گنجور

بخش ۸

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » ضحاک
 

فریدون به خورشید بر برد سر

کمر تنگ بستش به کین پدر

برون رفت خرم به خرداد روز

به نیک اختر و فال گیتی فروز

سپاه انجمن شد به درگاه او

به ابر اندر آمد سرگاه او

به پیلان گردون کش و گاومیش

سپه را همی توشه بردند پیش

کیانوش و پرمایه بر دست شاه

چو کهتر برادر ورا نیک خواه

همی رفت منزل به منزل چو باد

سری پر ز کینه دلی پر ز داد

به اروند رود اندر آورد روی

چنان چون بود مرد دیهیم جوی

اگر پهلوانی ندانی زبان

بتازی تو اروند را دجله خوان

دگر منزل آن شاه آزادمرد

لب دجله و شهر بغداد کرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمید نوشته:

در بیت ششم، باید به جای “درد” کلمه ی “داد” باشد

پاسخ: با تشکر، مطابق پیشنهاد شما تصحیح شد.

جمال پرگان نوشته:

به پیلان گردون کش و گاومیش

به پیلان گردن کش و گاومیش

رضا نوشته:

بسیار زیباست این شعر.
در ویکی پدیای پارسی آمده است:
اگر پهلوانی ندانی زبان / فرارود را ماور النهر خوان

ایا بیت مذکور، بیت ۸ همین شعر است یا شعر دیگری ست؟
کدام صحیح است؟

کیادرویش نوشته:

خیلی خوب بودولی کوتاه بود.

مهدی کمالی نوشته:

درود بر شما و سپاس از تلاش های بی همتای شما؛
ببخشید چرا این بندها وجود ندارند در این بخش؟آیا آگاهانه سانسور شده اند یا ناخواسته چنین کاری انجام شده است؟ پس از بند ششم.

رسیدند بر تازیانی نَوَند-
به جایی که یزدان پرستان بدند
درآمد بدین جای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
چو شب تیره تر گشت از آن جایگاه
خِرامان بیامد یکی نیکخواه
فرو هِشته از مُشک تا پای موی
بکردار حور بهشتیش روی
سروشی بدو امده از بهشت
که تا بازگوید بدو خوب و زشت
سُوی مهتر آمد بسان پری
نِهانی بیامُختش افسونگری
که تا بندها را بداند کَلید
گشاده به افسون کند ناپدید
فِریدون بدانست کاین ایزدی ست
نه آهرمنی و نه کار بدیست
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تن را جوان دید و دولت جوان
خورش ها بیاراست خوالیگران
یکی پاک خوان ازدرِ مهتران
چو شد نوش خورده ، شتاب آمدش
گران شد سرش ، رای خواب آمدش
چو آن ایزدی رفتن و کار اوی
بدیدند و آن بخت بیدار اوی
برادر سبک هر دو برو خاستند
به کردنش را بیاراستند
یکی کوه بود از بر بُرز کوه
برادرْش هر دو نِهان از گروه
به پایین کُه شاه خفته به ناز
شده یک زمان از شب دیریاز
به کوه بر شدند آن دو بیدادگر
وزیشان نبد هیچ کس را خبر
چو ایشان ازان کوه کندند سنگ
بدان تا بکوبد سرش بی درنگ
وزان کوه غلتان فرو گاشتند
مران خفته را کشته پنداشتند
به فرمان یزدان سر خفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
به افسون همان سنگ بر جای خویش
ببست و نغلتید یک ذره بیش
برادر بدانست کان ایزدیست
نه از راه بیکار و دست بدیست
فریدون کمر بست و اندر کشید
نکرد آن سخن را بدیشان پدید
براند و بدش کاوه پیش سپاه
برافراز راند او ازان جایگاه
برافراشته کاویانی درفش
همایون همان خسروانی درفش
باروند رود اندر آورد روى
چنانچون بود مرد دیهیم جوى‏

کانال رسمی گنجور در تلگرام