گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود

رونق میکده از درس و دعای ما بود

نیکی پیر مغان بین که چو ما بدمستان

هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود

دفتر دانش ما جمله بشویید به می

که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود

از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل

کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود

دل چو پرگار به هر سو دورانی می‌کرد

و اندر آن دایره سرگشته پابرجا بود

مطرب از درد محبت عملی می‌پرداخت

که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود

می‌شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوی

بر سرم سایه آن سرو سهی بالا بود

پیر گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان

رخصت خبث نداد ار نه حکایت‌ها بود

قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد

کاین معامل به همه عیب نهان بینا بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ستاره سادات . پیغمبری نوشته:

مشهور است که حضرت حافظ این غزل را در وصف پیر گلرنگ روزبهان بقلی سروده است .

ملیحه رجایی نوشته:

صَهبا = می
چشمِ کَرَم = چشمِ گذشت
دفتر دانش = دفتر علم
دوران = چرخش
سرگشته = حیران
خون پالا = خون گریستن
خُبث = پلیدی ، بدی
طرب = شادی
سرو سَهی = قامت بلند محبوب
پیر گلرنگ = استعاره از باده گلفام معرفت، شیخ محمود گلرنگ پیر حافظ
رخصت = اجازه
معنی بیت ۱: سالیان دراز است که دیوان ما در گرو شراب قرمز است و ما ملازم میخانه هستیم و شکوه و بزرگی میخانه معرفت از درس و رازو نیازی بود که ما داشتیم.
معنی بیت ۳: دفتر دانش ما را با شراب کاملاً بشویید و ما را سرمست کنید زیرا روزگار با مردم دانا دشمن است و او را نامراد می کند.
معنی بیت ۸: پیر گلرنگ من شیخ محمود که باده گلگون معرفت است درباره صوفیان کبود جامه اجازه سخن چینی نداد و گرنه داستانها از آنها می گفتم زیرا درآیین درویشی کینه توزی روا نیست.

سید محمد کمال سروریان نوشته:

دربیت نخست حافظ از دفتر سخن رانده است و در جای دیگر می فرماید : این خرقه که من در دارم در رهن شراب اولی وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی *
و باز می فرماید :رقم مغلطه بر دفتر دانش نکشیم *
و در جای دیگر :ای که از دفتر عقل ایت عشق اموزی #

بر این پایه می توان گ فت ” منظور از دفتر و کتاب و مانند ان در اشعار حافظ دفتر سرشت و کتاب سرنوشت ادمیزاد است و درواقع این بیت تفسیر این ایه می تواند باشد که : هلی اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شیئا مذکورا . و سالهایی که دفتر سرشت انسان در گرو صهبا بود یعنی در دوران پیش از دنیا و خلقت مادی …
بیت دوم اشاره دارد به اینکه در واقع پیش از دنیا و هبوط انسان در دنیا سرشت و حقیقت روح انسانی رونق افزای عوالم مجرد در مراتب هستی بوده است و خود حافظ در جای دیگر می فرماید :
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود …

علی نوشته:

فکر می‌کنم کلمه “عمل” در بیت ششم نادرست باشد و صحیح آن “غزل” است:
مطرب از درد محبت غزلی می‌پرداخت / که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود

شبرو نوشته:

عملی می پرداخت صحیح است. عمل پرداختن در گذشته تقریباً برابر تصنیف ساختن بود و یک اصطلاح موسیقی است.

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

تضمین این غزل
نرگس عربده جوی تو بسی شهلا بود
رهزن عقل و طریق همة دلها بود
هستی ات کون ومکانرا سبب لولا بود
سالها دفتر ما در گرو صهبا بود رونق میکده از درس ودعای ما بود
وندران بزم می لعل چو یاقوت روان
شاهدان چمن ومغبچگا نش فتـّـا ن
صدر مجلس سـَرِ مابود مثال سلطان
نیکی پیر مغان بین که چو ما بد مستان هر چه کردیم به چشم کرمش زیبا بود
قصة درد وفراقست نفیر و دمِ نِی
هر که نوشد ز می عشق بود فرخ پی
غم دل گر شود ازرطل گران، باز چو طی
دفتر دانش ما جمله بشوئید بمی که فلک دیدم و در قصد دل دانا بود
دل درو بند که دورست زنقص آفل
بر فروغ کرمش مور و سلیمان شامل
دل ما نیزبر آن حسن و شمایل مائل
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ایدل کاین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
از بلا آنکه گریزان نشود باشد مرد
بس که در مزرع این سینه دلم غم پرورد
ششدرم کرد فلک قلب وروان رفت به نرد
دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد وندران دایره سرگشته پابر جا بود
حلقه بر گوش کنم پند و دم اهل شناخت
جانم از شمع رخ یار چو پروانه گداخت
وندران مجلس ساز،ار که بسوزم بنواخت
مطرب از درد محبت عملی می پرداخت که حکیمان جهان را مژه خون پالا بود
زاهل انکار دلا شیوة آن کار مجوی
دلق سالوس به صاف می چون لعل بشوی
تا زطامات بریدم به غزل کردم روی
میشکفتم زطرب زانکه چو گل بر لب جوی بر سرم سایة آن سرو سهی بالا بود
صاف می تا بکف آری بخور و می نوشا ن
ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشا ن یا جرعه تو بر خاک فشان
زرق بـر کـن زتن، آنراسـت زتزویر نشـا ن
پیر گلـرنـگ مـن انـدر حـق ازرق پوشـا ن رخصت خبث نداد ارنه حکایت ها بود
لوح دل را بجز از نقش رخش درج نشد حـَرج :تنگ شدن سینه حرام شدن
صدر و قلبم زکرامـات روان حـَرج نشد*
(رافـضا ) نـقـد روان جـز بقدح بـَرج نشد
قـلـب انـدودة حـافـظ بــر او خـرج نــشد کان معامل به همه عیب نهان بینا بود
تبریز رمضان ۸۶/۷/۷

کانال رسمی گنجور در تلگرام