گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸

 
قاآنی
قاآنی » غزلیات
 

دلدار بود دین و دل و طاقت و قرار

چون او برفت رفت به یکبار هر چهار

گویند صبرکن که بیاید نگار تو

آن روز صبر رفت که رفت از برم نگار

جایی که یار نیست دلم را قرار نیست

من آزموده‌ام دل خود را هزار بار

عاقل به اختیار نخواهد هلاک خویش

پیش از هلاک من زکفم رفت اختیار

تا یار هست از پی کاری نمی روم

دلداده را چکار به از عشق روی یار

شوریدگی نکوست به سودای زلف دوست

دیوانگی خوشست به امید چشم یار

آخر نمود بخت مرا زلف یار من

چون خویش سرنگون و پریشان و بی‌قرار

غم صدهزار مرتبه گرد جهان بگشت

جز من نیافت همدمی از خلق روزگار

قاآنی از جفای جهان هیچ غم مخور

می خور به یمن عاطفت صاحب اختیار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام