گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۱

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا به چشمان سیه سرمه درانداخته‌ای

آهوان را همه خون در جگر انداخته‌ای

به هوای لب بامت که نشیمن نتوان

طایران را همه از بال و پر انداخته‌ای

ای دل غم زده از عجز تو معلومم شد

که بر تیغ محبت سپر انداخته‌ای

می‌توان یافتن از تیشهٔ فرهاد ای عشق

که بسی کوه گران از کمر انداخته‌ای

به کمند تو اگر تازه گرفتاری نیست

پس چرا یار قدیم از نظر انداخته‌ای

هیچ مرغ دلی از حلقهٔ زلف تو نجست

این چه دامی است که در رهگذر انداخته‌ای

سرگران رفته‌ای از حلقهٔ عشاق برون

جان به کف طایفه را در خطر انداخته‌ای

گره از چین سر زلف گشودستی باز

یا به دامان صبا مشک تر انداخته‌ای

نه همین کشتهٔ عشق تو فروغی تنهاست

ای بسا کشته که بر یکدیگر انداخته‌ای

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام