گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۹

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر جلوه‌گر به عرصهٔ محشر گذرکنی

هر گوشه محشر دگری جلوه‌گر کنی

کاش آن‌قدر به خواب رود چشم روزگار

تا یک نظر به مردم صاحب نظر کنی

جان در بهای بوسهٔ شیرین توان گرفت

گیرم درین معامله قدری ضرر کنی

تا کی به بزم غیر می لاله گون کشی

تا چند خون ز رشک مرا در جگر کنی

گفتم به روی خوب تو خواهم نظر کنم

گفتا که باید از همه قطع نظر کنی

غیر از وصال نیست خیال دگر مرا

ترسم خدا نکرده خیال دگر کنی

شبها بباید از مژه خون در کنار کرد

تا در کنار دوست شبی را سحر کنی

هرگز کسی به دشمن خونخوار خود نکرد

با دوست هر ستم که تو بیداد گر کنی

هر چند تو به قتل فروغی مخیری

باید ز انتقام شهنشه حذر کنی

جم دستگاه فتحعلی شاه تاجدار

باید که سجده بر در او هر سحر کنی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام