گنجور

غزل شمارهٔ ۸

 
قاآنی
قاآنی » غزلیات
 

دامن وصل تو گر افتد به دست

پای به دامن کشم از هرچه هست

عشق توام چشم درایت بدوخت

مه‌ر توام دست کفایت ببست

شوق رخت پردهٔ عقلم درید

سنگ غمت شیشهٔ صبرم شکست

رنگ رخت آب برونم ببرد

مشک خطت ریش درونم بخست

ای دلم از یاد دهان تو تنگ

ای سرم از ساغر شوق تو مست

چون تو گلی را دل و جان باغبان

چون تو بتی را دو جهان بت‌پرست

مهر تو در تن عوض جان خرید

عشق تو در بر به دل دل نشست

باز نگردیم ز حرف نخست

دست نداریم ز عهد الست

یار پریر و چو کمان کرد پشت

ناوک تدبیر برون شد ز شست

پای مرا بست و خود آزاد زیست

کرد مرا صید و خود از قید جست

جور ز صیاد جفاجو بود

ماهی بیچاره چه نالی ز شست

دام تو شد نام تو قاآنیا

باید ازین نام و ازین دام جست

وز مدد دادگر ملک جم

ساغر می داد نباید ز دست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

رضا سعدی نوشته:

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن

شمس الحق نوشته:

به محضر حضرت رضا سعدی سلام میکنم ومعروضم که مولوی هم خسته شد و فرمود :
این مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
جسارت است ولی شما خسته نمیشوید ؟ البته خیال نکنید که حقیرقدرناشناس است اما تصورمیفرمایید چند درصد ازاین هفتاد میلیون نفر ازاین زحمات شما بهره میبرند .

رضا سعدی نوشته:

درود بسیاربر شمس عزیزم
اول این که زحمتی نیست، دودیگر این که من برای دل خود می نویسم، سه دیگر مولانا این فرمایش را درموضوعی دیگر گفته …

نفیس نوشته:

سپاس از آقای رضا سعدی برای یاد آوری وزن شعر

کانال رسمی گنجور در تلگرام