گنجور

غزل شمارهٔ ۸۹

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دلم فارغ ز قید کفر و دین است

که مقصودم برون از آن و این است

جدا تا مانده‌ام از آستانش

تو گویی گریه‌ام در آستین است

دو عالم را به یک نظاره دادیم

که سودای نظربازان چنین است

بلای جانن من بالا بلندی است

که بر بالش جای آفرین است

غزالی در کمند آورده بختم

که چین زلف او آشوب چین است

نگاری جسته‌ام زیبا و زیرک

زهی صورت که با معنی قرین است

به لعل او فروشم خاتمی را

که اسم اعظمش نقش نگین است

تماشا کن رخش را تا بدانی

که خورشید از چه خاکسترنشین است

کس کان لعل و عارض دید گفتا

زهی کوثر که در خلدبرین است

کمان ابرو بتی دارم فروغی

که از هر سو بتان را در کمین است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

سطر ۴ ن اضافی است؟ جانن !

کمالی نوشته:

سطر ۴ - بالش ؟ بالاش درست است

مهاجر نوشته:

بیت نهم باید اینچنین باشد:
کسی کان لعل …

کانال رسمی گنجور در تلگرام