گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم

خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست

روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم

دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس

که در سراچه ترکیب تخته بند تنم

اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید

عجب مدار که همدرد نافه ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار

که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

احمد شاملو » غزلیات حافظ » حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

چه سوزهاست نهانی درون سینه ام

شیراز نوشته:

بعضی جاها خوندم که همدرد آهوی ختنم (ناف ختنم)

شیراز نوشته:

بعضی جاها خوندم که همدرد آهوی ختنم (نافه ختنم)

فاخته نوشته:

توی دیوانی که من دارم یک بیت شعر کاملا متفاوته:
اگر ز خون دلم بوی مشک می آید
عجب مدار که همدرد آهوی ختنم

امین کیخا نوشته:

با درود این شعر در واقع شعریست که بر ستون های ٨ گانه ارامگاه حافظ نوشته شده اند ، خوشنویسان نیز نام دارند خوشنویس اولی کسی است به نام افشار اذربایجانی و دومی میر عماد نامدار است ، اما رویهمرفته بنا ی کلی نارنجستان و گورستان مانده از کریم خان بزرگوار و دلیر است . خط ها نستعلیق و ثلث هستند .

دکتر ترابی نوشته:

بیت پنجم ، به گمانم بوی مشک به قرینه نافه ختن درست باشد
اگر زخون دلم بوی مشک می آید.

تاوتک نوشته:

دکتر ترابی بزرگوار با درود همان بوی شوق درست است.میفرماید اگر از خون دل من آرزوی اشتیاق و بوی شوق می آیدجای شگفتی نیست چون که من هم همان درد نافه آهو رادارم و اشاره به ناف آهویختن شده که در آن خون تبدیل به مشک میشود و در اثر خارشیکه در پی این تغییر بوجود آمده آهو ناف خود را به سنگی میمالد و مقداری مشک خارج شده و آهو آرام میگیرد

فرزاد نوشته:

این غزل را استاد شجریان با سه تار احمد عبادی ونی محمد موسوی در مایه دشتی اجرا کرده اند.

وووووووووووو نوشته:

آهو است یا نافه

بینوا نوشته:

سلام به همه استادان ارجمند
عنایت بفرمایید که ختن سرزمین است و نافه ندارد بلکه آهو دارد . نافه ختن را به استعاره هم نمی توان به کار برد زیرا مخل معنی و فصاحت است

مهدی نوشته:

اهو درد ناف میکشد و هم دردی ایشان با اهوی ختن است .اگر ز خون دلم بوی مشک می اید عجب مدار که همدرد اهوی ختنم

امیر نوشته:

بیت پنجم
اگر ز” کوی “دلم بوی شوق می آید

سیدعلی ساقی نوشته:

حـجــــاب چـهــــره‌ی جـــان مـی‌شــود ، غـبـار تـنـم
خــوشــا دمـی کـــه از آن چـهـره ، پـرده بـر فـکـنـــم
“حجاب” : پـرده ، پـوشـش ، در اصطلاح عرفانی : مانع میان عاشق و معشوق را گویـنـد .
“چهره‌ی جان” :جان به انسانی تشبیه شده که دارای چهره است .
“غـبـار تـن” :بدان علت که جسم انسان ازخاک آفریده شده،تـن به غبار تشبیه شده است.
“خـوشـا” : شبه جمله است به معنی : چه خوش
است.چه نیکو
“پـرده”:همان حجاب است.
عـارف کسی است که همانند روح و جانـش از تـنـگـنـای قفس تـن و تعلّقات دست و پا گیر دنـیـا ناراحت است و همیشه در تلاش برای رفعِ آن هست و برای رهایی از نفس و آنچه حجاب و قفسِ جان است دعا و راز و نیاز می‌کند ، و از این راه است که به کمال می‌رسد . “فـنــا” درنظرگاهِ عارفان مرگ نیست ، رهایی از تعلّقات دنیا و نفس است…..
پس تـن حجاب جان است :
این تـنِ خاکیِ من همانندِ غـبـاری بـر رخسـارِ جانم نشسته است و مانع تجلّی و تـلألـوِ روحم شده است ، چـه خوش است زمانی که این حجاب را از چهره‌ی جانم پاگ کنـم .
حجاب راه تـویی حـافــظ از مـیان برخـیـز
خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود
چنـیـن قـفـس نه سـزای چو مـن خوش الحانی‌ست
روم به گلـشـن رضــــــــوان کـه مــــرغ آن چـمـنــم
درادامه یِ بیتِ قبلی: “قـفـس” : استعاره از جسم آدمی است .
“الـحـان” : جمع لَـحـن به معنی صـدا و آواز است.
“خوش الحان” : خوش صدا ، خوش آواز ،
“حـافــظ” در جـاهای دیگر هم گفته که من پـرنـده یِ بهشتی هستم ،من از عالـَم قدس و مـلـکـوت هستم:
این جسمِ خاکی برای من همانند زندان وقفس است و این زندان شایسته‌ی پـرنده‌ی خوش آوازی مـثـل مـن نیست . من باید به باغ بهشت بروم که بلبل خوش آواز آن گلزار هستم .
طـایـر گلشن قـدسـم چه دهم شرح فـراق
کــه در ایــــن دامــگـهِ حادثـه چـون افـتــادم
عـیـان نـشـد کـه چـرا آمـــدم کـجـا رفـتــم ؟!
دریـــغ و درد ! کـه غـافـل ز کـار خـویـشـتــنــم
“عـیـان” : آشـکار
“غـافـل” : بی‌خـبـر
بـرایـم معلـوم نشد که چـرا آفریده شدم و برایِ چه کاری به دنیـا آمـده ام .معلوم نیست وقتی بمـیـرم به کجا می‌روم ؟!! افسوس که از سرانجام خودم بی خـبــرم.
“هستی” درنظرگاهِ حافظ معمّایی پیچیده هست که به حکمت ودانش حل نشده ونخواهدشد.تنها وظیفه ی ما شناورماندن درحیرانیِ حاصل ازمشاهده یِ زیباییها وعشق ورزی به خالقِ زیباییهاست.
حدیث ازمطرب ومی گو ورازِ دهرکمترجو
که کس نگشود ونگشاید به حکمت این معمّارا
چـگـونـه طـوف کـنـم در فـضــای عـالــَـم قــُــدس ؟!!
کـه در ســـــراچـه‌ی تـرکـیـب ، تـخـتــه بـنــد تـنــم
تمام بیت های این غزل درهمین راستاست که شاعرازاصل خودجداشده ودرپی راهیست که دوباره به اصل خویش بازگردد.
“طـَـوْف” : گـردیدن ، گـردش کردن
“عالم قـُدس” : عالم پاک ، عالم ملکوت ،
“سـراچه” : خانه‌ی کوچک
“سراچه‌ی ترکیب” : کنایه از دنیاست ،
“تخته بند” : گـرفتـار ، زنـدانی ، در زمان قـدیم بـویـژه در زمان مغول نوعی مجازات بـوده که زندانی را برای اینکه فرار نـکـنـد به تخته‌ی بزرگی میـخ می‌کـردند و یا به چوب یا درختی محکم می‌بستند .
چـگـونـه در عالم ملکوت به گـردش بـپـردازم وقتی که در این دنیا زنـدانیِ تـن خاکی هستم ؟!
طایرگلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که دراین دامگهِ حادثه چون افتادم
اگــر ز خـونِ دلــم بــوی شــــوق مــی آیــــــــــــــــد
عـجــب مــدار ؛ کـه هـم درد نـافــه‌ی خـُـتــنــــــــــم
“خون دل” : ایـهـام دارد : ۱- استعاره از اشک خونین ۲- استعاره از “رنج و اندوه فراوان”
“نـافـه” : مـُشـک
“خـُتـن” : چـیـن ، ناحیه‌ای از چیـن بزرگ .
تناسب زیبایی بین “خون دل” و “نافه‌ی ختـن” ایجاد شده است به این جهت که “نـافـه” یا “مـُشک” از خون تولید می‌شود و در غدّه‌ای در نـاف نوعی آهـو در چین جمع می‌شـود و در بهـار شروع به سـوزش و درد می‌کند بطوری که آهو مجبور می‌شود تا ناف خود را بر سنگی تـیـز بـمـالـد که در نتیجه ،کیسه‌ی حاوی مـُشـک پاره شـده و بر سنگ می‌ریزد .
از طرف دیگر ؛ “نافه” بوی خوش دارد و بـوی وصال هم بـرای عاشـق خوش‌ترین رایحه است .
اگر از اشک خونین و غصّه و اندوه من بـوی آرزومندی و اشتیاق به دیدار و وصال محبوب به مشام می‌رسد،هیچ جای شگفتی نیست ،زیـرا که من هم مانند نافه از محبوب (آهو استعاره از معشوق است) جـدا افتاده‌ام .
درداکه ازآن آهویِ مشکین سیه چشم
چون نافه بسی خونِ دلم درجگرافتاد
طـرازِ پـیـــرهـن زر کـشـم مـبـیـن ، چـون شــمــــــع
کـه ســوز هـاسـت نــهــــانـی درون پــیــــــر هـنــم
“طـَـراز” : اصل آن فارسی و با “ت” بـوده به عربی رفته و با “طـ” تلفّظ شده ، در عربی ازآن واژه های دیـگـر هم ساخته‌اند مثلاً : “مـُـطـَـرّز” . خیلی از کلمات فارسی به عربی رفته و بعد عربی شده‌ی آن به زبانِ فارسی برگشته و به کار رفته است . “استاد” به عربی رفته ؛ “استاذ” و جمع آن “اساتیذ” شده امّا در فارسی “اساتید” به کار می‌برند .
“تـراز” یا “طـَراز” به معنی : لبه و حاشیه‌ی دامن و لباس است که با زر نقش و نگار شده است ، زمان قدیم در حاشیه لباس پادشاهان نام و توصیفات او را با نخ های طلایی و به خط کوفی یا نستعلیق می‌نوشتند و یا نقش و نـگارهای مشخصی را نقاشی می‌کردند.
به معنی یـراق یا حمایـلی زر بافت یا زر نـگاشته‌ای است که پاشاهان ، وزیران ، درباریان و فرماندهان بر دوش می‌افکنده‌اند هم آمده است .
“زر کش” : زربافت ، زری دوزی شده
بعضی هم گفته‌اند : مـراد از “طرازِ زر کش” همان قطراتِ مذابِ شمع است که در پای شمع نقش و نگاری را به وجود می‌آورد ، چون در قدیم شمع را از مـومِ عسل که زرد رنگ است درست می‌کردند و “شـمـع” در عربی به معنی : “مــوم” است ، شــمــع های امروزی را از پـارافـیـن می‌سازند.
در قدیم هم مانند امروز شمع هایی را که برای پـادشاهان و بزرگان می‌ساخته‌اند با نخ های طلایی که اطراف آن می‌پیچیده‌اند تزیـیـن می‌کرده‌اند ، مثل همین شمع های امروزی که آن را با رشته‌های رنگی و طلایی تـزیـیـن می‌کنند .
“طـَراز زر کش” کنایه از تجمّـلات ظاهری است . از “چون شمع” دو جور برداشت می‌توانیم داشته باشیم :
یکی اینکه بـگـوییم ؛ طراز زرکشم مانند تزیینات شمع است و درونم مانند شمع سـوزناک و آتشناک است چون اصل شعله‌ی شمع از نخ آن است که در وسط شمع قرار دارد . یکی هم اینکه : شمع که روشن می‌شود حاشیه های زربافت لباس برق می‌زند و آشکار تر از قسمت های دیـگر لباس است ، یعنی تـو مثل شمع نباش که فقط تـزیـیـنـات و تجملات ظاهری مـرا ببینی و آشکار کنی .
مرا همچون شمع آراسته و زرنـگار مبین ، که من همانند شـمـع در درونم آتش عشق و سوز جدایی است و مرا می‌سوزاند.
یـا : همانند شمع تجمّلاتِ ظاهری مرا به چشم مردم برجسته مکن که آتشِ عشق و سـوزِ جدایی از درون مـرا شعله‌ور کرده است.
سرکش مشوکه چون شمع ازغیرتت بسوزد
دلبرکه درکفِ اوموم است سنگِ خارا
بـیــا وُ هـسـتـی حــافــــــــظ ز پـیــش او بــردار !
کـه بـا وجـود تــو کـس نـشـنـود ز مـن ، کـه مـنــــم
ای معشوق بـیـا وُ هستیِ حـافــظ را از دست اوبگیر، زیـرا که تا وجودِتوهست کسی از من نمی‌پـذیـرد که مـن وجود دارم ،پس وجودِمن مانعی جدّیست، بیا وجودمرا ازمیان بردار(برگشت به بیت اوّل).
میانِ عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست
توخودحجاب خودی حافظ ازمیان برخیز

کانال رسمی گنجور در تلگرام