گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته‌ام

وز خدا دولت این غم به دعا خواسته‌ام

عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش

تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام

شرمم از خرقه آلوده خود می‌آید

که بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ام

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز

هم بدین کار کمربسته و برخاسته‌ام

با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار

در غم افزوده‌ام آنچ از دل و جان کاسته‌ام

همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا

بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته‌ام

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی نوشته:

در نمونه ای از دیوان حافظ به تصحیح تیمور برهان لیمودهی چاپ ۱۳۶۸ انتشارات کاویان بعد از بیت پنجم این دو بیت وجود دارند.
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب / بو که سیری بکند زان مه ناکاسته ام
حاش الله که بود از تو مرا هیچ دریغ / جان من صرف رهت هم زرو هم خواسته ام

عیسی نوشته:

این بیت رو بشه شاید فقط در یک کلاس غزل تدریس کرد؛ وگرنه نباید دنبال مفهوم خاصی از اون گشت.

شمس الحق نوشته:

و جناب عیسی کدام بیت را می فرمایند ؟

عیسی نوشته:

اوه. چه اشتباهی کردم. منظورم تمام غزل بود.

احمد نوشته:

وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام. همین بیت برای تربیت یک ملت کافی است. چیزی که این روزها به وضوح از عدم درک آن رنج می بریم. همه از درد فراری هستند و بیشتر و بیشتر همچون موجوداتی کور و کر به دنبال راحت طلبی . غافل از اینکه راحت طلبی از رنج حاصل می شود.

پیمان نوشته:

جناب شمس الحق روسا سایر دوستان اگه ممکنه این غزل رو تفسیر کنند ممنون می شم

پیمان نوشته:

روفیا

رضا نوشته:

عـاشـق روی جـوانی خوش و نوخاسته ام
و زخدا دولت این غم بـه دعا خواسته ام
خوش : مَه روی و دل ستانده، دلـپسند نوخاسته : نـوباوه ، نـورسیده ، تازه به سنّ بلوغ رسیده
“دولتِ این غم” یعنی آنقدرمشتاق ِاین عشقبازی هستم که غم واَندوهِ این ماجرا برای من “دولت” به معنای سعادت ورستگاریست.
عشق اگر صمیمانه وصادقانه وقلبی باشد،غم واندوهش، مثل ِ غمهای دنیوی آزارَنده وعذاب آور نیست، شادبخش است. غمی مطبوع، روح افزا و دلپذیر است آنچنان که غم ِ عشق ازشادی ِ دنیوی دلگشاتراست. دربعضی نسخه وزخدا شادی این غم به دعاخواسته ام آمده ،ولی بنظر”دولتِ این غم” حافظانه تراست.گرچه درمعنا تفاوتِ چندانی ندارند.
چون غمت را نتوان یافت مگردردل شاد
ما به امیّد ِ غمت خاطرشادی طلبیم!
“جوانی” نمادِ طراوت وتازگی، زیبایی و زمان مناسبِ عشقبازیست .
معنی بیت : شیدا وشیفته‌ی چهره‌ی جوانی تازه قدکشیده هستم و دردعاها ورازونیازهایم باخداوند، تـوفیق داشتن غم این عشق را خواستارم. ازخداوند کمک واستمداد می طلبم که یاری کند تا این عشقبازی صورت پذیرد.
بنظرمی رسد حافظ درطول زندگانی، عشق های زیادی (به غیرازعشق حقیقی به معشوق اَزلی) تجربه کرده است. حافظ قلبی عاشق پیشه دارد. قلب تنها جائیست که هرچه ساکنان آن بیشترباشد وسیع تر وپهناور می گردد. قلبِ حافظ نیز این چنین شده وهرازگاهی، عاشق گلچهره ای می گردد. عشق هایی که ازاین دست هستند، به عنوان اِستارت وروشن شدن ِ موتورعشقبازیست. حافظ وافرادِ عاشق پیشه، همیشه ازاین رُخدادها استقبال کرده وآن را سعادت ودولت قلمداد می کنند. زیرا فقط دراین حال وهواست که آدمی طعم ِ دلپذیر زندگانی راچشیده وعاشقانه آماده ی بهره مندی ازنعمتهای خدادادی ودرنهایت سپاسگزاری ازخداوند می گردد.
بیا که چاره ی ذوق ِ حضور ونظم امور
به فیض بخشی اهل نظرتوانی کرد.

عـاشـق و رنــد و نـظـربــازم و مـی‌گــویـــم فـاش

تـــا بــدانــــی کــه بـه چنـدیـن هـنــر آراسـتــه‌ام

“رنـد” درنظرگاهِ حافظ معنایِ خاصی دارد. کسی است که ازبندِ تعلّقاتِ دنیوی وحتّا مذهبی رسته وآزاد اندیشانه رفتار می کند.به حدّی رسیده که خوب وبَد را ازهم تمیزدهد. اراده واختیار خودرا به کسی نمی سپارد. مگرآنکه مثل ِ حافظ انسانی پاک باطن وروشن ضمیر (پیرمُغان) پیداکرده ودنباله رو اومی گردد. خودِ حافظ نیزچنین کرد، فقط ازپیرمُغان اطاعت می کند. هرچه اوفرماید حق است. رند کسی است که اگرشخص ِ روشن ضمیری پیدانکرد، درکارگاه خیال دست به آفرینش می زند! ابتدا انسانی کامل راتجسّم کرده وهرچه فضیلت وپاکی، ونیکوئیست به اومی بخشد،سپس بنده ومُریدِ اومی گردد قبلن نیزگفته شده شاید حافظ خودنیز دست به چنین کاری زده و”پیرمُغان” را دردرونِ خویش آفریده یا کشف کرده، ودرنهایت مُریدِ اوشده است. دراین احتمال،”پیرمُغان” یک شخصّیتِ خیالیست که همه ی فضایل ِ اخلاقی را داراست.
رندی ِ حافظ بارندی ِ سعدی ومولوی و دیگران متفاوت است.”رنـد حافظ” ابَرمرد است. رندی حافظانه یعنی سبکباری، بی آزاری، وارستگی، مِهرورزی، ازخودگذشتگی،وخلاصه “رند” یعنی هرآنکه زهرچه رنگِ تعلّق پذیرد آزاد بوده باشد.
“رنـدی” ونظربازی وعاشقی سه رکن ِ بنیادین ِ شخصیّتِ به ظاهرمتناقض ودرباطن متعادل ِحافظ است.
“نظربازی” حافظانه نیز برجسته تر ومتمایزترازسایرین است. درنظربازی حافظ، پاکدامنی وصداقت موج می زند وازهرزه گی وشهوت مبرّاست.
حافظ نظربازی صادق وعاشق است.نظرش ازآلودگی پالایش وتصفیه شده است.
رنـدی که حافظ معرّفی کرده وخودرا باافتخار”رند” می نامد، نقطه‌ی مقابل عابدان ریاکار و زاهدانِ متعصّبِ پیشِ پابین قرارگرفته وآگاه به بخشی ازاسرارِ حق است.
راز درون پـرده ز رنـدان مست پـرس کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
برگردیم به معنی بیتِ:
عاشق و رنـد و نظر بازم و می‌گویم فاش ….
حافظ باشجاعت درآن روزگاران که فضای بسیاربسته ای برای وارستگی وآزادی بوده،فریاد می زند من عاشق پیشه ای رند ونظربازم وازهیچ کس واهمه ای ندارم. درمصرع دوّم دوباره تاکید برهمان سه اصلِ : عاشقی ورندی ونظربازی می کند وآنهارا به عنوانِ هنرهایش معرّفی می کند.
هنرحافظ شعرسرودن وغزل گویی نیست.بلکه هنراصلی او عشق ورزی ونظربازی ورندیست. در شعر حافظ اغلب هر جا واژه ی “هنر” آمده، معادلش عشق است.
عشق می ورزم وامیّد که این فنِّ ِ شریف
چون هنرهای دِگر موجبِ حرمان نشود.

شـرمم از خـرقـه‌ی آلوده‌ی خـود می‌آـد
کـه بـرو وصله بـه صد شعبده پیراسـته‌ام
“خرقـه”: جامه‌ی ویژه ی صوفیان، آستین دار وجلو بسته ، که از سَر پـوشیده و از سر بیرون می‌آورند.
حافظ ازخرقه پوشی بیزاربود! خرقه پوشیدن ردنظرگاه حافظ،یعنی متمایز کردن وجداساختن ِ خد ازصفوفِ مردمان وخودنمایی! “خرقه” جزشعارنیست و نمی تواند نشانِ آدمیّت باشد. انسانها بر اعمالشان قضاوت می شوند نه لباسشان.
بعضی ازصوفیان ِ متظاهرتر، لباس زبـر و خشن می‌پـوشیده‌اند(خودآزاری می کردند وچنین وانمودمی نمودند که ازراحتی ِ این دنیا چشم پوشی کرده اند! خرقه رنگهای مختلف داشته : کـبـود ، مرقـّع (رنگارنگ و تکّه تکّه) و از دید عرفا انواع مختلفی مثل : هزار میخی ، خرقه‌تبـرّک و . . . بوده ، “خرقه‌تبـرّک” که از ولیّ به شاگرد و مُریـدی که لیاقت پـیـدا می‌کرده می‌رسیده و چون دست به دست، به نسل بعد می‌رسیده کهنه بوده و بخیه و وصله های بسیار می‌خورده ، شاید هم عمدن خودشان وصله دار درست می‌کردند.
در شعر حافظ : خرقه‌ی آلوده ، خرقه‌ی ازرق ، خرقه‌ی پشمین ، خرقه‌ی تقوی ، خرقه‌ی زهد ، خرقه‌ی سالوس ، خرقه‌ی ریـا ، خرقه‌ی می آلود و . . . آمـده تمامن نکوهیده وآلوده به ریا وتظاهراست. کسی که قصد ونیّتِ صادقانه داشته وبرای خدمت به خلق آستین بالا زده باشد هیچ نیازی به هیچ نوع لباس وخودنمایی ندارد!
معنی بیت : من از این خرقه‌ی آلوده‌ به ریایی که دارم وبرروی عیبهایم می پوشم، شرمَم می‌آید. زیرا که بر آن صد وصله‌ی شـَعـبده زده‌ام.چرا؟
زیراکه با این نیزنگ وحیله ها می خواهم درنظرمردم ، خودرا بنده ی پرهیزگار وباتقوانشان دهم! آنها به من اعتمادکنم ومن به منافع شخصی ِ خود سروسامان بخشم.!
خرقه پوشیّ ِ من ازغایتِ دینداری نیست
پرده ای برسرصدعیبِ نهان می پوشم

خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هـم بدین کار کمر بسته وبر خاسته ام
شمع نمادِ عاشقیست.می سوزد ومی سازد. شاعر درمقام همدردی خطاب به شمع می فرماید:
ای شمع که خوش می سوزی وگویی که در حسرتِ پروانه ای، درسوز وگدازهستی، غم مخور تنهانیستی، بسوز نیکو بسوزکه من نیزهمانندِ تو،اراده کرده ام درحسرتِ آن جوان ِ خوش ونوخاسته، به سوز وگداز مشغول شوم. من هم اکنون آماده‌ی همین کار شده‌ام.
همان نکته ای که دربیتهای پیشین موردِ اشاره قرارگرفت. دلباختن، اِستارت ویک شروع است. حافظ درمطلع ِغزل دل به یک نوجوان باخته،بنابراین اِستارت کارزده شده، موتور عشقبازی روشن شده، وحالا به شمع می فرماید که من هم مثل ِ تو به سوز وگدازآمادگی دارم بسوز وخوش بسوز که من هم آمدم. ضمن ِ آنکه کمر بستن ِ حافظ،دراینجا بابندی که دورِشمع حالا برای تزئین یاهرچیزی می بستند تناسبِ شاعرانه ای دارد. برخاستن ِ حافظ با ایستاده سوختنِ شمع نیز تناسب دارد.سوزوگداز واشگ ریختن واندک اندک کاسته شدنِ جان ودل حافظ با شمع تناسب زیبایی دارند.
ای مجلسیان سوز دلِ حافظ مِسکین
ازشمع بپرسید که درسوز وگداز است.

باچنین حیرتم ازدست بشد صرفه ی کار
در غـم افـــزوده‌ام ، آنـچ از دل و جـان کاسته ام
حیرت یکی ازمراحل سلوکِ عارفانه است. این بیت دلیلِ روشنیست که عشق های زمینی ِ حافظ، یک آغاز برای عشقبازی وانتقال به عشق ِ حقیقیست. دراین غزل چنانکه ملاحظه شد حافظ عاشق ِ نوجوانی باطروات وتازرسته گردیده وهمانندِ شمع به سوز وگداز افتاده است. ( احتمالاً پسر،مُغبچه ای که بیش ازدهها بار دل حافظ را ربوده وعاشقش کرده اند.) بسیاری ازمنتقدین، بااستناد به اشعاری ازاین دست:
“ای نازنین پسر توچه مذهب گرفته ای
کت خونِ ما حلال ترازشیر مادر است”
کت( که تورا)
حافظ را متّهم به هوسرانی وحتّا هم جنس بازی متّهم می کنند! درحالیکه درنظرگاهِ حافظ عشق های این چنینی، آغاز یک رویدادِ بزرگِ عاطفتیست که منتهی به شاهراهِ عشق حقیقی می گردد. فرق ِ بین نظربازی ِ عارفانه باچشم چرانی وهوسرانی اززمین تاآسمانست. چنانکه درپایان این غزل نیزشاهدهستیم که حافظ عشق ِ زمینی را اِستارت زده وداینک درحال ِ ورود به مرحله ی “حیرت” است.
بحث درموردِ پیرامون انواع واقسام ِ “حیرت “ساعتها زمان نیازدارد. همینکه بدانیم شعله یِ آتش عشق که شدّت گرفت، عاشق واردِ مرحله ی حیرت می شود کافیست. پیش نیاز ومقدّمه یِ حیرت نیزشک وتردید است.سپس مراتبِ حیرت آغاز می شود : در ابتدای حیرت، عاشق به حال و هستی ِ خود التفات و آگاهی دارد. پس از آن حالتی است که عاشق از حالِ خود بی خبر است اما به هستیِ خود آگاهی دارد که به این حالت دهشت گفته می‌شود. آخرین درجه ی حیرت حالتی است که عاشق نه تنها از حالِ خود بلکه حتی از هستیِ خود نیز غایب است که به آن بُهت گفته می‌شودوالی آخر …..
آتش ِ عشق ِ نوجوان دردرون حافظ شعله ورشده و شاعر واردِ آستانه یحیرت شده است. گویی ازحالی که پیدا کرده به تردید افتاده می فرماید:
بااین وضعیّتی که دراشتیاق به آن نوجوان پیداکرده ام صلاح ومصلحتِ خویش را ازدست داده وچونان سرگشته ای درحیرت فرومانده ام. نفع وزیان ِ خویش نمی دانم. درمصرع ِ دوّم حافظ به حالِ خویش آگاهی دارد ومی داند که تردید به جانش افتاده است ازاین رومی فرماید: این چه عشقیست؟ خونِ دل می خورم، ازجان ودل می کاهم وبرغم وغصّه هایم می افزایم.
شهریار روانشاد که خود را دانش آموخته ی مکتبِ حافظ می دانست درغزلی بسیار زیبا وبیادماندنی وای بساحافظانه، درموردِ کاهش ِ جانی که حافظ دراینجا بدان اشاره کرده می گوید:
امشب ای ماه به دردِ دلِ من تسکینی
اخرای ماه توهمدردِ من ِ مسکینی
کاهش ِ جانِ تو من دارم ومن می دانم
که توازدوری ِخورشیدچه ها می بینی!
هـمـچـو حافـظ بـه خرابات روم جامه قبا
بـوکه در بر کشد آن دلبر نـو خاسته ام
“جامه قبا کردن” کنایه از چاک زدن و پاره پاره کردن “خرقه”است. خرقه جلوبسته است آن را ازسربیرون می آورند وقبا جلویش بازاست وآن را بادگمه یا زیپ می بندند. حالاحافظ می خواهد خرقه ی جلوبسته را ازشدّتِ اشتیاق پاره کرده ومثل ِ قبا ازتن خارج کند. به دوعلّت:
1- اصلاً فلسفه ی پوشیدنِ خرقه، علامت دادنِ به دیگرانست. شعاردادن است. علامت برای اینکه من پرهیزگارم، شعاربرای اینکه من به دنیا مال ومنال وعشق های ِ زمینی وهرچه که متعلّقاتِ دنیویست، پشت کرده وقصد پرداختن به درون را دارم. حالا حافظ که به ظاهر خرقه پوش است عاشقِ آن نوجوان شده است! خرقه پوشی دراینجا زیرسئوال رفته است. اوازبین ِ عشق ِ زمینی وخرقه پوشی می بایست یکی را انتخاب کند! حافظ دل به دریا می زند، ازشدّتِ اشتیاق، عشق ِ زمینی راانتخاب می کند. اوقصد دارد خرقه را پاره پاره کرده وبه خرابات که جایگاه نقطه مقابل ِ خانگاه است برود وازاین صوفیگری بگریزد. انتخاب اوعشق است.
2- چون انتظار دارد پس ازآنکه معشوق اورا درخرابات دید درآغوش کشد، می خواهد تماس ِ بدنی ِ بیشتری با بدن ِ معشوق داشته باشد. مطلبِ مهمّی که دراین بیت نهفته است این که خرقه پوشی، مانع از نزدیک شدن ِ به دوست ولذّت بردن ازتماس ِ بادوست است. خرقه ونشان وپرچم را کناربگذار وهرچه می توانی سبکبار وعریان ترشو وبه دورازهرگونه تعلّقاتِ دنیوی، خالص وبی آلایش وبی روی وریا به سمتِ دوست برو تاحظّی که می بری دربالاترین حدّش بوده باشد.
“بـو که”یعنی شاید که ، آرزو دارم که ، به این امید که .
“دلبر نوخاسته” همان معشوق نوجوان زیبایی است که در اوّل غزل عاشق او شده است.
معنی بیت : مثل حافظ به کوی عشق می‌روم و این پرچم ونشان ِ پرهیزگاری را(خرقه‌ام را) بیرون می‌آورم وپاره پاره می کنم . انتظاردارم و امیـدوارم که آن معشوقِ نـوجوان، مرابپذیرد،ببیند که درراهِ عشق او ازفرقه ی صوفیگری خارج شدم ومرا در آغوش بـکـشـد.
دراینجا نکته ی جالبی که وجود دارد این است که برای عاشق حتّا ازنوع عشق های زمینی، فرقه ومَسلک ومذهب اهمیّتِ چندانی ندارند. مذهبِ عاشق را معشوق مشخّص می کند. بنابراین اگر ازیک عاشق بپرسی چه مذهبی داری؟ او جز خنده پاسخی نخواهد داشت. درامروزه نیز ازاین اتّفاقات رُخ می دهد. دونفر از دومذهبِ متفاوت وبعضاً متقابل وضدّ همدیگر عاشق ومعشوق می شوند وبه سببِ اشتیاقی که برای رسیدن به وصال دارند یکی ازطرفین پیشقدم شده وازمذهبِ خود خارج می شود تا ازدواج صورت پذیرد. به اصطلاح خرقه ازسربه دَرآورده وپاره پاره می کند تا به معشوق بپیوندد. درعشق ِ حقیقی وآسمانی نیزچنین است.چراکه مذاهب ومسلک ها طریق وراهِ رسیدن به معشوق است. حال اگروصال به طریقی دیگر دست دهد عاشق،بی درنگ مسلک وفرقه ی خویش را رها کرده وبدان طریقی که دسترسی به معشوق میسّرتراست می پیوندد.
عاشقان رابرسر ِ خودحُکم نیست
هرچه فرمان ِ توباشدآن کنند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام