گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۰

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ای سرو ناز حسن که خوش می‌روی به ناز

عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز

فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل

ببریده‌اند بر قد سروت قبای ناز

آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست

چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز

پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی

بی شمع عارض تو دلم را بود گداز

صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش

بشکست عهد چون در میخانه دید باز

از طعنه رقیب نگردد عیار من

چون زر اگر برند مرا در دهان گاز

دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت

از شوق آن حریم ندارد سر حجاز

هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست

بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز

چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان

حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مجید همایون نوشته:

سرو: نماد راست قامتی و رعنایی و نیز آزادگی و سرسبزی می باشد.

مجید همایون نوشته:

در ادبیات فارسی رقیب بیشتر به معنای نگهبان و همراه و یا لله ی معشوق می باشد نه رقیب عشقی

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>
**************************************
**************************************
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر …….. بسوز و ساز

“آتش سوزان” : ۲۱ نسخه (۸۰۱، ۸۱۳، ۸۱۶، ۸۱۸، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵ و ۱۳ نسخۀ دیگر- نسخۀ ۸۰۱ بعد از “سوزان” کلمۀ “بسوز” را ندارد) گزینش خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

“آتش سودا” : ۱۵ نسخه (۸۰۳، ۸۲۲، ۸۲۷ و ۱۲ نسخۀ دیگر) گزینش قزوینی- غنی، خرمشاهی- جاوید، سایه

“آتش هجران” : ۲ نسخه (۸۵۵ و ۸۹۸)

۳۸ نسخۀ مکتوب در قرن نهم هجری غزل ۲۵۵ و بت فوق را دارند.

تشبیه به سوختن عود شده که بر “آتش سودا” نمی‌سوزد و عاشق آرزومند نیز “در آتش سودا” می‌سوزد ولی از سویی “سودا” با “بوی” و “آرزو” تناسب دارد.
**********************************
**********************************

عباس نوشته:

بیت ششم مصرع دوم قافیه ناموزون است. آثا در دهان گراز صحیح تر نیست؟

شمس الحق نوشته:

گاز همان ابزاری است که با آن طلا و نقره را برش دهند که اینک گازانبر گویند و در سابق مقراض .

سیدعلی ساقی نوشته:

ای سـرو نـاز حُـسـن کــه خـوش می‌روی بـه نـاز

عـشّــاق را بـه نــاز تــــو هـر لـحـظـه صــد نـیـــاز

منظور ازسروناز معشوق بالابلند و خوش اندام است.

خطاب به معشوق :ای بالابلند و خوش اندام زیبایی که با عشوه وناز می روی ویا ای که در حسن چون

سر ونازی وبه عشاق هیچ توجهی نداری

عاشقانِ تو هر لحظه وهمواره به کرشمه و دل رباییِ تو نیازمندهستند.

فـرخـنــده بـاد طـلـعـــت خـوبـت کـــــــــــه در ازل

بُــبــریـده‌انــد بــر قــــد ســروت قـبــــای نـــــــــاز

فرخنده : مبارک ومیمون - خجسته

بـاد یعنی بادا ، باشد فعل آرزو کردن ودعایی است

طلعت : حضوررخسار تابنده ومنوّر

مبارک و خجسته بادا چهره‌ی تابناک تو

بی شک قبای ناز ودلبری را از روز ازل برقدوقامت زیبای تو اندازه گرفته و بریده‌اند . توشایسته ی نازی وعشاق محتاج این نیاز.

آن را کـــه بـــــوی عـنــبــر زلـف تـــــــو آرزوســـت

چـون عــود گـو بـر آتـش ســودا بـســوز و ســـــاز

آن عاشقی که آرزو ی عطر زلف سیاه تو رادرسردارد همچون عود:(نوعی چوب که هنگام سوختن بوی خوشی از آن برمی‌خیزد) براین آتش سودا خواهدسوخت وخواهدساخت. چراکه آرزوی بزرگی درسردارد وبرای رسیدن به آن باید سختی ها ومشقّات فراوانی تحمل کند.ازمنظری دیگر: ای عاشقی که چنین آرزوی داری ، بر آتش عشق خودهمچون عود بسوز و بساز وتحمل کن تا بوی خوش عشق از سوختن‌ات برخیزد وعطش تورا فرو نشاند.

پــروانـه را ز شـمـع بـُـوَد ســـــــــوز دل ، ولــــــی

بـی شـمـع عـارض تـــو دلـــــم را بُـــوَد گـُـــــــداز

پروانه بواسطه ی وجود و حضور شمع وآتش شمع است که می‌سوزد و می‌گدازد.ولیکن من برعکس پروانه ، درحالی که شمع رخسار تو حضورندارد و پیش من نیست دلم بی آتشِ چهره ی تومی‌سوزد و می‌گدازد .

صـوفی که بی تـو تـوبـه ز مِی کــرده بـود ، دوش

بـشـکـسـت عـهـد چـون در مـیـخـانـه دیــد بــــاز

صوفی در این بیت باتوجه به معنای بیت قبلی - (سوختن شاعر بی حضور شمعِ رخسارِ معشوق) خود شاعراست . گرچه عهد کرده بود هرگزبی حضور معشوق شراب وباده ننوشد امادیشب وقتی درِ میخانه را باز دید نتوانست به عهد و توبه‌ی خویش پای بند بماند توبه را شکست و به شرابخواری پرداخت . چراکه زمان واقعه ی شکسته شدن توبه، زمانِ تحمل سوز فراق است وعاشق یا صوفی که خودشاعراست به سبب بیقراری به میخانه پناه می برد.

از طــعــنـــه‌ی رقــیــب نــگـــــردد عــیـــار مـــــن

چــون زر اگـــر بــرنـــد مــــرا در دهــــــــان گـــــاز

طعنه : سرزنش وملامت،

رقیب : مدعی ،مراقب و نگهبان معشوق

عیار : میزان ودرجه‌ی خلوص زر ، ارزش واعتبار

گاز : انبر فلزی و قیچی که با آن طلا را برش می دهند

با سرزنش وملامت نگهبان ومراقبِ معشوق ازدرجه یِ خلوصِ من کاسته نمی‌شود چراکه من مثل طلا هستم وچنانچه با قیچی قطعه‌قطعه‌ام کنند باز هم ازارزش وعیار من کم نخواهدشد .

دل کـز طـواف کـعـبـه‌ی کـویـت وقــوف یــــــافــت

از شـــوق آن حــــریــم نـــدارد ســـــــــــرِ حـجـاز

خطاب به معشوق: دل من از گردیدن به دور کویِ تو (کوی معشوق درنظرعاشق حرمت کعبه دارد) وطواف درپیرامون کوی تو؛ به فیضی نایل شده وبه لذتی واقف گردیده است که دیگر هیچ رغبتی به رفتن به سرزمین حجاز(مکه) ندارد وکوی تورا ترجیح می دهد. درجایی دیگر می فرماید:

باخاک کوی دوست به فردوس ننگریم.

هر دم به خون دیـده چه حاجت وضو ؟ چو نیست

بــی طــــاق ابــــــــروی تـــــو نــمـــــاز مـرا جـواز

چه حاجت است که هر لحظه با اشک خونین وضو بگیرم ؟ (بدون حضور تو ) وقتی محراب ابروان تو دردسترس نیست تادرآن محراب به رازونیاز بپردازم. جایی دیگر می فرماید:

نمازدرخم آن ابروان محرابی

کسی کندکه بخون جگرطهارت کرد

چــون بــــاده بــر ســر خـُـم رفـت کـف‌زنــــــــــان

حــافـــــظ کـه دوش از لـب سـاقـی شـنـیـد راز

همانگونه که باده وشراب در حالت رسیدن وتخمیرشدن کف کرده و به سَر خُم نزدیک می شود ، حافظ نیز شب پیش با شنیدن نکته یِ نابی از دهان ساقی (ساقی درنظرگاه حافظ اغلب خودمعشوق است که عاشق راسرمست می سازد) کف زنان و شادی کنان بر سر خم رفت.

کف زنان ایهام زیبایی دارد.درنگاه اول کف کردن شراب وبه سرخم نزدیک شدن ودرنگاه دوم مفهوم کف(دست) زنان وشادی کنان برسرخم رفتنِ عاشق وباده خواری را تداعی می نماید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام