گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۵

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل به حسرت ز سر کوی کسی می‌آید

مرغی از سدره به کنج قفسی می‌آید

شکری چند بخواه از لب شیرین دهنان

تا بدانی که چه‌ها بر مگسی می‌آید

در ره عشق پی ناله دل باید رفت

زان که رهرو به صدای جرسی می‌آید

می‌روم گریه‌کنان از سر کویی کانجا

عاشقی می‌رود و بوالهوسی می‌آید

کردیم مست به نوعی که ندانم امشب

شحنه‌ای می‌گذرد یا عسسی می‌آید

نفسی با تو به از زندگی جاوید است

وین میسر نشود تا نفسی می‌آید

تو ستم پیشه برآنی که ستانی همه عمر

من در اندیشه که فریادرسی می‌آید

در گذرگاه تو ای چشم و چراغ همه شهر

دل شهری ز پی ملتمسی می‌آید

گر نه در راه تو گم کرد فروغی دل را

پس چرا بر سر این راه بسی می‌آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسین شریفی نوشته:

در مصرع اول بیت هفتم ” ستانی ” درست است نه “بستانی ” . سپاس

پاسخ: جایگزینی مطابق نظر شما انجام شد. هر چند نظر شخصی من این است که اینجا واژه‏ای غیر از «ستانی» و «بستانی» باید بوده باشد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام