گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۶

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر نه از کشتن عشاق به تنگ آمده‌ای

پس چرا بر سر ایشان به درنگ آمده‌ای

خانه پرداخته‌ام تا تو ز جا خاسته‌ای

سپر انداخته‌ام تا تو به جنگ آمده‌ای

پنجهٔ عشق قوی پنجه نبرد است گهی

مگر آن حوصله‌ای کش تو به چنگ آمده‌ای

گوهر مقصد صاحب نظرانی لیکن

در دم افعی و در کام نهنگ آمده‌ای

اشک رنگین بسی از دیده فشاند ابر بهار

تا تو ای شاخ گل تازه به رنگ آمده‌ای

کافران را رسد ار خون مسلمان ریزند

تا تو زیبا صنم از شهر فرنگ آمده‌ای

آخر از ناله به جایی نرسیدی ای دل

همه جا شیشه صفت بر سر سنگ آمده‌ای

پی به منزل مقصود نخواهی بردن

تو که در بادیه با مرکب لنگ آمده‌ای

کی توان نام تو را برد فروغی در عشق

کز سر کوی بتان زنده به ننگ آمده‌ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام