گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۶

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود

منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کیارش مظفری نوشته:

با درورد ؛
در بیت اول مصراع ا اول این شعر کلمه پری با اعراب پٌری باید خوانده شود و در مصراع بعد به شکل پَری ..

علی نوشته:

در بیت اوقات خوش آن بود که با دوست بسر رفت درستش فکر میکنم اینه :
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد نه بسر رفت
با تشکر

پاسخ: با تشکر، متن مطابق تصحیح قزوینی است.

آمیتیس نوشته:

باخوندن این شعر غم عجیبی بهم دست میده.

نایت دانلود نوشته:

با سلام محسن هستم
این شعر یکی از بی نظیر ترین اشعار حافظ شیرازی است
هر کس از این شعر می تونه یک جور برداشت کنه و واقعا خواندن این شعر نیاز به تامل واقعی و عمیق داره… با تشکر

نگین شکروی نوشته:

با درود به آقای مظفری
پیشنهاد شما هم به قافیه شعر لطمه می زند و هم از زیبایی معنای آن می کاهد. معنی مصراع اول ، با استناد به کتاب شرح غزل های حافظ نوشته ی آقای دکتر هروی ، این است: آن یار که خانه ی ما را از وجود خود به خانه ی فرشتگان بدل کرده بود…

پیمان نوشته:

درود
خانه پَری=جایگاه پری یا محل فرشته=بهشت ..
معنی مصرع اول بیت اول =با وجود یار خانه‌ی ما چون بهشت بود که بطور ضمنی یار را به فرشته قیاس نموده که در مصرع بعد نیز براین مفهوم تاکید ورزیده و یار را چون فرشتگان معصوم دانسته است..
صایب تبریزی نیز در مطلع غزلی از همین مفهوم استفاده فرموده:
دل را نگاه گرم تو دیوانه می‌کند..
آیینه را رخ تو پری‌خانه می‌کند..

مصطفی نوشته:

فروکش کردن: یعنی اقامت کردن
گنج روان: یعنی گنج قارون و درینجا اشاره به وصال دارد

امین کیخا نوشته:

مصطفى جان فرو کش شاید به معنی فرو کشیدن بار به منزلی باشد و به غیر مستقیم چنین شود که شما می فرمایید

آرمین-شیراز نوشته:

بشنوید این شعر زیبا رو با آوازمسحور کننده زنده یاد ایرج بسطامی و تکنوازی سنتور زنده یاد پرویز مشکاتیان در مخالف سه گاه در آلبوم وطن من…

پویان نوشته:

با سلام به دوستان عزیز
این شعر را حافظ پس از فوت همسرش سروده است که امروز ۱۷ / ۰۷ /۹۲ هم سایت مهرنیوز از قول حافظ شناسان این مطلب را تایید کرده است ..
همیشه سلامت باشید …..

روفیا نوشته:

کلمه پری با فرشته و کلمه fairyریشه مشترک دارد و ریشه قبلی fairyکلمه fairبه معنای انصاف یا خوبی می باشد و انصاف زیباست همانقدر که پری یا فرشته یا fairyزیباست .

شمس الحق نوشته:

دکتر کیخا رقیبی توانمند به میدان لغت شناسی که به تنهایی در آن می تاختی ، پای نهاد ، بانو روفیای فرزانه ، اما هر زمان این غزل را می بینم قلبم فشرده میشود که باید بگویم در تهران و در شیکاگو هر روز ، چون سه بیت اول آن اینجا در منزل مادرم که میهمانم و در خانۀ خواهر زاده ام و پدرش که استاد دانشگاه ایالتی آنجاست ، سه بیت اول آن به خطی خوش در قابی زیبا بر دیوار سالن هر دو خانه جای گرفته است . من باور میکنم که حافظ این غزل را پس از فوت همسرش سروده است زیرا در این دو خانه هم ، روزگاری بانوی رعنای سی ساله ای میزیست که خواهرم بود .

روفیا نوشته:

رای از دست دادن خواهر گرامی تان متاسفم .
اندوهگین نباشید .
پری جایش اینجا نیست .
جایش در شهر پریان است .

من وقتی این شعر را می خوانم دلم تنگ می شود برای همه پریانی که روزی به قصد ان شهر ترکمان می کنند .

شمس الحق نوشته:

از همدلیت سپاسگزارم بانوی گرامی و دختر عزیزم . از اینکه می بینم در میان دختان پارسی گوی فرزانگانی همچون شما و دیگر بانوان که در همین گنجور شناخته ام حضور دارند ، به آینده این ملک کهن امیدوار میشوم .

ناشناس نوشته:

خدوند بزرگ به خواهرزاده ام فرزندى عطا کرده که نام او را به پیشنهاد این بنده کمترین، “امیر حافظ” نهادند.
هرگاه نام حافظ شوریده به میان مى اید، من یاد این بیت تأثیر گذار و بسیار زیبا از خواجه مى افتم که:
هر گنج سعادت، که خدا داد به حافظ
از یمن دعاى شب و ورد سحرى بود!

و چقدر که این غزل از مطلع تا پایان، زیبا، آرامى بخش و جان نواز است!
با ارادت تمام به همه عزیزانى که حاشیه هاى زیبا بر این غزل نوشتند بویژه شمس الحق عزیز که فرهنگ سرزمین مادرى را در حضر و سفر همچنان پاس داشته اند.

شمس الحق نوشته:

قدم نو رسیده مبارک است ناشناس آشنای ما که این لقب از جناب دکتر ترابی آموختم و چه نام زیبایی ! قدیمی ها میگویند که پسر حلال زاده به دائیش می ماند ، چنین بادا !

قدرت ا.. احمدی نژاد قزوینی نوشته:

این بندۀ ناچیز در سال ۱۳۷۵ با فوت مادر بلافاصله این غزل بسیار بسیار نغز و گرانقدر به ذهنم راه یافت و ناخوداگاه کلمه مادر را به اشکال ” مادر و مام “جایگزین چند کلمه در این غزل گنجاندم و این امر فقط از روی علاقه وافری که به
مادر و به این شاعر ارجمند داشتم صورت گرفت .چند بیتی را که تغییر دادم و توصیه میکنم به تمام عزیزانی که همچو من احساسات رقیق و وابسته به این دو منشأ احساسات ،
مادروحافظ ،دارند به ارتباط مادرانه ای که دراین غزل مستتر
است توجه عاشقانه ای داشته باشند :
مادر که ازو خانه ما جای پری بود ………………….
……………………………. ………………….
اوقات خوش آن بود که با مادر سر رفت
باقی همه بی ارزش و بس بی اثری بود
…………………………… ………………….
هر لطف و عنایت که خدا کرد به قدرت
از یمن دعای شب مادر صفری بود

شایان ذکر است که نام فامیل مادراین کمترین”صفری”
است .

امیرعلی نوشته:

جناب کیارش چرا سایت شما فیلتر است!!

کسرا نوشته:

جناب شمس الحق و آقای قدرت ا.. احمدی نژاد قزوینی… خدا رفتگان شما و همینطور رفتگان سایر دوستان و مشتاقان حضرت حافظ را بیامرزد…
بنظر بنده این شعر حافظ از سوزناک ترین و غمناک ترین سروده های آن حضرت است… سوزناک و در عین حال شور انگیز… اگه اشتباه نکنم رهی معیری شاعر معاصر سخنی دارد که میفرماید ( بی سوز عشق ساز سخن نیست مرا) و اینگونه است که آتش عشق بر دل امثال حضرت حافظ و سعدی و هلالی و … می افتد و چنین اشعار نابی را از عمق دل به زبان و ورق میسپارند که سالها بعد از مرگشان.. دیروز… امروز و فرداها… خواندن اشعارشان لذتی روح انگیز دارد…
من به شاعران نامی سرزمینم… به زبان مادری ام و به ایران عزیزم افتخار میکنم… تا ابد عشق سعدی و حافظ و … در دلم باقیست… تیر ماه ۱۳۹۴

شمس الحق نوشته:

ممنونم کسرا جان ! اینک بخواه تا ایران و سرزمین مادریت بتو افتخار کند ! آیا زمان آن نرسیده است که حافظی دیگر ، مولوی دیگری در این سرزمین درخشش آغاز کند ؟
چرا آن بزرگ تو نباشی کسرای عزیز ، جوان ۲۳ ساله ای که موسیقی رپ را انکار میکند و اگر بخواهد می تواند همچون یک نویسنده توانا بنویسد ، آینده بتمامی از آن توست مرد جوان !

کسرا نوشته:

جناب شمس الحق درود بر شما… حقیقت این است که بنده هیچ سر رشته و اطلاعاتی از ادبیات ندارم و فقط عشق آتشین درون سینه باعث شد تا به سراغ اشعاری روم که آرامش خاطری در دل و ذهنم بنشانم و آن را جز در اشعار سعدی و بعضا در حافظ و هلالی و… نیافتم… و اینکه حضرتعالی میفرمایند که نوبت ظهور حافظی دیگر ، مولوی دیگری است… باید عرض کنم که بنده در تمام عمرم اگر بتوانم ( نمیگویم بیت ) مصرعی چون مصرع ( در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم) حضرت سعدی را بسرایم از فرط خوشحالی تا آخر عمر خواب به چشمانم نمی آید و هر روز شاد و خوش و سرود خان و نغمه زنان به زندگی ادامه میدهم…
و یا اینکه اصلا معجزه ای شد و توانستم بیتی بگویم… جناب شمس الحق بنظر شما شعرهایی که از دل برخواسته باشد و به کاغذ بنشسته باشد در این مملکت میتواند جایی برای خود پیدا کند؟؟ اصلا اجازه ی نشر و چاپ را نمیدهند… فقط شعرهایی مورد پسند آقایان قرا میگیرند که در باب حرم و حضرت و دین باشند… عشق به یار این روزها جرم است.
شما فرض کنید من این دو بیت رو این زمان بسرایم…

از حافظ
نیست در کس کرم و وقت طرب می‌گذرد
چاره آن است که سجاده به می بفروشیم

و یا این بیت از مولوی
یک بوسه ز تو خواستم و شش دادی
شاگرد که بودی که چنین استادی

:-) اگر توو این دوران بنده این بیت ها و این از این مدل شعرها بگویم… نه تنها جایی چاپش نمیکنند که حکم جلب مرا هم صادر میکنند…

از همه ی شما و البته جناب شمس الحق عزیز عذر میخواهم که سخن کوتاه شما با چنین پاسخ بلندی از من مواجه شد…
اعتقاد دارم که دگر سعدی و مولوی و حافظی هرگز به دنیا نخواهند آمد و هییچکس دیگر نمیتواند جای آن بزرگان را در جایگاه ادبیات فارسی بگیرد…
و سخن آخر… امیدوارم که گنجور این عرایض بنده را از صفحه روزگار پاک نکنند و اندکی آزادی سخن برای مخاطب عاشق قائل شوند…
زنده باد عشق

شمس الحق نوشته:

دوست عزیز ، کسرا جان !
به سراغ دیباچه گلستان سعدی بروید و آنرا کلمه به کلمه بخوانید و اندیشه کنید ، بعضی کلمات عربیِ مشکل دارد که معانیش را باید از لغتنامه ها کشف کنید ، حتماً راه یافتن معنی لغت را در گنجور میدانید ، همان ۲ کلیک را میگویم ، آنرا به دفعات از نو بخوانید و بخوانید و بخوانید و هر میزان از آنرا که می توانید ازبرکنید و سپس محفوظات خود را زیر لب در هنگام فراغت زمزمه کنید . دیباچه گلستان سعدی یکی از ارزشمندترین گنجینه های ادبیات جهان است که برخی از ابیات شعرش ضرب المثل زبان فارسی است و زبان فارسی بخش عمده ای از شیرینی اش را مدیون همین دیباچه است که با سبک خاص و یگانه اش با نثر و نظم نوشته شده است . کسرای عزیز ! فرزندم ، در هر سطر از دیباچه گلستان درسی و درسهایی نهفته است که توشه راه شما در سفر پرخطر زندگیست . با دیباچه گلستان زبان و دیدگاه فلسفی استاد سخن را خواهید شناخت و این شناسایی کمک بزرگی به فهم سایر اثار او ، همچون غزلیات بی نظیرش خواهد کرد .

عباس نوشته:

درود
شعر بسیارر زیبایست
خداوند رفتگان همه رو بیامرزد مادر بزرگم که البته سواد آنچنانی نداشت همیشه این شعر رو اینچنین برایم می خواند:
اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد
باقی همه بی حاصلی و بوالهوسی بود

خوش بود لب حوض و گل و سبزه و لیکن
افسوس که آن سرو روان رهگذری بود

با تشکر از گنجور

محمدامین نوشته:

سلام و درود
روز حافظ گرامی باد!

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تنها نه ز ………….. پرده بر افتاد
تا بود فلک شیوۀ او پرده‌دری بود
راز دل ما : ۳۰ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۱۹ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

راز دل من : ۵ نسخه (۸۲۷، ۸۴۳ و ۳ نسخۀ بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

راز دلم این : ۱ نسخه (۸۲۳)

۳۶ نسخه غزل ۲۱۰ و بیت فوق را دارند. نسخۀ مورخ ۸۱۸ غزل را ندارد.
*********************************
********************************

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تنها نه ز ………….. پرده بر افتاد
تا بود فلک شیوۀ او پرده‌دری بود
راز دل ما : ۳۰ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۱۹ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

راز دل من : ۵ نسخه (۸۲۷، ۸۴۳ و ۳ نسخۀ بی‌تاریخ) قزوینی- غنی، سایه، خرمشاهی- جاوید

راز دلم این : ۱ نسخه (۸۲۳)

۳۶ نسخه غزل ۲۱۰ و بیت فوق را دارند. نسخۀ مورخ ۸۱۸ غزل را ندارد.
********************************
********************************

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

خود را …… از این رشک که گُل را
با باد صبا وقتِ سَحَر جلوه‌گری بود

بکُشد بلبل : ۳۲ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۴، ۸۲۵، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۲۲ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری

بکش ای بلبل : ۳ نسخه (۸۲۷ و ۱ نسخۀ متأخر: ۸۶۲ و ۱ نسخۀ بسیار متأخّر: ۸۹۳) قزوینی، سایه، خرمشاهی

غزل ۲۱۰ مکتوب در ۳۶ نسخه است، نسخۀ ۸۲۲ بیت فوق را ندارد.
********************************
********************************

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظ
از یُمنِ دعای شب و ……………. بود

درس سحری : ۱۸ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۲۴، ۸۲۷ کمبریج، ۸۳۶، ۸۴۳ و ۱۱ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری

ورد سحری : ۱۸ نسخه (۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۲، ۸۲۳، ۸۲۵، ۸۲۷ خلخالی [نسخۀ اساس قزوینی] و ۱۲ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) قزوینی، سایه، خرمشاهی

۳۶ نسخه غزل ۲۱۰ و بیت تخلص آن را دارند. نسخۀ مورخ ۸۱۸ غزل را ندارد.

حمیدرضا نوشته:

این غزل بسیار بسیار زیبا را استاد ایرج بسطامی با سنتور نوازی بی نظیر استاد مشکاتیان در مخالف سه گاه به زیباترین شکل ممکن در آلبوم وطن اجرا شده است. صاحب دلان شنیدن این آواز ناب را از دست ندهند

حسن مطلق نوشته:

از آشنایی با این نوشته ها خیلی خوشحال شدم.

حسن مطلق نوشته:

موفق باشید.

سیدعلی ساقی نوشته:

آن یار کــــز او خـــانه‌ی ما جای پـری بـود

سر تا قدمش چون پـری از عیب بـری بـود

این غزل نیزهمانندسایرِغزلها دارایِ ایهام وابهام بوده وبه همین سبب بعضی ازشارحین چنین اظهارنظرکرده اندکه حافظ این غزل را در عزا و فراق ِ همسر ویافرزندش سروده‌است.

بعضی نیز براین باورند که غزل درغیبتِ شاه ابواسحاق که ازدوستان صمیمیِ حافظ بوده سروده شده است باتوجه به محتوایِ غزل، نگارنده ی این متن نیز بانظردومی موافق است . به گواهیِ مورّخین ،ابواسحاق که خوداهلِ شعرودارایِ ذوق ِ شاعری بودمدتی به عدل ودادحکومت کردودرنهایت مغلوب امیر مبارز الدین گردید و به امر وی به قتل رسید…..

بعضی نیز براین باورند که غزل درغیبتِ شاه ابواسحاق که ازدوستان صمیمیِ حافظ بوده سروده شده است باتوجه به محتوایِ غزل، نگارنده ی این متن نیز بانظردومی موافق است . به گواهیِ مورّخین ،ابواسحاق که خوداهلِ شعرودارایِ ذوق ِ شاعری بودمدتی به عدل ودادحکومت کردودرنهایت مغلوب امیر مبارز الدین گردید و به امر وی به قتل رسید.

