گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید

ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظ

هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ری‌را

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا نوشته:

این غزل زیبا مخصوصاً بیت سومش موقعی یادم افتاد که به من گفت فکر کن من نیستم و نبودم.
حتماً به حافظ هم خرده گرفته بودن که باید فکر می کرده یک نفر نیست اما می دونسته که هست اونم چه بودنی. حالا حافظ تونسته این بیت رو بگه اما من چی بگم وقتی می دونم هست هست هست….

کمک به گسترش دامنهٔ داده های بزرگترین سایت شعر فارسی