گنجور

غزل شمارهٔ ۱۴۹

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو

که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

بیا ای ساقی گلرخ بیاور باده رنگین

که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند

عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد

من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

که پیر می فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعلش

که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بردوز

برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است

دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس

زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد

چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است

چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار

اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش سر کویت

دری دیگر نمی‌داند رهی دیگر نمی‌گیرد

بدین شعر تر شیرین ز شاهنشه عجب دارم

که سر تا پای حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسین کاظمیان » در پناه یادها » تصنیف مهر مه رویان

حسام الدین سراج » قصه گیسو » ساقی گلرخ

مرتضی فلاحتی (بامداد) » سیم آخر » تصنیف مهرویان

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

kami نوشته:

سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از و بردار

مهدی سلمانی نوشته:

سر و چشمی چنین دلکش تو گوئی چشم از او برکش؟
برو کاین وعظ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

farzad نوشته:

شعر تر یعنی شعرزیبا ، یعنی شعر دل انگیز ، یعنی شعر ناب ، یعنی شعر تر وتازه و در کل یعنی شعر حافظی

morteza نوشته:

میان گریه می‌خندم که چون خورشید در این مجلس

morteza نوشته:

میان گریه می‌خندم که چون خورشید درhttp://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh149/trackback/ مجلس

morteza نوشته:

میان گریه می‌خندم که چون خورشید در مجلس

morteza نوشته:

که کس آهوی وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد

abbas نوشته:

سرو چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او برگیر

آزاد نوشته:

صراحی میکشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمیگیرد
این زبان حال خیلی از ما آدما تو این دوره و زمونه است.ایکاش یه روزی بشه که:
من این دلق مرقع را بخواهم سوختن روزی

بابک افشار نوشته:

سرو چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از آن برکش — برو کین وعظ بی معنی مرا در سر نمی گیرد

داوریان نوشته:

صراحی میکشم پنهان ومردم دفتر انگارند خیلی جالبه و جای بحث داره

روفیا نوشته:

در پاسخ به داوریان و ازاد گرامی
از استادی با دید گاه بسیار فراگیر شنیدم که مقصود حافظ از :
صراحی می کشم پنهان و …
اینست که وقتی من دارم قران می خوانم دارم حقیقتا می می نوشم و مردم می انگارند من دارم قران (دفتر) می خوانم .
و می افزاید که در شگفتم که چرا آتش این ریاکاری من موجب سوختن قرانم نمی شود !
یعنی آن می که مردم می اش می پندارند می حقیقی نیست و ان ریاکاری هم بچه بازیست . می حقیقی می عرفان و شناخت است که انسان را برای همیشه مست می کند و ریاکاری حقیقی آنست که ظاهرا قرآن بخوانی و باطنا مست باشی :
نماز شام قیامت به هوش باز آید
کسی که خورده بود می ز بامداد الست

روفیا نوشته:

مرتضای گرامی
در پاسخ به پندار شما درباره اهو و مرغ خاطر نشان می شوم که غالبا عرفا قلب یا قفسه سینه را به قفس تشبیه میکنند و دل را به پرنده ای درون قفس و وقتی ضرباهنگش تند می شود گویا پرنده ای خود را به در و دیوار قفس می کوبد . گفتنی است در لاتین هم قفسه سینه را thoracic cage می نامند که همان قفس معنا میدهد .
نظامی هم در مخزن الاسرار به زیبایی می گوید :
دل به زبان گفت که ای بی زبان
مرغ طلب بگذر از این اشیان
که البته او گامی فراتر رفته و قلب را هم اشیان و مرغ دل را حقیقتی درونی تر می داند .

احد محمودی نوشته:

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
(۹-۱۴۹)
خواجه تمام صور خیال رادر این بیت در زمینۀیک تشبیه تمثیل آورده است ،یعنی خود را به شمعی تشبیه کرده … ودربیت تداعی معانی مشابهت وجود دارد .
میان گریه می خندم زیرا همانند شمع زبانی آتشین دارم اما سخنانم در اهل این مجلس تأثیر ندارد

کمال نوشته:

باسلام وعرض تبریک به مناسبت ولادت حضرت معصومه(س)

فالی درمدح این غزل:
ای صاحب فال،اجازه ندهیدمساءل عاطفی
شماراتحت فشارروانی قراربدهد،مهم این،،،،،،
است که شماتلاش خودتان رابرای بهبود،،،،،،،،
روابط به کارمی بندیدومطمءنادردرازمدت،،،،
نتیجه مثبت آن راشاهدخواهیدبود.آنچه در،،،
نیت داریدرفع نیازهای شخصی است امادر،،،،،
زندگی بهتراست خودرابرای رفع نیازهای،،،،،،،،،
دیگران آماده کنیدبه آنهاخدمت کنیدانشاءالله
که موفق می شوید.
شب خوش

سدید نوشته:

دلم جز مهر مه رویان طریقی بر نمی‌گیرد

ز هر در می‌دهم پندش ولیکن در نمی‌گیرد

مهدی رسولی نوشته:

باسلام ودرود
باتعمقی اندک درمصرع(سروچشمی چنین دلکش) مطلبیکه بذهن حقیرخطورکرد اینست که کلمه سرو برای قد بکارمیرود چون بلندی سرورا با بلندی وخوش قامتی معشوق قیاس مینماید.
لیکن برای چشم صفت مناسب سیه است تا سرو یعنی بهتراست بگوییم سیه چشم تابگوییم سروچشم.
به اعتقادبنده نسخه صحیح این بند شعر میتواند (سروقدی چنین دلکش)یا(سیه چشمی چنین دلکش)باشد ولی چون دراستفاده از (سیه چشمی چنین دلکش) کلمه شعر دوبار دریک مصرع بصورت نازیبا تکرار میشود پس صحیحترآن(سروقدی چنین دلکش)مینماید. بنده بکارگیری کلمات فوق را بصورت درج شده دراین نسخه از جناب حافظ بعید میدانم.
شادوپیروز باشید درپناه حق

مهدی رسولی نوشته:

درمنظور اصلی جناب حافظ که هدفش ازکلمه سروچشم یعنی(سر)و(چشم) که اشاره اش به رخ یا سیمای شخص مورد نظرش بوده هم که در تلفظ اصلی شعر به این شکل خوانده میشود هم میتوان گفت مقبولتراست اما بازهم اولا کلمه چشم دریک مصرع تکرار میشود و این تکرار آنچنانکه باید زیبا نیست و ضمنا درمقابل سروقدی چنین دلکش بازهم ضعیفتر است
وبازهم بنظرحقیر احتمالا نسخه اصلی, (سر)و(قدی) چنین دلکش توگویی چشم از اوبردوز, بوده باشد
باز نظراساتید مقدم تر است.

آموزگار نوشته:

درود
در پاسخ به روفیای گرامی که از دیدگاه استادی نوشته که ….

باید گفت: نمی دانم چرا کسانی می خواند حافظی را باور کنند که دوست دارند چنین باشد،
سوای بسیاری از غزل های حافظ، اگر به این غزل نگاه کنید، انگار که کسی داره با شما سخن نثر می گوید، ولی وزین و غزل گونه، بدون ابهام، راست و درست، و این رند است، کسی است که دیدگاه فلسفی ویژه ای در باره ی زندگی یافته است، یک پاردایم روشن را که در آن خدای خویش را آنگونه می بیند که چون دوستی باده نوشی و عشق ورزی را می پسندد، و اگر هم گناهی باشد، بخشش پذیر، و در این میان تاکید او بر راستی است، و در راستی، بهره مندی از شادمانی و زیبایی بخشی از سرشت کسانی چون حافظ است، که به یک دیدگاه ویژه ی برای او رسیده است،

به چند بیت نخست دوباره نگاهی بیندازید، این ریتم خود گویا یک فیسلوف است که در باره ی خواسته ای خود سخن می گوید.
و این بیت هم در میان دیگر بیت ها بیان همین است، بیان نگاه عوام به حافظ،

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند،
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد

همین سخن حافظ را در باره ی اون استاد گرامی هم می توان داشت: که حافظ سخنی دیگری دارد و شما برداشتی دیگر (به دلیل اینکه امید دارید و آرزو دارید و یا اینکه نمی توانید حافظ دیگری را باور کنید)

همیشه بیدار نوشته:

آموزگار عزیز “هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم” را که از حافظ است شما چگونه تفسیر میفرمایید؟ به نظر شما حضرت حافظ واقعاً حافظ قرآن بوده یا خیر؟ به نظر شما حضرت حافظ آدم رندی بوده یا یک ریا کار و منافق؟

روفیا نوشته:

سلام آموزگار گرامی
من نمی گویم هر کجا حافظ سخن از می گفت مرادش می عرفان بوده و هرگز می انگوری نبوده است.
چون من مطالعه جامع و فراگیری در همه ابیات او نداشته ام و تازه اگر هم داشتم باز از کلی گویی پرهیز میکردم.
من بیمار بسیار سالخورده ای داشتم که یکی از نخستین داروسازان ایران بود.
در مدرسه دارالفنون درس خوانده بود و دبیر ادبیاتش نیما یوشیج و دبیر زبان آلمانی اش بزرگ علوی و سایر دبیرانش جملگی از مشاهیر صاحب اندیشه بودند.
شعبان استاد خوانی را از نزدیک دیده بود و زمانی توده ای بود و زمانی با روحانیان نشست و برخاست میکرد.
زمانی نیز اقدام به گرداندن مدرسه ای رایگان در سطح عالی کرده بود.
در پاکستان، بحرین، اروپا، جزایر کاراییب و… در سیر آفاق و انفس تجارب بیشماری داشت و از هر چه سخن به میان می آمد تجربه ای عینی داشت.
به مدت دو سال از مصاحبت او برخوردار بودم.
میدانید بزرگترین درسی که از زندگی او گرفتم چه بود؟
اینکه احوال انسان، اندیشه هایش، عملکردش در بستر زمان، در بستر رویدادهای اجتماعی زمان، بسته به درجه حرارت محیط، بلایای طبیعی، سنگی که زیر پایش می لغزد، آدمی که با او ملاقات میکند، غذایی که میخورد، تصادفی که با اتومبیلش میکند، ووو… متغیر است!
تاریخ، جغرافیا، محیط ،ژن ، و در یک کلام روزگار آبستن حوادث است و
هیچ کس از تاثیرات نیروهای شگرف روزگار که به طور غیرمنتظره ای چونان انرژی هسته ای آزاد میشوند رها نیست.
این یک اصل است. در زمان حافظ هم چنین بوده اکنون نیز…
لذا من به طور جد پرهیز میکنم از اینکه انسانی به بزرگی و پیچیدگی حافظ را به طور کلی در یک واژه کوچک می پرست یا عارف زندانی کنم.
حافظ همینی است که هست. با همه اشعارش و با همه آثارش…
اگر میشد او را در یک واژه گنجاند، او خود چنین میکرد.
در یک واژه حرفش را میزد…
فکر میکنید نمی توانست؟!
چون احوال و اندیشه هایش چونان هر بشری در زد و خورد دایم با نیروهای روزگار بود حاصلش یک دیوان شعر شد نه یک واژه…
شما هم هرگز ناچار نیستید او را در یک category قرار دهید.
او حافظ است. حافظ منحصر به فرد…

همیشه بیدار نوشته:

با سلام و درود خدمت بانو روفیا عزیز و گرامی ایام کریستمس و سال نو میلادی را به شما و همه دوستان گرامی تبریک میگویم:
اینکه شما میفرمایید “او حافظ است. حافظ منحصر به فرد…” البته درست است. ولی هم شما و هر کس دیگر هر وقت ابیات حافظ (و هر شعر دیگری را از یک شاعر دیگر) تفسیر میکند باید انتخاب کند که برای مثال منظور از می چیست و نظر بازی یعنی چه ووو… بالاخره حافظ هر چقدر هم منحصر به فرد باشد برای شما تفسیر خود شما را دارد؛ برای حقیر هم همینطور. آن تفسیری که حقیر از حافظ دارد با تفسیری که شما دارید ممکن است که بسیار متفاوت باشند. این “تفسیر” شخصی نه تنها برای حافظ بلکه برای تمام Universe درست است. اینکه ما اینجا بحث میکنیم به این معنی نیست که دید من یا شما یا شخص دیگر اشتباه هست؛ این دیدها فقط عکس درون فکر ما را نقاشی میکنند.
البته این ممکن است که حقیر از دیدن عکس فکر شما به اشتباه خود پی ببرم و یا عکس فکر من عوض شود.

ناشناس نوشته:

روفیا جان
از نگاه شما واژه “عارف” کوچک است.
این واژه بسیار پرمعناست و اگر کسی حافظ را به این لفظ، توصیف کرد او را محدود نکرده و مقایسه کردن می پرست و عارف و هر دو را در کوچک بودن مساوی دانستن، صحیح نیست دوست من.
ولی در اینکه حافظ منحصر به فرد است من هم همین را درست می دانم. حافظ واقعا منحصر به فرد است.

روفیا نوشته:

همیشه بیدار عزیز
آنچه شما بدان اشاره فرمودید individuality یا فردیت آدم هاست.
در ارتوپدی فنی ما individuality را خیلی مهم میدانیم.
درست نیست که ما کفش طبی را به طور سری تولید کنیم. بلکه باید برای هر فرد کفش مختص او بسازیم. مختص فرم و قدرت و سایز و همه ویژگی های پای او و بدن او. حتی دو نفر هم نمی توانند در یک کفش واحد یکسان راه بروند.
و راه هم نمیروند!
در نهایت هر کسی همانطور راه میرود که پایش و کفشش و زمین زیر پایش و کمرش و روحیه اش و و و… بدو اجازه می دهد. البته من تراپیست تلاش میکنم عضلات او را تقویت کرده و او را از انحرافش از راه رفتن طبیعی و درست آگاه کنم و او را به یک ارتوپد فنی ارجاع میدهم تا با وسایل کمکی راه رفتن درست را برایش آسانتر کند ولی باز هم او در نهایت آن طوری راه میرود که می تواند .
و این بسیار دور از عقل است که من از او خرده بگیرم یا بر او خشم بگیرم که چرا پس همچنان نادرست و ناموزون راه می روی؟!
دانش امروز ما برای حل مشکل او کافی نبوده است.
این جهل ما و نقص دانش ما در حل این مساله است.
تا اینجا را همه میفهمیم و قبول داریم.
ولی در مورد امور معرفتی درک این وضعیت چندان آسان نیست.
وقتی کسی عمل نادرستی انجام می دهد، مثل کج راه رفتن، بسیاری از ما از او خرده میگیریم، خشمگین میشویم، یا هنگامی که او را به ارتوپد فنی ارجاع دادیم یا عضلاتش را تقویت کردیم، انتظار داریم دیگر به تمام و کمال درست راه برود.
البته نقش آموزش در اینجا اهمیت خود را دارد ولی خواستم تنها بگویم حقیقت individuality بسیار قدرتمند و غیر قابل انکار است.
و اما ناشناس جان مطلبی که درباره حافظ عرض کردم مطلب دیگری بود.
خواستم بگویم حافظ به عنوان یک حقیقت تاریخ پیش از آنکه بر صفحه دل و ذهن ما فرود آید و با individuality ما ترکیب شود و تبدیل به یک رویداد تاریخی شود، به اندازه یک جهان وسعت دارد.
ولی واژه تنها یک واژه است. در همان ردیف واژه های دیگر. وقتی ما واژه عارف را درست کردیم یعنی خطی دور آن کشیدیم و آن را از بی نهایت چیز دیگر جدا کردیم. حال بعضی واژه ها دایره بزرگتری دارند و برخی کوچکتر، واژه در حقیقت یک زندان است. ما نمیتوانیم جهانی را در زندانی جای دهیم.

حامد نوشته:

که کس آهوی نو پا را از این خوشتر نمی‌گیرد

که کس شیران تیز پا را از این خوشتر نمی گیرد

که کس اسبان چابک را از این خوشتر نمی‌گیرد

که کس رندان معما را از این خوشتر نمی‌گیرد

پندار نوشته:

خانم روفیا؛ امشب در مجلسی بودم که این بیت صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش این زرق در دفتر نمی‌گیرد، خوانده شد، شما چون بسیاری از متشرعین اون مجلس قصد دارید که حافظ را از مقام بلند رندی به مقام نسبتاحقیر سالک و عارف الهی برسانید، من به گمان خویش باور دارم حافظ مخصوصا حافظ دوران سالخوردگی به زعم متشرعین دگم اندیش کافر و مرتد است، جایگاه این رند بزرگ را با این تفاسیر صرفا عرفانی خویش پایین نیاورید، حافظ کیمیای ناب رندی و کنایه به مذهب زهد است و بس …

روفیا نوشته:

پندار گرامی
اگر ممکن است این مقام بلند رندی را توصیف کنید تا من دست کم نزد خود دریابم واقعا این مقام بلند تر است یا مقام جویا و پویای حقیقت بودن.

پندار نوشته:

خانم روفیا
تا انجایی که در حافظه دارم حافظ عزیز یا همان جناب رند بزرگ در فراوان ابیات مختلف در وصف و مقام رندی و خاصه رندان و هر چه با رند درهم آمیخته شده است سروده است؛ نمونه ها فراوان است مثلا:
عاشق و رند و نظربازم و می‌گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته‌ام
یا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا؟!!
یا در جایی چنین کنایه امیز میفرماید:
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاین حال نیست زاهد عالی مقام را!!!!
و …. حال شما بفرمایید که اگر حافظ مقام رندی را بلند مرتبه نمیداند چرا چنین صفتی را به سالک الی الله یا به تعبیر شما جویای حقیقت نسبت نمی دهد اگر مثالی دارید بیان بفرمایید ؟! البته رند عالم سوز حتما شمه ای از حقیقت کائنات در دلش متبلور شده است و گرنه او نیز همان زاهد عالی مقام میماند و بس، این نکته یادگاری من بشما، هر کجا در دیوان حافظ کلمه رند دید ان نماد و ضمیر خود حافظ است؛حافظ را با امام محمد غزالی ها و ابن عربی ها اشتباه نگیرید … (:

بابک نوشته:

پندار جان،
شما هم که پاسخ روفیا را به خواجه پاس و حواله دادى!
برخى از معانى رند:
-آنکه ظاهر خود را ملامت دارد و باطنش سالم باشد.
-آنکه از اوصاف و نموت و احکام و کثرات و تعینات مبرا گشته همه بر ندهء محو و فنا را از خود دور ساخته و تقید به هیچ قید ندارد، بجز الله.
فرهنگ معین جلد ٢ صفحه ١٦٧٧
راستش هر چندبار هم که نوشتار روفیا را خواندم اثرى از دفاع و ترویج تفکرات متشرعین و زهاد ندیدم که ندیدم!
شما مطمئنى که آن بیت دیگر:
میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
مد نظرت نبوده؟ و شاید که میان آشنایان متشرع در مجلس رویتان نشده که بیان کنید و آوردى اینجا؟
چرا که هیچ اشاره اى به غزالى و ابن عربى نیز در بیانات روفیا ندیدم!
و مقام “نسبتاً” حقیر عارف و سالک الهى!!! دیگر چه حکایتى است؟
خوب اگر مقام اینان حقیر است، حقیر است دیگر…. آنزمان، نسبتاً این میان چه کاره است؟
ضمن اینکه بیان سرکار با توضیحى که در فرهنگ معین آمده مغایرت کامل دارد و در تضاد است!
در مورد غزالى کدام پاره از زندگیش را نظر کردید؟ همه آن؟ مثلاً به آن ده سال آخر نیز گوشه چشمى داشتید؟ اشکالاتى در کیمیاى سعادت دیدید که ما را راهنمایى فرمایید که خداى نکرده به چاله و چاه نیفتیم؟
ابن عربى چطور؟ بیاناتش را توسط رابط (مترجم) خواندید و یا به زبان خودش ؟ اگر که گونه آخر لطفى بفرمایید و راهنمایى کنید که کجا و چگونه ما نیز مى توانیم آنانرا ابتیاع کنیم که خوب کار صواب است و شاید بر دانش ما نیز افزوده شود….
و تا جایى که بنده حقیر حافظ پژوهان را دنبال کرده ام، جز چون “ابل در گل” ماندگانى ندیده ام که بتوانند واژگان و ابیات او را به ظن یقین معنا کنند…
الباقى ما که پس معرکه ایم…

پندار نوشته:

جناب بابک، کوتاه بیان کنم جواب همه سوالات کنایه آمیز حضرتعالی با یک بیت جناب رند بزرگ میدهم، چون جوابی که من بخواهم در چند سطر بیان کنم را حافظ به زیبایی بیان نموده است، امیدوارم از این بیت رندانه لذت ببرید روی کلمات خاص آن دقت کنید و پاسخ همه سوالات خود و همچنین خانم روفیا را در ان بیابید:

در “خرقه “چو آتـــش زدی ای “عارفـــــــ سالکــــــــــــ”!
جهدی کن و سرحـــلقه رنـــــــــــــــــــــدان جهان باش

روفیا نوشته:

می بینید بابک جان
یکجا ما را به تبلیغ هم homosexuality متهم میکنند جایی ما را هم نوا با متشرعین بر می شمارند!
گویی اینان ناگزیرند هر طور شده برچسبی بر هر کسی بنهند و قضاوتی درباره اش بکنند،
یاران…
باری آزمون کنید خواندن دیگران را بدون جبهه گیری و قضاوت،
ببینید چه افقی در مقابل دیدگانتان گسترده میشود و چه جهان هایی را می یابید که قبلا نیافته بودید!
نپذیرید،
اگر آن نگاه را دوست ندارید یا برایتان ملموس نیست نپذیرید،
ولی از دسته بندی های کلی آدم ها نیز پرهیز کنید،
آدم ها بی همتا هستند،
اگر همیشه آدم ها را در دسته های معدودی که ساخته و پرداخته ذهنتان است قرار دهید چه بسیار آدم های بی نظیر و ارزشمند را در این میان miss خواهید کرد و هرگز آنها را نخواهید یافت!
به هر جهت، مفهوم رند کماکان برایم ملموس نیست،
من در دنیای واقعی پیرامون خود آدم رندی نمی شناسم،
ولی آدم های حقیقت جویی می شناسم که روی به سوی حقیقت دارند و در باره هر پدیده ای با ذهنی پاکیزه و سپید تامل و تعمق میکنند،
اینان بهترین آدم های پیرامون من هستند،
نه خود را برتر از دیگران میدانند،
نه در نگاه و اندیشه شان تحقیر، سو گیری، غرض، ترس، حسد و خشم دیده می شود،
چون شیر به خود سپه شکن هستند،
فرزند خصال خویشتن هستند،
من بهتر از اینان هرگز ندیده ام،
من اینان را عارف حقیقی بر می شمارم چون هر لحظه در حال کسب معرفتی هستند،
واژه عارف در درون خود جنبشی بی پایان دارد، از سکون نمی گوید، خویشاوند رقص است، جنبش های موزون رقص گونه اش به خلق زیبایی و هنر منتهی می شود…

روفیا نوشته:

بابک گرامی
دلنوشته ای فرستادم که گنجور آن را قابل ندانست!

همیشه بیدار نوشته:

دوست گرامی جناب پندار
خواجه میفرماید:
سال‌ها پیروی مذهب رندان کردم
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
اجر صبریست که در کلبه احزان کردم
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
شما دولت قرآن را چطور معنی میکنید؟

پندار نوشته:

تعجب میکنم از کسانی که در ذیل غزلهای متعددی از حافظ و سایر شعرا حاشیه های بیشماری نگاشته اند و ابیات متعددی را تعبیر و تفسیر نموده اند، حال معنی رند برای آنها ناملموس است!
اگر در تفسیر و درک رند ناتوان هستید، پس این تفاسیر و تعابیر متعدد همراه و امیخته با واژه های لاتین دیگر چه صیغه ای است…!!!
شگفتــــــــــــــــــا…!
دوست عزیز دیگری معنی “رند” را از فرهنگ معین جستجو و بیان فرموده بودند! شگفتا از کار ایشان نیز…!
که البته رند بمعنی حیلگر و زیرک و لاابالی و از اینها بدتر هم هست که فراموش کردید بنویسید یا شاید ملاحظه فرمودید…!
از نگاهی شما “شاید” دنباله رو نظرات حافظ پژوهانی هستید که به شایستگی این وجه عمیق و بنیادین جناب رند بزرگ را شرح نداده باشند، و یا شاید به هر علت نخواسته اند قلم در این وادی بگسترانند هر چند که در ظاهر “از کوچه رندان” نیز گذشته باشند!
ولی سپاس خودآی را غزلیات ناب ایشان وجود دارد تا مرهم دل یکی چون من باشد در روزگاری که مذهب زهد چون زمان خواجه دمار از سر هر دگراندیشی در می اورد؛ که تا عمق جان درک کنم وقتی رندانه دستگاه زهد را از ریشه میکوبد، افسوس که بیش از ۷۰۰ سال میگذرد از زمان حافظ تا نه عوام ، بلکه تحصیلکردان و مفسرین شعر ایشان بگویند معنی رند را درک نکرده ایم، که صد البته حق با شماست، درک نکرده اید که اگر درک میکردید که زاهد داروغه شهر ما نمیشد…
اندیشه حافظ کهنسال با حافظ عهد جوانی تفاوت بسیار است، حافظ دوران جوانی هر چه دارد همه از دولت قران دارد، ولی حافظ کهنسال و پخته به دفعات آتش میکشد یا غرق می ناب میکند این دفتر بی معنی را!
اگر نمیدانید رنـــــــــــــــــد چیــــــــــست؛ در یک کلمه حافظ را نفهمیده اید…
و اگر حافظ را نفهمیده اید یا نمیخواهد رندی ایشان را درک کنید، پیشنهاد میکنم تفاسیر عارفانه و الهی گونه خود را ذیل اشعار مولوی و عطار و امثال ایشان بنگارید…
پاینده باشید
مهر

همیشه بیدار نوشته:

جناب احمد عزیز: همینطور که میفرمایید، رند را فقط یک نفر درک کرده است.
خیام و عطار هم که قبل از حافظ بودند نفهمیدند.
جناب تر دامن: شما را چه میشود؟ جناب احمد که چیزی نگفتند.
مثل اینکه شما هم از ادب کناره گرفتید.

همیشه بیدار نوشته:

جناب پندار: نوشته بودم که به نظر میرسد که این غزل را حافظ در پیری سروده، ولی کل نوشته من دوباره پاک شد!

روفیا نوشته:

نه
من براستی حافظ را به تمامی نفهمیده ام و اگر هم جایی او را به طور کلی عضو یک گروه مانند اشاعره برشمردم سخنم را پس گرفتم.
ولی باز این موضوع مانع از این نمی شود که من برداشت خود را از بعضی از ابیات او بیان کنم.
مگر این همه آدم که مطلب می نویسند حافظ یا فردوسی یا مولانا را به تمامی شناخته اند؟!
اگر بنا بود دقیقا همان حرفها را بزنیم که خوب همان حرف ها همه جا موجود است دیگر!
چه نیازی است که من آنها را تکرار کنم؟!
این فضا دراختیار من و شما قرار داده شده است تا حاصل ترکیب سخن حافظ با individuality خودمان را بیان کنیم.
و از این تبادل اندیشه ها چیزی بیاموزیم.
اکنون شما با در اختیار داشتن یک نرم افزار میتوانید دریابید حافظ چند بار واژه رند و چند بار واژه محتسب و چند بار واژه عیسی را به کار برده است!
و هر کدام در کدام دوره از زندگی او بیشتر به کار رفته اند.
راستی گویا در غزلیات حافظ هیچگاه نام پیامبر اسلام نیامده است!
ولی دست کم هشت بار نام عیسی مسیح ذکر شده است!!
ولی هنوز نرم افزاری نیامده تا بگوید صراحی میکشم پنهان و…
چه معناهایی می تواند داشته باشد.
این را من و شما می توانیم بگوییم.
نظر شما چیست؟
نگوییم؟
نیندیشیم؟
من مختصری از احوال حافظ در دوران های مختلف زندگی اش می دانم.
و می دانم خیلی تجربیات مشابه دوران ما را از سر گذرانده بود.
ولی فرق من و شما این است که من می دانم که معلومات من در برابر مجهولاتم بسیار اندک هستند،
و شما بر این باور هستید که بخش اعظم حقیقت را می دانید.

روفیا نوشته:

تا بدانجا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم

همیشه بیدار نوشته:

مثل اینکه منظور من بد فهمیده شد: از “رند را فقط یک نفر درک کرده است” همان خانم مهر بودند که هر سخنی که حافظ از قرآن میگوید، از حافظ جوان میدانند، و حافظ پخته را ملحد و بی دین.

ناشناس نوشته:

چه ادعای بزرگی کرده اید جناب روفیا
شما گاهی که چیزی را اشتباه می نویسید توجیهات زیادی را ردیف می کنید و آسمان و ریسمان را به هم می بافید تا اشتباهتان معلوم نشود.
ادعای رسیدن دانش بدانجا که نادانی خود را خستو باشید، با اینکه در عمل به این مطلب اقرار کنید متفاوت است.

همیشه بیدار نوشته:

در مورد اینکه آیا نام حضرت محمد (ص) در غزلیات حافظ امده یا نه نمیدانم ولی غزل ۱۶۷ فقط در باره رسول اکرم میتواند باشد:
ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما را رفیق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
در حالی که غزلی در مدح حضرت عیسی از ایشان ندیدم.
البته شاید این غزل را هم حافظ در جوانی و خامی سروده باشد.
معنی “صراحی میکشم پنهان و…” را به نظر من شما درست و قابل قبول معنی کردید.
این خیلی بیشتر قابل قبول بود از”اندیشه حافظ کهنسال با حافظ عهد جوانی تفاوت بسیار است، حافظ دوران جوانی هر چه دارد همه از دولت قران دارد، ولی حافظ کهنسال و پخته به دفعات آتش میکشد یا غرق می ناب میکند این دفتر بی معنی را!”
در حالی که از ظاهر غزل پیداست که آنرا در زمان پختگی و پیری باید سروده باشد:
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
میدانیم که در جوانی و خامی کسی به سرمنزل عنقا نمیرسد.
جناب پندار فقط مدعی است که کسی معنی رند را نفهمیده (البته خود ایشان چرا).
رند اصلا فقط متعلق به حافظ نیست و در دیوان عطار و حتی اشعار خیام هم دیده میشود.
اینکه حافظ را در پیری ملحد و کافر بدانیم و همه اشعار موحدانه جنابش را از خامی او بدانیم کمی بی انصافی است.
در مورد تبلیغ homosexuality حقیر هنوز یک عذرخواهی به خانم روفیا بدهکار هستم که این از درک غلط حقیر از مرقومه شما بود. قصد بدی نداشتم: لطفاً ببخشید و به دل نگیرید.

ناشناس نوشته:

همیشه بیدار، کمی بی انصافی نه؛ خیلی بی انصافی است.
دیدگاه روفیا پیرامون عیسی و محمد(ص) در شعر حافظ هم از سطحی ترین و ضعیف ترین دیدگاه ها در تحلیل اشعار حافظ و امثال حافظ است.

روفیا نوشته:

همیشه بیدار گرامی
نگران نباشید و خیالتان راحت که من نه تنها دلگیر نیستم بلکه باور دارم که هر کس ماموریتی در جهان آفرینش دارد و جهان چون چشم و خط و خال و ابروست که هر چیزی به جای خویش نیکوست،
بر خلاف آنچه بیشتر مردم می انگارند و موافقان را یار و دوست تر می دارند در وجود مخالف نیز برکاتی نهفته است.
نخست اینکه از تک صدایی که آفات بسیاری دارد از جمله پرورش دیکتاتوری، اجتناب می شود.
دو دیگر ما از کجا می دانیم که اندیشه و باور ما درست است؟
من آدم های عارف و عاشقی می شناسم که پس از سالیان متمادی عشق ورزی و انسان دوستی و صرف سرمایه های هنگفت مالی و جانی به پاره ای از اشتباهات خود در طی طریق معترف اند، همه ما روی لبه تیغ راه میرویم و با یک لحظه سهل انگاری سقوط خواهیم کرد.
و چه بسا یک صدای مخالف گاهی موجبات بیداری ما را فراهم آورد .
از ناشناس و تردامن و لا ابالی و… نیز سپاسگزارم که همواره نادانی ام را به من گوشزد می کنند تا گرفتار توهم خود بزرگ بینی نشوم.
اما در مورد به کار گیری واژگان انگلیسی باید بگویم دانش واژه شناسی بی تردید از زیر شاخه های ادبیات است و از تفننات دلخواه من.
گاهی استفاده از معادل انگلیسی یک واژه به همراه واژه پارسی حق مطلب را نیکو تر ادا می کند و گاهی نیز معادل پارسی رسایی برای مقصودم نمی یابم.
از زبان آلمانی هم هیچ نمی دانم.
ولی وقتی حقیقت مشترکی را در زبان های گوناگون می یابم از اینکه دنیا چقدر کوچک است و خداوند قلب و مغز آدمیان را با یک base واحد ساخته است به گونه ای که بتوانند از پس حجاب های زمان و مکان و حجاب کلام یکدیگر را بفهمند لذت بسیار می برم.
اندرز دلسوزانه تان درباره بالا بردن سطح دانشم را حتما به کار می بندم و باید بگویم این یکی از بهترین توصیه هایی بود که در زندگی دریافت کردم.

روفیا نوشته:

ناشناس گرامی
لطفا عبارت :
اینما تولوا فثم وجه ا…
را معنی کنید.

عارف نوشته:

دوستان با مقایسه ی مردان خدا و برتر دانستن یکی بر دیگری بر ناقص بودن عقل خویش صحه نگذارید. رند همان شمس الدین در شعر مولاناست و به معنای انسانی است که از عالم ماده جدا و یکسره روح ناب الهی شده است

نریمان نوشته:

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
ای چنگ فروبرده به خون دل حافظ
فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست
‌ و
خدا را ای نصیحتگو حدیث ساغر و می گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد

مخلص و ختم کلام
تا می و شراب ننوشی نمیتوانی در خیالت تصویری از دنیای مستی و حال خوب بعد آن را، چنین با ولع توصیف بکنی و هر کسی فکر کند می تواند مستی و حال و هوای آن را بدون تجربه نوشیدن می و شراب لمس کند و چندان لذت ببرد که این حال خوشی را برای دنیای بعد از مرگ هم با می بهشتی آرزو کند. صد در صد مالیخولیایی و متوهم و روانپریش هست که آرزویش را از تجربه مستی دیگران خوشایند تصور می کند و در عالم هپروت سیر می کند و تعصب طوری کورش کرده که از حقیقت شرابخوارگی حافظ متوحش می شود و مالیخولیایی دیگر از تفسیر و داستان پردازی برای خود فریبی نقاشی می کند و توهم را صحیح و خود شعر و گفته شاعر را کفر می پندارد. روانپریشی درد جامعه ایران هست

ساقی نوشته:

دلم جز مِهر مَه رویان طریقی بر نمی‌گیرد
ز هر دَر می‌دهم پندش ولیکن دَر نمی‌گیرد
امیر مبارزالدین محمد مظفر، بانی سلسلهٔ آل مظفر و پدر شاه شجاع، چنان که در دیوان حافظ و دیگر منابع مشهود است، بسیار تندخو و زودخشم بود و در مجازات کردن، سرعت و خشونت داشت. وی در بازگشت از سفر جنگی با آذربایجان، بر دو پسرش شاه شجاع و شاه محمود و خواهرزاده اش شاه سلطان ظنین شد و دو پسر را به کوری و خواهرزاده را به کشتن تهدیدنمود.
آن سه تن، سحرگاهی در اصفهان، “امیرمحمد” را غافلگیرکرده وناگهان برسرش ریختند ودست وپای اورابستند وزندانی کردند. شاه شجاع ازهمانجابر تخت برنشست و بر سرش به نشان سلطنت، چَتر گرفتند و امیرمحمد را به قلعه طبرک فرستادند و در آنجا کور کردند.
شاه شجاع خود شاعر واهل ِ ادب ومعرفت بوده و باحضرت حافظ روابط صمیمانه ای داشته،این روابط دارای ِ فرازوفرودی نیز بوده است.
تقریباً در نیمه یِ اوّل سلطنتِ شاه شجاع، روابطِ حافظ با شاه ، حَسَنه بو ده و شاعر آزاده در مجالس ادبی که با حضور شاه در دَربار مُنعقد می شده شرکت می کرد. در این مجلس ، اشعار شاه شجاع و سایر شرکت کنندگان مطرح و گاه مطلع غزلی مطرح و از ان توسط ِشاعران استقبال بعمل می آمده است.
شاه شجاع غزلی دارد با این مَطلع :
چه شد جانا بدین گرمی که سوزم در نمی گیرد؟
مگر فریاد مَهجوران تو را در سر نمی گیرد.؟
که گویا خطاب به خواجه حافظ بوده است.این غزل مورد توّجهِ حافظ قرار گرفته و در پاسخ به او وبه منظورِ نشان دادن قریحه و طبع روان خویش، این غزل را سروده و در آن نظرات و عقایدش رانیز بیان کرده و رفتار و کِردار صوفی ِ اَزرَق پوش را با طنزی ظریف به باد انتقاد گرفته است.
البته باید دانست که اگرفرض ِ اینکه “این غزل درپاسخ به شاه شجاع سروده شده باشد” باز باید درنظر داشت که اینگونه نیست که همه یِ مطالب وهمه یِ بیتها خطاب به شاه شجاع گفته شده،چراکه روش ِ حافظ دراستقبال ازشعر دیگران یا پاسخگویی به شعر دیگرشاعران،روشی کاملن منحصربفرداست ومعمولن حافظ مضامینِ ِ چنین غزلها را بصورت ِ کلّی می آفریند ودرلابلایِ مطالب،پنهانی ودرلفّافه ویا بعضاً آشکار نیز به مخاطبِ مورد نظر اشاره ای می کند تا نکته جویان وجویندگان ِ حقیقت نیز‌‌‌راحت تربه مقام ِ نزول ِغزل پِی ببرند.واین ازهوشمندی حضرت حافظ است که چنین غزلیّاتی رافراشمول می سراید تا مخاطبین ِ بیشتری را دربَرگیرد. دراین غزل دقیقن این اتّفاق رخ داده است،یعنی حتّابدون ِ درنظرگرفتن ِ اینکه غزل درپاسخ به چه کسی سروده شده، جایگاه ِغزل،لَطمه ای نمی بیند و همچنان،خاصیّت ِهمه گیری وفرا شمولی ِخودراحفظ می کند.چنانکه ملاحظه میگردد، دربعضی غزلها که حافظ به ناچار اسم شخص ِ خاصی مانندِ “تورانشاه یا حاجی قوام الدین” رابُرده است،اندکی ازخاصیّت ِ فراشمولی ِغزل کاسته شده است.‌
معنیِ بیت، دل من به غیراز عشق ورزی به زیبا رویان ِ گُلندام، روش دیگری را در پیش نمی گیرد. هرچقدرهم دلم را پندواندرز می دهم که ازاین طریق دست بردارد،در او اثری نمی کند و از عشق و رندی روی گردان نمی شود که نمی شود.
دراَزل بَست دلم باسرِ زلفت پیمانه
تااَبَد سرنکشد وازسر ِ پیمان نرود.

خدا را ای نصیحتگو حدیث ِساغر و مِی گو
که نقشی در خیال ما از این خوشتر نمی‌گیرد
ای اندرزگو،برای خاطرخدا ازپیمانه وساغر وشراب سخن بگو زیرا بر صفحه یِ خیال ما نقشی بهتر ازین جایگزین نمی شود. خیال ِ ما هرنقش دیگری جز نقش ِ ساغر وشراب،مشوّش وپریشان می گردد. برما حدیثی جز باده وپیاله،حدیثی مگوی وازما جزحکایتِ مهر ووفاچیزی مپرس.
ماقصّه ی سِکندر ودارا نخوانده ایم
ازمابه جزحکایت ِ مهر ووفامپرس
ای نصیحت گو ترا بخدا بیا و از جام و باده نوشی صحبت کن که در ذهن و خیال ما چیزی خوشتر از این نیست . حافظ با وعظ بی معنی و نصیحت و پند اندرزگویان که مقام رندی را نشناخته اند میانه ای ندارد و مخصوصاً در این غزل چند بار از پذیرفتن پند و نصیحت آنان سر بازمی زند .
گرزمسجدبه خرابات شدم خُرده مگیر
مجلسِ وعظ درازاست وزمان خواهدشد.
بیا ای ساقی ِگُلرخ بیاور باده یِ رنگین
که فکری در درون ما از این بهتر نمی‌گیرد
درادامه ی ِ بیت ِ قبلی ،تاکیدی موُکّد برهمان مطلب است امّا با عبارتی دیگر.
ای ساقی گلچهره برخیز و جام ِ شراب ِگلرنگ بیاور که در ذهن وخاطر ِما صحنه ای زیبا تر از این نقش نمی بندد.
بیارزان مِی ِ گلرنگِ مُشک بوجامی
شرار ِ رشگ وحسد در دلِ گلاب انداز
صُراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر اِنگارند
عجب گر آتش این زَرق در دفتر نمی‌گیرد.
جام ِ می وتُنگِ شراب را پوشیده وپنهان درزیر ِخرقه حمل می کنم و مردم گمان می بَرند که من درزیر ِبغل ِخود دفتر وکتاب با خود دارم حمل می کنم! (کنایه ی ِ شیرین و طَنزی لطیف است نسبت به ریاکاری ِ زاهدان ریایی وصوفیان.) جای شِفتگیست که آتش ِاین حُقّه بازی وحیله گری دفترما را نمی سوزاند.
این شیوه ی ِ منحصربفرد ِ حضرت حافظ است که کارهای ِ خلافِ اصول ِ اخلاقی را به خودنسبت می دهد تازشتی های آن رابرجسته تربنمایاند. واَلحق که چقدر این شیوه کارسازتر واثربخش ترازنصیحت ِ واعظانه واقع می گردد. درمجلس ِوَعظ، واعظ خودراپاک ومنزّه می انگارد ودیگران راگناهکار می پندارد وازاین موضع به ارایه ی ِ نصیحت می پردازد.ازهمین روست که این شیوه برای نصیحت واندرز جواب نداده ونمی دهد!.
حافظ آراسته کن بَزم وبگوواعظ را
که ببین مجلسم و ترک ِ سر ِمنبرگیر
دفتر درمصرع ِ اوّل مصداق ِ خارجی ندارد وجام شراب است که مردم به اشتباه می پندارند دفتراست!. دفتر دربیت ِ دوم استعاره از اعتبار وشخصیتِ شاعر است که به رغم ِ این ریاکاری لطمه ای نمی بیند! می فرماید: من این حُقه بازی را انجام می دهم درعجبم که آتش ِ این ریاکاری،حیثّیت ِ مرا نمی سوزاند مشت ِ مرا وا نمی کندوآبروی ِ مرا برباد نمی دهد.!
شاعربامهارتِ خاصّی که داردبه لطفِ طبع ِ کنایه پرداز ِخویش،رشته ی ِ سخن رابگونه ای به پیش می راند که مخاطب رادرناخودآگاهش به این نتیجه برسانَد که:
“پس با این حساب،صوفیان وزاهدان ِ ریایی نیزازاین قائده مستثنی نیستند،آنها نیزچه بَسا حُقه بازیهایی ازاین دست بکار می بندند ومشتشان این چنین می شودکه وا نمی گردد،آنهانیز با این شیوه ریاکاری می کنند که آبرویشان همچنان در نظرگاه ِمردم محفوظ می ماند!.”
“آتشِ ریاکاری” باخاصیّت ِ “سوزندگی ِ مِی وباده” که دارای الکل است ودرون رانیز به آتش می کشاند،تناسبِ پنهانیِ زیبایی خَلق کرده است واین هنرنمایی دلالت برذوق ِسرشار وطبع ِنکته پرداز ِشاعردارد که تاچه اندازه درانتخابِ ِ واژه ها،دقّت وو سواس به خرج می دهد.
نمونه درباب اینکه مِی آتشناک است:
بیا ساقی آن آتش ِ تابناک
که زردشت می‌جویدش زیر ِ خاک
به من ده که در کیش ِ رندان مست
چه آتش‌پرست و چه دنیاپرست
من این دَلق ِ مُرقّع را بخواهم سوختن روزی
که پیر ِ می فروشانش به جامی بَر نمی‌گیرد
دَلق مُرقّع:خرقه ی پشمینه ی ِ وصله دار ، خرقه ی ِ چندین تکّه به هم دوخته شده با رنگهای مختلف
من این خرقه ی بی مقدار را که پیر می فروشان، آن رابه جامی نمی خرد( باجامی عوض نمی کند ) بلاخره به آتش خواهم کشید.خرقه ای که به یک پیاله مِی نمی ارزد به چه دردی می خورد.همان بهتر که درآتش بسوزد.
درموردِ ِپیرمغان؛پیرطریقت،پیرمیکده،پیرمیخانه، پیرخرابات، پیرگلرنگ، پیردُردی کش و پیر می فروش، درغزلهای پیشین توضیحاتِ کافی داده شده،گفتیم که ممکن است منظور ِ حافظ ازاین واژه های دلنشین ،همان خداوند بوده باشد،یاشاید این شخصیّت اصلن وجود خارجی نداشته وتنهایک وجود ِخیالی بوده باشد که بَرساخته ی ِذهن اُسطوره ساز حافظ است. به نظرنگارنده حافظ این مرشد ِآسمانی- خیالی را خَلق نموده تا نمونه یِ انسان کامل برای مخاطبین قابل ِ تصوّر ودرک باشد.ازهمین روست که حافظ نکات ِ اخلاقی واندیشه های انسان ساز را از زبان ِ شیرین ِ آن پیر ِ پاک باطن نقل قول می کند تابردل وجان ِ جویندگان ِ پندارهای نیک،نیک تربنشیند:
نخست موعظه ی ِ پیرصحبت این حرف است.
که ازمصاحب ناجنس احتراز کنید.
از آن رو هست یاران را صفاها با مِی ِ لَعلش
که غیر از راستی نقشی در آن جوهر نمی‌گیرد
یاران عاشق رااز این جهت با شرابِ لعل فام یا لب ِ مستی بخش ِ او شوروحال وصفایی هست که لب های لعل فامش خاصیت ِشراب را دارد و جز راستی از آن بر نمی خیزد.ذاتِ لبانش مستی بخش است وهیچ ناخالصی درآن وجودندارد. لبش باده ی ِ ناب است.دراینجا اشاره ای هم به مستی وراستی شده است.چنانکه هرکس باده ی ناب وبدون ناخالصی خورده باشد،چنان مست وازخود بیخودمی شودکه آنچه که در دل دارد ودرزمان ِهوشیاری نتواند برزبان آورد،بی هیچ شرمی برزبان می آورد وحرفهای دلش رابه اطرافیان بی ملاحظه می گوید وهرکه بشنود می گوید الحق که مستی وراستی.
دراَزل دادست ماراساقی ِ لعل ِ لبت
جُرعه ی ِجامی که من مدهوش ِ آ ن جامم هنوز
سر و چشمی چنین دلکش تو گویی چشم از او بَردوز
برو کاین وعظِ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد
خطاب به ملامت گر وسرزنش کننده ی ِ عشق است:
با چنین سروسیمایی زیبا و چشمانی جذّاب و دل سِتان ، تو به من می گویی که چشم و دل از او بر دارم و از او صرف نظر کن؟!!
مطمئن باش که این اندرز های بیهوده ی ِ تو در سرِمن فرونمی رودوهیچ تاثیری در من نخواهدکرد.
من نخواهم کرد ترک لعل ِ یاروجام مِی
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است
نصیحتگوی رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ می‌بینم مگر ساغر نمی‌گیرد
آنکه عاشقان ورندان راپند واندرز میدهدکه عشق مَبازید،وازعشق رویگردان شوید. گویی که بااراده و مشیّت ِ الهی مخالفت می ورزد و با سرنوشتی که خداوند برای آنها رقم زده است،سر ِجنگ دارد!.
رندان اگر باده پرست و عاشق هستند،به اراده ی خداوند ِقادراست وهیچ چیزی حتّا افتادن ِیک برگ ازروی شاخه ی ِ درختی نیز بی خواست واراده ی او صورت نمی پذیرد.ملامتگران ازروی ِ تنگ نظری و کوته بینی مخالفت می کنند،آنها دگراندیشان راازجهل ونادانی برنمی تابند. آنها چون خودشراب نمی نوشند، افسرده حال وبدبین وتنگ نظرهستند ،
از مضامین ِابیات این غزل چنین بر می آید که شاعر آزاده و بی پروا، به رغم ِ توصیه ی ِاطرافیان وطعنه ها وتهدیدهای نصیحت گویانِ،از راهی که پیش گرفته،رویگردان نیست وهمچنان عقایدِ آزاداندشی ِ خودرامطرح می سازد و بی پرده ازساقی و شراب ولب لعل ِ یار سخن ها می راند تا جایی که به شریعت نیز بی اعتنایی می کند،به متولیّان وزاهدان وعلمای یکسویه نگر،دهن کجی می کند ودست به افشاگری ِ مسئولانه می زند.
نِفاق وزَرق نبخشد صفای ِ دل حافظ
طریق ِ رندی وعشق اختیارخواهم کرد
میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان آتشینم هست لیکن در نمی‌گیرد
بین ِ گریه خندیدن نشان ازناامیدی واستیصال است یعنی کار بگونه ای گره خورده که امکان ِ گشایش وجود ندارد.اشاره به مَثل ِ معروف ِ:کارم ازگریه گذشته است بدان می خندم. حافظ درچنین شرایطی قرار گرفته،هرچه فریاد می زند به جایی نمی رسد. فریادِ حافظ ازاین است که سخنانش درآگاهی بخش به مردم وبیداری ِ آنها تأثیری نکرده ومردم همچنان درخواب فرورفته اند. بیدارکردن ِمردمی که خودشان رابه خواب زده باشند امکان ندارد.
کارم ازگریه گذشته ،میان گریه می خندم چرا که همانند شمع، زبان آتشینی دارم اما سخنانم در اهل ِ این مجلس تأثیری ندارد ومن ازاین بابت مستأصل شده ودرکار خویش فرومانده ام.ازهمه طرف تهدید وتکفیر وطردشدن،حافظ راازهرسو ناامیدساخته است.
امّا با این حال او به عشق ایمان دارد.اوعشق ورزی را رها نخواهد کرد تا مگر گشایشی حاصل گردد.
عشق می ورزم وامید که این فنّ ِ شریف
چون هنرهای دِگر موجب ِ حرمان نشود
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد
پس ازآن ناامیدی ومیان ِ گریه خندیدن دوباره به عشق روی می کند تا به نوشداروی ِ عشق، دل ِ بی قرار خودرا تسکین بخشد.
چقدر زیبا وحیرت انگیز دل ِ مراشکار کردی، مرحبا ،آفرین،احسنت برآن چشمان ِ مستت که درعین ِمستی، دلی را که همچون مرغ ِ وحشی چابک و زبردست است به راحتی صید کردی. ازاین بهترنمی شود. کسی مرغان وحشی را بهتر از این نتواند شکار کند.
معلوم است که شاعر ازاینکه صید ِ آن دلبر ِ مست چشم،شده بسیار شادان وخوشحال است .چراکه این منتهای ِ آرزوی ِ یک رند ونظربازاست که گرفتار ِ بند دلبری عیّارشود. درجایی دیگر حافظ بختی بلند طلب داردتا روزی توسط ِ معشوق صیدشود.
حافظا گرمَدد ازبخت بلندت باشد
صیدِ آن شاهدِمطبوع شمایل باشی
سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است
چه سود افسونگری ای دل که در دلبر نمی‌گیرد
استغنا: بی نیازی
ظاهرن معشوق توّجهی به عاشق ندارد وغرق درناز ونعمتِ خویش است. دربیت ِ قبلی نیز حافظ برای تسکین ِ دردِ خویش چنان مرحبا می گفت وتحسین می کرد.حافظ ازروی ِ رندی معشوق را درعمل ِ انجام گرفته قرارمی داد.حافظ عاشق است وخودش چنانکه دیدیم دلش می خواهد صیدِ آن شاهباز بلندآشیان شود.حالا که خودش گرفتار ِ جذابیت ِ آن چشمان ِ مست شده،رندی به خرج داده ومی فرماید تومراشکار کردی مرحبا ،احسنت……
دراین بیت می بینیم که ترفندِ رندانه ی حافظ جواب نداده ومعشوق همچنان بی توّجهی می کند.(درادبیات ِ عاشقانه ی ما بی توجهی معشوق پایانی ندارد.)
معنی بیت:شاعرپس ازبه سنگ خوردنِ تیر ِ ترفند،می فرماید:
ما حَصل کلام وجان ِسخن در این است که ما(عاشقان) همیشه نیازمندانیم و معشوق ازهمه چیزبی نیاز وغرق درناز وعشوه ی ِ خویش است وازنیازهای ما خبرندارد. ای دل چه فایده که افسونگری(همان ترفندی که دربیتِ قبلی بکاررفت ونگرفت) در معشوق اثری ندارد.
پس نیازی به ستایش وتعریف وتمجید نیست واینها هیچ اثری دردل ِ سخت اوندارد.
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود دردلِ سنگش اثرنکرد
من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می‌گیرد این آتش زمانی ور نمی‌گیرد
درباره ی آئینه وارتباط ِ آن بااسکندر که درادبیاتِ کهن ِ ما موج می زند باید دانست: پیش از اختراع جیوه و استعمال آن برای ساختن آیینه،ازفلّزاتی مثل مس وآهن استفاده می کردند وپس از صیقل دادن ،آنهارا به جای آیینه بکار می گرفتند.آئینه ها پس ازمدتی زنگ می زدند ومردم ناچاربودند هر چند یکبارآن را صیقل ِمجدّد داده و سطح آن را از رنگ زدگی پاک نمایند.
اسکندرازآنجا که برای رسیدن به کشف ِ آیینه ،متحمّل ِ زحمات ِ فراوانی شد وتلاش وکوششی بسیارنمود،به همین سبب،ازبُعدِ خستگی ناپذیری وسِماجت دربدست آوردن آئینه، واردِ ادبیات ما گردید ودستآویزی برای شاعران شد.
صرف ِ نظر ازصحت وسُقم ِ داستان، گویند که اسکندرآئینه را ازآهن واز نوع مُقعّر ساخته و در مَدخل ِ بندر اسکندریه نصب کردتا با آن توانسته باشد، آمد وشد ِ کشتی ها را دردریا،رَصَدکرده و بابهره گیری از تابش ِ نور خورشید و تمرکزدادن ِ آن وانعکاس ِ آن در کشتی های دشمن، آنهارا به آتش بکشاند….!
باتوّجه به اینکه به واسطه یِ این آئینه ی مُقعّر،قادربه مشاهده ی ِ کشتیها در دوردستهای دریاها بودند،آن راجام ِ جهان نما نیزمی گفتند.
حافظ بادستاویز قراردادن ِ این داستان، اشتیاق وتلاش ِ خودرا به اشتیاق و تلاش ِ اسکندرتشبیه کرده است.
آیینه راهم می توان به معنی ِ دل عاشق گرفت که قراراست با آتش ِ آه، پاک وصیقل خورده شودزنگارها زدوده شود وآیینه وارقابلیّتِ دریافتِ تصویر ِ یار را پیدا کند.اگرچه آتش ِ آه ِ عاشق گاهی می گیرد وگاهی نمی گیرد.یعنی اگرچه کارخوب پیش نمی رود. من تلاشی بی وقفه خواهم کرد،ازپای نخواهم نشست، بلاخره روزی بدست خواهم آورد.
روی ِ جانان طلبی آینه راقابل ساز
ورنه هرگز گل ونسرین ندمد زآهن و روی
“آئینه” راهم می توان استعاره ازدل ِ پاک وجهان نما ی ِ دلبردانست که عاشق به دنبال ِ بدست آوردن ِ آن دل، دست به هرترفند(بشرح ِبیت های پیشین) می زند وهیچکدام کارسازنمی افتند.لیکن عاشق ازکاردست نمی کشد وبه تلاش ِ خودادامه می دهد. همانند ِاسکندر که درپی بدست آوردن ِ آئینه ی جهان نما ،تمام جهان راتسخیرکرد من خواه آتش ِ آه ِ دل ِ من وآتش ِاشتیاق ِ من در این آیینه مؤثرافتد یانیافتد به سعی وتلاشم ادامه خواهم داد.
یارب این آینه ی حُسن چه جوهر دارد
که دراو آه ِ مرا قوّت ِ تاثیرنبود.
خدا را رحمی ای مُنعِم که درویش ِ سر کویت
دری دیگر نمی‌داند رَهی دیگر نمی گیرد
توانگرا ،ای که دارای نعمتِ فراوان هستی، محض ِ رضای خدا، کرمی کن که این دوریش ِ سر کوی تو،نه توانگر دیگری را دارد که روی ِ نیازبر او ببرد، نه راهی دیگر می شناسد واگرهم توانگری باشد وراهِ دوّمی، این درویش وفادارتوهست وبه جایی دیگر نخواهد رفت.
حافظ تا اینجای کار، مضامین را بگونه ای کلّی و رندانه بکار گرفته که بدون ِ درنظرگرفتن ِ مخاطبِ غزل(شاه شجاع)،هیچ صدمه ای به پیکره ی ِ غزل نمی خورد واین درحالیست که حافظ درمجلس ِ شاه باحضور شاعران،این امکان راهم دارد که چنین وانمود کند که تمام ِ غزل درتمجیدِ شاه سروده شده است.
بدین شعر ِ ترِ شیرین ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پای حافظ را چرا در زَر نمی‌گیرد
شاعر درآخرین بیت نیز اسمی از شاه شجاع نیاورده وتنها به واژه ی ِ “شاهنشه” اکتفانموده تا درصورت ِ لزوم توانسته باشد ادّعا کند که اصلن این غزل ارتباطی به شاه شجاع ندارد.
با این شعر تازه وآبدار ، از شاهنشاه که خود شاعر و اهل سخن است، تعجّب می کنم که چرا به پاس ِ این غزل ِ ناب،سرتاپای ِ حافظ را با طلا وجواهر نمی پوشاند؟
شاعربارندی وهنرنمایی،شاه را درحضور شاعران ومیهمانان ِاهل ِ دانش،درشرایطی قرارمی دهد که ناچار به اعطای پاداشی درخور ِ شان ِ حافظ اعطا نماید.
زشعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف ِ طبع وسخن گفتنِ دَری دارد

محمد نوشته:

این شعر را استاد شجریان در کنسرت افتخار آفاق ( که منتشر نشده ) در ساز و آواز ۴ خواندند.

محمد طهماسبی دهنو نوشته:

روفیا و ساقی واقعا دستتان را میبوسم از خط به خط مطالبتون استفاده کردم روفیا از سخن های شیرینت لذت بردم خدا شاهده چند بار خوندم خدا در هر جایی دعا گویت باشد

مصطفی خدایگان نوشته:

این هم از رندی حافظ است که این همه جار و جنجال و تفاسیر مختلف در مورد شعر خودش راه انداخته است و هیچکدام از این تفاسیر “قطعیت” ندارند. این یعنی حافظ حقیقتا رندی را بر همه چیز ارجح میدانسته و خود نیز یک رند تمام عیار بوده است!

کانال رسمی گنجور در تلگرام