گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۳

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شهر یارم آرزو شد در دیار در دیار

در دیارم برد آخر تا دیار شهریار

بود عقل و هوش یارم بردم از سر هوش یار

در طریق عشقبازی هستم اما هوشیار

ارزو بوئی صبا سویم که جانم آرزوست

هم بیار از من خبر بر هم خبر از وی بیار

گفت آن مهرو که هر مهرو نمایم همچو بدر

روی بنمود و هلالی گشتم اندر انتظار

بارها گفتم که بارت میکشم باری بده

بر درت یکبار بارم داردم در زیر بار

چون از آن گلزار گشتم سوی گلزار آمدم

چون هزاران صد هزاران ناله کردم زار زار

روزگار من گذشت و روزگار من گذشت

حالیا در ماتم خود میگذارم روزگار

راح روحی فی هواه راح قلبی من هموم

مرحبا بالموت راحاً لیس فیها من خمار

فاض قلب الفیض من فیض الحکم فیضوضه

کالسحاب الماطر الفیاض او فیض البحار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ابراهیم خضرایی نوشته:

شهریارم آرزو شد در دیار درد یار
درد یارم برد آخر تا دیار شــــهریار
.
بود عقل و هوش یارم بردم از سر هوش یار
در طریق عشقبازی هستم اما هوشــــیار
.
آر ، زو بوئی صبا سویم که جانم آرزوست
هم بیار از من خبر بر هم خبر از وی بیار
.
گفت آن مه رو که :هر مه رو نمایم همچو بدر
روی بنمود و هــــــــلالی گشتم اندر انتظار
.
بارها گفتم که: بارت میکشم باری بده
بر درت یک بار ، بارت داردم در زیر بار
.
چون از آن گل زار گشتم ، سوی گلزار آمدم
چون هزاران صد هزاران ناله کردم زار زار
.
روزگار من گذشت و روز کار من گذشت
حـــــالیا در ماتم خود میگـــذارم روزگار
.
راح روحی فی هواه راح قلبی من هموم
مرحبا بالموت راحاً لیس فیها من خمار
.
فاض قلب الفیض من فیض الحکم فیضوضه
کالسحاب الماطر الفیاض او فیض البحار
نسخه دکتر پیمان
گنجور عزیز به پاس زحمات شما اصلاح شده از روی نسخه دکتر پیمان .

کانال رسمی گنجور در تلگرام