گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

من که از آتش دل چون خم می در جوشم

مهر بر لب زده خون می‌خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم

هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا

فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم

چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم

گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق

شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

peddarm rovze rezwan be do gandom beforookht man chera molke jehan ra be jowee nafroosham na khaf basham agar man be jowi nafrosham

Kamali Farhad نوشته:

nakhalaf basham agar man be jovi nafroosham
bayt dovom intor ham amadeh ast

Kamali Farhad نوشته:

sorry!
nakhalaf basham man agar man bejovi nafroosham.

هادی نوشته:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

علی ر نوشته:

به نظرم
من چرا ملک جهان را به جویی نفروشم
بیشتر جور در می اد

چون مثلا در مصرع
تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

حافظ در تلاش خودش در طلب لب جانان از جان مایه گذاشته

و اینجا هم می گوید برای رسیدن به جانان ملک جهان که به عنوان یک مانع است به جویی می فروشد و از ان دل می کند

علی بی ستاره نوشته:

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

نیوتن نوشته:

نظر شخصی بنده:
ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم
معقول تر به نظر می آید.

ناخلف - لغت نامه دهخدا:
ناخلف . [ خ َ ل َ ] (ص مرکب ) کودک بدرفتار و بی ادب . نااهل . نالایق . (آنندراج ). شریر. بدذات . (ناظم الاطباء). *فرزند غیرصالح*

ناخلف - فرهنگ لغت عمید
۱. نااهل.
۲. [مجاز] فرزندی که از روش نیکوی پدر منحرف شود؛ فرزند ناصالح.

و اشاره حافظ به *پدر* در مصراع اول.

و در کل بیت اشاره ای ایست طعنه آمیز به حکایت آدم و هوا در بهشت.

دکتر ترابی نوشته:

مطلع غزل را بدین صورت دیده ام ، وگمان که با متن هم خوانی بهتری دارد:

گرچه از آتش دل ، چون خم می در جوشم……..

صائب نوشته:

در بیت اول پدر روضه ی رضوان رابه دو گندم فرخت
حال اگر بگوییم ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم:در جواب باید گفت که چه چیزی را نفروشی آیا روضه ی رضوان را؟آن را که قبلن پدر فروخته پس باید چیزی برای فروش بگزاری که در کفت باشد نه از کفت رفته باشد.پس صحیح آنست که بگوییم من چراملک جهان را جویی نفروشم.

یه خری نوشته:

هرکاری کنید جای بهشت با ملک جهان عوض نمیشه منظور از این شعر اینه که ناخلف باشم اگر بهشت رو به جو ای نفروشم

نازنین نوشته:

در : پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت به نظر
ناخلف باشم اگر من به جوی ن
فروشم درست تر است ، زیرا اولا از نظر کلامی و رعایت زیبایی کلام ، این ترتیب، زیباتر به نظر می آید و دوم اینکه در این غزل صحبت از دین و دین داری است ، نه ملک و ملک داری ، توجه به ابیات قبلی و بعدی این ادعا را تصدیق میکند.

نازنین نوشته:

در پاسخ به آقای دکتر ترابی باید گفت :
منظور حافظ دقیقا همان روضه رضوان است که در مصراع دوم ، به قرینه معنی، حفظ شده.
حافظ میگوید که پدرم بهشت را به ازای دو گندم از دست داد، من ، فرزند ناخلف او باشم اگر آن را به ازای جوی از دست ندهم !
مراد از همه اینها این است که نقد را بگیر و دست از نسیه بدار ! این بهشت آنقدر ها هم ارزشمند نیست،
این در واقع کل حکایت و نظری است که حافظ ما سعی در بیان آن دارد.

نازنین نوشته:

خلاصه اینکه اگر پدر حافظ بهشت را به دو گندم فروخته است، هیچ ربطی به فروختن یا نفروختن ملک این جهان به جوی توسط او ، ندارد، اصلا صحبت از ملک این جهان و مادیات ، مقصود و منظور حافظ در این غزل نیست ، کاملا مشخص است آنها که از نگاه لا ادری حافظ خوششان نمی آمده، بیت او را این چنین تغییر داده اند. همان حکایتی که گاهی در مورد خیام هم روا داشته اند . )

نازنین نوشته:

با شرمندگی، باید تصحیح کنم که مخاطب من در کامنت بالاتر صائب بودند، و دکتر ترابی، به اشتباه ذکر شده.
ای کاش گزینه ای برای تصحیح وجود داشت.

مازیار نوشته:

به نظر من من چرا ملک جهان را به جویی نفروشم مناسب تره.
حافظ میفرماید پدرم (حضرت آدم) بهشت را با آن عظمتش به دو گندم بفروخت. پس چرا من این جهان بی ارزش را به جویی نفروشم. هر جور فکر میکنم میبینم این بهتره.

عرفان نوشته:

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

و منظور دقیقا همان روضه ی رضوان است.
دلیل:پدر ما بهشت را در ازای دو گندم به ملک جهان فروخت. من نیز فرزند ناخلفی هستم اگر به جوی بهشت را به دنیا نفروشم.
ایا اگر ما در بهشت بودیم عشق را می فهمیدیم؟ پس تکلیف این امانت الهی چه میشود؟ پس حافظ بهشت را نمیخواهد.

دکتر ترابی نوشته:

نگران مباشید نازنین نازنین
من در کار خرید و فروش آدم نظری ندارم، اما در باره‌ی خواجه باید بگویم :
پسر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
با آرزوی زندگی دراز و شادکامی بسیار

مهدی نوشته:

با سلام
به نظر بنده مصرع دوم شعر باید (( من چرا ملک جهان را به جوی نفروش )) باشد
در غیر این صورت ناخلفی قطعا ثابت می شود چون پدر روضه رضوان را به دو گندم فروخته این اگر به یک جو بفروشد که می شود نا خلف پس حافظ باید اینجا چیزی را به یک جو بفروشد که ارزشش کمتر از روضه رضوان باشد تا فرزند خلف پدر باشد این هم ملک جهان است

مهدی نوشته:

۱۸/با سلام
به نظر بنده مصرع دوم شعر باید (( من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم )) باشد
در غیر این صورت ناخلفی قطعا ثابت می شود چون پدر روضه رضوان را به دو گندم فروخته حافظ اگر به یک جو بفروشد که می شود نا خلف پس حافظ باید اینجا چیزی را به یک جو بفروشد که ارزشش کمتر از روضه رضوان باشد تا فرزند خلف پدر باشد این هم ملک جهان است

عرفان نوشته:

خیر مهدی جان!
حافظ میگوید:پدرم رضوان را به دو گندم فروخته پس من اگر به مقدار کمتری نفروشم ناخلفم.
یعنی باید به جوی بفروشم تا فرزند خلفی برای پدرم باشم.
چون پدر ما روضه ی رضوان را نمیخواسته خوب ما هم که روضه ی رضوان را نمیخوایم یعنی خودشو میخوایم.

دوستدار حافظ نوشته:

چه جالب و یا چه وحشتناک

شعر حافظ رو دستکاری کردن!!

«من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم»؟!؟!

کار سانسور و تفتیش عقاید به اشعار حافظ هم رسیده

منصور نوشته:

بحث بر سر آنکه حافظ نغز پرداز قصد و آهنگ فروش چه را داشته فرو گذارید که او را هوای فروش بر سر نیست که به کنایه اندرز می دهد مراقب باش که عمر گرانمایه را ارزان نفروشی

ارسلان نوشته:

نظر همه محترم و اشتباه است.
باید اینطور باشد:
پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت______من موفق نشدم قطعه زمینی بخرم
dowlatkhah75@gmail.com

3pid نوشته:

طبق معتبرترین نسخه‌ی دیوان حافظ (قزوینی-غنی) مصرع دوم بیت مورد بحث “من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم” است.
مفهوم آن هم میتواند این باشد که وقتی پدر من بهشت را به گندم فروخت، چرا من این دنیای دنی را به جو نفروشم؟ و ی هم میتواند این باشد که وقتی پدر من گنه‌کار بود از من چه توقعی می‌ورد؟ یعنی گناه ذات من آدمی‌ست.

آرش طوفانی نوشته:

با سلام خدمت دوستان عزیز

در مورد این بیت: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت/ ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم»

که برخی دوستان نیز مطالبی در مورد آن بیان داشتند؛ لازم به ذکر می دانم که حافظ در این بیت به موضوع اجتناب ناپذیر بودن احتمال وقوع گناه در موجود انسان سخن می گوید؛ و این یعنی احتمال ارتکاب گناه از سوی انسان امری خارق العاده نباید محسوب شود؛ و لذا کسی که مدّعای پاکی مطلق و طهارت محض را داشته باشد، در عالم آدمیّت فرزند ناخلف است؛ یعنی از جنس انسان نباید باشد!
این موضوع یکی از نظریّات بدیع و منحصر به فرد و از کشفیّات بسیار عمیق تفکّر حافظی است که نتایج جامعه شناختی و اخلاقی فراوانی را در دل خود حمل می نماید.
اما باید توجّه داشت که برخلاف نظر پاره ای از دوستان گرامی، این همجواری عمل گناه آلود با وجود آدمی به معنای این نیست که گناه یک جزئی از اجزای ذاتی وجود آدمی باشد؛ به نحوی که با نبود آن آدمی از جرگه ی انسانیّت بیرون رود! چراکه مفهوم «ذات» و یا «جوهر» از مفاهیم فلسفه ی یونانی و ارسطویی بوده که ایرادات عدیده ای نیز بر آن وارد است و حافظ هم اصلا در وادی بیان مقولات توهمّی مثل مفهوم جوهر و امثال آن هیچ گاه نبوده است. از همین روی تفکّر حافظی را با اوهام فلسفه ی یونان باستان و آنچه از این دست در حکمت و کلام اسلامی نیز پیگیری شده است؛ آلوده نفرمایید.
حافظ در این بین متذکّر این مفهوم فربه است که توقّع جامعه ی بی گناه و انسان صد در صد مطّهر توقعی بسیار بعید از جماعت حتّی پیامبرانه همچون حضرت آدم و حضرت یونس و حضرت داوود و… می باشد؛ چه رسد به جوامع متشکّل از انسان های متوسّط الحال!
لذا این مفهوم را در واقع به مثابه ی یک ابزار معرفتی به کار می گیرد تا از خشکی و عبوسی و تحجّر جامعه ی صوفیانه و مدّعیان دینداری زمانه ی خود بکاهد؛ همان جامعه ای که به زرق و ریا و نفاق تا بن دندان آلوده بود و خرقه پوشان سالوس و دینداران خشک مغز و متظاهر آن کوچکترین ارتکاب گناه را از کسی تحمّل نمی کردند و آن را به معنای لرزیدن عرش کبریایی می دانستند!
حافظ در مقابل این توبه فرمایانی که خود کمتر توبه می کردند مفهوم خطاکاری انسان را به عنوان یک اصل روانشناختی که متّکای درون دینی ای همچون «قرآن کریم» نیز داشت، به زیبایی بی بدیل شاعرانه ی خود بیان کرد! روحت شاد حافظ! روحت شاد!

شمس الحق نوشته:

جناب آرش سلام بر شما
نثر پاکیزه و دلپذیر شما را صرف نظر از محتوای مقاله بشما تبریک عرض میکنم ، بعنوان یک معلم سالخوردۀ ادبیات از همه عزیزان درخواست میکنم نظرشان را هرچه که هست با کمی صرف وقت بگونه ای بنگارند که درخور یک ادیب علاقمند به ادبیات غنی سرزمینشان باشد و از روش محاوره ای و به نحوی که گویی با دوستشان یک مکالمه تلفنی دارند ، خوداری فرمایند و جملات کوتاه و نغز و فاخر را برای بیان منویاتشان انتخاب کنند . مرا ببخشید ولی اجازه بدهید همین صفحه را نگاه کنیم و بخشی از فرمایشات دوستان را بدون ذکر نام از نظر بگذرانیم :
جور در می اد ، بجای میاید
عوض نمیشه ، منظور از شعر اینه ، بجای نمیشود و اینست
مناسب تره بهتره ، بجای ..تر است ، بهتر است
روضه رضوان رو نمیخوایم خودشو میخوایم ، بجای … را نمی خواهیم ، خودش را میخواهیم
شعر رو دستکاری کردن ، بجای … کرده اند
لطفاً پوزش مرا بپذیرید ، اما دوستان عزیز من همین پنجاه و اندی شاعر و بزرگانی که آثارشان با صرف رنج بسیار در سایت گنجور آمده و در دسترس شماست در همه جهان بی بدیل است ، یگانه است و همتا ندارد ، باور کنید بزرکترین کشورهای جهان که خود صاحب ادبیات غنی هستند مثل فرانسه ، انگلستان ، اسپانیا و المان و … در حسرت داشتن یک حافظ ، یک مولوی ، یک سعدی و خیام و عطار و سنایی و … میسوزند و نمی یابند ، شما وارثان آثار چنین بزرگانی هستید و طبقه ممتاز و کتابخوان و ادیب و روشنفکر این ملکید ، نوشته های شما هرچند اندک و کوتاه ، باید درخور چنین کسانی باشد . مرا ببخشید اگر عرایضم شکل نصیحت بخود گرفت ، فرض کنید این سخنان را از پدربزرگ خود می شنوید . متشکرم .

دکتر آرش طوفانی نوشته:

جناب شمس الحق
بسیار سپاسگزارم.

شمس الحق نوشته:

جناب دکتر جسارت حقیر را ببخشید ، بنده متوجه نبودم که جناب آرش حضرتعالی هستید ، بینهایت شرمنده شدم ، عفو بفرمایید .

چکامه | سامانه هوشمند شعر و موسیقی فارسی