و نیرو بخشیدنِ شخصی ِقوی،نیکنام وروشن ضمیر، به شخص ِضعیفی چون رهرو وسالکِ ویا یک مجرم وگناهکاراست. همچنین شفاعت به معنایِ درخواست بخشش یا کمک کردن از کسی برای دیگری است. میانجیگری وضمانت برای عفو وبخشش ویا تقویتِ کسی‌.
مــعــنـی بــیــت : یک عمر است که من هر روز در وادیِ طَلب، به جِدّ وجَهد می کوشم و می گامی به پیش می نهم.حافظ چه چیزی راطلب میکند؟
:حقیقتِ هستی را،پاسخ معمّاهای بسیاری مانندِ ازکجا آمده ام، آمدنم بهرچه بود؟ سعادت ورستگاری چیست وراهِ درست،ازمیانِ هزاران راهی که پیش روی انسان گسترده شده،کدام است؟
حافظ جوینده ی حقیقت است وجوینده باید که متواضع وفروتن باشد تا به سرمنزل مقصودرهنمون گردد. درمصرع دوّم حافظ دراوج فروتنی وتواضع، می فرماید: به هر دَری زدم ،هرزمان ،هرجانشانی از شخص ِ نیکنامی یافتم، دستِ شفاعت ویاری بسوی اودرازکردم تاشایدانرژی ِ درونیِ او، چون چراغی تاریکی های راهِ را روشن سازد ومن توانسته باشم به حقیقت نایل گردم.
بی ماهِ مهر افـروز خود تا بـگـذرانـم روز خود
دامی بـه راهی می‌نهم ، مـرغی به دامـی می‌زنم
دراین بیت، دلیل ِ سرگشتگی ها ورنج ومشقّاتِ خودرا، نبودِ دسترسی به معشوق می داند.
“ماه” : استعاره از معشوق زیباروی “مِهرافروز” : ایهام دارد : ۱- محبّت ، عشق. - کسی که شعله ی ِمحبتّش روز به روز فروزان تر می‌شود.
۲-خورشید.مِهرافروز با معنی خورشید، معنارا ژَرفا می بخشد. یعنی ماهِ من(معشوق ِ من)است که چراغ ِ خورشید رافروزان می کند.
دراین جهان ِ خاکی ،خورشید است که به ماه نور می‌بخشد و ماه را روشن می‌کند در حالی که می بینیم درعالمی که حافظ درآن بسرمی برد، روشناییِ خورشید ازماه است.!
بنابراین معشوقِ حافظ دراینجا همان خالقِ هستی بخش است.
ضمن ِ آنکه با این برداشت،”ماه” و “مِهر(خورشید) افروز” و “روز” تناسبِ حافظانه ای دارند.
“مرغ” : پرنده ، در اینجا استعاره از معشوقِ زمینیست. درنبودِ دسترسی به معشوق ِ حقیقی، حافظ روی به معشوقِ زمینی کرده ومی فرماید :
حال که من هیچ دسترسی به معشوق زیبای ازلی وابدی ِ من ، که آتش محبّت راشعله ورکرده و به خورشید نور می‌بخشد ندارم برای اینکه بتوانم روزگار بگذرانم وعشق ورزی ومهرورزی را زنده نگاهدارم، گهگاه،زیبا رویی از معشوقان ِزمینی را به دام می‌اندازم وبا اوبه عشقبازی می پردازم تاشاید سکّوی پرتابی باشد به عشق ِ حقیقی.
عشق ازهرنوع که باشد،صادقانه وقلبی وبی آلایش بوده باشد،قطع یقین انتقال دهنده وپرتاب کننده به آنسوی ماجرا خواهدبود.
هرگه که دل به عشق دهی خوش دَمی بود
درکارخیرحاجتِ هیچ استخاره نیست.
اورنـگ کـو ؟! گلـچـهـر کـو ؟! نـقـش وفـا و مـهـر کـو ؟!
حـالـی مـن انـــدر عـاشـقــی داو تـمـــامی مـی‌زنــم
“اورنـگ” : تخت ، عاشقی افسانه ای بَسان ِ فرهاد دراینجانمادِ عاشقیست.
“گلـچـهـر”: کسی که چهره‌اش به لطافت گل است ،معشوقه‌ی “اورنگ”،دراینجا نمادمعشوق زمینیست.
زنـده یـاد “قـزوینی” برای یافتنِ اصل داستانِ “اورنگ و گلچهر” تفحُّص بسیار کرده و به نتیجه نرسید، در عهدِ قاجار منظومه‌ای از این عاشق و معشوق سروده شده که نسخه‌ی خطی آن در کتابخانه‌ی مجلس ضبط است ، ولی به قول مرحوم “قـزویـنـی” هیچ ربطی به اصل داستان ندارد ، بلکه سراینده تخـیّلِ خود را به نظم کشیده است .

“نـقـش” درهرجایی معانی مخصوصی دارد. در اینجـا به معنیِ اثـر و نشان است.
“وفـا و مـهـر” : نام عاشق و معشوقی قدیمی است که شاعری به نام : “ابـومحمد رشیدی” معاصر “مسعود سعد سلمان” آن را به رشته‌ی نـظـم کشیده است . این داستان در زمـان “حافـظ” شهرت داشته است ، “حافـظ” در جای دیگر نیز به این داستان اشاره دارد :
مـا قصّه‌ی سکنـدر و دارا نخوانده‌ایم
از ما بجز حکایت مـهـر و وفـا مـپـرس
“حالی” : حالیـا ، اکنـون ، اینـک
“داو” : نوبت بازی در شطرنج ونرد و قمار. بدین معنی با “نقش” ایهام ِ تناسب دارد، زیرا معنی دیگر “نقش” هم از اصطلاحات در قماربازیست.
“داو تمامی می زنم” یعنی تمام ِ دارایی خود را برای قمار گذاشتن، دراینجا یعنی من درعاشقی سنگ تمام می گذارم.
مــعــنـی بــیــت : “اورنگ ها” و “گلچهرها” کجایند ؟ اثـر ونشانی از “وفـا” و “مـِهـر” کجاست ؟
حافظ دراینجا مدّعی ِ عاشقی به تمام وکمال است ودرمیان ِ عُشاق ِ مشهور وافسانه ای عرض اندام واظهاروجود می کند.
دورِ مجنون گذشت ونوبتِ ماست
هرکسی پنج روزه نوبتِ اوست.
دوره ی آنهاسپری شده وامـروز مـن هستم که در راهِ عاشقی تـمـام هستی‌ام رابااشتیاق ِ تمام می‌بـازم .
تـا بـو کـــه یـابـــم آگـهـی ، از سـایـه‌ی سـرو سـهـی
گلبـانگ عشق از هـر طـرف بـر خوش‌خـرامی می‌زنـم
“بـو” : بـُـوَد ، باشد
“بـو که” = باشد که ، به این امید که “سـرو” : استعاره از معشوق “سـهـی” : خوش اندام ، بلند بالا و راست قامت ، صفت است برای سرو “گلبـانـگ” : بانگِ خوش و نیکو ، آواز دلنشین
“خوش خرام” : خوش رفتار ، کسی که راه رفتنش با نازوغرور باشد.
حافظ دربیابان ِ طلب است.دستِ شفاعت به سوی هرنیکنامی دراز می کند، بامعشوقین زمینی عشقبازی می کند تا آگاهی یابد. آگاهی ازنشان ِآن سرو ِ سهی قد که درسایه ی آن به سعادت برسد سروِ سهی قد،کنایه ازمعشوق ِ ازلیست.
حافظ امیدواراست که سرانجام سایه‌ی معشوق ازل بر سرش باشد. برای رسیدن به این هدفِ والا، آوازخوش سرمی دهد وگلچهرها وزیبارویان رابه عشقبازی دعوت می کند.
مــعــنـی بــیــت : به این نیّت ودراین آرزوی بزرگ،که سایه‌ی معشوق ازل بدست آورم ومَحضر مبارکش رادرک کنم،ازهرسویی که زیبا رویِ خوش‌خرامی را می‌بینم آواز عشق او را سر می‌دهم واورادعوت به عشقبازی می کنم.
