گنجور

غزل شمارهٔ ۱۸۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش

که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند

هر آن که خدمت جام جهان نما بکند

طبیب عشق مسیحادم است و مشفق لیک

چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار

که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری

به وقت فاتحه صبح یک دعا بکند

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد

مگر دلالت این دولتش صبا بکند

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » فریاد » ساز و آواز ابوعطا

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

حجاب در ادبیات عرفانی همه ملت های گرداگردمان دیده می شود به فارسی پاریسپ یعنی دیوار ولی برای جداً کردن شاه ساسانی از باریافتگان از پرده ای سود می جسته اند که پارگود نام داشته و ان لغتی عبری باید باشد . درادبیات عرفانی ایران إسلامی هم حجاب به کار رفته است بهر سو گویا همه یکتاپرستان به هستی حجاب در برابر پروردگار معترفند .

حسین نوشته:

بیت: ز ملک تا ملکوت…
این حجاب ها حجاب نوری است همان که در مناجات شعبانیه آمده است:
إلهی هَب لی کمال الانقطاع إلیک ، وأنر أبصار قلوبنا بضیاء نظرها إلیک حتى تخرق أبصار القلوب حُجُب النور ، فتصل إلى معدن العظمة ، وتصیر أرواحنا مُعلقة بعزّ قدسک .
جام جهان نما در حکمت خسورانی رمزی برای عرفان الحق است. نیز از زاویه جذبه و ولهی که دارد رمز جام می به آن داده می شود. همچنین انگشتر سلیمانی یا نگین خسروانی از زواویه غنای مطلقی که دارد به آن اطلاق شده است.

اردوان نوشته:

این حجاب ، پرده ما بین انسان و خداست که اگر خدا آن را بردارد انسان از اسرار عالم هستی آگاه میشود.
(ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند)
سوختن دل فقط مختص انسانهای است که قلب پاک دارند و آنقدر عاشقانه خدا را می پرستند که به این زیبایی در وصفش می سرایند.
حضرت مولانا می فرمایند : تا نگردی پاک دل چون جبریل / گرچه گنجی در نگنجی در جهان.
قلب پاک آماده پذیرایی از عشق جاودانگی خدا ست یا همان شرابی که همیشه انسان را سر مست میکند.
حضرت حافظ باز تاکید می کند:
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار/که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
و رسیدن به خدا را باز حافظ سخت می داند و می فرماید:
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش/که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
چون خدا سمت پاکی است و انسان با یک اشتیاه کوچک مثل دروغ از این راه فاصله می گیرد و با بارها امتحان در آخر در را برای انسان باز می کند.
حضرت حافظ فقط به این می خواهد اشاره کند که راه خدا شناسی گذشتن از شیطان و در آخر خالص شدن برای خداست.
در آخر حضرت حافظ می فرمایند : چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
منظورشان همان اشتیاق بیش از حد انسان برای شناسایی خداست.که تا خدا این اشتیاق نبیند در هاشو باز نخواهد کرد.

sara نوشته:

و باز هم شاهکاری دیگر از جناب چاووشی خان عزیز به همراه اقای سرلک. پیشنهاد میکنم آهنگ ای عاشقان در البوم من خود آن سیزده ام را بشنوید..کار عجیبی است تلفیق شعر مولانا و حافظ

ضادق نوشته:

اقای اردوان نام اهنگی که منظور شما هست قراضه چین هست و این آهنگ را آقای چاوشی همراه آقای حجت اشرف زاده خوانده اند

سیدعلی ساقی نوشته:

دلا ؛ بـسـوز کـه سـوز تـو کـارهـا بکـند
نـیـاز نـیـم‌شـبـی دفـع صـد بـلا بـکــنـد
بسوز : شعله ورباش وبسوز،تحمّل ِدرد ورنج را داشته باش وهمچنان سختی و ریاضت بکش وپا پس مکش.
نیاز : تمنّا و خواهش ، دعا و مناجات نیم‌شب : نیمه‌ی شب ، نزدیک ِسحر معنی بیت : خطاب به دل خود می فرماید: ای دل ؛ در راه عشق وزی ورسیدن به وصال،لحظه ای ازسوز و گدازازپای منشین،آه بِکش،ناله کن،ناله ی ِ عاشقان روح انگیز وجانفزاست،درد و رنج ِ فراق رابااشتیاق ووَلَع تحمّل کن، گلایه نکن و فروزانتروشعله ورتر همچنان بسوز.
لافِ عشق وگِله ازیارزهی لاف ِدروغ
عشقبازان ِ چنین مستحق ِ هجرانند.
سوز و گدازعاشقانه،ازهمه یِ دعاها ودرخواست ها اثربخش تراست. مناجات و راز و نیازِ نیم شبی بامعشوق سرانجام مستجاب می گردد و موانع وبَلا های بسیار ی را دور می سازد.
حافظ معتقداست اگرعاشق،صادقانه عاشقی کند،وبی هیچ چشمداشتی،چابک وچست درسرباختن،هرلحظه درآماده باش بسربرد،بی تردید،فریاد او به گوش ِ معشوق رسیده و ناله وافغان اوکارگر خواهد افتادوموانع را ازسر راه مرتفع خواهدنمود.
مَثلی هست گویند هرچرخ خیاطی که بیشترناله کند زودترازچرخ های دیگر روغن کاری می گردد.! درجرگه یِ عاشقان نیزاین قائده وجود دارد وهرعاشقی که جانسوزترعاشقی کند قطعن شیرینی ِ وصال راخواهدچشید.
امّابرعکس اگرعاشق از فراوانی ِ درد ورنج زبان به گِله و شکایت بازکند،مستحق ِ وصال نبوده ودربیابانِ فراق سرگردان باقی خواهدماند.
عِـتـاب یار پـری چهره عـاشقانه بکـش
کـه یک کرشمه تلافـیّ صد جـفا بکـنـد
عتاب : عشوه ونازباچاشنی ِخشم ، تندخویی و ملامت
کرشمه : غمزه ونازحرکاتِ چشم واشاراتِ ابرو،
تَلافی : جبران
معنی بیت : همچنان روی ِ سخن با دل است،درادامه ی بیت بالا:
ازتندخویی وخشم و ملامتِ یاردلگیرومَحزون مشو، رفتار ِ سختگیرانه یِ معشوق راباعطش و اشتیاق ِعاشقانه پذیرا باش آنچنانکه گویی تورانوازش می کند و با توبه لطف ومرحمت رفتارمی کند. مبادا ازغرور وتکبّر معشوق،غمگین شوی، عاشقانه تحمّل کن زیرا یک کِرشمه واشاره ی ِ ابرو وچرخش ِ عشوه انگیزچشم ِ یار،لذّتی درتوپدید خواهد آورد که تمام آن تندخویی هارا به فراموشی خواهی سپرد.اگرصدهابارازسوی ِ اوعتاب و سرزنش دیده باشی،به یک کرشمه ی ِ شورانگیز،دیگرگون شده وازنشاط وشادمانی،کلاه به آسمان خواهی انداخت.
وقتی بهار ِعنایتِ معشوق درسرزمین ِ زمستان زده ی ِ جان ِ عاشق،فرامی رسد، یخ های عتاب وتندخویی ذوب می گردد وآرام آرام نسیم ِتوّجهِ دلبرانه، درگلشن وجودِعاشق، وزیدن آغاز کرده وگلهای به تاراج رفته ازستم ِ خزان ِ ملامت رادوباره به شکفتن وامی دارد.
بشد که یادِخوشش باد روزگار ِ وصال
خودآن کرشمه کجارفت وآن عتاب کجا
بشد:سپری شد
چنانچه ملاحظه می گردد درنظر عاشق صادقی مثلِ حافظ که به حقیقت درعاشقی کردن بی بدیل است،عتاب وکرشمه ازسوی معشوق،هیچ تفاوتی ندارد ودردوران ِ دوری وفراق،هم دلش برای کرشمه تنگ می شودهم برای عتاب….
ز مُلک تـا ملکـو‌تـش حجـاب بـردارند
هـر آنـکـه خـدمـت جام جهـان نما بکنـد
مـُلک وملکوت: سرزمین ، عالم ماده ، ظاهر ِ هستی را مُلک وباطن ِهستی را که شامل ِ عالم معنا می شود ملکوت .
حجاب : پرده ، مانع ، آنچه میان عاشق و معشوق حایل باشد
جام جهان‌نما : جام جم ، گویندجمشیدجامی داشته که در آن احوال جهان را تماشا می کرد دراشعارحافظ استعاره از جام شراب است ،بعضی وقتها نیز به معنی ِ دل ِعارف کامل و باطن ِ روشن ِ مُرشد
معنی بیت : هرآن کس که به خدمتگذاری ِ پیر ِروشن ضمیر ودل آگاهِ کامل، کمر ِهمّت وخدمت ببندد ،به مقامی نایل می شود که تمام حجابهای خاکی و افلاکی ازپیش ِچشم جان ِ او برداشته می شود و بر اسرار ِجهان آگاهی می یابد.
بادرنظرداشت ِ سایر ِغزلیّات حافظ، بنظرمی رسد که منظور حافظ این است که هرکس توانست ازبندِ خرافات خود را برهاند،عشق ورزی ِ بی قیدوشرط راپیشه ی ِ خودسازد،رندانه وحافظانه زندگی نماید،مردم آزارنباشد،بُخل وحسدو کِبرنوَرزَد و ریاکارنباشد.خوش بین ومثبت اندیش باشد.وکوتاه سخن اینکه پندارنیک داشته باشد وگفتار وکِردار خویش رابانیک اندیشی سروسامان بخشد،قطعن به مقامی که مدّ ِنظر ِحافظ است نایل خواهدشد.
ممکن است این سئوال مطرح شود که حافظ که دربیتِ بالا،ازچنین رفتارهایی سخن به میان نیاورده،چگونه باورکنیم که منظور آن حضرت مقیّد بودن به این رفتارهاست؟
درپاسخ بایدگفت که درست است که دراین بیت به این همه رفتاراشاره نکرده است،امّا روشن است که هرکس کمترین اُنسی با دیوان ِ آنحضرت داشته باشد وتنهاچندغزل ازغزلیاتِ ایشان رامطالعه کرده باشد،درخواهدیافت که پیر ومُراد ومُرشدِ حافظ(که قبلن توضیح کافی درموردِ اوداده شده،) همواره انسانها را به وارستگی، آزاداندیشی، رهایی ازخرافات دعوت کرده وبه همین رفتارهایی که ازآنهانام برده شدتشویق وترغیب می کند.
حافظ بادرنظرگرفتن ِ این که،گنجاندنِ ویژگیهاوصفاتِ یک رندِ وارسته ازبندِ تعلّقاتِ دنیوی درظرف ِیک بیت شعر امکانپذیر نیست،دست بکارشده وتدبیری اندیشیده که به راحتی توانسته باشد راه رستگاری ونجات را،دریک جمله ودریک بیت بازگوکندوچه تدبیری بهترازاین که:ابتداعصاره وچکیده ی ِ شرابِ غزلیاتش را(توصیه ها وسفارشات ِ پیرروشن ضمیررا) استخراج نموده ،وآن رادریک پیاله (بیت)ریخته وبه تشنگان ِادب ومعرفت اهدانموده است.
حافظ ازآن رو که خود، دارای ذهنی پویا وچالش گراست سعی می کندباطرح ِ مطالب ِ پرسش زاینده، وپوشاندن ِسخن درلفّافه ی ایهام وابهام، نه برای اینکه ذهن ِ مخاطبین رادچارسردرگمی کرده وبیازارَد،بلکه همچون فیلسوفی مسئولانه تلاش می کندذهن مارابه ِچالش اندازد ومارادعوت به اندیشیدن نماید.مارا که امکان ِ اندیشیدنمان درهرلحظه نیست وبسیارکم اتفاق می افتد که فرصتِ اندیشیدن پیدا کنیم.! به قول ِ شاملو:
آن که می اندیشد
بنا چار دَم فرو می بندد
اماآنگاه که زمانه
زخم خورده ومعصوم
به شهادتش طَلَبد
به هزاران زبان سخن خواهد گفت.
پیرمیخانه چه خوش گفت به دُردی کش ِ خویش
که مگوحال ِ دل ِسوخته باخامی چند….
طبیب ِعشق مَسیحا‌دَم است و مُشفق لیک
چـو دَرد در تـونبیند کـه را دوا بکنـد ؟!!
طبیب عشق :عشق به طبیب تشبیه شده است
مَسیحا دَم : استعاره از” پیر وانسان ِ کامل” کسی که همچون عیسی نَفَسش جانبخش است (اشاره به داستان ِزنده کردن ِ مُردگان توسط عیسی‌)
مشفق : کسی که شفقت دارد ومهربان است.
معنی بیت : عشق طبیبی حاذق ، جانبخش و دلسوز است،اما اگر تو درد نداشته باشی چگونه تو راعلاج کندتابه نیروی ِمسیحا دَمَش واعجاز ِ آن پِی ببری وبه چشم ِ خویش ببینی که عشق معجزه می کند.
حافظ علوم ودانش زمان خودرا ودر بسیاری امورحتّا فراتراززمان خودرابه خوبی فراگرفته وتاحَدّی پیش رفته که دربیشترآنها،صاحب ِتئوری و نظریه هست. مهارت وتخصّص ِ فوق العاده ی ِ او درزمینه هایی چون: دانش ِ مذهبی،فقه،روانشناسی ،علم نجوم،فلسفه ومنطق،موسیقی،وووورا که دربیت بیتِ غزلیاتش،انعکاس یافته،غیرقابل انکار بوده و به وضوح می توان مشاهده کرد‌.
روی ِ سخن دراین بیت بیشتربا منکران وملامتگرانی هست که ازدرک وفهم ِ قدرت ِ فراتصوّر ِعشق عاجزمانده وآن را انکارمی کنند.
اوازمیان ِآن همه دانش،باورها و وبینش های متفاوت وراههای گوناگون،”عشق” راآگاهانه انتخاب، وآن را مطمئن ترین راه ِ رسیدن به سرمنزل ِ مقصود می داند.اوعشق راطبیبی می بیندکه برای همه یِ دردها ورنج های بشری داروهای شفابخش دارد.برای همه ی سئوالات پاسخی قانع کننده ارایه می کند وباسرانگشتِ خیال،گوشه ی ِ پرده ی ِمجهولاتِ زندگانی رابالا زده وآدمی راتازمانی که معادله ای حل نشده باقی مانده،واداربه اندیشیدن می کند.اندیشیدن درحین ِ قدم زدن درمرزهای دردمندی، معنای ِزندگی راژرفایی عمیق می بخشد.
“دَرد” دردنیای عاشقی یک نعمت است درد عاشق رابه تکاپو وتلاش،سوق می دهدتاآنجا که پُرسان پُرسان به سرمنزلِ طبیب ِعشق برسدواز دَم ِمسیحایی ِ او فیض گیرد.حال حافظ می فرماید:چنانچه طبیبِ عشق درتودَرد نبیند چگونه تورا مداوا کند؟
عاشق که شد که یاربه حالش نظرنکرد؟
ای خواجه دردنیست وگرنه طبیب هست
توبا خدای خود اندازکار ودل خـوش دار
کـه رحم اگر نکـند مدّعی ،خـدا بکـنـد
مدّعی : آنکه درزمینه ای ادّعایی دارد.درقدیم بسیاری ازصوفیان و دراویش، هنوزتمامی مراحل ِ سیرو سلوک راطی نکرده، درطمع ِ خام افتاده وادّعای کرامت واهل ِ حق بودن می کردند و تظاهر به عشق و عرفان می نمودند.حافظ ازآنها به عنوان “مدّعی” یادمی کردند.
معنی بیت : تو کار های خود را به خدا واگذار کن ( به خدا توّکل کن ) به غیر ازخدا دست به دامن ِ هیچکس مشو،فقط چنگ توسّل به درگاه ِ خداوندی بزن، کسی را واسطه قرارمده ومستقیمن با خود ِ دوست صحبت کن، زیرا مدّعی هیچ کاره هست ،مشکل گشا نیست ،تنها خداوندِ قادراست که مشکل گشاست. اگر دستِ نیازبه سوی ِغیرازخدا کردی،اوّل اینکه کم لطفی درحق ِ دوست نمودی ،دوم اینکه:مطمئن باش دیری نخواهد کشیدکه آن دست، ناامیدانه به سینه ات بازخواهد گشت.پس ازهمان ابتدا در ِخانه ی ِ دوست رابزن وازاوبخواه که اوتوانایِ بی مانند وطبیبی مشفق است.
دردم نهفته بِه زطبیبان ِ مدّعی
باشدکه ازخزانه ی غیبم دواکنند.
ز بخـت خـفـتـه مـلـولم بـُـوَد کـه بـیداری
بـه وقـت فـاتحه‌ی صبـح یک دعا بکـنـد
بخت : اقبال
بخت خفته : بخت خوابیده ، بخت نامساعد
“بیداری” یعنی یک نفربیداریکنفردل آگاه، نیکواقبال، خوشبخت
بـُـوَد :شاید،ممکن است
فاتحه : ،شروع ،آغاز
معنی بیت : ازنامساعدی بخت واقبال دلگیر وغمگینم آیا ممکن است که یک نفر دل آگاه ِسعادتمند، در هنگام آغاز صبح که هنگام اجابت دعاهاست در حقّ ِ من ِبداقبال دعایی نیک بکند ؟
حافظ ازنامرادی وبداقبالی مَحزونست وانتظار دارد کسی دل آگاه وخوش اقبال که حال ِ خوبی دارد، لطفی کرده درحقّ ِ اوبه وقت ِ سحر دعایی بکند،بلکه بخت ِ خفته اش بیدارشود.
چه عذر ِبخت ِخودگویم که آن عیّار ِشهرآشوب
به تلخی کشت حافظ را وشکّردردهان دارد
بـسـوخت حـافـظ و بـویـی بـه زلـف یـار نبرد
مـگـر دلالـت ایـن دولـتـش صــبــا بـکـــنـــــــد
بو بردن ازچیزی : فهمیدن موضوع ، اطلاع پیدا کردن وواقف شدن
زلف : ، هم حجاب و حایل بین عاشق و معشوق است، هم وسیله و واسطه‌ی نزدیک شدن به دوست.
بویی به زلفِ یارنبرد: از وصال محروم شد،نتوانست به حریم ِ حرم دوست وارد شود.
دلالت :راهنمایی
دولت : بخت و اقبال ، عنایت ازَلی ِحق صبا : نسیم ِ صبحگاهی ، پیام آور معشوق و پیام رسان عاشق
معنی بیت : حافظ از دردِعشق سوخت وگداخت امّا موّفق نشد به مقام ِقُربِ دوست راه پیدا کند. تنهاراه چاره این است که صبا اورا به رسیدن به این مقام راهنمایی کند یا اینکه نفخه‌ی الهی اورا به نیکبختی و مقام قرب برساند .
صباگرچاره داری وقت ِ وقت است
که دردِ اشتیاقم قصد ِجان کرد.
چنانکه ملاحظه شد بااستناد به مضامین ِ غزل ،بدون هیچ تعصّب ِ خاصی،چنین بنظر می رسد که این غزل یک غزل ِ سوزناک ِعاشقانه – عارفانه وسرشار ازمضامین نغز وآرایه های زیبا وبی نظیراست.امّامعلوم نیست که چرا بعضی ها ازحسودی یا دشمنی یاازروی هرچه که خودشان بهترمی دانند، چنین نظرهای سطحی،غیرقابل قبول صادرمی کنند وژستِ دانشمندی هم به خودمی گیرند وازاین لذتِ کاذب سرمست می گردند.!
اظهارات دانشمند محترم دکتر…. درمورد این غزل:
“گمان این ناتوان بر این است که این غزل محصول ایا م جوانی حافظ مربوط به زمان حکومت شاه شیخ ابواسحاق است که حافظ آرزوی تقرب به آن را در دل خود می پروریده است و از مفاد و ایهام بیت پنجم چنین بر می آید که شا عر رقیبی ، مانع نزدیکی حافظ با دربار شاه بوده است و این که شاعر دربیت مقطع نامی از زلف یار می برد این احتمال را تقویت می بخشد، زیرا شاه ابواسحاق دارای زلفهای بلندی بوده و حافظ به آن ، در غزلهای دیگر هم اشارتی دارد.”شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالیان”
جناب دکترخان!
هرانسان ِشعرنشناس هم وقتی این غزل رابشنود دچار ِاحساساتِ به اصطلاح امروزی، عشقولانه شده وگرمای ِ سوز وگداز ِ دل ِ شاعر را پس ازگذشت ِ قرنهای متمادی، احساس می کند واشگ برچشمانش حلقه می زند.آخرچگونه ممکن است که برای شاه وآن هم برای گدایی سروده شده باشد!
جناب دکترخان!شعرهای شمارامردم دوست ندارند تقصیر حافظ چیست که اینچنین ناجوانمردانه،درحق ِ آن پیامبر عشق وگل ونورجفا می فرمائید. شعرهای شما چنگی به دل نمی زند وکسی رغبت نمی کندبخواند. امّاشعرهای حافظ راهمه دوست دارندحتّا اگربه پادشاه گفته باشد! آخرباتوگرعشق ندادند گناه حافظ چیست؟ شماشاید ازصنعت شعرآگاهی داشته باشید ولی آگاهترباشید که شعر فوت و فن نیست،فطرت است.عشق است،اشتیاق است.شما فقط صنعتگرخوبی هستید نه شاعر.!
شاعری که ازمناعتِ طبع،سرش به دنیی وعقبی فرونمی آید وبه پادشاه ِ آن زمان که خودرانماینده ی خدا درروی زمین می دانست پیام می فرستدکه روزی مقدّراست….! چگونه می تواندبه قول ِ شما به زلفِ پادشاهی دیگر این چنین شعر سوزناک عاشقانه بسراید؟
این غزل آنقدرعارفانه هست که حتّا به یک معشوقه یِ پیرهن چاکِ عربده جوی ِآشفته موی هم زیاداست،چگونه ازدلتان برآمداین نظریه راصادرفرمائید.مگراینکه دل نداشته باشید وآن رابه زلفِ پادشاهی باخته باشید!
نفرمائیدجناب دکتر.
آخرباانصاف!درکجای این بیت اسمی ازشاه آورده شده که شما این چنین قاطعانه نظرمی دهید وچه دقیق هم آدرس می دهید که زلف ِ پادشاه تاکجای قامتش ریخته بوده که دل ِ حافظ را اینگونه ربوده است.! نکند که مصداق ِکافرهمه رابه کیش ِ خودپنداردباشید! خدانکند.
نه دکترجان حافظ مثل شما نبوده که به زلف ِ پادشاه دل ببازد.! آخراگراینگونه بود که شعرهای او ازمرزشیرازهم خارج نمی شدوبه چهارگوشه ی عالم دست به دست نمی شد.همانگونه که شعرهای شما ازمرز وبلاگتان خارج نمی شود‌.!
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگهِ تست.
عِرض ِخود می بری وزحمت ِ ما می داری.

کانال رسمی گنجور در تلگرام