گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از عمر بسی نماند ما را

در سر هوسی نماند ما را

رفتیم زدل غبار اغیار

جز دوست کسی نماند ما را

رفتیم بآشیانهٔ خویش

رنج قفسی نماند ما را

از بس که نفس زدیم بیجا

جای نفسی نماند ما را

یاران رفتند رفته رفته

دمساز کسی نماند ما را

گرمی بردند و روشنائی

زایشان قبسی نماند ما را

گلها رفتند زین گلستان

جز خارو خسی نماند ما را

دل واپسی دگر نداریم

در دهر کسی نماند ما را

کو خضر رهی درین بیابان

بانک جرسی نماند ما را

جز ناله که مونس دل ماست

فریاد رسی نماند ما را

بستیم چو فیض لب ز گفتار

چون همنفسی نماند ما را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

سیدحبارعزیزی نوشته:

بیت سوم قافیه -بیت ۸ دگر صحیح است

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

مهدی -ش نوشته:

در بیت اخر لغت (بستیم )به اشتباه (بسیتم) تایپ شده است لطفا اصلاح شود
بستیم چو فیض لب زگفتار

چون همنفسی نماند ما را
ممنون از سایت بسییار خوبتون موفق و پیروز باشید


پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام