گنجور

غزل شمارهٔ ۹۱۳

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نکنی گر تووفا حسبی الله کفی

ورنهی روبجفا حسبی الله کفی

قدتو نخل بلند بر آن شکروقند

نکنی گر تو عطا حسبی الله کفی

چو برویت نگرم حق بودش در نظرم

نیم از اهل هو احسبی الله کفی

گاه زخمی می زنم گاه مرهم می نهم

تاچه راخواست خداحسبی الله کفی

از تو درد و تو دوا از تو رنج تو شفا

حق چنین ساخت تراحسبی الله کفی

سرنهم بر درتو جان نهم بر سر تو

تا شوم از شهدا حسبی الله کفی

دل من بسته تو جان من خستهٔ تو

نکنی گر تو دوا حسبی الله کفی

مانده از من نفسی میروم سوی کسی

تا رهم از من و ما حسبی الله کفی

از تو کام ار نبرم ره دیگر سپرم

یار فیض است خدا حسبی الله کفی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلن فعلاتن فعلن | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام