گنجور

غزل شمارهٔ ۶۴۶

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پیوسته خستهٔ غم یارم چه‌سان کنم

در عشق آن نگار فکارم چه‌سان کنم

موئی شدم ز حسرت موی میان او

موئی از او بدست ندارم چه‌سان کنم

بستم دلی در او و گسستم ز غیر او

از بزم وصل او بکنارم چه‌سان کنم

چون من گدای را ره وصلش نمیدهند

تاب فراق دوست ندارم چه‌سان کنم

چون گشت رفته رفته دلم در فراق او

این خون اگر ز دیده نبارم چه‌سان کنم

از دست رفت و صبر و شکیبائیم نماند

راهی بکوی دوست ندارم چه‌سان کنم

روزم شبست بیرخ چون آفتاب تو

بی او همیشه در شب تارم چه‌سان کنم

گیرم که او نقاب برافکند و رخ نمود

چون تاب آنجمال نیارم چه‌سان کنم

گفتی که صبر چارهٔ در دست فیض را

بر صبر نیز صبر ندارم چه‌سان کنم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام