گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۸

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش

که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش

بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن

به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش

کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار

که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم

به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش

نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست

سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش

کمان ابروی جانان نمی‌پیچد سر از حافظ

ولیکن خنده می‌آید بدین بازوی بی زورش

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

وحید تاج » از روزگار رنگ آمیز » شراب تلخ

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

افشین علاقه بند نوشته:

تا جایی که من اطلاع دارم و در دیوان حافظی که من دارم مصراع دوم بیت اول به این گون میباشد : ” مگر یکدم بر آسایم ز دنیا و شر و شورش “

افشین علاقه بند نوشته:

جای بیت دوم و سوم جا به جا می باشد !
در مصراغ اول بیت چهارم به جای “جام جم” ، “جام می ” درست است !
بیت ۵ و ۶ جابه جا نوشته شده است !

علی اصغر پوررضائی نوشته:

با سلام آقای علاقه بند کاملا درست فرموده اند.ضمنا دربیت اول بجای سماط ظاهرا بساط درست میباشد.

مسکین عاشق نوشته:

سلام
طبق گفته بعضی از بزرگان عرفان منظور خواجه از شراب تلخ تجلیات جلال و عظمت خداوند است .

علی شیخ پور نوشته:

زهره‌ی چنگی صحیح است

انسا نوشته:

با سلام می توانید معنای کامل را وارد سازید

ناشناس نوشته:

شراب تلخ نمیتواند منظورش جلال و جبروت الهی باشد چون مرد معنی منفی ندارد و مرد افکن به معنی گیرابودن بالای شراب است نه چیز دیگر. شکی نیست که خواجه آنقدر رند بوده که خشکه مذهبان امروزه را نیز گمراه و با خود روان میکند. بخصوص که جلال و جبروت الهی انسان را از شر و شور دنیا غافل نمیکند ولی شراب به اسایش ذهن کمک میکند.

کمال نوشته:

فالی درمدح این غزل:
ای صاحب فال، بایدبه چیزهای خوب دنیا
بیشترتوجه کنی واحساس خستگی رااز،،،
خودت دورکن،تااین حدبه امورزندگی،،،،،
ارزش دادن صحیح نیست ،درزندگی به،،،،
فکرتکامل روحی خودباشید.ثروت و،،،،،،،،،
امکانات مادی این دنیاهمه وسیله هستند،،،
شمابایدبه یک هدف والابیندیشیدو،،،،،،،،،،،،
هدفتان آرامش روحی وروانی باشددراین
صورت اززندگی لذت خواهیدبرد.

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

کمند صید بهرامی بیفکن ! …………………. بردار !
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش

جام جم: ۳۴ نسخه (۸۰۳، ۸۰۷، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۲۷، ۸۳۴، ۸۴۳ و ۱۶ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، نیساری، خرمشاهی- جاوید

جام مَی: ۳ نسخه (۸۱۳، ۸۵۴ و ۱ نسخۀ بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، جلالی نائینی- نورانی وصال، سایه

۳۷ نسخه غزل ۲۷۳ و بیت فوق را دارند. از نسخ کاملِ کهن، نسخه‌های ۸۰۱ و ۸۱۸ غزل را ندارند. از ۳۴ نسخه‌ای که “جام جم” دارند، نسخ مورخ ۸۰۷، ۸۴۹، ۸۵۷، ۸۶۷، ۸۷۵ و ۸۹۸: “جام جم برگیر” و نسخۀ مورخ ۸۶۶: “جام جم بستان” ضبط کرده‌اند.

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

… … …. می‌خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم برآسایم ز دنیا و شر و شورش

شرابی مست : ۹ نسخه (۸۰۳، ۸۰۷، ۸۱۳، ۸۴۹، ۸۵۷، ۸۵۸، ۸۶۴، ۸۶۶ و نسخۀ بی‌تاریخ متعلق به استاد فقید دکتر اصغر مهدوی) خانلری، عیوضی

شراب مست : ۸ نسخه (۸۲۲، ۸۴۳، ۸۵۴، ۸۵۵، ۸۷۴، ۸۹۳، ۸۹۴ دانشگاه لیدن هلند و یک نسخۀ بی‌تاریخ مجلس)

شرابی تلخ : ۵ نسخه (۸۲۴، ۸۶۲، ۸۸۹، ۸۹۳ و نسخۀ بی‌تاریخ کتابخانۀ مسجد اعظم قم) جلالی نائینی- نورانی وصال

شراب تلخ : ۱۴ نسخه (۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۵، ۸۲۷، ۸۴۹، ۸۶۷، ۸۷۴، ۸۷۵، ۸۹۴ مسعود فرزاد، ، ۸۹۸، ۸۷۴؟، یک نسخۀ بی‌تاریخ مجلس ، نسخۀ بی‌تاریخ “مح” متعلق به استاد فقید محمد محیط طباطبایی) قزوینی- غنی، نیساری، سایه، خرمشاهی- جاوید

۳۷ نسخه غزل ۲۷۳ و بیت نخست را دارند. از نسخ کاملِ کهن، نسخه‌های ۸۰۱ و ۸۱۸ این غزل را ندارند.

“مست” به معنی گیرا و قوی و دارای کیفیت و ویژگی خاص و تأثیرگذار هنوز کاربرد دارد. حافظ چند جای دیگر نیز آن را به کار برده است:

راه دل عشاق زد آن چشم خماری
پیداست از این شیوه که مست است شرابت

آن چه او ریخت به پیمانۀ ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر بادۀ مست

مطرب از گفتۀ حافظ غزلی مست بخوان
تا بگریم که ز عهدِ طربم یاد آمد

عابر نوشته:

سلام به حافظ ودوستارانش: به نظرشرابی تلخ صحیح تراست چونکه بعدش میگه که مردافکن یعنی توضیح برای شرابی تلخ پس شزاب مربوطه هرشراب تلخی نیست. شراب تلخی است ک آنقدرقویست که شاعرراهزعالم واقعی به سرزمین غیرقابل وصف وابدی رهنمون میشود..

علی عباسی نوشته:

در بیت دوم بشو را بشوی بنویسید تا از اشتباهات قرائت جلوگیری شود
ممنون

مستر مهدی نوشته:

در نسخه قدسی بیت زیر در جایگاه ششم هست :

«شراب لعل مینوشم، من از جام زمرد گون
که زاهد افعی وقتست و میسازم بدان کورش»

زاهد به افعی تشبیه شده است. بنا به افسانه‌های کهن، چشم افعی وقتی به زمرد (سبز رنگ) بیفتد کور می‌شود. پسوند -گون یعنی رنگ؛ پس زمردگون یعنی سبز رنگ. حافظ جام شراب را به زمردی تشبیه کرده که چشم زاهد را کور می‌کند. یعنی جام شراب حافظ، از زمرد نیست، ولی سبز رنگ است تا چشم زاهد را کور کند. توجه کنید که رنگ سبز، رنگ مقدس کهن مذهبی ایران است (در دین زردشت) است و سبز، رنگ اسلامی نیست (رنگ اسلامی، سفید و سیاه است). حافظ هم شراب خود را در جام سبز رنگ می‌نوشد تا زاهد کور شود. زاهد در اینجا قطعا بر طریق سنت است و ایران هنوز شیعه نشده است. در آن دوران (قرن ۸ هجری) شیعه محدود به اقلیتهایی در کاشان و قم و مازندران و آناتولی و شام و یمن بوده است و اسلام در ایران به طریق سنت بوده است لذا رنگ سبز که رنگ مغان زردشتی است، چشم زاهد را کور می‌کرده است. بعدا از قرن ۱۰ هجری، شیعه در ایران گسترش یافت و رنگ سبز ایرانی به رنگ مقدس شیعه تبدیل شد تا در برابر رنگ سیاه اعراب سنتی جلوه گری کند. (رنگ بنی امیه و بنی عباس سیاه بود. رنگ مورد علاقه پیامبر، لباس سفید و عمامه مشکی بود)

مستر مهدی نوشته:

در بیت سوم، مصرع دوم، به جای مریخ، در نسخه قدسی، بهرام آورده شده است که با بهرام در بیت چهارم سازگار است. بهرام معادل ایرانی همان مریخ است و بهرام سلحشور در بیت سوم کاملا با روایات ایران باستان از ایزد بهرام و ویژگی جنگجویی و پهلوانی او سازگار است. بنابراین بجای مریخ، همان بهرام درست‌تر به نظر می‌آید و لزومی ندارد مریخ باشد.

رضا نوشته:

شـراب تـلـخ می‌خـواهـم کـه مـرد افـکـن بـُوَد زورش
کـه تـا یکـدم بـیــاسـایـم ز دنـیـا و شـر و شــــورش
شراب ِتلخ ِمردافکن : شرابی که گیرایی ِ قوی داشته باشد.به قدری که پهلوانی را از پای درآورد!
شروشور :ناآرامی، فتنه و آشوب، متضاد آرامش، کنایه ازمشکلات وگرفتاریهای ِ آزارنده و ناتمام ِ زندگانی که روح وجان رامی فرسایند.
“شراب تلخ” شرابِ کهنه وخالص وناب که ناخالصی وآب در آن نباشد.
درطبِّ سنتی و قدیم از “شراب تلخ” برای تقویت معده و به عنوان دارو استفاده ‌می‌شده است.
معنی بیت : شرابی خالص،مستی بخش و تلخ مزه‌ای می‌خواهم که قدرتِ گیرایی ِ آن به اندازه ای باشد که بتواند پهلوانی قوی را از پای در آورد.( معلوم است که حافظ خیلی دلش گرفته بوده وسخت نیازمندِ آرامش وازخود بیخودشدن بوده که شرابی با این ویژگی می طلبد تا حسابی مست و لایعقل‌ شود.) درمصرع دوّم خودش دلیلش را بازگو می کند:
چراچنین شرابی می خواهم؟ برای اینکه می‌خواهم از دنیا وناآرامی هایش،و فتنه های تمام ناشدنی اَش،اندکی بیاسایم ومشکلات رابه فراموشی بسپارم، آسوده خاطر شوم.
بعضی ها که نمی خواهند قبول کنند حافظ گه گاه شراب می نوشیده،ازواژه ی “شراب تلخ”معنایِ “جلال وجبروت خداوندی” برداشت کرده اند! غافل ازاینکه با این برداشت هم درحقّ ِ خداوند ستم کرده وهم برشاعرعزیز جفا می نمایند.! اگرعضمت وجلالِ خداوندی را به شرابِ تلخ تشبیه کنیم مرتکبِ گناه بزرگی می شویم. چراکه جلال وجبروتِ خداوندی شیرین وگواراست نه تلخ!!! شربتیست که جُرعه ای ازآن هر ناتوانی را توانمندوقوی می سازد نه اینکه مردِ قوی را برزمین بزند!!
شگفتا خودِ شاعر به هرزبانی فریاد می زند که من شرابخوارم،بعضی ها ازچه رو پافشاری می کنند که نه شاعر منظورش چنین وچنان بوده است؟!
من وانکارشراب این چه حکایت باشد؟
غالباً این قَدَرم عقل وکفایت باشد!!
آری گاهی “شراب” شرابِ دانایی ومعرفت وعشق است،شرابِ محبّت است، شرابِ زیبائیست امّا نه درهمه جا!
باهرنگرشی وباهرخوانشی که این بیت رابخوانیم، شراب، شراب انگوریست! ازهرزاویه ای بنگریم حافظ شراب را خیلی دوست داشت تا آنجاکه سفارش می کند،پس ازمرگ نیز جَسدش رابه خاک نسپارند بلکه درخُم شراب اندازند.!
مَهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرابه میکده بَر درشطِ شراب انداز
سـِمــاط دهـر دون‌پـرور ، نـداردشـهـــدآســایــــش
مـذاق حرص و آز ای دل ! بـشوی از تلخ و از شورش
سِماط : صف، رَده ،قطار،سفره وبساط دَهر : روزگار ، دنیا
دون پرور : سفله پرور
شهد : شیرینی ، عسل ، انگبین
شهد آسایش = آرامش و آسایش به عسل و شیرینی تشبیه شده است.تا درمقابل تلخی شرابِ تضاد ایجادگردد.
مذاق : ذایقه ، مجازاً یعنی دهان
حرص و آز: وسوسه و طمع
مذاق ِحرص: ذایقه ی طمع ودهان وَسوسه
ازآنجا که ظاهراً افرادِ سودجو، شکمباره، خوش گذران وبی مسئولیت ها راحت تراز روشن فکران،دانایان وافرادِ دلسوززندگی می کنند، “روزگار” به دون پروری شهرت دارد.
روزگار دراینجا به بساطی پهن کرده که همه چیزش “تلخ” و “شور” است. چیزی گوارا وشیرین دراین سفره یافت نمی شود.زندگی سراسرسختی و بدبختی است!(برای دانایان که چنین بوده، درهمه دوره ها آنکه بیشترمی فهمد بیشتر درعذاب ورنج وحبس وبدبختی بوده است.تابوده همین بوده،مگراینکه زمانی فرابرسد ومدینه ی فاضله ای بنا نهاده شود.)
معنی بیت : دنیای سفله‌پـروردر سفره‌اش هرچه دارد تلخ وشور وبدمزه هست. ازشیرینی آسودگی و لقمه‌ای گوارا خبری نیست که نیست! ای دل ! دهان وسوسه وهوس ِ خود را بکلّی ببند.از تلخ و شورش بـشوی. (دنیا جز رنج و بد بختی چیزی ندارد،انتظار راحتی وآرامش،بی سرانجام است،حداقل برای دانایان!) .
دفتر دانش ِ ما جمله بشوئید به مِی
که فلک دیدم ودر قصدِ دل دانابود!
بـیـاور مـی ! کـه نـتـْـوان شـد ز مـکـر آسـمان ایـمـن
به لـَعــبِ زُهـره‌یِ چنــگـیّ و مـرّیـخ ِ سـلـحـشـورش
مَکر : حیله و نیرنگ
ایمن : آسوده خاطر
لعب : بازی
زُهره : ناهید ، به نامهای دیگر هم خوانده شده : آناهیتا ، اَناهید ، بیدخت و آفرودیت ، در ادبیات ما “زهره” را نوازنده و رقّاصه‌ی فلک می‌دانند
چنگی : چنگ + ی نسبت در معنای فاعلی ، چنگ نواز
مرّیخ : بهرام ، “دهخدا” می‌نویسد که : اصل کلمه‌ی مریخ ، کلدانی بوده ، “مرداک” یا “مرداخ” که در زبان عربی به “مریخ” تلفظ شده است . “مریخ” در باور ایرانیان و رومیان و یونانیان ، ایزد جنگ است. در ادبیات ما “مریخ” خداوندگار جنگ و جنگاوری و از ستارگان نَحس است .
سلحشور : جنگاور
معنی بیت : سفله پروری روزگار ونیرنگِ آسمان تمامی ندارد،شَروشورِدنیا پایان ناپذیراست!شراب بیاور تا بنوشیم .زیرا نه رقص وآهنگ زُهره دردی را دَوا می کند نه جنگاوری ِ مرّیخ پایانی خواهد داشت. ماهرگزآسوده خاطر نخواهیم بود پس چاره یِ کار شراب است ومستی وفراموشی ِ مشکلات!
چل سال رنج وغصّه کشیدیم وعاقبت
تدبیر ما به دستِ شرابِ دوساله بود!
کمندِ صید بهرامی بیفکن ، جام جم بردار !
که من پیمودم این صحرانه بهرامست ونه گورش
کمندصیدِ بهرامی : یعنی کمندی که مانند کمندِ صیّادی بهرام است. “کمند صید بهرامی” کنایه از طَمع به قدرت است . “بیفکن” دو معنا دارد : ۱- رها کردن و کنارگذاشتن ِ کمند ، ۲- انداختن وپرتابِ کمند برای شکار کردن و دراینجابرای بدست آوردن ِ جام جم. یعنی بامهارت تدبیری بیاندیش تاجام جم رابدست بیاوری.
جام جم دراینجا جام ِ مِی است. واژه ها دردستانِ ماهر حضرتِ حافظ مثل موم نرم وانعطاف پذیرند وهرمعنی که حافظ مدِّ نظر داشته باشدازآنها استخراج می کند.
“بهرام” پسر “یزدگردِ” اول است . پس از مرگِ یزدگرد، بزرگان ایران فردی به نام “خسرو” را به پادشاهی برگزیدند و تاج شاهی را بر سر او گذاشتند . “بهرام” به همدستی “نعمان بن منذر” پادشاهِ حیره که آموزگار ِ بهرام نیزبود، برای باز پس گرفتن ِ تاج و تختِ پدر به ایران لشکرکشی کرد. سرانجام بزرگان چاره‌ای اندیشیده و تاج پادشاهی را در میان دوشیرقوی گذاشته و قرار براین شد هر کدام که توانسته باشدتاج را بَردارد پادشاه شود. خسرو ترسید ، اما بهرام با “گرزه‌ی گاوسر” شیر ها را از پای در آورد و تاج را به دست آورد و پادشاه شد. در مورد بهرام افسانه های زیادی در شاهنامه و آثار نظامی و دیگر شاعران آمده است ، اما صحّت وسُقم ِ آنها چندان روشن نیست.
در این بیت تلمیحی به افسانه‌ی ناپدید شدن بهرام نیزدارد که گفته‌اند : «بهرام به دنبال شکار ِ یک گاو وحشی در باتلاقِ گاوخونی فرو رفت و به هلاکت رسید. یا بعضی دیگر گفته‌اند : «به دنبال شکار یک آهو در غاری رفت و دیگر بر نگشت . و همین است که حافظ می‌گوید تمام جهان را گشتم و قبر بهرام را ندیدم. اززاویه ی ِ دیگر هم اشاره به ناپایداری ِ تاج وتخت وقدرت وفناپذیری ِمادّیات دارد.
صحرا : استعاره از دنیاست
گـور : ایهام دارد : ۱- گورخر ۲- قـبـر معنی بیت :
۱-طمع ِ قدرت وحرص ِ دنیاطلبی راکناربگذار وفقط جام ِ مِی راداشته باش، من سرد وگرم ِ دنیاراچشیده وتجربه ی فراوان دارم.هیچ چیز ماندگارنیست وهمه چیزناپایداراست.
۲- بامهارت وشجاعتی که بهرام درکمند انداختن وصیّادی داشت، بَسان ِ او کمندت را آماده ساز وجام ِ می را شکارکن وبه عیش وعشرت بپرداز.من دنیادیده ای باتجربه هستم هرچه گشتم نه ازبهرام اثری مانده، نه ازقبرش نه ازشکارها وصیدش. به نوشیدن شراب بپردازودَم راغنیمت دان ودیگرهیچ…
بیاتادرمیِ صافـیت ،راز دهــر بنمایم
بشرطِ آنکه ننمایی به کج طبعان دل کورش
می صافیت : شرابِ خالص، درباده ی ِصاف و زلال.(”ت” یعنی برای تو نشان دهم.)
بنمایم : نشان دهم
کج طبعان : بَدسلیقه‌ها ، کج خُلق وخو دل کور : خشک مغز و کُند ذهن ، کسی که باطنش کور است وذوق وشوق ندارد
“رازدهر” مجموعه ی حقایقی که دردنیا وجود دارد وافرادِ آگاه،دنیادیده وعارف بدانها رسیده اند.راز دهر همین چیزهایی است که حافظ در بیت های قبل اشاره کرده‌است .همین که همه چیز ناپایداراست وفقط باید مهروزی کرد ومثبت اندیش بود.
معنی بیت : بیا باما دَمی درمیخانه بنشین ،تا در آینه‌ی زلالِ شراب و مستی راز زمانه و روزگار را به تو نشان بدهم! به این شرط که هرچه دیدی وشنیدی، به خشک مغزانِ بی شوق وذوق وستیزه کنندگان و آنانی که باطنی کور و نفهم دارند بازگونکنی. آنهامدّعیانی خودپسند و خودپرستند وهیچ ذوقی ندارند وهرچه که ازلذتِ مستی وراستی،عشق ورزی بی قیدوشرط ومهر ومحبّت بگویی درک نخواهند کرد وتورا سرزنش وملامت وتهدید وتکفیر خواهندکرد.
بامدّعی مگوئید اسرار عشق ومستی
تابی خبر بمیرد بادردِ خود پرستی
نـظـرکـردن به درویـشـان مـُنــافیِّ بـزرگی نیــست
سلیـمان بـا چنـان حشمـت ، نظر ها بود با مورش
نظرکردن: موردِ توجّه قراردادن ، عنایت کردن
درویش : فقیر،بی چیز،بی اعتنا به مادّیات ، بی رغبت به تجمّلات و علاقمند به معنویّات وسادگی و..
مـُنافی : نفی کننده
حشمت :شکوه وعظمت، بزرگی،دولتمند
در این بیت اشاره (تلمیح) دارد به داستان حضرت سلیمان و پادشاه مورچگان ، آورده‌اند که :
«روزی حضرت سلیمان با خَدم و حَشم سواربر تختِ روان، بر وادی مورچگان می‌گذشت ، صدای پادشاه مورچگان را شنید که دستور می‌داد مورچگان در لانه هایشان پناه گیرند. سلیمان پیاده شد و از پادشاه مورچگان با تعجب پرسید :
چرا از من می‌ترسید ؟ تخت من در هوا حرکت می‌کند نه بر زمین، بنابراین آسیبی به شمانمی رسد. پادشاه مورچگان پاسخ داد : آری می دانم تو بر باد سوارهستی وازاین جهت آسیبی برما نمی رسد ولی این رانیز می دانم که فرمانروایی بر این دنیاهیچ تضمینی ندارد وناپایداراست. من آسوده خاطر نیستم زیرا هر لحظه ممکن است که باد ازفرمانبری تو خارج گردد و تختِ روان بر بادِ تو، بر زمین افتد و لشکریان من آسیب ببینند!
سلیمان پرسید : تو در میان مورچگان چه کاره هستی ؟ گفت : در این وادی چهل هزار امیر و پادشاه است و هر پادشاهی چهل هزار پرچم دارد که در زیر هر پرچم چهل هزار لشکر و هر لشکر دارای چهل هزار مور است و من بر همه‌ی آنان پادشاه و امیرم!. سلیمان گفت : لشکر خویش را به من بنمای. پادشاه مورچگان دستوردادای مورچگان از خانه های خود به دَر آیید ! و تا هفت شبانه روز مورچگان از لانه بیرون می‌آمدند! سلیمان خسته شد و پرسید : تا کی آمدن مورچه ها ادامه دارد ؟
پاسخ داد : اگر صبر داری تا هفتاد سال! سلیمان آن مور را نوازش و تحسین کرد و بر دست خود بنشاند .
معنی بیت : توجه و عنایت کردن ونوازش ِ دل ِ تُهیدستان وفقیران، به جلال و بزرگی ِ کسی لطمه ای نمی زند، همانطور که حضرت سلیمان با همه‌ی جلال و جبروتش، با مورچه گفتگو کرد و او را موردِ عنایتِ خویش قرار داد .
اَندرآن ساعت که برپشتِ صبا بندندزین
باسلیمان چون برانم من که مورم مرکب است.
کمانِ ابـرویِ جانان نـمـی‌پـیـچـد سر از حافظ
ولیکن خنـده مـی‌آیـد بـدیـن بـازوی بـی زورش
سرپیچی می کند: اطاعت نمی کند
سرنـمی پیچیـد: کنایه از تسلیم بودن است، دراختیاربودنست. کمانِ جانان دراختیارحافظ است.
داستان تیروکمان ازاینگونه است که درقدیم کمان های معروفی ساخته می شدند که هرکسی نمی توانست آن را زه کند.یعنی تیر راجاسازی کرده وتیراندازی کند. دراغلبِ داستانهای تاریخیِ هرکشوری، ازاین نوع کمانهای سخت ومحکم دیده می شود. بعضی ازاین کمان ها آنقدر سفت وسخت بودند که برای زه کردن ِ آن برنامه ی خاصی توسط ِ حاکمان وپادشاهان گذاشته می شد وکمانداران به نوبت می آمدند وقدرتِ بازوی ِ خویش را می آزمودند وهرکس موفّق می شد پاداش ِ خاصی می گرفت.معمولاً پادشاهان می گفتند هرکس موفّق شود این کمان متعلّق به او خواهدشد واومامورویژه ی پادشاه می شد.
برای به زه کردن کمان باید دوسر کمان را به هم نزدیک کرد و برای این کار زور و نیروی زیادی لازم است،گویند کمان رستم را کسی جز رستم نمی‌توانست زه کرده وتیراندازی کند!.
درمراسماتِ زه کشی کمان،کمانداران ِ معروف وقتی از زه کردن ِ کمان، ناتوان وعاجز می شدند، ناخودآگاه خنده ای برلبِ پادشاه واطرافیان می نشست….
برهمین اساس است که دردنیای عشقبازان،ابروی جانان به کمان تشبیه می شود چون هرکسی نمی تواند زه این کمان را زه کرده وبر هدف بزند یعنی کامرواشود.حافظ درغزلی دیگر می فرماید:
ازخم ِ ابروی تواَم هیچ گشایشی نشد
وه که دراین خیال کج عمرعزیزشدتَلَف
ابروی دوست کی شود دستکش خیال من
کس نزده ست ازاین کمان تیر مرادبرهدف
البته تیراندازی ِ خودِ جانان برعاشق با این کمان خود مبحثی دیگراست که دراین مقال نمی گنجد.
دراینجا کمانِ سفت وسختِ جانان دراختیار حضرتِ حافظ گذاشته شده تا زور وبازوی ِ خودرا بیازماید. گویی که جانان درجایگاهِ پادشاهی نشسته وکمانداران به نوبت زورآزمایی می کنند تا به جایزه ای که (وصال) درنظرگرفته شده برسند وحال نوبت به حافظ رسیده است.
معنی بیت : اگر چه کمانِ ابروی دلدار دراختیار حافظ است، امّا قدرت ِ به زه کردن ِ آن رانداردوجانان به بازویِ کم زورِ حافظ می خندد.معشوق ازناتوانی و ضعفِ حافظ خنده‌اش می گیرد.
کم زوربودنِ بازوی حافظ، کنایه ازاین نیزهست که درعاشقی ،هنوزبه حدّی نرسیده که سزاوار وصال باشد. هرکس بتواند این کمان را زه کند یعنی درعاشقی آنقدر رنج وزحمت کشیده که صاحبِ چنین توانایی شده است،پس اوشایسته ی وصال است.
یک برداشت دیگر ازاین بیت زیبا:
اگر”سر نپیچیدن” را به سمت دیگری نرفتن معنی کنیم درانصورت معنی بیت چنین خواهدبود:
کمانِ ابرویِ جانان تنها حافظ را هدف گرفته و از سمتِ حافظ روی برنمی‌گرداند! حافظ هرجا می رود او را دنبال کرده ونشانه گرفته است!ولیکن تیراندازی نمی کند فقط به قصد زدن نشانه گرفته،امّا زورش نمی‌رسد که کمان را زه کند و تیر اندازی کندو از کم زوریِ خودش خنده‌اش می گیرد!بااین معنی حافظ جانان را نازک و لطیف معرفی می کند یعنی لطافت و مهربانی او باعث می‌شود که نتواند کمان را بکشد ومرا بکُشد. باچنین برداشتی، بیتِ به ماندنیِ: گرچه می گفت که زارت بکُشم می دیدم که نهانش نظری با من ِ دلسوخته بود، درذهن متبادر می گردد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام