گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۲

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جان از لطافت بدنش تازه می‌شود

دل از حلاوت سخنش تازه می‌شود

هر دم حیات تازه از آن خط بدل رسد

گوئی که دم بدم چمنش تازه می‌شود

او میکند تبسم و من میروم ز خود

مستیم هر دم از دهنش تازه می‌شود

چون غنچه بیندم شکفد چون گل از نشاط

گوئی که دل ز حزن منش تازه می‌شود

تا بشکند دلم شکند زلف دم بدم

در دل جراحت از شکنش تازه می‌شود

گل گل شگفته میشود از روی نازکش

جائی چه بشنود سخنش تازه می‌شود

چون در خیال کس گذرد لطف آن ذقن

در دم طراوت ذقنش تازه می‌شود

یکبار هر که در رخ خوبش نظر فکند

یابد دلش روان و تنش تازه می‌شود

بگذار فیض حرف بتان از خدا بگو

جان از خدا و از سخنش تازه میشود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام