گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست

بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار

این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف

ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم

دورم به صورت از در دولتسرای تو

لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان

در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

فطر به معنی پاره کردن فارسی است و در دیگر معانی عربی است
خسروی نوشته خود براورد و باز ویران کرد. خود طرازید و خود بفترد
بیت دوم یعنی خود ترازید و اراست و خود پاره کرد

احمدی فقیه نوشته:

سلام و درود
همکار عزیزمان دکتر نادر صائمیان دوم شهریور از بین ما پر کشید. از حافظ شعری خواستیم این غزل زیبا را هدیه نمود.
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

مهدی نوشته:

با توجه به شماره غزل، (۳۱۳) و مفهوم آن، احتمالا برای امام زمان (عج) سروده شده است.
شاید در بیت های اول غیبت امام مدنظر است.

ناشناس نوشته:

سلام
معنی بیت دوم رو میشه یک نفر از اهل فن بگه؟؟

محیا نوشته:

السلام علیک یا صاحب الزمان؛ در عشق دیدن تو هواخواه غربتم…

قاسم ف نوشته:

مصرع دوم بیت دوم در بعضی نسخه ها ُبیرون شدنً نوشته شده که منطقی تر به نظر میاد

قاسم ف نوشته:

ومعنی هم کاماتر است ُراه بیرون آمدن از ظلمات حیرت وسردر گمی را نشانم بده ً
معنی بیت با کلمه ُبیرون شدیً برایم نا مفهوم است که در نسخه غنی_قزوینی اینگونه نوشته شده است

یکی از ناشناسان نوشته:

بیرون شد را خواجه به مانای راه گریز، برون رفت، راه خروج به کار برده است به زیبایی تمام، شدن را به مانای رفتن و نمودن را نشان دادن،
بیرون شدن را نمیشود نشان داد ( به عنوان مصدر )

ناشناس هستم نوشته:

اخر ، این مسئله خودش گویا است ، نیازی به اشاره ی شما نبود!
وقتی که حرفی نیست برای بیان کردن ، به است ، که خاموش باشیم.
(اخه مگه مجبوری بنالی یا تفت بدی)

یکی از ناشناسان نوشته:

جناب ناشناس هستم!،
روی سخنم با جناب قاسم بود که گویا بیرون شد برایشان اندکی نا مفهوم بوده است، جوش مزنید!!

مهری نوشته:

جناب ناشناس
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
میگوید:در تاریکی سرگردانی گرفتارم
از برکت جامت که از سعادت بهره ها دارد
راه بیرون رفتن از این تاریکی را به من نشان بده
می شود گفت : از آنجا که جام نیکبختی در اختیار داری باده ای بده تا از ظلمت دربدری رها شوم

داریوش بیدل نوشته:

سلام در بیت دوم مسرع اول ..فیض .به معنی فرو ریختن و ابشار مخصوص در این مصرع به معنی ریزش معنوی و بخشش معنوی نوشته شده ..در مصرع دوم بیرون شدی نمای ..مکث بعد ادامه مصرع ز ظلمات حصرتم یعنی بیرون امدنی نشانم بده ..به نظر این حقیر این غزل از شاهکارهای خواجه است انگار که گویی در اوج مستی سروده یا حق داریوش بیدل حافظ پژوه

عمو سعید نوشته:

زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
مقایسه شود با این بیت:
به خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

سیدعلی ساقی نوشته:

بـــاز آی سـاقـیـــا ! کـه هـــوا خـواه خـدمـتـم

مـشـتـــاق بـنـــدگــیّ و دعــاگــــــوی دولـتـم

ای ساقی ! کجایی؟ باز گرد، من آرزویِ خدمتگزاریِ تـو رادارم. من اشتیاقِ اطاعت وفرمانبرداریِ تـو را دارم و درهمه حال خیرخواهِ دولتِ وجودِتو و خواهانِ سعادتِ تـو هستم .

“ساقی” در لغت به معنیِ سقـّاست ؛ کسی که آب یا شراب می‌دهد و در اصطلاح عرفانی عامل وواسطه‌یِ فیض است ، امّا “ساقی” دربسیاری ازغزلهایِ حافظ به معنیِ خودِمعشوق است .

این همه عکس می ونقشِ نگارین که نمود

یک فروغِ رخ ساقیست که درجام افتاد

ز انـجــا کـه فـیـضِ جـامِ سـعـادت‌فــروغِ تـوسـت

بـیـــــرون شــــــدی نـمـــای ز ظـُلـمـات حـیــرتـم

“بیرون‌شد ی نمای” : یعنی راه رهایی و راه نجاتی نشان بـده

خطاب به معشوق:

ازآنجاکه ازاثروفیضِ پیمانه ای که تو به من تعارف کرده ای دچارِاین حالِ سرگشتگی وحیرانی شده ام،پس راهِ برون رفت وراهِ چاره ای نشان ده،کمکم کن .

حافظ عاشقیست که درهمه حال ادب را رعایت کرده وحتّا درمواقعِ گلایه وشکایت نیزازطریقِ ادب عدول نمی کند.نمی گویداین حالِ بدِ من حاصل ومعلولِ باده ایست که توبه من داده ای،پس مداوایِ من وظیفه یِ تو وبه عهده یِ توست. اورندانه وحافظانه ،این مطلب راباادایِ احترام وتکریم به استحضارِ معشوق می رساند.بجایِ آنکه بگوید:این حالِ من ازاثرِجامِ توست می فرماید: “زآنجاکه فیضِ جامِ سعادت فروغِ توست” واژه یِ “فیض”به معنایِ بهره مندیِ سعادتمندانه هست، ازطرفی دیگرجامِ معشوق راباواژه یِ زیبایِ”سعادت فروغ”مزیّن نموده تاکاملن ادب رارعایت کرده واین نکته رابه معشوق برساندکه دردرونِ جامِ توفیضِ رستگاری درجوشش است وبه اطراف پرتوِسعادت می افکند واگر حالِ من باسرکشیدنِ این جام دگرگون شده وگویی درظلماتِ حیرانی گرفتارشده ام، ازضعف وناتوانی ومحدودبودنِ ظرفییتِ من است.پس راهِ چاره ای عنایت کن وراهِ “بیرون شدی نمای”و نشانم بده تاخلاص گردم.

ضمنِ آنکه این بیت تلمیحی به “مرحله یِ حیرت”نیزمی باشد. سالک درسیرو سلوک به سویِ سرمنزلِ معشوق،بادریافتِ گوشه ای اززیباییها ودرکِ بخشی ازحُسنِ بی پایانِ ذاتِ یکتا ، دربیابانِ “حیرت”گرفتارمی شود. عاشقِ عارف هرچه که به زیبایی هایِ معشوق فکرمی کندبیشتردرحیرت وتعجّب فرومی رود.درنظرگاهِ عارفِ عاشقی همچون حافظ که شخصیت وجهان بینیِ اوازتمامِ عرفا،فقها وعلما متمایز است، خداونددرذاتِ پدیده هایِ هستی ظهورپیداکرده وچشمه ای ازبیکرانِ اقیانوسِ زیباییهایِ خویش رادرمعرضِ تجلّی ونمایش قرارداده است. درچشمانِ تیزبینِ حافظ، تمامیّتِ هستی همانندِ پیاله ای جوشان است که فروغِ آن پـرتـوِسعادت می‌پـراکند،شاعربادریافتِ این همه ثروت وزیبایی وسعادت دچارِ سرگشتگی وحیرانی شده است واز منبعِ لایزالِ بی همتاکمک می طلبد، راهِ رهایی ونجات استمداد می نماید.آدمی هنگامی که به یک ثروتِ عظیم دست پیدامی کندنمی داند چه بکند، گرفتارِحیرت وواماندگی می شود.این آدمِ به ثروت رسیده احتیاج به برنامه ریزی دارد تابتواندازاین ثروت به درستی استفاده کند،چنانچه نتواندشرایطِ جدیدرامدیریت کندبه زحمت می افتدوثروت بلایِ جانِ اومی گردد.به عبارتی حالاشاعردرچنین وضعیتی قرار گرفته است ازکسی که این همه ثروت ودولت رااعطا نموده درخواستِ کمک می کندوخطاب به اومی فرماید:فروغِ سعادت وثروت ازجامی که توعنایت فرموده ای بی وقفه برمن می تابدوفیض می پراکند،من غافلگیرشده ام ،”بیرون شدی نمای” لطف کن راهی(برنامه ای جهتِ بهره مندیِ صحیح ازاین همه نعمت) نشانم بده ومراازاین حیرانی نجات بخش.

هردَمش با منِ دل سوخته لطفی دگراست

این گدابین که چه شایسته ی انعام افتاد

هــر چـنــد غــرق بـحــر گـنـــاهــــم ز صـد جـهـت

تــا آشـنــای عـشــق شــــــــدم ز اهـل رحـمـتـم

هر چند خیلی خطاکرده وبسیارگناهکارم و در دریایی از گناه (ازصدجهت-نه شش جهت-) غرق شده‌ام ، امّانومیدنیستم چراکه از زمانی که با “عشق” آشنا شده‌ام ، خودبخود بخشیده شده هستم . عشق سرچشمه یِ لطف است ولطافت.دردنیایِ عشق گناهی جز “دگرآزاری” نیست.شکنجه وعذاب وعقوبت درقاموسِ عشق جایگاهی ندارد.هرکس باعشق آشناشدازرستگارانست.

مباش درپیِ آزار وهرچه خواهی کن

که درشریعتِ ماغیرازاین گناهی نیست

چرازکویِ خرابات روی برتابم

کزین به اَم به جهان هیچ رسم وراهی نیست

عیـبـــم مـکـن بـه رنـــدی و بـدنـامی ، ای حکیم !

کـایــن بــود ســرنــوشــت ، ز دیـــــوان قسـمـتـم

این گونه وبااین لحن : (ای حکیم - ای زاهدِ پاکیزه سرشت و….) خطاب قراردادنِ کسی که به رغمِ ناآگاهی درموضوعِ خاصّی مدّعیِ می باشد،نوعی تحقیروطعنه نیز محسوب می گردد.

ای که ادّعایِ حکمت ودانایی داری ! مرا به سببِ اینکه ” رنـد هستم و عقایدِ منحصربفردی دارم” سرزنش نکن وخرده مگیر، زیرا که سرنوشت و تقدیرم از ازل اینگونه بـوده است .

حافظ معتقد است که عشق و رنـدی در سرنوشتِ ازلی‌اش بـوده است :

مرا روز ازل کاری بـجز رنـدی نـفرمودنـد

هر آن قسمت که آنجا شـد از آن افزون نخواهد شد

تازمانِ حضرتِ حافظ به افرادِ بدنام وگناهکار وبی قیدوبند”رند” گفته می شد امّا حافظ به واژه یِ “رند”جانی دوباره دادو”رند”راشخصیتی متعالی وپیچیده بخشید.رند درمکتبِ حافظ گرچه ظاهری گناهکاروبی قیدوبند داردلیکن باطنی نورانی، پاکیزه ومصفّادارد ودرمقابلِ زاهدانِ ریایی که ظاهری پاکیزه امّاباطنی آلوده دارندقراردارد.

می خور که عاشقی نـه بـه کسب‌ست و اختـیـار

ایــن مـوهبـت رسـیــد ز مـیراث فـطرتم

عاشق شدن اختیاری نیست،آموزشی واکتسابی نیست، دوست داشتنِ زیبایی و کمال پرستی درنهادِهمه یِ انسانها گذاشته شده، لیکن بعضی ها باروی آوردن به بدیها ،خواسته وناخواسته این لطفِ الهی راسرکوب کرده وبه بیراهه می روند وبعضی ها گوشِ جان به ندایِ درونی داده وجزبه زیبایی به چیز دیگری توّجه نمی کنند.روانکاوان وروانشناسان نیز به این نکته تأکید می ورزند که : ” تنها زیبا اندیشانندکه به زیبایی می رسند” تازمانی که کسی به زیبایی نیاندیشد دردِاشتیاق و طلب در پیدا نخواهدشد،چنین کسی محال است که عاشق شود بنابه نظرِحافظ، “دوست داشتنِ زیبایی وعاشقی” عنایتِ خداوندیست.

باده بـنـوش و این چندصباح عمررابه شادی وخوشی بگذران ودیگران راملامت وسرزنش مکن که عاشق شدن اختیاری و به دست آوردنی نیست ، (ای حکیم) چنانچه می‌بینی که من رنـد و عاشق هستم، این مـوهبتیست الهی که از روزِ ازل در نهادوفطرتِ من گذاشته شده است .

مدام خرقه یِ حافظ به باده درگرواست

مگرزخاکِ خرابات بود فطرتِ او

مـن کـز وطن سفر نـگزیدم بـه عمرِ خویش

در عـشـق دیـدنِ تـو ، هوا خواه غربتم

این بیت بـاز خطاب به ساقی (معشوق) بر می‌گردد :

با اینکه من در عمرم هر گز سفر نکرده‌ام وهیچ تمایلی به مسافرت ندارم لیکن به خاطر عشق تو وبرای رسیدن به تـو حاضرم به سفر بروم و سختی هاومشقّاتِ دیارِ غربت رابادل وجان می پذیرم .

چنانکه خودِحافظ هم می فرماید او اهلِ مسافرت نبود ودرتمامِ مدّتِ عمربیش ازدوبارعزمِ سفرنکرد.وی یک باربه قصدِهندبارِسفربسته که ظاهرن درنزدیکیهایِ دریایِ عمّان دچارِمشکل شده وسفرش ناتمام مانده وناکام به شیرازبازگشته وبارِدوم بنابه دعوتِ حاکمِ یزد به این شهرمسافرت نموده که ازبداقبالی،درآن سفرنیزمرارت وسختی دیده وآزرده خاطرشده ودرغزلِ “خرّم آن روز کزین منزلِ ویران بروم”به این ناراحتی اشاره کرده است :

دلم ازوحشتِ زندانِ سکندر(یزد )بگرفت

رخت بربندم وتاملکِ سلیمان (شیراز) بروم

اوآنقدرآزرده خاطرشده که درجایی دیگرمی فرماید:

زین سفر گربه سلامت به وطن بازرسم

نذرکردم که هم ازراه به میخانه روم

پس ازدوسفرِنامیمون وناموّفق، حضرت حافظ دلبستگی به زیبائیهایِ فرح انگیزِشیراز رابهانه کرده و بکلّی قیدِسفر را برای همیشه زده است:

نمی دهنداجازت مرابه سیر وسفر

نسیمِ بادِ مصلّا وآبِ رکن آباد

دریــا و کــــــوه در ره و مـــن خـــسـتـه و ضـعـیـف

ای خـضـر پی خـجـسـتـه ! مـدد کـن بـه هـمـّتــم

” دریــا و کــــــوه” نمادِ موانع ومشکلاتِ عظیمِ راهِ عشق است که عاشق باید یکی یکی آنهاراازپیشِ روبرداشته وبه سمتِ منزلِ معشوق حرکت کند.حافظ دراینجا ازمرشد ومرادِ خیالیِ خویش که قبلن این مسیر راطی کرده وبه مقصدرسیده است طلبِ استمدادمی نمایدتالطف وعنایت کرده وهمتّش رابدرقه یِ راهِ حافظ کند واورایاری دهد.درجایِ دیگری همین درخواست را این باراز”طایرِ قدس” دارد:

همّتم بدرقه‌ی راه کن ای طایر قدس

که دراز است ره مقصد و من نـو سفرم

دورم بـــه صـــورت از در دولــــــت‌ســــــــــرای تــو

لـیــکــن بـه جـــان و دل ز مـُقـیـمــــان حـضــرتــم

اگرچه به ظاهر به سرمنزلِ وصال نرسیده ام و از درگاهِ تـو دورم لیکن درحقیقت جان و دل من پیش تـوست وگویی که من در بارگاهِ تـو اقامت دارم .

وقتی که شدّتِ شیدایی به غایت رسیدو اشتیاق به مرحله یِ نهایت، عاشق درهمه حال جز معشوق نمی بیند. برای این زَمره از عاشقانِ واله و شیدا قرب و بعدی وجود ندارد. معشوق و محبوب را در همه حال آشکارا می بینند .حافظ مصداقِ حقیقیِ این ضرب المثل است که: “گردر یمنی چوبامنی پیش منی”. یعنی: هر جا باشی در گوشۀ دلم جای داری و هرگز غایب از نظر نبودی تا حضورت را آرزو کنم.

درراه عشق مرحله ی قرب وبعدنیست

می بینمت عیان ودعا می فرستمت

حـافـــظ بـه پـیـش چشم تـو خواهـد سپـرد جـان

در ایـن خـیـال ار بـــدهــد عـمــر مـُهـلـتــم

در این فکرم که اگرسعادت داشته باشم وسزاوارباشم در پیش چشمانِ تـو جان بـسپارم،چنانچه عـمر به من مهلت دهد و زنده بمانم جانم را فدای تو خواهم کرد .

عزمِ دیدارِ تودارد جانِ برلب آمده

بازگردد یابماند چیست فرمانِ شما

... نوشته:

باز آی دلبرا که دلم بی قرار توست…

کانال رسمی گنجور در تلگرام