گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۹

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود

بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود

بنوش جام صبوحی به ناله دف و چنگ

ببوس غبغب ساقی به نغمه نی و عود

به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ

که همچو روز بقا هفته‌ای بود معدود

شد از خروج ریاحین چو آسمان روشن

زمین به اختر میمون و طالع مسعود

ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم

شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود

جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل

ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود

چو گل سوار شود بر هوا سلیمان وار

سحر که مرغ درآید به نغمه داوود

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

بخواه جام صبوحی به یاد آصف عهد

وزیر ملک سلیمان عماد دین محمود

بود که مجلس حافظ به یمن تربیتش

هر آنچه می‌طلبد جمله باشدش موجود

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهشید نوشته:

با درود
این ها یکی از غزل های رندانه حافظ است که باز رودروی خدای خود سخن می گوید. زیرا خدای او پیوسته از مردم می خواهد فرمانبر او باشند و با داستان عاد و ثمود که پس از نافرمانی آن ها را نابود کرد و تنبیه کرد و این را پیوسته یکی از سنت های خود میداند و بدان می بالد، حافظ می خواهد بگوید که نصیحت همه عالم به گوش او باد است و باید سقف این فلک شکافته شود و عالمی دیگر بباید ساخته شود و از نو آدمی و بی خیال این داستان های هراس آور شد و شراب نوشید و نافرمانی کرد
با سپاس

Mj نوشته:

روایت از سایت “در حضور خواجه حافظ”
(http://www.darhozoorekhajehafez.com/?p=257#comment-7)
:
احتمالاً عماد بیمار بوده حافظ به عیادت او رفته ، او مشغول خواندن حدیث عاد و ثمود بوده حافظ داروی موثر خود را تجویز می کند شاهد نازک عذار عیسی دم پیدا کند شراب بنوشد ،‌با او به چمن برود مانند زرتشتیان مراسم سیزدهم فروردین را جشن بگیرید شادمانی نماید . دلیل اینکه عماد بیمار بوده احتیاج او به شاهدی عیسی دم است که بتواند مرده را زنده کند و بیمار را شفا بخشد در پایان از مراحم عماد که با اجازه اسحاق مشمول حال حافظ شده و هر آنچه می طلبیده در اختیارش گذاشته می شد قدر دانی می نماید و می گوید خدا تو را برای من زنده بدارد و مصرع دوم بیت دوم برای شکر خنده می گوید غبغب ساقی را ببوس شاید اشاره به سن بالای زوجه عماد باشد، به هرحال از آن بوی شکر خنده (شوخی) به مشام می رسد.

7 نوشته:

این غزل حافظ در استقبال و در اعتراض به به این غزل معروف سعدی هست:
شرف نفس به جودست و کرامت به سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود

البته این اعتراض از سر جنگ و ستیز نبوده بلکه اعتراضی است که یک شاگرد،دوست و یا فرزند از روی دلسوزی به پدر خود نصیحت میکند آنجا که حافظ در پاسخ سعدی که میفرماید:
این همان چشمهٔ خورشید جهان افروزست
که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود
میسراید که:
ز دست شاهد نازک عذار عیسی دم
شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود
اعتراضی که با همراهی و همدلی است نه پرخاش.در اینجا سعدی نماد ایرانی مسلم است و حافظ نیز ایرانی مسلم که به اصل خویش بازگشته:

ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش
که محالست در این مرحله امکان خلود

وی که در شدت فقری و پریشانی حال
صبر کن کاین دو سه روزی به سرآید معدود

و پاسخ حافظ:
جهان چو خلد برین شد به دور سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود

به باغ تازه کن آیین دین زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

7 نوشته:

کنون که لاله برافروخت آتش نمرود

آتش نمرود در اینجا همان حمله اعراب است که ایران زمین و ایرانی را سوزاند اما چون سرد شد از برز خاکستر آن دوباره سبزه و سرو رویید و فردوسی و …به پاخاستند.

7 نوشته:

شرف نفس به جودست و کرامت به سجود
هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود

ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش
که محالست در این مرحله امکان خلود

وی که در شدت فقری و پریشانی حال
صبر کن کاین دو سه روزی به سرآید معدود

خاک راهی که برو می‌گذری ساکن باش
که عیونست و جفونست و خدودست و قدود

این همان چشمهٔ خورشید جهان افروزست
که همی تافت بر آرامگه عاد و ثمود

خاک مصر طرب انگیز نبینی که همان
خاک مصرست ولی بر سر فرعون و جنود

دنیی آن قدر ندارد که بدو رشک برند
ای برادر که نه محسود بماند نه حسود

قیمت خود به مناهی و ملاهی مشکن
گرت ایمان درستست به روز موعود

دست حاجت که بری پیش خداوندی بر
که کریمست و رحیمست و غفورست و ودود

از ثری تا به ثریا به عبودیت او
همه در ذکر و مناجات و قیامند و قعود

کرمش نامتناهی، نعمش بی‌پایان
هیچ خواهنده ازین در نرود بی‌مقصود

پند سعدی که کلید در گنج سعد است
نتواند که به جای آورد الا مسعود

محدث نوشته:

برای پرواز اومد.

روفیا نوشته:

درود محدث جان
دوست دیرین!
به کار عطرگیری گرویده اید؟!
لیک عطرتان آنچنان غلیظ و کم حجم است که از بوی آن هیچ نفهمیدیم!
کمی از کیفیت بکاهید و بر کمیت بیفزایید تا قطره ای هم گیر ما کند شامگان بیاید!

محدث نوشته:

با سلام و تحیت بر دوست! گرامی و ارجمند
سرکار خانم روفیا
سپاس گزارم از شما که بندۀ ناچیز را یاد کرده اید.
روزگاری بود خاطرات گنجور، با حافظ و مولوی اش و روفیایش و دیگران… :(
یک “همیشه بیدار” نازنین بود،
همان پسرک! آلمانی
که اینجا مشق زبان آموزی می کرد و از دانشش بهره می بردیم؟
اتفاق روی داد و ائتلاف حاصل شد، سلام بنده را به ایشان ابلاغ بفرمایید. :)
راستی در مورد این نظر که از خاطر عاطر شما شرف صدور یافته، اشتباهی رخ داده و امر این گونه نیست که تصور فرموده اید.
قضیه چیز دیگری است اصلا. صحبت از دوست نازنینی بود که آن نظر، رقمی شد.
بی خیال.
من خیلی کم اینجا می آیم.
نظر هم شاید ماهی یکی دو تا بنویسم، که همان هم محو نحو ابروی کج حبیب باد.
توفیقی بود کم نظیر، هم صحبتی هیچ مدانی چون من با بزرگواران گنجوری، به ویژه شما. یادتان از خاطرم می نرود، هرگز.
چون برگهای طوبی، طبعم به نام تو
یک روی بر ثنا و دگر روی بر دعاست
یا علی

اروند نوشته:

با نظر بر نسخه ی آ.ولسان الغیب در بیت چهارم بروج صحیح تر باشد و شاید به ضبط غلط نساخ خروج شده است.
در ستاره شناسی برای دوازده ماه سال از روی صوّر آسمانی در فصول مختلف سال در آسمان از مجموع ستارگان نقش های فرضی و ذهنی تصور میکرده اند و بر آنها نامهایی گذاشته اند که چهار دسته میباشند.
حافظ زمین در بهار را به آسمان پر ستاره تشبیه کرده که اختر هم به معنای ستاره و هم اسم گل بکار رفته.
(منبع: حافظ خراباتی)

رضا نوشته:

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم ِ او نهاد سر به سجود
عَـدم : نیستی ونبودی، زمانی که هستی آفریده نشده بود.
گویا ایّام گل وموسم بهاراست که شاعرصحنه ی خیال انگیزی ازرویش گلها را درپس زمینه ی غزل خویش به سرانگشتان سحرآمیز به تصویرکشیده است.
معنی بیت:
حالیا که به دستِ خالقِ زیبائیها، گل سرخ ازگودال ِ نیستی،نرم نرمک پای به چمنزارگذاشته وشکوفته است.حال که می بینی بنفشه به احترام ِ فرّوشکوه ِ او سر به زیر قدم های اونهاده است….ادامه ی جمله دربیتِ بعد:
بنوش جام ِ صبوحی به ناله‌ی دف و چَنگ
بـبـوس غَبغبِ ساقی به نغمه‌ی نی و عود

تونیزدست بکارشو وغفلت مکن.شرابِ صبوحی که درصبحگاهان می نوشند به آواز چنگ ودف بنوش وبر صورتِ ماهِ ساقی به آواز نغمه وآهنگ نی وعود بوسه زن وبه عیش وشادمانی بپرداز که این موسم پایدارنخواهدماند.
به دور گل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
که همچو روز بـقـا هفته‌ای بـُـوَد مـعـدود
دور: ایهام دارد ا-دوران ،فصل”دور‌گل” کنایه از بهار است ۲- گِرداگِردِگل
شاهد : معشوق زیبارو
روز بـقـا : روز زیستن ، در بعضی نسخه‌ها دور بقا آمده که به معنی مدت عمر و حیات است.
مـعـدود : محدود،قابل شمارش ، انگشت شمار و زود‌گذر
معنی بیت: زیرک وهوشیارباش وهنگام بهاریابه گِرداگِرد گل، بدونِ شراب و موسیقی وبی حضورِ معشوق منشین که بهار هم مانند عمر آدمی زود‌گذر است. تا فرصت شادی هست به مستی و شادی بپرداز.
گل بی رخ ِ‌یارخوش نباشد
بی باده بهارخوش نباشد
شد از خروج ریاحین چو آسمان روشـن
زمین به اختر میمون و طالــع مسـعود
ریاحین : جمع ریحان ، گلها
خروج ریاحین : رویشِ گلها
میمون : مبارک ، خجسته ، سعد
طالع : بخت و اقبال
مسعود : خجسته و نیک
معنی بیت:
بارویش ِ گلها وشکوفا شدن ِآنها، زمین همانندِ آسمان روشن شده است. گلها مثل ستارگان چشمک می زنند.
، بدین معنی که با روئیدن گلها ، زمین هم مانند آسمان با داشتن گلها که ستارگان خوشبختی هستند ، روشن شده است .
گلها به ستارگانِ خوشبختی تشبیه شده اند وهمچون آسمان ، زمین نیزبه برکتِ موسم بهار بخت واقبالی خجسته پیداکرده است وتورا به شادی وعیش وعشرت می خواند.
بهار وگل طَرب انگیزگشت وتوبه شکن
به شادی رخ گل بیخ ِ غم زدل برکن
ز دستِ شاهدِ نازک عـذار عیسی دم
شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثـمود
عذار : چهره ، قسمتی از چهره که در آن مو می‌روید
عیسی‌دم : جان‌بخش ، زنده کننده ، گویند که یکی از معجزات حضرت عیسی دمیدن در مردگان و زنده کردن آنان بود.
حدیث : ۱- روایت ۲- داستان وماجرا عاد : یکی از اقوام قدیم عرب ساکن جزیره‌ی عربستان که در زمان “هود” می زیستند و چون پیامبری او را نپذیرفتند و از فرمان او سرپیچی کردند ، آنها را نفرین کرد ، پس باد صرصر آنها و کشورشان را نابود کرد.!
ثـمود : یکی از اقوام قدیم عرب که بین شام و حجاز در حدود موصل امروزی زندگی می‌کردند ، “صالح ” از میانشان به پیامبری رسید ، چون از او معجزه‌ای خواستند ، حضرت “صالح” شتری از کوه برایشان بیرون آورد که این شتر برایشان برکت آورد ، اما آن قوم به بهانه‌ی اینکه اگر شتر از آب چشمه بخورد ، آب چشمه کم و خشک می‌شود دست و پای شتر صالح را بریدند ، پس دچار عذابی وحشتناک شده ونابودشدند!
(امیدواریم کشورهایی مثل آمریکا وانگلیس وروسیه که این همه مرتکبِ جنایت های وحشتناک می شوند بزودی به سرنوشتِ “عاد وثمود” دچارگردند)
معنی بیت:
اکنون که موسم ِبهار‌است تافرصت داری، ازدست معشوقِ لطیف چهره‌یِ جان‌بخشی شراب بنوش وخوش باش. ماجرای قوم ِعادثمود رابه کناری نِه. ازآنها صحبت نکن،حیف است که اوقاتمان درحال سپری شدن است فقط به عیش وعشرت بپرداز.
حافظ صمیمانه به ماتوصیه می کند که ازبحث وجَدل های قدیمی ِ بی ثمر ومَلال آورپرهیزکنیم، به جای عاد وثمودازگل وبلبل وبهاربگوئیم وبرغبغب ساقی بوسه زنیم وبامعشوق خوش بگذرانیم. حافظ دراین بیت برهمه چیزشوریده وعصیانگرانه همه چیز را برهم می ریزد تاهمه چیز را دوباره ازنو بنیاد کند. اووقتی مشاهده می کند که مردم برسر چه چیزهایی بیهوده وقتشان راتلف می کنند، احساس مسئولیت می کند،حیفش می آید که زمان ووقتِ مردم برای بیان ِ اینکه عاد وثمود درهزاران سال پیش چه کردند وچه شد صرف شود!
چه جای شکروشکایت زنقش نیک وبداست
چوبرصیفه ی هستی رقم نخواهدماند!
جهان چو خُـلـدِ برین شد به دور سوسن و گل
ولی چه سـود که در وی نـه مـمـکن است خـلـود
خُلدِبرین :بهترین نقطه ی بهشت
خلود : همیشگی وجاودانگی
به برکتِ رویش ِ سوسن و گل سرخ وفرارسیدنِ بهار،جهان همچون بهشت جاویدان شده است ، لیکن چه سود که این وضعیّت پایدارنخواهدماند ورهزنان دی وبهمن بی اَمان به تاراج ِ این سرسبزی خواهندتاخت.
ذخیره ای بنه ازرنگ وبوی فصل ِ بهار
که می رسند زپِی رهزنانِ بهمن ودی
چو گل سـوار شـود بر هـوا سلیمان وار
سحر که مرغ در‌آید به نغمه‌ی داوود
منظوراز:”سوارشدن گل برهوا به شیوه یِ سلیمان” کنایه از روئیدن ِ گل برشاخه هست. ضمن ِ آنکه تلمیحی نیز به داستان ِتخت ِسلیمانست که برروی هوا حرکت می کرد. “گل سُرخ” نیز دراینجا به مَددِ لطافتِ اندیشه ی حافظ، همچون سلیمان، درعرصه ی چمنزار فرمان روایی می کند وتختِ پادشاهی اش برهوا سوارمی شود وبنفشه به احترامش سربه سجودمی نهد.
تختِ زُمرُد زده ست گل به چمن
راح چون لعل آتشین دریاب
زُمرُد به ضرورتِ وزن بدون ِ تشدید ومیم ساکن خوانده می شود.
سلیمان وار : به شیوه‌ی سلیمان ،
مرغ : بلبل
نغمه : آواز
داوود پدر حضرت سلیمان که صدای خوبی داشته و آوازهای او معروف است.
معنی بیت: آن هنگام که گل(نمادِمعشوق) همچون سلیمان برهوارسوارمی شود، شکوفاشده وبه نسیمی به رقص درمی آید، وصبحگاهان که بلبل (نمادِعاشق) آوازِ خوش ِهمچون آوازداودی سرمی دهد…..ادامه ی جمله دربیتِ بعد:
به باغ تازه کن آیـیـن دیـن زردشـتی
کنون که لاله بر افروخت آتـش نمرود
آیین : رسم ، شیوه،مذهب ودین
آتش ِنمرود : لقب آتشی بزرگ که نمرود فرمانروای بابل برافروخت و ابراهیم را در آن افکند ولی گویندآتش به اَمرخدا مبدّل به گلستان شد.
در این بیت،حافظ خلّاقیّت ِ بی نظیری نشان داده و تشبیهِ بسیارجالبی خَلق کرده است .چمن زار را لاله(نمرود) به آتش کشیده،(همه جاسرخ است) امّا به اراده ی خالق ِ زیبائیها،آتش سردشده وچمن زاربه گلستانی مبدّل شده وگل سرخ(ابراهیم ِچمن زار) نجات یافته است. امّاخلّاقیّت هنوز تمام نشده ودرحال ِ فَوَران واوج گیریست! دراین غزل که بزم پیامبرانست ،عیسی سلیمان وداود ،هود ،صالح وابراهیم حضور دارند جای یک نفرازپیامبران جهانی خالیست!. حافظ که ارادتِ خاصّی نیز به زردشت داشته وهمه جابااحترام قلبی ازاویادکرده، حیفش آمده دراین بَزم ِ روحانی، این انسانِ اندیشه گرا ،صلح دوست وپاک باطن حضورنداشته باشد. بنابراین حافظ چمن زار رابا سُرخی گل ِ لاله به آتش کشیده وبه استقبالِ این پیامبرایرانی ِ نیک پندارنیک گفتار ِ نیک کرداررفته است.
معنی بیت:
اکنون که چمن زاران رالاله به آتش کشیده و دشتی از آتش شکل گرفته است، آئین دین نیاکانمان،دین ِ زرتشتی را زنده کن وبه رسم ِ زردشتیان،گِرداگِردِ این آتش(گلستان) به نوشیدن شراب بپرداز .
حافظ دراین غزل بایادکردن ونام بُردن از تعدادی پیامبر که به صلح دوستی، انسان دوستی وعشق ورزی به انسانیّت وپرهیزازجنگ وجَدل شهرتی جهانی دارند، باشهامت وشجاعتی فیلسوفانه، ارچارچوبِ مرز ومذهب وتعصّب خارج شده وازدیدگاهِ جهان شمول ِ خود پرده برداری می کند. حافظ به هیچ کس وهیچ مَسلک ومذهبی، تعصّبِ خشک نشان نمی دهد وهرجا که کسی ازانسانیّت،مِهرورزی وعشق سخن گوید بااحتراماتِ قلبی اراویادمی کند.
ازآن به دِیرمُغانم عزیزمی دارند
که آتشی که نمیرد همیشه دردل ماست
بخواه جام صـبـوحی به یـادِ آصفِ عـهــد
وزیـر مـلکِ سـلیمان عماد دین مـحـمـود
آصف : پسر برخیا. نام وزیر یا دبیر سلیمان نبی و دانشمندی از بنی اسرائیل ، گویند او آنقدرتوانمندبود که توانست تختِ بلقیس ِ سبا را از دوماهه راهی دور به چشم برهم زدنی به پیشگاه سلیمان آورد و حاضر ساخت .
آعصف لقبیست که در ادبیاتِ ما به وزیران ِ مدیرومدبّرولایق اطلاق می‌شود.
“ملک سلیمان” درنظرگاه ِ حافظ استعاره از فارس و شیراز است.
عماد دین محمود : عمادالدین محمود وزیر شاه شیخ ابو اسحاق اینجو ازدوستانِ صمیمی وهمدلِ وهمراهِ حافظ بود. حافظ چنانکه درآن دوره معمول بوده،دراین غزل به پاس ِ دوستی واُنس واُلفتی که با وی داشته اسم اورا نیزیادآورشده است. واینگونه یادآوری یک اسم درغزل، دلیل آن نیست که مخاطب کُلّ ِغزل اوبوده است. حافظ بهترازهرکسی می دانست که اگرمُخاطب ِ کُلّ ِ غزل شخص گمنامی چون عمادالدین محمود باشد، عمرغزل ومحبوبیّت ِ غزل نیز به میزان ِ عمر ومحبوبیّتِ عماد یا هرممدوح دیگر خواهدبود وبرای عامه ی مردم، وجالب وخواندنی وبه یادسپردنی نخواهدبود! به همین دلیل حافظ سعی می کرد از سرودن ِ چنین غزل وقصیده های خسته کننده وکسالت بارپرهیزکند وهمانندِ این غزل یک بیت به حرمتِ دوستی،به چنین دوستانی اختصاص دهد.
معنی بیت: در این ایّام وساعاتِ فرح بخش ِ بهاری، شرابِ صبحگاهی را به سلامتی ِ وزیرباکفایت و دانشمندِ شاه ابواسحق ، عماد الدین محمود بنوش وشادمانی کن.
بُـوَد که مجلس حـافــظ به یـُمـن تربـیـتـش
هـر آنچه می‌طـلـبـدجمله باشدش مـوجـود
بُوَد: سزاواراین چنین است، حقش این است.به این امید
یُمن: خجستگی،مبارکی ومیمنت
حافظ وقتی می بیند ازروی معذوریّت ِ اخلاقی،یابه میل واراده ی قلبی،یابه هردلیلی، شخص محترم وصاحب مَنصبی چون وزیرعماد رامَدح کرده، رندانه فضاسازی نموده وسعی می کند شخص ِ ممدوح را درشرایطی قراردهد که ناگزیرباشد حداقل هدیه ای چشمگیر به شاعردرنظربگیرد. امّاروش ِ حُسن طلبی حافظ منحصربفرد بوده و باهمه ی شاعران تفاوتِ اساسی دارد. درست است که همه ی شاعران ازصاحب منصبان ووزیران وپادشاهان، هدیه وپاداش می گرفتند، لیکن حافظ ازهرکسی به روشی خاص ومتناسب با رابطه ای که با اوداشته درخواست چیزی یا طلبِ هدیه می کرده است.برای مثال،دراینجا مناعتِ طبع حافظ اجازه نمی دهد که حافظ خودراکوچک کرده ومستقیماً ازوزیر چیزی درخواست کند. سخن را طوری پیش می برد که نه تنها به مناعتِ طبعش لطمه ای نخورد بلکه بیشتر سببِ عزّت وسربلندی شود!
معنی بیت:
این حقّ ِ مسلّم ِ حافظ است که به میمنتِ وبرکتِ تربیتی که داشته، آموخته هایی که داشته، هرچه راکه اراده کند، بلادرنگ موجود ودردسترس باشد.! اگرغیرازاین باشد ناحق است. حافظ با اعتماد به نفسی ستودنی، خودرادرجایگاهی می شمارد که درهرمجلسی حضورداشته باشد،هرچه بخواهد می تواند به دست آوردچراکه به درستی تربیت یافته ،آموزش دیده، تحصیل وتحقیق کرده واستحقاق این رایافته که هرچه بخواهد به دست آورد.
برای حافظِ وارسته و آزاده فرق نمی کند که صوفی، زاهد ،عابد یاحتّا شاه بوده باشد اگر به رندان بی حُرمتی کند، اوبی پاسخ نخواهد گذاشت وقطعاً واکنشی درخور خواهدداشت.
شاه اگرجُرعه ی رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به می صافِ مُروق نکنیم

کانال رسمی گنجور در تلگرام