گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۴

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور

ای گل به شکر آن که تویی پادشاه حسن

با بلبلان بی‌دل شیدا مکن غرور

از دست غیبت تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی نبود لذت حضور

گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد

ما را غم نگار بود مایه سرور

زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار

ما را شرابخانه قصور است و یار حور

می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی

گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور

حافظ شکایت از غم هجران چه می‌کنی

در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بایا نوشته:

بیت دوم: ای گل به شکر آنکه تویی پادشاه حسن*

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

قاسم نوشته:

در بیت دوم “گل به شکر”روی هم به صورت”گلبشکر”درج شده که هم ازنظر املایی صحیح نیست وهم خواندن آن دشوار است

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

علی نوشته:

شعر جالبی بود از خواندن هر شعر حافظ یک نکته جدید یاد میگرم

لیلا نوشته:

لطفا بفرمایید با توجه به مصرع در هجر وصل باشد و در ظلمتست نور چه وصلی در هجر است؟

محلط نوشته:

در هجر ،وصل هست یعنى تا هجران نکشید ، طعم وصل را نخواهى چشید

و اینکه مى گه در ظلمت است نور ، یعنى وقتى ظلمت باشه متوجه نور مى

شید.

وقتى متوجه مى شید یک چیز بدى هست، متوجه اینم مى شید که یک چیز

خوب نیز وجود داره

نگاه کنید ببینید کدام عاشقى بوده که به وصالش رسیده باشه و قبلش

درد هجران نکشیده باشه؟

پس در هجران مى شه دنبال وصل گشت و در تاریکى مى توان متوجه نور

شد.

پرده نشین نوشته:

پشت هر هجری لزوما وصل نیست و هجر نمیتواند تضمینی برای وصل باشد. پس باید وصل را در خود هجر دید بدین معنی که در هجر لذت وصال ملموس تر است.

جلال نوشته:

سلام
وقتی انسان از خودش هجرت کند به وصل میرسد
حافظ حجاب راه تویی از میان برخیز
والسلام

روفیا نوشته:

سلام پرده نشین گرامی
نکته ای که به میان آوردید خاطرات زیبایی از خردی ام را زنده کرد .
در یک سریال تلویزیونی به نام پولیانا روشنایی کوهستان دختری بس شاد و سرزنده برای تعطیلات به ارتفاعات کوهستان نزد پدربزرگش سفر کرد .
این دختر پرشور در همنشینی با مردم کوهستان دریافت که هر کدام ترس ها و دردهایی در زندگیشان تجربه می کنند .
یکی از آنها بانوی کهنسالی بود که به گمانم از یکشنبه ها نفرت داشت چون یکشنبه ها روز ملاقات او با پزشک معالجش بود .
پولیانا بازی بسیار هوشمندانه ای آفرید که به زودی در سراسر دهکده مرسوم شد .
او به پیرزن یاد میدهد که در نفرتی که او از یکشنبه ها دارد یک نکته امید بخش وجود دارد و آن اینست که یکشنبه ها بیشترین فاصله را با یکشنبه بعد دارد !!
پس از گذشت سی سال از آن روزها من معنای فلسفی عمیق پشت این بازی را میفهمم .

هر چیزی در درون خود ضد خود را نهان دارد …
زیبایی در درون ترس از زوال زیبایی را …
نازیبایی در درون حس امنیت …
امید در درون بیم را ، بیم از احتمال نرسیدن …
وصل در درون ترس از هجر …
و هجر در درون امید وصل را …
هرچه نادان تر باشیم کمتر لذت می بریم کمتر هم درد میکشیم !
هر چه داناتر باشیم بیشتر لذت می بریم ولی نگران از دست دادن دانایی مان هستیم …
نیست در دایره یک نکته خلاف از کم و بیش …
این حقیقت خوانایی شگفت انگیزی با عدالت خداوندی دارد .
در نظام و ساختار آفرینش ذهنمان به گونه ای طراحی شده است که به هر کجا و در هر زمان درد و دستاورد با هم برابر هستند !
اینکه ما می پنداریم بعضی کامیاب و برخی ناکام و پاره ای ستمگر و عده ای ستمدیده هستند و روزگار نسبت بدانها بی تفاوت است تنها ساده اندیشی ماست و همواره هر پدیده ای در درون خود ضد خود را حمل می کند اگر ما خوب بیندیشیم .
مقام خوف آنرا دان که هستی تو در او ایمن
مقام امن آنرا دان که هستی تو در او لرزان

روفیا نوشته:

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

روفیا نوشته:

زنده کدامست بر هوشیار
آنکه بمیرد به سر کوی یار

روفیا نوشته:

آزمودم مرگ من در زندگیست
چون رهم زین زندگی پایندگیست

روفیا نوشته:

ظهور جمله اشیا به ضد است
ولی حق را نه مانند و نه ند است

روفیا نوشته:

جهان جمله فروغ نور حق دان
حق اندر وی ز پیداییست پنهان

روفیا نوشته:

کجا شهوت دل مردم رباید
که حق گه گه ز باطل می نماید

شبرو نوشته:

سلام بانو روفیا، این را هم اضافه کنید:
عشق تو سراسر همه درد است و ملال - در عشق تو یک لحظه نبودم خوشحال
در وصل تو داشتم ز هجران تو بیم - در هجر تو ناامید بودم ز وصال
البته مصرع آخر را می توانید عوض کنید ! :)

روفیا نوشته:

این شعر از کیست شبروی گرامی ؟؟
امشب دو بیت از یک حاشیه نویس بزرگوار به نام مجتبی خراسانی آموختم که متعلق به جامی است و درست همان مفهوم ضدیت درون پدیده ها را در بر دارد :
محنت قرب ز بعد افزون است
جگر از هیبت قربم خون است
هست در قرب همه بیم زوال
نیست در بعد جز امید وصال

شبرو نوشته:

نمی دانم روفیای عزیز ! سال ها قبل در کتاب رقص موزون بخط شکسته بسیار زیبای حضرت استاد فرزبود دیده بودم.

روفیا نوشته:

بیت دیگری از حکمت مولانا یافتم که موید این مطلب است که هر چیزی در درون خود ضد خود را حمل میکند :
هر حسد از دوستی زاید یقین
که شود با دوست غیری همنشین
و
کجا خود شکر این نعمت گزارم
که زور مردم آزاری ندارم
و

روفیا نوشته:

اقتلونی اقتلونی یا ثقات
ان فی قتلی حیاتا فی حیات

مهری نوشته:

روفیا خانم
از جامی ست

والی مصر ولایت ذوالنون
آن به اسرار حقیقت مشحون
گفت در مکه مجاور بودم
در حرم حاضر و ناظر بودم
ناگه آشفته جوانی دیدم
نه جوان سوخته جانی دیدم
لاغر و زرد شده همچو هلال
کردم از وی ز سر مهر سؤال
که مگر عاشقی ای شیفته مرد
که بدین گونه شدی لاغر و زرد
گفت آری به سرم شور کسیست
کش چو من عاشق رنجور بسیست
گفتمش یار به تو نزدیک است
یا چو شب روزت ازو تاریک است
گفت در خانه اویم همه عمر
خاک کاشانه اویم همه عمر
گفتمش یکدل و یکروست به تو
یا ستمکار و جفاجوست به تو
گفت هستیم به هر شام و سحر
به هم آمیخته چون شیر و شکر
گفتمش یار تو ای فرزانه
با تو همواره بود همخانه
سازگار تو بود در همه کار
بر مراد تو بود کارگزار
لاغر و زرد شده بهر چه یی
سر به سر درد شده بهر چه یی
گفت رو رو که عجب بی خبری
به کزین گونه سخن درگذری
محنت قرب ز بعد افزون است
جگر از هیبت قربم خون است
هست در قرب همه بیم زوال
نیست در بعد جز امید وصال
آتش بیم دل و جان سوزد
شمع امید روان افروزد
با درود

روفیا نوشته:

ما عدم هاییم هستی ها نما
تو وجود مطلقی فانی نما

مهری نوشته:

ببخشید آدرس را فراموش کردم
جامی (اورنگ چهارم سبحة الا برار) (والی مصر ولایت، ذوالنون)
با درود دوباره

روفیا نوشته:

سپاسگزارم مهری بانو بانوی مهر

کمال نوشته:

باسلام
فالی درمدح این غزل:
ای صاحب فال ، خیلی ناراحت ودل آزرده
هستیدازنزدیکانت بی احترامی دیده ای ،،،،،
بایدروحیه گذشت رادرخودت تقویت کنی،
وبتوانی اوراببخشی .به شادی های دیگران،،،
توجهی نکن وحسرت زندگی آن هارانخور،،،،
زیرااین شادیهادرانتظارشماهم میباشند،از،،،،
غم وغصه بپرهیزیدوخودراازچشم حسودان
به دورنگه داریدومغرورتواناءی های خود،،،،،
نشویدکه این صفت خطرناک است.

روفیا نوشته:

بیت دیگری از سعدی بزرگ در تایید اینکه دست کم گاهی پدیده ها عکس آنچه خود را می نمایانند هستند،
زهد پیدا کفر پنهان بود چندین روزگار
پرده از سر برگرفتم این همه تزویر را
زهد پیدا = کفر پنهان
امیدوارم لطیفه ای که میگویم را قبلا نگفته باشم، در شهر شیراز عشایر بسیاری رفت و آمد می کنند، با آن دامن های چین دار حجیم لایه لایه و زیبا!
میگفتند روزی بانویی از عشایر با آن دامن که به قول شرک مانند پیاز لایه لایه بود برای تزریق به بیمارستان رفت، تزریقات کننده بیچاره که از کنار زدن لایه های متعدد به ستوه آمده بود آخر صدایش درآمد و گفت :
خانم می شود بگویید عضو هدف در صفحه چندم است؟
باری، خواستم ضمن تلطیف فضا خاطرنشان شوم روی جلد کتاب ها متوقف نشویم، بر ماست که کتاب ها را ورق زنیم و لایه های درونی تر را بخوانیم!

روفیا نوشته:

که نه هر کو ورقی خواند معانی دانست

کانال رسمی گنجور در تلگرام