گنجور

غزل شمارهٔ ۱۳۴

 
فروغی بسطامی
فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر جا سخنی از آن دهان رفت

کیفیت باده از میان رفت

خوش آن که به دور چشم ساقی

سر مست و خراب از این جهان رفت

بی مغبچگان نمی‌توان زیست

وز دیر مغان نمی‌توان رفت

با جلوهٔ آن مه جهان تاب

آرایش ماه آسمان رفت

بر دست نیامد آستینش

اما سر ما بر آستان رفت

تا ابرویش از کمین برآمد

بس دل که ز دست از آن کمان رفت

من مینو و حور خود نخواهم

تن را چه کنم کنون که جان رفت

از دست تو ای جوان زیبا

هم پیر ز دست و هم جوان رفت

من با تو به هر زمین نشستم

تا دیده به هم زدم زمان رفت

از کوی تو عاقبت فروغی

روزی دو برای امتحان رفت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام