گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳

 
قاآنی
قاآنی » غزلیات
 

واجب نبود دل به بتی بیهده بستن

کاو را نبود شیوه به جز عهد شکستن

هر دوست که با دوست ندارد سر پیمان

میباید از او رشتهٔ پیوند گسستن

چون یار ندارد خبر از یار چه حاصل

نالیدن و خون خوردن و بر خاک نشستن

یاری که وفا بیند و با غیر شود یار

شرطست برو از سر عبرت نگرستن

چون باد خزان آمد و گل رفت به تاراج

ای ابر بهاری چه برآید ز گرستن

هر بنده که بگریخت ز احسان خداوند

آزاد کنش کاو نشود رام به بستن

بر زشت نکویی نتوان بست به زنجیر

از مشک سیاهی نتوان برد به شستن

با یار بگویید که از تیر ملامت

انصاف نباشد دل ما این همه خستن

زین پیش همه کام تو می‌جستم و اکنون

امید ندارم به جز از دام تو جستن

جان دادم و افسوس که جان نیست گیاهی

کاو زنده شود سال دگر باز برستن

قاآنی ازین پس ز خیال تو صبورست

با آنکه محالست صبوری ز تو جستن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام