گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۰

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

با وجود نگه مست تو هشیار نماند

پس از این ساقی خود باش که دیار نماند

در خور دولت بیدار نگردد هرگز

آن که شب تا سحر از عشق تو بیدار نماند

زنیهار از تو که هنگام شهادت ما را

زیر تیغت به زبان حالت زنهار نماند

بس که آلوده شد از خون خریدارانت

مشت خاکی به سر کوچه و بازار نماند

چه نشاطی است ندانم سر سودای تو را

که به بازار غمت جای خریدار نماند

کو اسیری که از آن طره به زنجیر نرفت

کو شکاری که در این حلقه گرفتار نماند

عشق مردانه به رزم آمد و تدبیر گریخت

یار بی‌پرده به بزم آمد و اغیار نماند

خسته‌ام کرد چنان در محبت که طبیب

تا خبردار شد از هستیم آثار نماند

تا صبا دم زده از طره مشک‌افشانش

مشک خون ناشده در طبلهٔ عطار نماند

گردشی دیدم از آن چشم فروغی که مرا

هیچ حاجت به در خانهٔ خمار نماند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام