گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد

هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

اندیشه از محیط فنا نیست هر که را

بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست

زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر

حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان

این نقش ماند از قلمت یادگار عمر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نگین شکروی نوشته:

با درود و سپاس فراوان
در مصرع اول از بیت هفتم “که” زاید است

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

پیام نوشته:

زمان حافظ برق بوده؟ :/

ناشناس نوشته:

نه رعد و برق همین یکی دو سال پیش اختراع شده

مقصود نوشته:

کدوم ‘که’ زائد؟
لاقل درست بشمارین بیت هفتم مصرع اول که نداره
هیچ کدومهم ززائد نیست

سیدعلی ساقی نوشته:

ای خُــــــرّم از فــروغ رخـت لالـــه‌زار عـمـر

باز آ کـه ریـخـت بـی گل رویـت بـهـار عـمـر

خطاب به معشوق است : ای محبوب ودلبری که از پرتورخسار تو گلستان زندگانی شاداب و سرسبز می گردد ؛ دوباره باز گرد که بدون گل روی تو، بهار زندگی من صفایی نداردوشکوفه های زندگانی من ریخته وپرپرشده است… .

از دیده گر سِـرَشک چو باران چـکد رواست

کـانـدر غـمـت چـو بـرق بـشد روزگار عـمـر

اگر از چشمان من مثل باران اشک بباردبجا و شایسته است وهیچ غیرمعمول نیست زیرا که در غم هجران تو دوران عمر مثل برق سریع گذشت ومن ازفیض وصال تو این چنین محروم وناکام مانده ام .”برق وباران ودیده وسرشک” آرایه های متناسب وزیبایی به وجودآورده اند.

این یک‌دو دم که مهلت دیـدار ممکـن ‌ست

دریـاب کـار مـا کـه نـه پـیـداست کار عـمـر

این مدت کمی که اززندگانی باقی مانده وهنوز فرصت دیدار تو برایم امکان پذیر است را از من دریغ مدار . مرادریاب و به کار و خواسته‌ی من رسیدگی کن و اجازه‌ی دیدار بـده که پایان عمرنامعلوم است .

تا کی مـی صـبـوح و شَـکـرخواب بامداد ؟!

هُشیار گرد،هان؛ که گـذشت اختیار عـمـر

این بیت وبیت بعدی خطاب به معشوق نیست . بیان چگونگیِ سپری شدن عمر واحوالات درونیِ شاعراست

منظورازصبوح ، شراب صبحگاهیست

شَکَرخواب :خواب شیرین،خواب خوش

در قدیم شراب رااول صبح برای رفع خماری و ایجاد شادابی و سرمستی می‌نوشیدند.شرابخواری صبحگاهی و خواب خوش بامدادی تا کی ؟! بیدارشو و از مستی به در آ که دوران خوش عمر درحال سپری شدن است .

دی در گُـذار بـود و نـظـر ســوی مـا نـکــرد

بـیـچـاره دل، که هیچ نـدیـد از گـذار عـمـر

همانگونه که گفته شد شاعر گویی احوالات درونی وسرگذشت خودرا با خویشتن درمیان نهاده ونجوا وزمزمه می کند:

دیروز در (گذار: به معنی محل گذر وکوچه) می‌گذشت و به من توجّهی نکرد ، افسوس که دل بیچاره‌ی من در طول عمرش هیچ خیری ندید .وازلطف و توجّه معشوق بهره مندنگردید.معنی(گذار) در مصرع دوم به معنی گذران و گذشتن است.

“عمر” نیز دارای ایهام است : ۱- زندگی و روزگار ۲- معشوق ، معمول است که کسی که عاشق کسی می شود می گوید تو عمر منی…

انـدیـشـه از مـحیـط فـنـا نیست هر که را

بـر نـقـطـه‌ی دهـان تـو بـاشـد مـدار عـمـر

اندیشه دراینجا به معنای پروا و ترس است /

محیط فنا:یعنی گودال وگرداب نیستی /

مدار :محورو مسیر /

نقطه ی دهان : نوعی اغراق ومبالغه درمورد کوچکی دهان است . دهان به”نقطه” تشبیه شده‌است.

خطاب به معشوق می فرماید:

هرکس که محورومسیر عمرش بر گرداگرد دهان کوچک تو باشد ،عاشق تو باشد و به گفته های تو توجّه داشته وپیرو وفرمانبردارتوباشد،هرگز پروایی ازنیستی ونابودی نخواهدداشت.درحکمت وفلسفه ی عرفان،نقطه نماد وحدت است وازهمین نظرگاه حافظ همواره دهان یار را به نقطه تشبیه می کند تا هم معنای کوچکی متبادر گردد وهم معنای وحدت.

در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهی‌ست

زان رو عـنـان گسسته‌ دوانـد سـوار عـمـر

ازآنجاکه ازهرسو بسیاری رویدادهای ناگوار در کمین جان انسانها هست وخطرات فراوانی وجوددارد، به همین سبب است که عمر همچون اسب افسار گیسخته‌ای شتابان می‌تازد تاازحوادث درامان ماند .

بی عمر زنـده‌ام من و این بس‌عجب مـدار

روز فـراق را کـه نـهـد در شـمـار عـمـر ؟!

دوباره شاعر در بیان احوالات درونی خویش،باخودزمزمه می کند ومی فرماید:

بی “عمر” بی “تو” زنده ام ،درهجران زندگی می کنم واین موضوع که بی عمر زندگی می کنم زیادعجیب نیست چراکه روزگار فراق وزمان جدایی از معشوق جزو عمر حساب نمی‌شود.بنظرحافظ هرروزی که بدون معشوق و دوست بگذرد هیچ ارزشی ندارد.درجایی دیگرمی فرماید:

اوقات خوش آن بود که باوست بسررفت

باقی همه بی حاصلی وبی خبری بود

حـافــظ ؛ سخن بـگوی که‌برصفحه‌ی جهان

ایـن نـقـش مـانــَد از قـلمت یـادگار عـمـر

ای حافظ شعر بگو ، سخنان نغز وشیرین بگوکه تنها چیزی که در جهان از تو به یادگارخواهدماند همین اشعارهستند.وحقا که این چنین نیز رقم خورد. روانش شادباد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام