گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست

در دست سر مویی از آن عمر درازم

پروانه راحت بده ای شمع که امشب

از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی

مستان تو خواهم که گزارند نمازم

چون نیست نماز من آلوده نمازی

در میکده زان کم نشود سوز و گدازم

در مسجد و میخانه خیالت اگر آید

محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم

گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی

چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم

محمود بود عاقبت کار در این راه

گر سر برود در سر سودای ایازم

حافظ غم دل با که بگویم که در این دور

جز جام نشاید که بود محرم رازم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین این غزل:
من در طلبت گمشدة راه حجازم
شوری بدل افتاده که قلب است جوازم
کا ن کعبه توئی کوی تو گشتست نیازم
گر دست دهد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سر ها که به چوگان تو بازم
از چشم تو آسوده ام امـّا نی از ابرو زان چشم امان خواهم و زان ناوک و ابرو
تیرم زند ازغمزه به هر جانب وهر سو
آرایش خال وخط تو سایة مینو
زلف تومرا عمر دراز است ولی کو؟ در دست سر موئی از آن عمر درازم
فرهادم واز عشق تواینم شده منصب
در کوه کنی طاقت من نیست لبالب
افتاده بجان تاب تومیسوزم از این تب
پروانه راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
ای غم نشوی طی چو زانفاس طبیبان
درمان نشود درد دل جمله غریبان
من زار وفلک داده همه کام رقیبان
آندم چو صراحی که بیک خنده دهم جان مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون لعبتکی این دل ما طالب بازی
در چنگ تذروی شده با طینت بازی
شاها زتو فرمان وزما راز ونیازی
گر نیست نماز من آلوده نمازی در میکده زان کم نشود سوز وگدازم
بن بست وصالش ، اگرم بخت گشاید
بر کـُنگـُرَةی عرش سر فرش بساید
ره بر کنف ذات تو این عقل نشاید
در مسجد ومیخانه خیال تو گر آید محراب و کمانچه زدو ابروی تو سازم
باید به غم عشق چو جانانه بسوزی
بر لطف نگاهش زکرم چشم بدوزی
پروانة وصلی بطلب شمع که روزی
گرخلوت مارا شبی از رخ بفروزی چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
بر بال صبا دل شده با زلف تو همراه
آن سلسله زنجیر وزنخ نیز شده چاه
گه در ته چاهیم وگه اندر بر آن ماه
محمود بود عاقبت کار در این راه گر سر برود در سر سودای ایازم
برغارت جان چشم سیاهش چو کند عزم
رندان قلندر همه تسلیم در این رزم
رافض همه کار صنم ما بود از حـَزم
حافظ غم دل با که بگویم که دراین بزم جز جام نشاید که بود محرم رازم
حـَزم = دور اندیشی ، استواری ،آگاهی

Email: javid.modarres@gmail.com
Email: neo_shams@yahoo.com
Weblog: http://www.rafezm .persianblog.ir

علی عباسی نوشته:

بیت چهارم اوج هنر حافظ هست بنظرم….بینظیر هست…هفت هشت رابطه و منظور میتوان ازان فهمید…کلمات توان بیان و شرح این همه هنر رو ندارند….الله الله ازین مرد هنرمند….
بنگرید ب روابط این بیت و ایهامات پرشمار و پرتوان آن…
برای شرح بیشتر به سه کتاب درین زمینه مراجعه شود،که من اختصاری و درکی از هرسه خواهم گفت،بقدر فهم و حافظه:
یک: آینه جام استاد فاضل و فرید عصر مرحوم زریاب خویی
دو: شرح غرلهای حافظ از دکتر هروی
سه :مقاله جناب اصغر دادبه در حافظ شناسی جلد چهارده/مرگ صراحی
/
وقتی به این بیت توجه میکنیم سه مورد نظر مارا جلب میکند:خنده و سپس مرگ صراحی گونه/مستان/نماز گزاردن مستان.
خنده و مرگ صراحی:در گذشته صراحی که همان تنگ شراب میبوده وشراب را ازان در قدح میریخته اند را شکل پرنده ای بمانند مرغابی یا بط میساخته اند.بگونه ای ک گردن درازی میداشته که شاید هنوزهم چنین چیزی باشد در خانه ها….حال اینکه هنگام سرریز کردن شراب از صراحی به قدح،بنابه فعل و انفعالات بین هوا و شراب،شراب در قدح حباب هایی تشکیل میدهد و صدایی که درست میشود به خنده و قهقهه شبیه هست…واین حباب ها بسرعت میرا هستند و در لحظه ازبین می روند-دقت شود ک شاعر لحظه ی مرگ خود را خندان تصور کرده،تصویری پارادوکسیکال و رومانتیک افریده،حال عمر خودرا نیز چون حباب ها کم و آنی فرض کرده،وشاید سرخی شراب به خون ریزی یار هم بی ربط نباشد……طرفه آنکه خم کردن صراحی برای ریختن شراب به حالت نمازو رکوع میماند که خواجه در مصرع دوم اشاره دارد-بقول مرحوم زیاب خویی حافظ آنرا از “این المعتز”گرفته…این کجاو آن کجا-

مستان:مستان را هم توان “عشاق مست شده از شراب ساقی و معشوق یا مست شدگان چشم و روی او”دانست و نیزهم منظور “دوچشم مست یار باشد که حالتی خمارگونه دارد”گرفت….
نماز گزاردن مستان:یکی از بینظیر ترین هنرمندی های حافظ دراینجاست.که میدانیم فرد مست در شریعت نماز برو حرامست-تلمیح ب آیه۳۳ سوره نسا-و تعریض حافظ به مذهب است،که باوجود تحریم نماز مستان،من میخواهم که مستان باده ی تو برمن نماز میت گذارند…اگر مست را چشمان یار و نماز را فروتنی بگیریم مقصود اینست که من میخواهم وقتی جان دادم چشمان مست تو بمن فروتنی و محبت داشته باشند…
/
واینگونه ابیاتیست که حافظ به قله ی هنر بشری برمیکشد..درود برو

کانال رسمی گنجور در تلگرام