گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۲

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

بر سر آنم که گر ز دست برآید

دست به کاری زنم که غصه سر آید

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

بر در ارباب بی‌مروت دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی

از نظر ره روی که در گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر

باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

Anita ariyan نوشته:

وقتی ١٦سالم بود روزی نبود که دیوان حافظ رو نخونم هر وقت درمونده میشدم تفعلى به دیوان حافظ میزدم وبا دیدن افکارم در ابیات حافظ شاد میشدم.یک روز با دیدن یک فیلم امریکای ترسناک خیلى ترسیدم وبه این فکر بودم که خدایا جیکار کنم امام زمان کى ظهور میکنه دنیا بر از ظلمه،کاش میمردم و…که بازنیت کردم و دیوان رو کشودم و با دیدن این غزل واقعا دلم اروم شد .البتهبارها با این حالت درماندکی تفعل زدم وبه همین دقت از حافظ جواب کرفتم.

حسین نوشته:

آفرین زیباست خوشم اومد

صاد نوشته:

سلام.
به آنیتا خانم آریان، می گویم که از «تفعل» زدن شما مشخص است که چه قدر شعر حافظ را درک می کنید.
حافظ چه ربطی به امام زمان داره بنده خدا؟!
«تفال» درست است نه «تفعل»!!!
از مسئولان این سایت ادبی بزرگ، بسیار بیشتر از اینها انتظار است!

دکتر منوچهر ولائی- وین نوشته:

پیامی به آقا یا خانم صاد، دست مریزاد، با این نقد ادبی، خوب دلش را شکستید، ایکا ش میتوانستید صفای بین سطور آنیتا را بخوانید… موسیا آداب دانان دیگرند + سوخته جان وروانان دیگرند +…گرخطا گوید ورا خاطی مگو + گر شود پر خون شهیدان را مشو + خون شهیدان را از آب اولیتر ست + این خطا از صد صواب آولیتر است…+ چند زین الفاظ و اضمار مجاز + سوز خواهم سوز و با آن سوز وساز؟ + اتّفاقاً حافظ را به ارادت ورزی به امام زمان نسبت میدهند: ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی + دل بی تو بجان آمد وقت است که باز آئی. صحیح یا سقیم؛ آنیتا جان، دمت گرم، عالی بود. در ضمن مسؤلین ” این سایت ادبی بزرگ” حدّ اقلّ از من به مراتب جامع الاطراف ترمی اندیشند.ارادتمند خوبان، ولائی

علیرضا نوشته:

چند روز پیش، حالم خیلی خراب بود
با عشقم حسابی دعوا کرده بودم و حتی داشتم به قطع ارتباط فکر میکردم
۴ شنبه بود، تو برنامه رادیو هفت، آقای کاکاوند مجری اون شب بودند
نیت کردم و این غزل اومد
اصلا یادم نمیره، مثل آب روی آتیش، آروم شدم…

Negin نوشته:

man ham in ghazal ro too barnameye radio 7 shenidam!ghablesh niat kardam va in ghazal dar umadd!kheyli be hesso halam nazdik bud!Kolii energy gereftam valiii hamishee shak dashtam ke aya in faali ke man baz mikonam ye pishamade tasadofie randome ya na vaghean az niate man tasir migire va vaeghayat daree !ye joor khorafe nis!kash ke doros bashee chon man vaghean roohie gereftam:(

نیم رخ نوشته:

خیلی جالبه که منم وقتی برنامه رادیو هفت رو مثل خانم نگین و آقای علیرضا میدیدم،نیت کردم و این اومد،حال خوبی نداشتم،این غزل خیلی آرومم کرد.

حامد نوشته:

من هم از برنامه آقای کاکاوند از شبکه آموزش دیدم خیلی خوب بود

مهدی نوشته:

بیت دوم باید :حریم خلوت دل …” باشد

محمدرضا جهرمی زاده نوشته:

به دکتر منوچهر ولائی از وین:
آفرین چه زیبا جواب حانم یا آقای صاد را دادید چرا ما فکر می کنین چهار تا کلمه که یاد گرفتیم از همه بالاتریم و به دیده تحقیر به بقیه نگاه می کنیم و ملا لغتی دیگران می شویم که بگیم ما هم کسی هستیم؟
مولوی می فرماید :
ما چه باشد در لغت اثبات و نفی/ من نه اثباتم منم بی‌ذات و نفی
من کسی در ناکسی در یافتم / پس کسی در ناکسی در بافتم

ستاره نوشته:

یک ستاره به صاد می نویسه :
پاسخ شما رو حافظ میده :

بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
صبا بگو که چه‌ها بر سرم در این غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید

Ramie نوشته:

آن‌قدر که «صاد» بی‌نوا را به گرز گران کوبیدید، او «آنیتا» را نکوبانده بود. ای برادران رخمی!

شاید لحن‌شان چندان مناسب نبود، امّا راست می‌گویند. از فال حافظ برای کنکاش در فلسفه‌ی مهدویّت و تخمین زمان ظهور امام که نمی‌شود سودی بُرد. حافظ کجاست در این بحر تفکّر و منتظران مهدی و امثالهم کجا؟ البته بدیهی‌ست این قدر هست که شعر حافظ صرفِ آرام کردن دلی بی‌قرار تأثیرِ به جای خود را گذاشته، ولیکن تفأل به حافظ تفاوتی با استخاره ندارد. جفت‌شان راه‌های فرافکنی‌ای هستند تا مسؤولیت انتخاب‌ها و اعمال خود را از گردن خود برداریم. چه خود حافظ جایی می‌نویسد «در کارِ خیر حاجت هیچ استخاره نیست». اعتقاد به این، همان‌قدر خرافی‌ست که اعتقاد به آن.

ضمناً باید به «مهدی» عزیز یادآوری کنم که هرچند این وزنِ چندان رایجی نیست و شاید در دهان و ذهن بسیاری خوب نچرخد و ننشیند، و چه بسا مصرع اگر به صورت «حریم خلوت دل نیست جای صحبت اضداد» می‌بود بسیار وزن ملموس‌تر و آشناتری می‌داشت؛ لیکن صورت درست طبق قرائن وزنی همان است که این‌جا درج شده، بدون «حریم».

پیروز باشید و برای دیگران هم پیروزی آرزو دارید.

امین کیخا نوشته:

درود به میانه روی و به ازرم داشتن دیگران ، خرما مردم دل افروخته میهنم که دل همدیگر را ریش و پریش نمی خواهند

ابوطالب رحیمی نوشته:

عجیبه که بیت مشهور
بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر // بار دگر روزگار چون شکر آید
رو در این غزل نوشتید. این بیت در اکثر نسخه ها وجود داره و تا اونجایی که یادم میاد استاد شجریان هم سال ها قبل در برنامه فکر می کنم “گلها” این غزل رو به همراه بیت فوق در اواز ماهور به زیبایی هر چه تمام تر خوندند.

سروش نوشته:

سلام
در نسخه حافظ به سعی سایه موارد زیر با نوشته گنجور یکی نیست.
۱- نور ز خورشید خواه
۲- موارد زیر سرهم نوشته شده
بدر آید - نظر رهروی -
۳- در بیت ششم ” چه ” در نظر آید
۴- در بیت هفتم سرخ گل به بر آید
موفق باشید

هادی نوشته:

سلام.
دوستان ارجمند لطفا ارشاد بفرمایند؛
به نظر میرسه بیت ششم مصرع دوم

صالح و طالح متاع خویش نمودند
“تا که قبول افتد و که در نظر آید”
اینطور درسته:
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید
چون در مورد متاع صالح و طالح صحبت میکنه نه خودشون!

دکتر ترابی نوشته:

آنیتای گرامی : دلگیر نشوید درون را بنگرید و حال را
مولانا هم قفل را گاه قلف گفته و نوشته است. و اماخواجه‌ی شیراز در گفتگویش با ما نا امید نمی کند ، دلداری می دهد آرامش می دهدگرچه کوتاه و هم شعرش پر از آیات قرآنی است آنچنان که میشود برخی غزلها را سوره نامید و شاید از همین روست که از قرآن اسخاره می کنیم با حافظ فال میگیریم .
به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن می رسد، چه چاره کنم. باری
در همین غزل دیو چو بیرون رود فرشته درآید،
اشاره ای روشن است به:
جاالحق و ذهق الباطل…..ان الباطل…..

امین نوشته:

این شعر دیشب منو از چنان غمی نجات داد که فکر میکنم بدون خواندن این شعر باید سالها برای رسیدن به معنای یک بیت از این شعر و رهایی از این غم سالها پرگاروار به گرد خود میچرخیدم.
کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب/تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند.
باشد که حافظ همیشه حافظ تمام وجودیت و هویت و بودن ما باشد.

مانی نوشته:

من تیاز به تفسیر و معنی این غزل دارم لطفا از دوستان عزیز خواهشمندم اگر امکانش هست این جا تایپ کنید

ایمان نوشته:

به نام دوست
اگر آنیتا را خطایی بود یا نبود
صاد را نیز چنان بود
همان با صاد کردید که صاد با آنیتا
و حقیر جویای صراط نقل میکنم از استاد:
مباد همان کنید که نهی کنید هشدار که نهی از منکر با منکر صواب نیست.
و من درد دلی کردم تا آنان که راه میجویند بدانند چه پر خطر است این راه
دوستتتان دارم که دوستدار حقیقتید

ناشناس نوشته:

این اشعار برآمده از علم حافظ است که در دوران تحصیل و درس بیشتر به اشعار تبدیل شده و به قول خودش از شب زنده داری و درس و بحث صبحگاهیست. آیه قرآن را در تفسیر آورده است. ماجعل الله لرجل من قلبین فی جوفه. یعنی خدا دو قلب در سینه کسی قرارنداده است. منظور اینست که امکان ندارد انسانی هم خدارا دوست بدارد و هم دشمنش را بپذیرد. صحبت بمعنی همنشینیست پس حافظ میگوید هم نشینی اغیار یا اضداد در یک محل که حریم خاص است شدنی نیست. در کلام است که قلب حرم الاهیست. بنابراین نتیجه میگیرد که تا شیطان یا دیو عنصرپلیدی از دل بیرون نرود یا نشود خدا نمی آید یا فرشته که عنصرپاکیست. امید و مصلح آینده و غیره همه درپی خدا می آیند و حافظ چنین امیدی را وابسته به اتفاق نمیکند میگوید بیرون کن تا بیاید.

امین افشار نوشته:

درود بر گنجوران گوهر یکتای ادب پارسی

غزل بالا در “دیوان کهنه حافظ” که به کوشش استاد “ایرج افشار” از روی یک نسخه خطی نزدیک به زمان خواجه شیراز، در سال ۱۳۴۸ به چاپ رسیده است، چنین آمده است:
(آن چه در پرانتز آورده ام مطابقت آن با چاپ معروف و معتبر قزوینی-غنی است.)

بر سر آنم که گر ز دست برآید
دست بکاری زنم که غصّه سر آید

منظر(خلوت) دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکّام، ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید خواه بوک( بو که) برآید*

بر در ارباب بی‌مروّت دنیا
چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی بکن(مکن) که گنج بیابی
از نظر ره رُوی که بر(در) گذر آید

صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا چه قبول اوفتد(افتد و) که در نظر آید

بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و سرخ(شاخ) گل ببر آید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست
هر که بمیخانه رفت بیخبر آید

* بو، که برآید : شاید طلوع کند، باشد که سر بزند.

افزون بر این، باید دانست در بعضی از نسخه ها مانند نسخه قدیمی ودیوان انجوی شیرازی این دوبیت مشهور نیز آمده اند: **

صبر و ظفر، هر دو دوستان قدیمند بــر اثرِ صبر، نوبتِ ظفر آید
بـگذرد این روزگار تلخ تر از زهر بار دگر روزگار چون شکر آید

** http://jalalian.ir/farsi/index.php?option=com_content&task=view&id=645&Itemid=45

ناشناس نوشته:

با سلام و خسته نباشید خدمت شما
مدت هاست که بدنبال بدست آوردن چیزی هستم و تا حالا هیچ کدام از تلاش هام به نتیجه نرسیده
دو شب پیش شب یلدا بود، نیت کردم و دقیقا این غزل زیبا اومد، غزلی که شب یلدا هم داخلش هست
اما روز بعدش خبر خوبی نشنیدم
هنوز امیدوارم، دعام کنین

دکتر ترابی نوشته:

ناشناس آشنا، یکی از بیت های گم شده این غزل از صبر می گوید

صبر و ظفر هردو دوستان قدیمند
بر اثر صبر نوبت ظفر آید.

شکیبا با شید.

سیدمصطفی میرفروغی نوشته:

بسم الله.من وقتی ۸سالم بود این غزل راباصدای استادشجریان شنیدم.وهروقت که این غزل رامرور می کنم روزهای خوش کودکی یادم می آید.دربیت دوم دربرخی نسخه ها ((اغیار))به جای ((اضداد))آمده که به نظرم ((اغیار))بیشتربامتن غزل می خواند.بیت هفتم بیت امیدورکننده ای است.

روفیا نوشته:

در تایید فرمایش برخی دوستان می خواستم بگم که انیتای عزیز و صاد گرامی و همه اونایی که به انیتا انتقاد کردن و همه اونایی که به صاد خرده گرفتن همه درست میگن .
با در نظر گرفتن ویژگیهای فردی و شرایطی که توش پرورش پیدا کردن همه حرف درستی میزنن و این واقعیته یعنی چیزیه که رخ داده یعنی کامنت انیتا و کامنت صاد وجود داره و رسمیت داره و هر دوش حاصل میلیارد ها فعل و انفعالات شیمیایی و فیزیکیه و کیه که بتونه وجودشو انکار کنه ؟!
ولی منطقا حقیقت یک چیزه و یک فکر به حقیقت نزدیکتره و یک فکر دورتره و خوبه که ما فارغ از تعصب سعی کنیم اونو پیدا کنیم .
اگه یه ادم ضعیف و لاغره و طاقت گرسنگیو نداره و از نونوایی نون میدزده ولی یکی دیگه قویه و میتونه سه روز غذا نخوره پس دزدی نمیکنه شما میگین اولی ادم بدیه و دومی خوبه .
اگه علم پزشکی یه روز ثابت کنه که اون انقدر قند خونش پایین اومده بود که نمی تونست درست فکر کنه چی ؟
اونوقت ما میتونیم انگشت قطع شده اونو بهش برگردونیم .
میخوام بگم تعصب و جزمیت دلیلش جهله و هر کی رو یه عقیده پافشاری کنه یا بخواد تحمیلش کنه جاهله چون هنوز نفهمیده میلیاردها عامل در شکل گرفتن یه باور یا پدیده نقش دارن که ما حداکثر ده تاشو میدونیم .
هر کی فکر میکنه خیلی میدونه یعنی خیلی کم میدونه چون همه اونایی که خیلی میدونستن تازه فهمیدن که چیزایی که نمیدونن خیلی بیشتره از چیزایی که میدونن .
ضمنا خداوند گفته و خلقناکم اطوارا و جای دیگه گفته و کرمنا بنی ادم یعنی همه انسان ها بدون استثنا کرامت دارن !
یه جای دیگه گفته اگر خداوند میخواست همه را هدایت میکرد !
یعنی چی ؟
یعنی مشیت خداوند براین است که انسانها متفاوت باشند و با هم در تعامل تا در این تعامل رشد کنن اگه یکی یه کامنت میذاشت و همه پشت سرش تایید میکردن چقدر بی مزه و لوس میشد .
و هیچ تعاملی و هیچ حرکتی رو به جلو روی نمیداد .
ببخشید .

روفیا نوشته:

از دوستان گرامی که در باره لغت کار کردن یه سوال راجع به ریشه کلمه بو دارم .
در مصراع نور ز خورشید جو بو که براید
بو یعنی بود که یا امید است که .
قبلا از استادی شنیدم که بو که یا بود که ریشه اش کلمه بو است همانطور که بوی خوش گل نوید میدهد که گلی در همین نزدیکیهاست ؟!

شمس الحق نوشته:

متأسفم که زودتر این صفحه را ندیده ام که به خانم یا آقای صاد عرض کنم که بنحوی از انیتای عزیز عذرخواهی کنند ، شما جناب صاد هرگز یک غلط املایی نداشته اید ، حقیر خاک پای همه گنجوریان هستم ، اما دست تقدیر مرا کرد دکتر در ادبیات و سی سال است در یکی از معتبرترین دانشگاه های دنیا ادبیات و فلسفه تدریس کرده ام ، اما حقیر هم در همین گنجور غلط را نوشتم قلط ، انیتا جان دلگیر مشو ، همه اشتباه میکنند ، جناب صاد مرا ناراحت کردید ، از این گذشته چه ربطی به گرداننده سایت گنجور دارد ، نکند انتظار دارید جناب حمید رضا وظیفه دارد اغلاط املایی و انشایی ما را هم تصحیح کند ؟!

شمس الحق نوشته:

جناب حمیدرضا شما با این سایت برای ما پیرمرد ها خوب سرگرمی و مشغولیات تهیه کردید ، ۵ ساعت است اینجا نشسته ایم و میگویند شاممان سرد شد ، بلند نمی شویم ، اما مخاطب حقیر امین افشار است که هرچه می نویسد ، بنحوی با حقیر مرتبط است ، اینجا هم نام دو نفر را بردند ، یکی ایرج افشار که مرا میبرد به دفتر مجله آینده و استاد تاریخمان مرحوم دکتر باستانی پاریزی و مرحوم انجوی شیرازی که دوست و همنشین مرحوم پدرم بودند و مشوق حقیر به شعر و ادبیات . از شما چه پنهان انگشنان لرزان و چشمان کم سو نوشتم عدبیات .

دکتر ترابی نوشته:

روفیای گرامی، بو در نیم بیت نور زخورشید جوی، بو که برآید
دو مانا دارد نخست ریشه زمان حال بودن است به معنای بود ، باشد ( در فرم دعایی) دو دیگر همانگونه که خود فرموده اید امید و ارزوست.

شمس الحق نوشته:

دکتر درست میفرمایند ، بنظر حقیر اینجا بو که بر آید بهترین و ادبی ترین معنی و ضمناً فارسی ترینش [بادا] است .

Mehr نوشته:

به بوی آن که شبی در حرم بیاسایند

هزار بادیه سهلست اگر بپیمایند از سعدی
مثالی است برای ” بوکه“ به معنی باشد که ، یا درآرزوی آنکه و به امید آنکه
چنانکه یکی دو نفر از دوستان اشاره فرمودند
موفق باشید
مهری

آنیتا آرین نوشته:

قربان صفاى دل شما دوستان
عذرخواهى میکنم از صاد عزیز که با غلط املائى و اعتقادات دوره نوجوانى ام او را رنجاندم
من فقط دوست داشتم شما را در حس ذوق و شوقم پس از دیدن فالم که درد دلهایم بیشتر با خدا بود در آن دوران شریک کنم
آن زمان تمام افکار من وقتى که دیوان را بدست گرفتم این بود خدایا چکار کنم کاش میتوانستم کارى کنم از ظلمى که در دنیا به مردم میشد حرف زدم و اینکه امام زمان کى ظهور مى کند و نا امیدانه از خدا مرگ خواسته بودم
و زمانى که جوابم را در بیت بیت این غزل دیدم دلم پر از عشق شد
هنوز هم گاهى اگر رنجش یا سوالى داشته باشم با جوابى که از حافظ مى گیرم (در اصل خدا،عشق)دلم آرام مى شود و لبریز از عشق
نه سواد ادبیاتى زیادى دارم و نه درست تفسیر اشعار حافظ را مى دانم
فقط عاشق عشق و ایجازى هستم که در غزلها نهفته است

امیر نوشته:

با سلام خدمت حافظ دوستان و حافظ شناسان
براستی آیا بیت:
«بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر // بار دگر روزگار چون شکر آید» در این غزل وجود نداشته است؟
ولی این بین را زیاد شنده ام. خواهشمند است این موضوع را گشایش نمایید
با سپاس

نوشین نوشته:

در ارتباط با صحبت هاى پیش آمده و در بیان این نکته که شور و عشقى که در قلب انسانهاست لزوماً به فرهیختگى علمى آنها مربوط نمیشود، دیدن فیلم تأثیر گذار “یک تکه نان”به کارگردانى “کمال تبریزى” را به دوستان پیشنهاد میکنم .

منتظری نوشته:

سلام بر دوستان
در پاسخ به آقای هادی گرامی در باب پیشنهادشان که این بیت به شکل زیر درست است:
«تا چه قبول افتد و چه در نظر آید»
با نظر به قرینه معنوی و ارجاع برون متنی این بیت، بهتر است که همینگونه خوانده شود:
«تا که قبول افتد و که در نظر آید»
از آنجا که طالح به معنای فرد بدکردار و فاسد است. به نظر میرسد که ارجاع حضرت لسان الغیب در این بیت به داستان هابیل و قابیل باشد که بر مبنای عهد عتیق خداوند از هر یک بهترین متاع را جهت قربانی طلب می‌کند و خداوند قصد داشته تا از این طریق فرزندی که نسل نبوت از او تداوم می‌یابد را مشخص کند. هابیل که شبان بوده بهترین نخست زادگان گله خود را به حضور خداوند پیشکش می‌کند. ولی قابیل که کشاورز بوده دسته‌ای از گندم‌های خراب را به حضور می‌برد. خداوند متاع هابیل را می پذیر و هابیل به عنوان جانشین خلف حضرت آدم در نزد خداوند مقبول می‌افتد. لذا حضرت حافظ با اشاره به این داستان بیان می‌دارد که آن کس که متاع بهتری به حضور حضرت حق ببرد مورد قبول او واقع می‌شود. و انسان صالح همچون هابیل باید بهترین داشته‌های خویش را برای پذیرش در بارگاه الهی قربانی کند. پذیرش قربانی کننده و تقدیم کننده متاع، اولی بر پذیرش متاع است. هر چند دومی بر اولی ترتب و تقدم زمانی دارد ولی هدف همان پذیرش و مقبول افتادن قربانی کننده است.

م.ع. نوشته:

حضرت شمس الدین در همین غزل پاسخ همه را داده اند که:
صالح و طالح متاع خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید

پس قضاوت درباره نگاشته های همدیگر را به حضرت ایشان واگذاریم

کاظم نوشته:

در مصرع اول از بیت ششم آمده “صالح وطالح متاع خویش نمودند” که در بعضی نسخ قدیمی نوشته اند ” صالح وطالح متاع خویش فروشند”

کسرا نوشته:

جای این بیت خالیست

بگذرد این روزگار تلخ تر از زهر // بار دگر روزگار چون شکر آید

منبع … گلهای تازه شماره ۳۱ … منبع از این معتبر تر ؟؟

سیدعلی ساقی نوشته:

بـر سر آنـم که گر ز دست بـر آیـد

دست به کاری زنـم که غصّه سرآیـد

برسرآنـم :قصد دارم- تصمیم گرفته ام

ازدست برآید : اگرمیّسرباشد ،چنانچه امکان پذیر باشد

تصمیم گرفته‌ام اگرممکن گردد کاری بکنم، دست بکاری بزنم تاکه حسرت و اندوه وغمی که درحالِ حاضردچارِآنم به پایان برسد .

براساسِ شناختی که ازاین شاعرِ شیرین سخن پیداکرده ایم پرواضح است که کاری که حافظ قصد داردبه انجام رساندتاغصه واندوهش رابرطرف نماید “باده نوشیست”درجایِ دیگرمی فرماید:

چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت

تدبیرِ مابه دستِ شرابِ دوساله بود

خلوتِ دل نیست جای صحبتِ اضداد

دیـو چو بـیـرون رود فرشتـه در آیـد

در نهانگاه وخلوت سرایِ دل یاباید”حق” جای گیردیا”باطل” جای خوش کند.درحریمِ حرمِ دل جایِ کافی برای یار و اغیار وجودندارد.خلوتگاهِ دل همانندِکشوریست که همزمان دویاچندپادشاه نمی توانندحکومت کنند.دیو{نمادِ شر وبدی وباطل} هنگامی که خلوتگاهِ دل راترک کند فرشته {نمادِ خیر ونیکی وحق}امکانِ ورودپیداکرده وواردِ حریمِ دل می گردد.اینجا جای ضدین نیست.می خواهدبگویداگرکسی قصد داردحاکمیّتِ مملکتِ دلش رابه دستِ حق پادشاهِ فرشته خو و پاک نهادِ “حق” بسپاردباید دیوِبدی و بطلان و کج اندیشی را از آن بیرون راندتازمامِ اموربه دستِ حق بیافتدوگرنه این امرمیسر نخواهدشد.

حافظادردلِ تنگت چوفرودآیدیار

خانه ازغیرنپرداخته ای یعنی چه؟

صحبت حُـکّام ظُلمت شب یـلداست

نـور ز خورشید جوی ، بـو که بـر آیـد

خورشید : استعاره از پیر و راهنمایی که دلش نورانیست وبه اطرافیان پرتوآگاهی می پراکند.

بـو : به امیدآنکه -شاید ، باشد

همنشینی با فرمانروایان وحاکمان که متأسفانه معمولن به سبب سرمست شدن ازباده ی قدرت ،ستمگر وخودشیفته وخودپسند هستند،باعثِ کدورت و سیاهیِ‌دل و می گردد روشندلی و دل آگاهی را از ضمیرِ پیر و مرشدِ روشن‌دل بجوی وطلب کن شاید استحقاقِ دریافت داشته باشی ونور هدایتش بر دلِ تو بتابد. .

نیکنامی خواهی ای دل بابدان صحبت مدار

خودپسندی جان من برهان نادانی بود

بــر در اربـاب بـی‌مـــروّت دنـیــا

چنـد نـشینی که خواجه کی به درآیـد ؟!

دنیا درنظرگاهِ حافظ، فریبنده،بی مروّت وناجوانمردانه هست.می فرماید: تا کی بر آستانِ اربابانِ دنیا دوست ناجوانمرد انتظارمی کشی (دریوزگی می کنی) تا مگریکی از در درآید و به تو کمکِ مادی کند . این کارعبث وبیهوده است وباعثِ تخریبِ مناعتِ طبع می شود.مالکان مال دوست و دنیا دارانِ دنیاپرست اهل کرم و بخشش نیستند اگر هم بخششی کنند ناچیز و با منّت فراوان است به دنیا دل مبند.

ازره مرو به عشوه یِ دنیاکه ای عجوز

مکّاره می رود ومحتاله می رود.

تـرک گـدایی مـکن که گنج بـیـابی

از نـظر رهـروی که در گـذر آیـد

دربیتِ قبلی دریوزگی کردن بردرِ دنیاداران موردِ نکوهشِ شدیدقرارگرفته، امّا دراین بیت ، سفارش وتوصیه به گداییِ شده است!

بایدتوّجه داشت که “گدایی” دراینجابه معنایِ “سائلی”هست.یعنی سئوال کردن وطلبیدن پاسخ که عملی ارزشمنداست، تامی توانی سئوال کن وازپرسش وطلبِ پاسخ روی مگردان تابه گنج ِمعرفت برسی، باگدایی وسئوال کردنست که از نظریات و عقایدِسایرِ مردمان حتّا رهگذارانِ عادی بهره مندشده وبه گنج ِمعرفت دست پیداخواهی کرد .

گداییِ درِ میخانه طرفه اکسیریست

گراین عمل بکنی خاک زرتوانی کرد.

صالح و طالح متاع خویش نـمـودنـد

تـا که قبـول اُفـتـد و که در نـظر آیـد ؟

صالح : نیکوکردار - طالح : فاسق و بدکردار - متاع : کالا

نیکوکار و بدکار هریک متاع و کالایِ خویش را عرضه نموده‌اند تا ببینیم از کدام یک موردِ قبول و پسند باریتعالی قرار می‌گیرد .هیچکس نمی تواندپیش بینی کندکه کدام یک درنزدخداوند عزیزوموردقبول خواهدبود. ازظاهرِ افراد نمی توان تشخیص داد، بلکه درون و نیّتِ افراد است که عاقبت کار را مشخّص می‌کند.

ما ازبرونِ درشده مغرورِ صدفریب

تاخود درونِ پرده چه تدبیرمی کنند.

بـلـبـل عاشق تـو عمر خواه کـه آخـر

بـاغ شود سبـز و شاخ گل به بـر آیـد

، شکوفا شود ۲- در آغوش آید - گل = استعاره از معشوق )منظور از “عمر” فرصت و مهلت است .

ای بلبلِ عاشق تو از خدا طلبِ طول عمر کن وهمچنان امیدوار باش ودل خوش دار که سرانجام بهار ازراه می‌رسد و شاخ وبرگ به گل می نشیندوباغ سبزوشکوفا می‌شود، وتوکامران وکامروا می شوی .

“بلبلِ عاشق” کنایه از خودِ شاعراست که لحظه ای امیدِخودرا ازدست نداده ودرهمه حال درانتظارِ راهیابی به بارگاهِ دوست روزگارسپری می کند.

چشمه چشم مرا ای گل خندان دریاب

که به امیدتوخوش آب روانی دارد

غفلت حـافــظ در این سراچه عجب نیست

هـر کـه بـه مـیـخـانـه رفت بی‌خبـر آیـد

بی‌خبریِ حافـظ در این دنیایِ کوچک زیادعجیب نیست ،مراملامت مکن وبربی خبریِ من خرده مگیر.مگرنه آنکه هرکه به میکده رود مست و بی‌خبر باز می گردد.من نیزکه بیشترِاوقاتِ خویش رادرمیخانه سپری می کنم ازجهان وهرچه دروهست بی خبرم. ازنظرگاهِ عرفانی نیز “میخانه” مکانِ شناخت ومعرفت است وهرکه با باده یِ معرفت سرمست ‌شودنسبت به دنیا وتعلّقاتِ مادی بی توّجه می‌‌شود.این غزل درکل طعنه ایست به اربابانِ دنیادوستِ دنیاپرست که باتمامِ وجود درکسبِ مال وجاهِ دنیوی درتلاشند.حافظ که راهِ عشق رابرگزیده، دنیا راعجوزه ای مکّار وفریبنده می پندارد که هیچ ارزشی نداشته ودل بستن برآن کاریست بیهوده وعبث. بنابراین حافظ همیشه مست است وبقولِ خودش هرگزازاین مستی بیدارنخواهدشد:

به هیچ دورنخواهندیافت هشیارش

چنین که حافظ ما مست باده یِ ازلست

حیدر نوشته:

چقدر شر و پر مینویسید دوستان عزیز.
چقدر بدبخت هستید.
غم خوار شمایم که چه مصنوعی ادعای فضیلت میکنید.
یا حیدر

کانال رسمی گنجور در تلگرام