گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۰

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من بر سر کوی تو ندیدم

خاکی که به سر نکرده باشم

از دست جفای تو نمانده‌ست

شهری که خبر نکرده باشم

جز مهر تو در دلم نرفته‌ست

مهری که به در نکرده باشم

شب نیست که با خیال قدت

دستی به کمر نکرده باشم

در حسرت زلف تو شبی نیست

کز گریه سحر نکرده باشم

یک باره مرا مکن فراموش

تا فکر دگر نکرده باشم

کردی نظری به من که دیگر

از فتنه حذر نکرده باشم

تیری ز کمان رها نکردی

کش سینه سپر نکرده باشم

از سیل سرشکت خانه‌ای نیست

کش زیر و زبر نکرده باشم

خاکی نه که در غمش فروغی

زآب مژه تر نکرده باشم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام