گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۳

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سروش عشق تو یک نکته گفت در گوشم

که بار هر دو جهان را فکند از دوشم

اگر چه وصل تو ممکن نمی‌شود، لیکن

درین معامله تا ممکن است می‌کوشم

غم تو را به نشاط جهان نشاید داد

من این خریدهٔ خود را به هیچ نفروشم

به خواب خوش نرود چشم من از خوشحالی

اگر تو مست بیفتی شبی در آغوشم

به هیچ حال ز خاطر فرامشم نشوی

ولی دریغ که از خاطرت فراموشم

ز یک خدنگ نشانی به خون خویشتنم

اگر هزار زره بر سر زره پوشم

دو گوشت ار ز خروشیدنم به تنگ آمد

چنین مزن که ز دستت چو چنگ نخروشم

بیار ساغر می را به گردش ای ساقی

که من ز چشم حریف افکن تو مدهوشم

مگر به دامن محشر مرا به دوش آرند

چنین که مست و خراب از پیالهٔ دوشم

چنان زبانه کشید آتش تظلم من

که آب چشمهٔ رحمت نکرد خاموشم

ز هر طرف به کمینم نشسته شیرانند

من از نهایت غفلت به خواب خرگوشم

فروغی از می گلگون سخن بگو ور نه

من آن دماغ ندارم که یاوه بنیوشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام