گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۱

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل دیوانهٔ من قابل زنجیر نبود

ورنه کوتاهی از آن زلف گره گیر نبود

دوش با طره‌اش از تیرگی بخت مرا

گله‌ای بود ولی قدرت تقریر نبود

عشق می‌گفتم و می‌سوختم از آتش عشق

که در این مساله‌ام فرصت تفسیر نبود

کی جهان سوختی از عشق جهان سوز اگر

در جهان جلوهٔ آن حسن جهان گیر نبود

بس که سرگرم به نظارهٔ قاتل بودم

هیچ آگاهیم از ضربت شمشیر نبود

یارب این صید فکن کیست که نخجیرش را

خون دل می‌شد و دل با خبر از تیر نبود

نازم آن شست کمان‌کش که به جز پیکانش

خواهشی در دل خون گشتهٔ نخجیر نبود

با غمش گر نکنم صبر، فروغی چه کنم

که جز این قسمتم از عالم تقدیر نبود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی نوشته:

سلام
به نطر میرسه به جای

هیچ آگاهیم از ضربت شمشیر نبود

،

هیچ آگهی ام از ضربت شمشیر نبود

صحیح تر باشه

کانال رسمی گنجور در تلگرام