معنی بیت: یاری پری سیرت ،خوش رو وخوش رفتار همچون پریان بهشتی(معصوم ودورازآلودگی) که سرتاقدمش عاری ازعیب ونقص بود ، با حضور او خانه‌ وشهروکاشانه یِ ما جایگاه پریان شده بود .

پری ، موجودی لطیف وظریف و نیکوکار است.

بری ، ، پاک ، عاری از عیب وایراد -معصوم وبی گناه

بالحاظ قراردادنِ حوادثِ تاریخیِ عصرِحافظ، بنظرمی رسدآوردنِ واژه یِ”پری” درآغازِاین غزل به منظورِگمراه ساختنِ امیر مبارزالدین وهمدستانِ او بوده تا یه بهانهی هواداری ازابواسحاق موردِ غضبِ این پادشاهِ فاتح قرارنگیرد.بااین که رازِ دوستی وهمکاریِ وی باابواسحاق آشکارشده بودوهمگان براین موضوع واقف بودند.لیکن روشن است که اگر پس ازشکستِ ابواسحاق وآمدنِ پادشاهِ فاتح،حافظ هچنان به سیاقِ قبلی ازاوحمایت می کرد، قطع یقین موردِ غضب واقع شده وچه بساممکن بودبه همین جرم مجازات سنگینی رامتحمّل گردد. ملاحظه می گرددکه رندی وزیرکیِ شاعرضمنِ آنکه شاهِ فاتح راگمراه نموده بسیاری ازشارحین نیزازبابت وجودِ واژه ی ” پری” دچاراشتباه شده واین غزل راسوگنامه ای درفراقِ همسرِشاعر قلمداد کرده اند.

بااندکی مداقه دربیت هایِ غزل چنین استنباط می گردد که واژه ی “پری” گرچه درزبانِ فارسی به معنیِ زنِ زیباروی وپاک است وبکارگیریِ آن برایِ توصیفِ یک مردنامتعارف ونادرست است، لیکن حافظ که به تنهایی برفرازِقلّه یِ شاعری وسخندانی قراردارد،به خوبی از قوانینِ بازی باکلمات آگاهست وباآگاهیِ کامل ازاین موضوع ،بگونه ای هنرمندانه طوری این واژه رابکارگرفته که قبل ازآنکه تصویرِیک زنِ زیباروی درنظرِمخاطبین تداعی گردد،معنایِ پاکی وبی گناهی و معصومیّتِ پری به ذهنِ مخاطب متبادرمی گردد وگستره یِ مفاهیمِ پاکی وبی گناهی چنان دامنه داروبرجسته هست که تصویر زنِ زیبارو رامحو می نماید. به همین جهت نه تنهاهیچ اشکالی پدیدنیاورده بلکه ظرافتِ هنرِشاعردر”پرده یِ ایهام سخن گفتن” رانیزنمایان وبرجسته ساخته است.

ابواسحاق فردی ادیب، خوش رو، خوش فکر ،خوش رفتار وازدوستانِ صمیمیِ شاعربوده ویک نوع ارتباطِ عاطفی -عشقیِ عمیقی بین آن دوجریان داشت واغلبِ شعرهایی که برای اوسروده،سرشارازمضامینِ عاشقانه است وچنانکه کسی ازشأنِ نزول غزل وحوادثِ تاریخی ِآن دوره آگاهی نداشته باشدگمان می کندکه این غزلها خطاب به دختری زلف پریشان وافسونگرسروده شده اند:

یاد باد آنکه سرِکویِ توأم منزل بود

دیده را روشنی ازخاکِ درت حاصل بود

راست چون سوسن وگل ازاثرِصحبتِ پاک

برزبان بودمرا آنچه تورادردل بود

آه ازآن جوروتطاول که دراین دامگه است

آه ازآن سوزونیازی که درآن محفل بود

دردلم بودکه بی دوست نباشم هرگز

چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود

راستی خاتمِ فیروزه یِ”بو اسحاقی”

خوش درخشید ولی دولتِ مستعجل بود

وازهمین روست که اورا همچون پری ازعیب وایراد”ظلم وبی عدالتی” مبّرامی داند. شاعرمی گوید درزمان ِحکومتِ اوخانه وشهرِما همانندِ جایگاهِ پریان درامنّیت وصلح وآرامش بود.اما خانه ی پریان کجاست؟ بی شک پریان دربهشت قراردارند وازنظرگاهِ حافظ جامعه ای که حاکمِ آن عادل وخوش سیرت ونیکوکارباشد،قطعن تکّه ای ازبهشت است که درروی زمین قرارگرفته است.

دل گفت ؛ فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

فروکش کنم : سکنا واقامت گزیدن- پیاده شدن دراین شهر- به معنایِ دیگرفروبلعیدن

به بویش: به امیدش- درآرزویش همچنین به بو و رایحه وشمیم او

دلِ چنین می پنداشت که درکنارِیارِ خویش دراین شهر سعادتمندانه زندگانی خواهدکرد.باهمین امیدو آرزو ،دل با خویشتن گفت : به امید او در این شهر اقامت کنم ومسکن گزینم وسازِ زندگی راکوک کنم . لیکن دلِ بیچاره ودرمانده ازفراقِ یار،ازاین موضوع خبر نداشت که یارِعزیزش مسافر است وماندنی نیست و بزودی بارسفرخواهدبست .

دلبرم عزم سفرکردخدارایاران چه کنم بادل مجروح که مرهم بااوست

تنها نه ز راز ِدل من پـرده برافتاد

تا بـود فلک شیوه‌ی او پـرده‌دری بـود

باازدست رفتنِ یارم به ناله و افغان وشیون افتادم ورازدلِ من(دوستی باشاهِ مغلوب) برملا گشت .البته تنهامن نیستم که اینچنین اسرارم آشکارشده است. تابوده همین طوری بوده ،راه ورسم روزگارچنین است .شیوه وروش چرخِ فلک افشاکردن رمزوراز عشّاق است.مثلی هست که می گویندعشق وسرفه رانمی شودپنهان کرد،عشق هیچکس درپرده نمی ماند بلأخره برملامی گردد.عشق را رسوایی اول منزل است.

بس بگشتم که بپرسم سبب دردِ فراق

مفتیِ عقل دراین مسئله لایعقل بود.

منظور ِخردمند ِمن آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه‌ی صاحب‌نظری بـود

حافظ یارش را همچون ماه، زیبا رخی توصیفی می کند که در عینِ حال که عاقل و داناست دارایِ خُلقی پسندیده و خویِ نیکو و نیز صاحبِ رأی و نکته سنج درسیروسلوکِ عارقانه می باشد اشاره به ذوقِ شعروشاعریِ ابواسحاق است.

بس نکته غیرِحسن ببایدکه تاکسی

مقبولِ طبع مردمِ صاحب نظرشود.

از چنگ منش اختر بد مهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بـود

ستاره‌ی بی رحم وبدطالع، یارمرا از دستِ من گرفت واینک من درمانده مانده ام و کاری از دست من برنمی آید.چه کنم چاره ازکجاجویم که دورِ روزگار دورانِ بدیُمن وشومیست و ازدست رفتنِ یارم ازتأثیراتِ همین زمانه ی شوم است .

درقدیم معتقد بودند که گردشِ ستارگان هرکدام تأثیراتِ متفاوتی برزمین وساکنانِ زمین دارند بعضی دوران، خوش یمن بودندوخوش اقبالی پدیدمی آوردند وبعضی دیگر فتنه وآشوب . دردوره ای که حافظ می زیسته(دولتِ دورِ قمری) بسیار شوم و نا مبارک بود وازدست رفتنِ یارش رانیزحاصلِ بدطالعی ِ این دوران می داند.ضمنِ آنکه باآوردنِ (دولتِ دورِ قمری) به دولت وحکومتِ ابواسحاق نیز اشاره می نماید.

سیرِسپهرو دورِقمر راچه اختیار درگردشندبرحسبِ اختیارِدوست

عذری بنه ای دل ؛ که تـو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود

خطاب به دل خویش است می خواهد بگونه ای ازدست رفتنِ یاررا توجیه کند.ای دل آرام وصبورباش عذر یار (ازدست رفتنِ دوست) را بپذیر .توسزاوارِ اونبودی تودرویش وبی چیز وتهیدستی ،درحالی که او شایسته ی پادشاهی بود.سرِ تاجوری داشت ایهام دارد:۱- قصد پادشاهی وسروری داشت. ۲- سری داشت که درخورِ تاج شاهنشاهی بود.

او در کشورِ حسن و زیبایی شایستگیِ‌ پادشاهی داشت ودرحالی که تودرویشی فقیربیش نیستی.

حافظ دوام وصل میسرنمی شود

شاهان کم التفات به حال گدا کنند.

اوقات خوش آن بـود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بـود

تنهاروز و روزگارخوش وخرمی که داشتم همان روزگاری بودکه درکنار دوست(ابواسحاق) سپری شد.افسوس مابقیِ عمر درمحنت وغم واندوه گذشت باقیِ عمر که ازعشق ومحبتِ یارمحروم بودم هیچ حاصل و دستآوردی نداشت .هرچه بودبایاربود وباقی همه هیچ.

عرضه کردم دوجهان بردل کارافتاده

بجزازعشق توباقی همه فانی دانست

خوش بود لب آب و گل وسبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان ، رهگذری بـود

وقتی که درکنارِ یار زندگی می کردم گویی که درسبزه زاران کنارجویِ آب وگل وسبزه شادمانی می کردم وشادکام وکامران بودم.دریغا که چنین گنجِ ارزشمندی که داشتم (همچون جویباران ساکن نبود) گذرنده ورونده بود وناگاه از دسترسیِ من خارج گشت.

تشبیه یاربه” گنج ِروان” و “ایهامِ تناسب و مراعات النظیر ” درچیدمانِ بیت (لبِ آب ، گل ، سبزه و نسرین – روانیِ گنج ) بسیارزیبا وخیال انگیز است.

ندانم نوحه ی قمری به طرفِ جویباران چیست

مگراونیزهمچون من غمی داردشبان روزی

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه‌گری بـود

خطاب به ابواسحاق:

ازاین حسادت خودت را بکش ای بلبل(کنایه ازابواسحاق) ،سحرگاهان بادصبا باگل(شهرِشیرازمحلِ حکومتِ ابواسحاق که به شهرگل وبلبل معروف است) درارتباط بودوجلوه گری می نمود. سزاواراست که ازاین غم خودرابکشی ، کسی توراسرزنش نخواهدکرد.چراکه شیراز(محل حکومتِ تو) درآغوشِ بادِصبا(رقیب کنایه ازامیرمبارزالدین) افتاده است.صبا رابطِ عاشقِ ومعشوق است لیکن بعضی اوقات حسن معشوق رادرک کرده وعاشقِ اومی شود دراین حالت “صبا “که پیام رسان بوده مبدّل به رقیبِ عاشق می گردد.دراینجاامیرمبارزالدین که محاسن ِ شیرازرادیده وآن راازچنگِ ابوسحاق گرفته به نوعی رقیبِ عاشقِ اصلی(ابوسحاق) شده است وجایِ آن داردکه ابواسحاق ازاین رشگ وغیرت خودکشی کند.

حافظ زگریه سوخت بگوحالش ای صبا

باشاه دوست پرورِ دشمن گدازِ من.

هر گنج سعادت که خـدا داد به حـافـظ

از یُـمـن دعای شب و ورد سحری بـود

دربیت هایِ قبلی حافظ یاررا به گنجِ روان وگذرنده تشبیه کرده وبرایِ ازدست دادنِ او افسوس وحسرت می خورد.درپایانِ غزل نیز به همین نکته اشاره کرده ووجودو حضورِ یاری آنچنان نکوصورت ونکوسیرت راگنجِ سعادتی خدادادی قلمداد می نماید وبازبانی ستایشگرانه ،این لطفِ خدادادی وسایرِ الطافِ الهی راحاصلِ دعاهایِ شبانگاهی ورازونیازهایِ سحرگاهی می داند.

فرصت شمرطریق رندی که این نشان

چون راهِ گنج برهمه کس آشکاره نیست.

پاپیکا نوشته:

دیشب خواب دیدم دندونم افتاده تو دستمه و ظهر بعد نماز این تفال رو زدم این شعر اومد … دلم گرفت

کانال رسمی گنجور در تلگرام