امیدهست که منشورِعشقبازی من
ازآن کمانچه ی ابرو رسد به طغرایی
هـر چنـد کان آرام ِدل ، دانم نبخشد کام ِ دل
نـقـش خیالی می کشم ، فـالِ دوامی می‌زنم
“آرام ِ دل” : آرامش دهنده‌‌ی دل ، استعاره از معشوق
“کام” : آرزو ، خواسته
“نـقـش خیال می کشم” : درکارگاهِ ذهن تصویری را مجسّم می کنم که به واقعیّت منتهی نخواهدشد ، لحظه ی وصالِ معشوق را در ذهن تجسّم می کنم ولی ناممکن ومَحال است.
“فال” یعنی درآرزوی نیک رقم خوردن سرانجام کاری
“دَوام” : پیوستگی ، استمرار
مــعــنـی بــیــت : هـر چند که معشوق خواسته‌ی دل مـرا (وصال) برآورده نخواهدساخت. این امیدواری من، بیهوده است وسرانجامی نیک رقم نخواهد خورد، با این وجود،باخوش دلی تصویری غیرممکن ازلحظه ی ِوصالِ معشوق، درکارگاهِ خیال می کشم ومُدام فال می زنم تا پایان کاروفق ِ مُراد باشد. این کار(تصویرسازی) رابه فال نیک می‌گیرم تاچه پیش آید.
صبرکن حافظ به سختی روزوشب
عاقبت روزی بیابی کام را
دانم سـرآرد غصّه را،رنگین بر آرد قصّه را
این آهِ خون افشان که من هر صبح و شامی می‌زنـم
سـر آوردن” به پایان رساندن
“غصـّه” : اندوه ، غم هجران
“قـصـّه” : ماجرای عشق
“رنگـیـن بر آرد” : ۱- به شادی خوشی وخرّمی به آخرمی‌رساند ۲- با توجّه به “خون” در مصراع ِ بعدی : ماجرا را با ریختنِ خونِ من وگرفتنِ جانم تمام می‌کند! البته این هردوحالت،برای عاشقی چون حافظ سرانجامی نیکوست.
“آهِ خـون افشان ” : اشاره به همان اشک وآهِ خونیـنِ عاشق است
مــعــنـی بــیــت : سرانجام ایـن آهِ اثربخش واشگ خونینی که من هر روز وهرشب می‌کشم نتیجه خواهد داد واندوه و غم هجرانِ را به نیکی تمام خواهدکرد. ماجرای عشق مرا سرانجامی خوش و نـیـکـو خواهدبخشید ومن شهیدِ راهِ عشق خواهم شد!
حافظ طمع مبرزعنایت که عاقبت
آتش زند به خرمن ِ غم دودِ آه تو

با آن که از وی غـایـبـم ، وز می چو حافظ تایبم
در مـجـلـس روحانیان گـه گـاه جـامـی می‌زنـم
“از وی غایـبـم” : حافظ دراینجا نمی خواهدبگوید معشوق حضورندارد.می گوید من غایب هستم، من سزاوارحضور نیستم.چون هنوزبدان شایستگی نرسیده ام به معشوق دسترسی ندارم وگرنه معشوق حضوردارد.
“تـایـب” : توبه کنـنـده
“روحانیان” : عاشقان ورندان و وارستگانِ ازتلّقاتِ دنیوی

مــعــنـی بــیــت : بـا و جودی که به او (معشوق اَزل) دسترسی ندارم، واز حضورش بی نصیبم. به رغم آنکه ازخوردن ِ می توبه کرده ام ونباید بی حضوراوبه باده خواری بپردازم، گاه گاهی خطایی می کنم ونمی توانم درمقابل وسوسه یِ مستی مقاومت کنم تـنـهـا در مجلـس عرفا و رنـدان ،مقداری شراب می خورم.!
درنظرگاهِ حافظ ودرمَسلکی که اوبنیان گذارِآن است، باده خواری حلال است لیکن درجایی که معشوق حضور نداشته باشد، نوشیدن ِباده حرام است:
درمذهبِ ما باده حلالست ولیکن
بی روی توای سروِ گل اندام حرامست.

کانال رسمی گنجور در تلگرام