گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۲

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تنها نه جا به خلوت دل‌ها گرفته‌ای

ملک وجود را همه یک جا گرفته‌ای

تا شانه را به جعد معنبر کشیده‌ای

کاشانه را به عنبر سارا گرفته‌ای

یارب چه لعبتی تو که چندین هزار دل

از جعد چین به چین چلیپا گرفته‌ای

من خود گرفتم از تو توان برگرفت دل

با این چه می‌کنم که به جان جا گرفته‌ای

حسرت مبر ز گریهٔ بی اختیار ما

اکنون که اختیار دل از ما گرفته‌ای

گفتی صبور باش به سودای عشق من

وقتی که صبرم از دل شیدا گرفته‌ای

دل خستهٔ دو لعل تو را جان به لب رسید

با آن که نکته‌ها به مسیحا گرفته‌ای

آسوده از تو در حرم و دیر کس نماند

کسودگی زمؤمنو ترسا گرفته‌ای

روزی دل فروغی مسکین شکسته‌ای

کز دست غیر ساغر صهبا گرفته‌ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام