گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بنواز دل شکسته‌ای را

رحمی بنمای خسته‌ای را

میکن چو گذر کنی نگاهی

برخاک رهت نشسته‌ای را

بیگانه مشو بخویش پیوند

از هر دو جهان گسسته‌ای را

سهلست کنی گر التفاتی

دل بر کرم تو بسته‌ای را

مگذار بدام نفس افتد

از چنگل دیو جسته‌ای را

با بار فتد بچنگ ابلیس

با خیل ملک نشسته‌ای را

مگذار شود بکام دشمن

دل در غم دست بسته‌ای را

مپسند دگر شود گرفتار

بهر تو زخویش رسته‌ای را

بی دانه و آب زار مگذار

مرغ پر و پا شکسته‌ای را

یا رب چه شود که دست گیری

از پای فتاده خسته‌ای را

فیض است وغم تو و دگر هیچ

وصلی از خود گسسته‌ای را

بسته است دل شکسته در تو

بپذیر شکسته بسته‌ای را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام