گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

اشکان ماهری » پرگار » ما آزموده ایم

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سینا نوشته:

بیت ۶ مصراع دوم …پخت نیست بخت صحیح است

پاسخ: «پخت» صحیح است، «رخت و پخت» از جنس «خرت و پرت»، و مانند آن است و در ادبیات قدیم فارسی هم سابقه داشته، از جمله در همینجا.

ققنوس نوشته:

بسی فیض بردیم…
اما یک نکته!
جسارتا بیت ششم را اصلاح کنید: “وقت است کز فراق تو و سوز اندرون…”

امیر نوشته:

با درود و تشکر از شما

لطفا بیت سوم را توضیح دهید.

سمانه ، م نوشته:

ققنوس گرامی اگر بخوانید :
،،
وقت است کز فراق تو ، وَز سوز اندرون
خواهید دید که درست است
با آحترام

سمانه ، م نوشته:

امیر خان گرامی
میگوید :دیشب خوشحال شدم از آواز بلبلی ، که گل نیز از شاخه گوش فرا داده بود ،
بیت چهارم
که ای حافظ خوشحال باش که آن یار{شاه شجاع} که به قهرت رانده از اقبال خویش روی خوشی نخواهد دید

امیر نوشته:

با سپاس از شما سمانه گرامی.

احمد خرم آبادی زاد نوشته:

در کهن ترین نسخه حافظ (سال ۸۰۱ هجری)، با دیباچه محمد گل اندام، بیت ششم چنین است:
“گر موج خیز حادثـــه سر بــر فلک زنـــد
عارف به آب، تر نکند رخت و پخت خویش”
خوشبختانه، این نسخه بسیاری از تناقض های دیگر را نیز حل می کند.

پویا نوشته:

سلام دوستان .
میگم مثلا جایی که حضرت حافظ گفتن ای دل خوشحال باش که آن یار که تو را رانده است ، چرا باید منظورش شاه شجاع باشه . ربطی نداره به اون قضایای حکومتی به نظرم .
همه ی شعرهاش رو که نمیشه به شاه شجاع و بقیه حاکمان بد و خوب هم عصر حافظ نسبت داد ‌.

جواد نوشته:

به نظرم بیت پنجم مشکل مفهومی داره
خواهی که سخت وسست جهان بر تو بگذرد
شاید درست تر این باشه :
خواهی که سهل و سست جهان بر تو بگذرد
از دوستان خواهش دارم بنده رو راهنمایی کنن چون نمیفهمم سخت وسست در این بیت چطور میتونه کنار هم بیاد چون دو مفهوم متناقضه در این بیت

مهناز ، س نوشته:

جواد خان گرامی
همان سخت و سست درست تر می نماید
خواهی که سخت و سستِ جهان بر تو بگذرد
بدین مانا که اگر می خواهی هم سختی دنیا بر تو بگذرد و هم سستی آن ، از درشت گویی در سخن و سست عهدی بپرهیز.
مانا باشید

جواد نوشته:

مهناز گرامی تشکر
من سست رو با سکون میخوندم و برای همین معنی نا مفهوم بود
بایک کسره مشکل بنده رو حل کردید

حمید نوشته:

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
با سلام
من با این بیت مصرع دومش مشکل دارم توضیح میفرمایید؟ خوندنش هم مشکل داره مصرع دومش

وفایی نوشته:

شما که نوشته اید مانند ” خرت و پرت ” و ” رخت و پخت ” در ادبیات قدیم فارسی سابقه داشته ، لطفا دو سه مورد مثال بزنید ( با ذکر منبع )
چون من تا به این لحظه در ادبیات قدیم این را ندیده ام . برایم جالب است بدانم کدام شاعر قدیمی به این شکل صحبت می کرده .
با تشکر
در ضمن من به سه دیوان حافظ کتابخانه مان رجوع کردم ، هر سه تای آنها همان ” رخت و بخت ” نوشته اند . دو تا از این دیوان ها چاپ پیش از انقلاب و سومی چاپ ۱۳۶۳

پریشان روزگار نوشته:

به جای سه دیوان حافظ ، اگر به فرهنگ معین مراجعه می کردید ، مانای پخت را می یافتید.
البته فرهنگ معین و هم برهان قاطع هیچکدام نمی گویند :
( کدام شاعر قدیمی به این شکل صحبت می کرده !)

وفایی نوشته:

اتفاقا اول به فرهنگ معین رجوع کردم چون این عادت همیشگی من است .
در فرهنگ معین رخت و پخت را دیدم ، حرف من این نبود که این اصطلاح وجود ندارد بلکه گفتم در ادبیات هفتصد سال پیش ، آنهم از زبان حافظ ؟!
اما جناب پریشان روزگار
به نظر می رسد کسی که باید بیشتر به فرهنگ معین رجوع کند ، شخص شما هستید . اگر بیشتر فرهنگ معین را ورق بزنید می بینید که دکتر معین در خیلی جاها برای لغات و اصطلاحاتی که نوشته است مثالش را هم آورده است یعنی یک بیت از یکی از شعرا . بله دکتر معین می نوشته که کدام شاعر قدیمی آن کلمه را به کار برده .
برهان قاطع هم همین الان مقابل چشم من باز است : رخت و پخت را ندارد .
خرت و پرت را هم که شما نوشته اید ، فرهنگ معین در مقابلش نوشته : ( عم . )
یعنی عامیانه .
همه حرف من این است : اینها اصطلاحات ادبیات عامه هستند . اگر چه که امروزه بعضی شاعران کلماتی را در شعرهایشان به کار می برند که آدم نمی داند بخندد یا گریه کند ، اما خود شما بهتر از من می دانید که در قدیم اشعار ما یک کلاس خیلی بالایی داشتند . برای شعرای ما کسر شان بوده که چنین اصطلاحات عامیانه و نازلی را در شعرهایشان به کار ببرند . می دانید چرا ؟ چون دیگران می گفتند حتما لغت یا قافیه کم آورده که نوشته رخت و پخت خویش ! و این برای شاعران بزرگ ما افت داشته . من همچنان سوالی که پرسیده ام ، برایم باقی است : کدام شاعر قدیمی به این شکل شعر می گفته ؟ من این همه دیوان شعرای قدیمی را خوانده ام به چنین موردی برخورد نکرده ام . شما که دیده اید ، شما که با سواد تر از من هستید ،بنویسید تا من هم یاد بگیرم .
در ضمن شما چرا دنبال واژه پخت می روید ؟ پخت را در برهان قاطع آدرس داده اید ، اینهم پخت در برهان قاطع :
پخت - بضم اول و سکون ثانی و فوقانی ماضی پختن است و لگد را نیز گویند مطلقا خواه اسب بر کسی زند و خواه آدم و حیوانات دیگر و بفتح اول بمعنی پهن و پخش باشد مثل آنکه چیزی در زیر پای آدمی یا حیوان دیگر یا در زیر چیزی دیگر پهن شده باشد گویند پخت شد و پخش گردید .
همانطور که می بینید این کلمه در این بیت حافظ معنی نمی دهد . پس رخت و پخت باید یک چیزی باشد شبیه این جمله من :
پاشم برم مغازه پغازه یه خورده میوه پیوه بخرم ، شب مهمون پهمون داریم !!
می دانید آقای پریشان روزگار من یک کمی قلبم به درد آمده که این اصطلاحات دم دستی را برای شاعری مثل حافظ قبول کنیم . به غیرت ایرانی ام برخورده . به هر حال اگر هریک از دوستان نظیر این را در اشعار قدیمی سراغ دارند لطفا بنویسند . من تشنه یادگیری هستم .

پریشان روزگار نوشته:

جناب وفایی
این کمترین در باره خرت و پرت و مانندان چیزی ننوشته است تنها مانای پخت را یادآوری کردم که ” زیرانداز” است و خواجه که میفرماید:
وقت آن است که از سوز اندرون و فراق یار ، آتش به دار و ندار خویش افکنم.
امید که گستاخی اگر رفته است ببخشایید، که من نیز کمتر از شما ایرانی نیستم
تندرست و شادکام بوید.

7 نوشته:

لغت‌نامه دهخدا
پخت . [ پ َ ] (ص ) پَخ . مسطح . پَهن . پَخش . آنکه چیزی در زیر پای آدمی یا حیوان دیگر یا در زیر چیزی دیگر پهن شده باشد. (برهان ). || (اِ) از اتباع و مزدوجه ٔ رخت است و در شمس اللغات آمده که پخت بالفتح با باء فارسی مترادف رخت است :
وقتست کز فراق تو و سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
حافظ
گر موج خیز حادثه سر بر فلک زند
عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش
حافظ
http://www.vajehyab.com/dehkhoda/پخت

رضا نوشته:

مـا آزمـوده‌ایم در این شـهـر بـخـت خویـش
بیـرون کشید باید ازین ورطـه رخت خویـش
بخت :شانس، طالع و اقبال
وَرطه:منجلاب،جای خطرناک،گرداب
رَخت : لباس ،وسایل زندگی
منظوراز”شهر” شیرازنیست بنظرمی رسداستعاره ازجهان ِ خاکی باشد. دراینصورت “رخت” نیز وسایل شخصی نیست استعاره از تعلّقاتِ دنیویست.
معنی بیت : ما در این جهان ِ خاکی بارها وبارها شانس و اقبال ِ خویش را به تجربه آزمایش کرده‌ایم،سرودگرم ِ روزگارراچشیده ایم. نتیجه ای که گرفتیم درکل جای خوبی برای اقامت وماندن نیست! یعنی زیبائیهایش به دردورنج و به زحمتش نمی ارزد! شایداگرهمه حافظانه می اندیشیدند ،همه عشق رادرک می کردندوبی عدالتی،تبعیض وفریبکاری اینقدر دامنه دارنبود، دنیاتصویرزیباتری داشت وقابل تحملّ تربه نظرمی رسید. حال که چنین نیست وبشریّت روزبروزدرمنجلابِ کینه توزی وکدورت وجنگ وخونریزی گرفتارترمی گردد، بنابراین بهتراین است که ازاین دنیای پُرشَروشور وپررنج ودرد، هرچه زودتردل کَند ورفت. بیرون ازاین جهان هرچه که باشد بهترازاین رنجیست که دایم می کشیم ودلپذیرترازغمیست که بی وقفه می خوریم.
حافظاترکِ جهان گفتن طریق ِ خوشدلیست
تامپنداری که احوال ِ جهانداران خوشست.
از بـس که دست می‌گزَم و آه می‌کشم
آتش زدم چو گل به تَن ِ لَخت لَخت خویـش
“دست گزیدن” نشانه ی دلگیری،نارضایتی وبی رَغبتیست.
لَخت لَخت : پاره پاره
منظور از”گل” معمولاً گل ِسرخ است واین جزبه سببِ سرخی وآتشناک بودن خوش بودنش نیست.
حافظِ خوش فکرسوختن وساختنش رابافرآیندِ جوشش ِ گل وشکوفاشدن ودرنهایت سوختنش قیاس کرده واین دورا به مَددِنبوغ خویش درهم آمیخته است.
هنگامی که غنچه به مرحله ی ِشکوفایی نزدیک می شود از درون نفس های آتشین (آه) می‌کشد و این آههای ِ سوزنده، اورا به آتش می‌کشد و سرخی و آتشین بودن ِ گل رارقم می زند.
معنی بیت : ازبس که زندگی رنج آور واندوهباراست دریغ می خورم برزخم های بی شمار نهانی که دراندرون دارم وازبس که آههای آتشین ازنهادِ خویش برمی آورم،تن وجسم ِ پاره پاره ی خودراهمانندِ گل سوزانده ام.
این چه استغناویارب وین چه قادرحکمت است؟
کین همه زخم ِ نهان هست ومَجال آه نیست!
دوشـم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سُرود
گل گـوش پهن کـرده ز شـاخ درخت خویـش
معنی بیت : دیشب بلبلی ازسرسوزعشق نغمه خوانی می کرد برمن این صحنه که معشوقش بادقّت به ناله ی عاشقش گوش می داد چقدرخیال انگیز ودلپذیر بود.
امّا بلبل ِ عاشق چه چیزی به معشوق می گفت که برای حافظ جالب آمده است؟
بلبل این نکته را باآوازمی خواند:
کای دل، تـو شاد باش که آن یـار تـنـد خـو
بـسـیـارتـنـد روی نـشـیـنـد ز بـخت خویـش
تند خو : عصبانی، کج خُلق وآتشین مزاج
تند روی : ترش رو ، خشمناک
معنی بیت :
بلبل خطاب به دلِ ناکام خویش می‌گوید: ای دل اگرآن گل سرخ نسبت به توبی اعتنایی ونامهربانی می کند،غمگین مشو تو شاد باش که او نیزتاوان ِ تندخویی و سختگیری های خودرا خواهددید. به حُکم آنکه هرکه تندخویی کند اوّلین جفا را درحقّ ِ خودمی کند(یعنی اوقاتِ خودش نیزتلخ) می گردد. بنابراین قائده، اوازاین اقبالِ بَدی که برای خود رقم زده ،تازمانی که ازتندخویی دست برندارد خود نیز ترش روی خواهدنشست.
ستم ازغمزه میاموز که درمذهبِ عشق
هرعمل اَجری وهرکرده جزایی دارد.

خواهی که سَخت و سُستِ جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عَهد سست و سخن های سَختِ خویش
سخت وسُست: فراز وفرود، دشواری وراحتی
عَهد : قرارداد ،پیمان
سخن‌سخت : درشت گویی،تندگویی وزهرآگین سخن گفتن، بی عاطفه بودن ونامهربانی
حافظ ازمشاهده ی اتّفاقی که بین ِ بلبل وگل رُخ داده درسی گرفته وآن راتقدیم حافظانه ها می کند.
معنی بیت :
اگر درآرزوی این هستی که مشکلات ومصائبِ دنیا برتوسهل وآسان گردد اگردوست داری که فرازوفرودِ زندگانی تورانیازرد ورنجیده خاطر نگردی ،پس تونیزمتقابلاً بایستی اولاً ازدادن ِ پیمان های ناپایدار ودروغین پرهیزکنی، دوماً لَحن ِ برخورد بادیگران راتغییرداده وازگفتن ِ سخن های درشت و نامهربانانه به اطرافیان خود داری کنی.
گفت آسان گیربرخودکارها کزروی طبع
سخت می گیردجهان برمردمان سخت کوش
وقت ست کـز فراق تـو وُ سـوز انـدرون
آتش در افکنم به همه رَخت و پَخت خـویـش
رخت وپخت : تعلّقات ِ دنیوی، دار وندار، اسباب و وسایل زندگی
معنی بیت : دیگرزمان ِ آن رسیده است که از اندوهِ هجران و سوزاشتیاق ِ درونی، تمام زندگی‌ام را درآتش بسوزانم. وقتی که به مرادنمی رسم وازوصال ِ تومَحروم هستم زندگی به چه دردی می خورد؟ بهترآنست که داروندار خویش را درآتش افکنم وخودرانابودسازم.
صباگرچاره داری وقتِ وقت است
که درد اشتیاقم قصدِ جان کرد.
ای حافظ اَرمراد مـیـسّـر شـدی مُـدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویـش
مـُراد : کامیابی وآرزو ، خواسته
میسّرشدی : ممکن می بود، فراهم می‌شد
مـُدام : همیشگی ، دایمی
معنی بیت:
ای حافظ تمام لذّات وخوشی های این جهان، موقّتی وناپایداراست. اگر کامیابی بشرهمیشگی بود ودوام داشت که دیگرامثال ِ جمشیدها ازبین نمی رفتند! آنهاکه روزگاری خودرا فرمانروای مطلق می پنداشتند وگمان می کردند که به کامیابی رسیده اند به ناگاه ازتختِ کامرانی سرنگون شده ودردل ِ خاک فرورفتند.
هرکه راخوابگهِ آخر،مشتی خاک است
گوچه حاجت که برافلاک کشی ایوان را

کانال رسمی گنجور در تلگرام