گنجور

طهمورث

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » طهمورث
 

پسر بد مراو را یکی هوشمند

گرانمایه طهمورث دیوبند

بیامد به تخت پدر بر نشست

به شاهی کمر برمیان بر ببست

همه موبدان را ز لشکر بخواند

به خوبی چه مایه سخنها براند

چنین گفت کامروز تخت و کلاه

مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه

جهان از بدیها بشویم به رای

پس آنگه کنم درگهی گرد پای

ز هر جای کوته کنم دست دیو

که من بود خواهم جهان را خدیو

هر آن چیز کاندر جهان سودمند

کنم آشکارا گشایم ز بند

پس از پشت میش و بره پشم و موی

برید و به رشتن نهادند روی

به کوشش ازو کرد پوشش به رای

به گستردنی بد هم او رهنمای

ز پویندگان هر چه بد تیزرو

خورش کردشان سبزه و کاه و جو

رمنده ددان را همه بنگرید

سیه گوش و یوز از میان برگزید

به چاره بیاوردش از دشت و کوه

به بند آمدند آنکه بد زان گروه

ز مرغان مر آن را که بد نیک تاز

چو باز و چو شاهین گردن فراز

بیاورد و آموختن‌شان گرفت

جهانی بدو مانده اندر شگفت

چو این کرده شد ماکیان و خروس

کجا بر خروشد گه زخم کوس

بیاورد و یکسر به مردم کشید

نهفته همه سودمندش گزید

بفرمودشان تا نوازند گرم

نخوانندشان جز به آواز نرم

چنین گفت کاین را ستایش کنید

جهان آفرین را نیایش کنید

که او دادمان بر ددان دستگاه

ستایش مراو را که بنمود راه

مر او را یکی پاک دستور بود

که رایش ز کردار بد دور بود

خنیده به هر جای شهرسپ نام

نزد جز به نیکی به هر جای گام

همه روزه بسته ز خوردن دو لب

به پیش جهاندار برپای شب

چنان بر دل هر کسی بود دوست

نماز شب و روزه آیین اوست

سر مایه بد اختر شاه را

در بسته بد جان بدخواه را

همه راه نیکی نمودی به شاه

همه راستی خواستی پایگاه

چنان شاه پالوده گشت از بدی

که تابید ازو فرهٔ ایزدی

برفت اهرمن را به افسون ببست

چو بر تیزرو بارگی برنشست

زمان تا زمان زینش برساختی

همی گرد گیتیش برتاختی

چو دیوان بدیدند کردار او

کشیدند گردن ز گفتار او

شدند انجمن دیو بسیار مر

که پردخته مانند ازو تاج و فر

چو طهمورث آگه شد از کارشان

برآشفت و بشکست بازارشان

به فر جهاندار بستش میان

به گردن برآورد گرز گران

همه نره دیوان و افسونگران

برفتند جادو سپاهی گران

دمنده سیه دیوشان پیشرو

همی به آسمان برکشیدند غو

جهاندار طهمورث بافرین

بیامد کمربستهٔ جنگ و کین

یکایک بیاراست با دیو چنگ

نبد جنگشان را فراوان درنگ

ازیشان دو بهره به افسون ببست

دگرشان به گرز گران کرد پست

کشیدندشان خسته و بسته خوار

به جان خواستند آن زمان زینهار

که ما را مکش تا یکی نو هنر

بیاموزی از ما کت آید به بر

کی نامور دادشان زینهار

بدان تا نهانی کنند آشکار

چو آزاد گشتند از بند او

بجستند ناچار پیوند او

نبشتن به خسرو بیاموختند

دلش را به دانش برافروختند

نبشتن یکی نه که نزدیک سی

چه رومی چه تازی و چه پارسی

چه سغدی چه چینی و چه پهلوی

ز هر گونه‌ای کان همی بشنوی

جهاندار سی سال ازین بیشتر

چه گونه پدید آوریدی هنر

برفت و سرآمد برو روزگار

همه رنج او ماند ازو یادگار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمید نوشته:

در بیت پانزدهم از بالا، “کجا بر خرو شد گه زخم کوس” یک فاصله‌ی اضافه در میان “خروشد” هست که بایستی برداشته شود چون به اشتباه “خرو-شد” خوانده می‌شود.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

حمید نوشته:

در بیت هشتم از پائین، “بیاموزی از ماکت آید به بر”، “ماکت” بایستی “ما کت” باشد تا درست خوانده شود چون “کت” به معنی “که تو را” است.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کیهان ص نوشته:

واژه طهمورث درست نیست بایستی تهمورث باشد.

سیاهکالی نوشته:

بعد از بیت آخر «برفت و سر آمد برو روزگار»
چند بیت دیگر هم در برخی نسخه ها هست:
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود
برآری یکی را به چرخ بلند
سپاریش ناگه به خاک نژند

فرهود نوشته:

عنوان را به نادرستی نوشتید: تهمورث درست است. تهمورث= تَهم: توانا+اورث: سگ نَر. بنا بر این تهمورث یعنی دارنده سگ نر. هم چنین است تهماسپ= دارنده اسپ توانا، تهمتن= دارنده تَن نیرومند.

حمید نوشته:

دربیت پنجم :
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
قافیه نمی خواند احتمالا در مصرع دوم پایگه یا جایگه درست باشد
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی پایگه

نظیر این بیت دیگر شاهنامه :
اگر داد بینی همی رای من
مگردان از این پایگه پای من .

لذا در نسخه های دیگر هم بررسی شود و درصورت درست بودن اصلاح شود

حمید نوشته:

در بیت :
به کوشش ازو کرد پوشش به رای

به گستردنی بد هم او رهنمای
نه قافیه درست است و بعید است این بیت از شاهنامه به این نحو درست باشد و یا اینکه حتی از فردوسی باشد

سمانه ، م نوشته:

حمید خان گرامی
قافیه ها با هم همخوانی دارند ، اگر ، الفِ ، رای ، آ خوانده شود { رآی }
رای با جایگه هم قافیه نیست
با احترام

هانی نوشته:

سمانه جان
کار خوبی می کنید که فقط در گرد بحث های عروضی و ردیفی و قافیه ای و وزنی اشعار می گردید.
برای شما که با نظرات خودتان به مباحث دینی می تاختید-اگر چه با لحنی غیر تهاجمی- با این همه اطلاع ادبی، به نظر من خوب نبود ادامه دادن آن روش.
چون اکثریت افرادی که می آیند و گنجور را می خوانند انسان هایی دین باور هستند چنانکه تقریبا همه شاعرانی که اشعارشان در کنجور ثبت شده هم افرادی دین باور و خداشناس بوده اند.
حتی اگر فرض را بر این بگیریم که شما اعتقادی به خدای مهربان و روز جزا ندارید واقعا نازیبا بود درج نظرات نامعنوی در این محیط معنوی؛ یک جور مثل وصله ی ناجور به چشم می آمد نظرات شما.
دوست من اگر ما در پی حقیقت هستیم باید در جای خودش دنبالش باشیم.
محیط گنجور مختص نظر دادن پیرامون محتوای اشعار است و جز ظاهر اشعار بزرگان و برخی اشعار خیام و ایرج میرزا و شاید یکی دو تن دیگر، محتوای نفی خدا و معاد در این اشعار وجود ندارد.
این همه حرف زدم تا بگویم ضمن احترام به شما، نظر شخصی بنده بر قطع شدن ستیز شما و چند تن دیگر از دوستان در بحث های عقیدتی بود.
با تشکر

سمانه ، م نوشته:

هانی گرام
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائث ش خواند
اشهی لنا و احلی من قُبلة العذا را
این مثل بدان آوردم تا در تعبیر و تفسیرش
و اتصالش به شراب روحانی و عروج به دنیای عرفان برایم بگویی
نه اکثر کسانی که به گنجور می آیند دین باورند و نه
اشعار مذهبی ست
بلکه آنان که بیشتر می نویسند چون تاب سخن مخالف نمی آرند فریادشان بیشتر هواست
که از خصوصیات مدعیان دین چنین است که هر سخن مخالف را در گلو خفه کنند و این را در تاخت و تازشان دیدیم ، ای کاش جناب حمید رضا حاشیه های محبت آمیزشان را حذف نمی کردند تا منطق و ادب مدعیان ابدی می شد
ما بی دین نیستیم ، که خرافات را در دینمان نمی گنجانیم ، شما از عقیده ی خود دفاع کنید ، ما می خوانیم و تاب می آوریم و بی احترامی نمی کنیم ، به شما نخواهیم گفت : کله ات پُر از قورمه سبزی ست ، ما کجا خدا را نفی کردیم ؟ کی به شما گفتیم از عقیده ی خود دست بردارید؟ ، هیچ ستیزی در کار نیست بگذارید تا محیطی آزاد برای اظهار نظر هست ، در به روی آزادگان نبندیم
با احترام

روفیا نوشته:

قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی
هانی جان
خوشحالم که آدم دینداری یافتم که می شود با او حرف زد!
اگر گمان میکنیم که حقیقتی را دریافتیم توصیه شده برای بر پا داشتن آن قیام کنیم ولو یک نفری یا دو نفری!
در اقلیت بودن دلیل کافی برای خاموشی نیست!
به علاوه هر کسی وقتی به چیزی اعتقاد دارد آن را بر حق می داند.
کسی حقیقت مکشوف را رها نمی کند به باطل توسل جوید.
مگر ریاکاران و متظاهران که اگر کسی در این فضای مجازی نیز چنین کند تنها وقت خویش را تلف کرده است.
هیچکس لا مذهب نیست،
مذهب یعنی راه و روش و هر کسی بی تردید راه و روشی برای زندگی برگزیده است.
و مذهب درست تر آنی نیست که حتی آداب اولیه سخن گفتن را به مدعی آن یاد ندهد.
به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد
یک دین باور حقیقی داریم و یک دین باور الکی،
خواهشمندم بین این دو تمایز قایل شوید.
به خاطر داشته باشید هر کالایی در جهان اصل و بدل دارد.
و سخت مراقب باشید تا ناگهان بدل را به جای اصل به شما نیندازند.

همیشه بیدار نوشته:

ام الخبائث اشاره دقیقی به این شعر عطار(حکایت شیخ سمعان) دارد:
روز هشیاری نبودم بت پرست
بت پرستیدم چو گشتم مست مست
بس کسا کز خمر ترک دین کند
بی شکی ام الخبایث این کند
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند
هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق

روفیا نوشته:

در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است،سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.
اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.
در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که کمی آنورتر پشت سر مرد سیاه‌پوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند !
و ظرف غذایش را که دست‌ نخورده و روی آن یکی میز مانده است.!!
پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانش‌ آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد .
: زمین بهشت می شود…
روزیکه مردم بفهمند هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت ومسخره کردن دیگران…!
هیچ چیز گناه نیست جز حق الناس..!
هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران. …!
هیچ کس اسطوره نیست الا در مهربانى و انسانیت…!
هیچ دینى با ارزشتر از انسانیت نیست…!
هیچ چیز جاودانه نمی ماند جز عشق…!
هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبى …

(( پائولو کوئیلو))

همیشه بیدار نوشته:

روفیای گرامی برای اولین با دیدم که شما به عربی نوشتید…
اینجا دوستان “روشنفکر” بسیار هستند که با زبان عربی مشکلات زیادی دارند.

همیشه بیدار نوشته:

روفیای گرامی برای اولین بار دیدم که شما به عر بی نوشتید…
اینجا دوستان “روشن فکر” بسیار هستند که با زبان عر بی مشکلات زیادی دارند.

هانی نوشته:

روفیای عزیز
سپاسگزارم از نظر شما.
توصیه هایتان را به جان و دل می پذیرم. هر چند آن آیه ای نوشته اید مربوط به هر حقیقت نیست و قید لله می رساند که دستور به برخاستن فردی یا جمعی در مسیر تحقق حقایق الهی است. اما توصیه ای نیک است.
من هم منظورم نبود که اکثریت ملاک حقانیت است. اتفاقا در بیشتر طول تاریخ بشر، اکثریت بر باطل(اعم از باطل مطلق و باطل نسبی) بوده اند.
منظور من این بود که اکثریت کسانی که اینجا می ایند خداباور هستند چون ایرانی ها-به جز کمتر از یک درصد غیر ایرانی- اینجا می ایند و ایرانی ها هم غالبا خداباور هستند.
وجود امثال سمانه که در ظاهر افکاری مخالف موج اکثریت ایران اسلامی دارد، هم موجب انگشت نما بودن نظرات وی و خودش در محیط گنجور است.
و هم نظرهای امثال سمانه برای افرادی که اهل مطالعه نیستند و شاید تنها به سبب علاقه به یک شعر حافظ و سعدی و یا حتی سرچ نام محسن چاوشی به این محیط می آیند موجب بدفهمی نسبت به حقایق پاک عالم خاک شود و حتی دید افراد کم سن و سال ۱۳-۱۴ ساله را نسبت به شاعران خداباور ادبیات ما بد و تاریک کند.
من به هر دو سبب گفتم بهتر است سمانه ترویج آن گونه افکارش را در اینجا ادامه ندهد و می تواند به سایت های مرتبط با این مقصود هجرت! کند. بماند هم چندان ربطی به ما ندارد. هر که هر چه بکارد همان را درو می کند. من دوستانه به او گفتم.

هانی نوشته:

در مورد جنس اصل و جنس بدل هم متشکرم از توصیه و نصیحت شما.
اتفاقا یکی از اولین چیزهایی که برای من مهم بود این بود که دکان ها را بشناسم نه زود شیفته و مفتون کالاها شوم.
برای من دکانی که کالاهی رنگی و جذاب دارد ولی کالاهای غیر جذاب یا نفرت انگیز هم دارد دکان خوبی نبوده نیست و نخواهد بود.
مغازه ای که دم از فروختن شکر خالص می زند ولی وقتی شکر را خانه بردم و در کیک استفاده کردم کیکم سیاه شد و حتی اگر سیاه نشد کامم تلخ شد، برای من یک ریال نمی ارزد.
من دکان و مغازه ای را دوست دارم که اولا چیزی را مخفی نکرده باشد، کالاهایش همه اصلی باشد، ترس امتحان و محک زدن کالاها را نداشته باشد. هراس مقایسه کردن کالاهایش با کالاهای سایر مغازه ها و حتی بازارهای دوردست را نداشته باشد.
برای من مهم است که فروشنده ی کالاها کیست و معرفی کننده شان و حتی شاگرد مغازه….حتی اینکه مغازه در کجا هست هم برایم مهم است…. اینکه کسی کالای بی دینی اش را می فروشد و کسی دین داری موجب نشده و نمی شود من سریع به سمت مغاززه ی دین فروش! بروم.
در این دنیا از ان بودایی هند و چین تا مسیحیان تمام دنیا و یهودیان دنیا کالاهایشان را می فروشند. بعضی با ترس بعضی با تقلب بعضی با هراس و هزار توصیه…. من از فروشندگان جسور خوشم می آید…. که از کارخانه ای که کالا را تولید می کند تا منزل مصرف کننده را رصد کرده اند… کالایشان هم اصلی اصلی است. …. همیشه نو نو نو است…. کهنه نمی شود….جایگزین می کند ولی نو تر را با نو….
من به این بحث اصل و بدل وسواس دارم و چقدر خوشحال شدم که توصیه ای را شنیدم که به بحث مورد علاقه ام مربوط بود.
باز هم تشکر می کنم.

هانی نوشته:

در اینکه همه کس مذهب دارد و هیچ کسی بی مذهب نیست، درست است. اما فقط طبق معنای لغوی مذهب…
حتی بی دین ها هم دارای مذهب و دین و روش و مسلک هستند…
ولی در علم منطق می گویند بین اصطلاح و لغت را نباید با هم قاطی کرد چون درست نیست.
مذهب در اصطلاح یعنی کسی که معتقد به دینی است که چند شاخه شده، مثلا شیـعه، سنـی، زیدی و… در اسلام.
به خاطر همین وقتی بحث اطلاح در میان است اینکه بگوییم هیچ کسی لا مذهب نیست، درست نیست دوست عزیز.
اتفاقا لامذهب خیلی زیاد یافت می شود.
مهم این است که آدم از میان مذهب های متعدد، ببیند کدام یک به واقعیت نزدیکتر است…
اگر قرار باشد قید دین و مذهب اصطلاحی را بزنیم دیگر نیازی نبود خدا کسی را بفرستد تا مردم را هدایت کند و راه های گمراهی و شیطانی را نشان دهند.
کسی که فکر کند همه کس مذهب دارد و از هر کدام هم می توان خوبی ها را برداشت کرد، آن گوهر اصلی و درجه یک را که همان هوش برتر به آن راهنمایی کرده، با تمام مسلک های منحرف و حتی ساخته ی بشر مساوی دانسته و به آن هوش برتر احترام نگذاشته است…. و از میزان ها و ترازوهایی که ان هوش برتر در اختیار بشر خاکی نهاده استفاده نکرده و همان مذهب ها و مسلک های باطل و ناخالص، او را فریب می دهند.
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد…
تشکر مجدد از نظر شما.

روفیا نوشته:

روزی مردی با رد نظریه ثابت بودن کره زمین و طرح موضوع گردش آن به دور خورشید مقابل نظریه ارسطو و نص کتب مقدس ایستاد.
این مرد به آیه قرآن عمل کرد :
ان تقوموا لله مثنی و فرادی…
او برای بر پا داشتن آنچه که حقیقت میپنداشت قیام کرد،
انگشت نما شد،
از سوی کلیسا تکفیر شد،
خانه نشین شد….
آن روز هم عده ای او و نظرات او را نفرت انگیز خواندند،
شکسپیر در جایی میگوید من در شگفتم از کسانی که با دست خود قلاب می گیرند تا دزد شراب از پنجره دهانشان وارد شود و گنجینه عقلشان را برباید…
آن گالیله مسلمان و این شکسپیر پیغمبر است!
من نمی گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر ولی دارد کتاب!
گالیله آنجا که یک تنه برای برپایی حقیقت قیام میکند دین ورزیده و شکسپیر وقتی که میگوید باده نوشی آنجا که رهزن عقل شود خطاست پیامی از خدا آورده است.
جان کلام من این است هانی جان،
جوهر اعمال و نمود اندیشه های انسان ها را ببینیم،
صرفنظر از نام دین یا مذهبی که با آن زاده شدند یا ادعای آن را دارند!
تنها یک چیز در جهان نفرت انگیز است و آن جهل است،
جهل سرچشمه همه بدیهاست،
تعصب، خشم، خود بزرگ بینی، استبداد، ساده لوحی،بیماری و…
چه بسیار شیعه دانا و چه بسیار شیعه نادان….
چه بسیار به گفته شما لامذهب دانا و چه بسیار لامذهب نادان….

روفیا نوشته:

روزی مردی با رد نظریه ثابت بودن کره زمین و طرح موضوع گردش آن به دور خورشید مقابل نظریه ارسطو و نص کتب مقدس ایستاد.
این مرد به آیه قرآن عمل کرد :
ان تقوموا لله مثنی و فرادی…
او برای بر پا داشتن آنچه که حقیقت میپنداشت قیام کرد،
انگشت نما شد،
از سوی کلیسا تکفیر شد،
خانه نشین شد….
آن روز هم عده ای او و نظرات او را نفرت انگیز خواندند،
شکسپیر در جایی میگوید من در شگفتم از کسانی که با دست خود قلاب می گیرند تا دزد شراب از پنجره دهانشان وارد شود و گنجینه عقلشان را برباید…
آن گالیله مسلمان و این شکسپیر پیغمبر است!
من نمی گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر ولی دارد کتاب!
گالیله آنجا که یک تنه برای برپایی حقیقت قیام میکند دین ورزیده و شکسپیر وقتی که میگوید باده نوشی آنجا که رهزن عقل شود خطاست پیامی از خدا آورده است.
جان کلام من این است هانی جان،
جوهر اعمال و نمود اندیشه های انسان ها را ببینیم،
صرفنظر از نام دین یا مذهبی که با آن زاده شدند یا ادعای آن را دارند!
تنها یک چیز در جهان ناخوشایند است و آن جهل است،
جهل سرچشمه همه بدیهاست،
تعصب، خشم، خود بزرگ بینی، استبداد، ساده لوحی،بیماری و…

روفیا نوشته:

چه بسیار شیعه هدایت شده و چه بسیار شیعه گمراه…
چه بسیار به گفته شما لامذهب هدایت شده و چه بسیار لامذهب گمراه…

همیشه بیدار نوشته:

حرف حق را باید شنید هر چند که گوینده ان کافر باشد. با سخنان بانو روفیا موافق هستم.
امام علی(ع) فرمود: «خُذِ الْحِکْمَةَ مِمَّنْ أَتَاکَ بِهَا وَ انْظُرْ إِلَى مَا قَالَ وَ لَا تَنْظُرْ إِلَى مَنْ قَال‏»؛ حکمت را از کسى که آن‌ را برای تو می‌آورد، بگیر و به آنچه گفته است، بنگر و به [شخصیت‏] گوینده نگاه نکن. سخن شکسپیر را در مورد شراب نمیدانستم، ممنونم!

روفیا نوشته:

همیشه بیدار گرامی
حتما متوجه هستید که شکسپیر باده نوشی را در حدی که موجب زوال عقل شود مذمت می کند.
البته اشکالی بر همه مواد شیمیایی طبیعی وارد است که دوز دقیق ماده موثره آنها معلوم نیست به ویژه بر گذشتگان در صد الکل یک شراب خاص و میزان تاثیر آن بر هوشیاری مردم دقیقا آشکار نبود.
امروزه شاید بتوان با دقت بیشتری اعلام کرد چه میزان از چه نوع شرابی موجب کاهش سطح تمرکز انسان می گردد و محدوده ایمنی آن را تعیین کرد.
این همه حساسیت بر روی موضوع حل و حرمت شراب از اینروست که در عهد پیامبر شراب بود ولی مثلا اکستازی نبود.
وگرنه همین که اکستازی یا ال اس دی حلال یا حرام است بدون تردید جزء مواردی است که (از نظر دینداران) فقها باید درباره اش نظر بدهند.
حتما شما قبول دارید که اگر بخواهند حکمی درباره ال اس دی صادر کنند باید آثار مصرف آن بر بدن انسان را از دانشمندان طب و داروسازی بپرسند.
بنابر این عقلا این استفتاء از پزشکان در مورد شراب نیز صدق میکند…
کما اینکه اکنون نیز میگویند اگر پزشک تجویز کند منعی ندارد.
برای بسیاری از موضوعات دنیای مدرن هیچ مبنایی در قرآن و فقه و… وجود ندارد.
از جمله موضوع شبیه سازی و اتانازی یا مرگ خود خواسته.
برای تشخیص حل و حرمت این موضوعات، ما ناگزیر از تشخیص درستی یا نادرستی آن ها با دانش امروز هستیم.
با آنچه از دانش پزشکی و روانشناسی و تاریخ و… در دست داریم.
اگر اینجا عقل و دانش روز کار میکند چرا همه جا کار نکند؟؟!

حمید نوشته:

سمانه خانم در مورد توضیحات شما در مورد بیت پنجم که فرموده اید “قافیه ها با هم همخوانی دارند ، اگر ، الفِ ، رای ، آ خوانده شود { رآی }
به نظر من بهترین شارح شاهنامه خود شاهنامه است چه در لفظ چه در معنا بطوریکه مثلا کسی که اولین بار این بیت زیر را می خواند :
به هستیش باید که خستو شوی.
ز گفتار بی‌کار یکسو شوی
به قرینه مصرع بعدی و یا ابیات قبلی معنی کلمه “خستو “را در می یابد و احتیاج به هیچ واژ نامه ای ندارد و اگر فردوسی ادعا دارد که با این اثر عجم را زنده کرده است بیراه نگفته .و اگر ما این اثر را شاهکار می نامیم نیز برای دریافت لفظ و معنا باید از خود شاهنامه و ابیات آن استفاده نمائیم . غفلت از این موضوع باعث گر فتار آمدن و لغزش های بسیاری ازسوی بزرگان در شرح لفط و یا معنی ابیات شاهنامه گردیده بطوریکه در معنا کردن یک کلمه دفترها سیاه نموده تا اشتباه ذهنی خود راجبران نمایند .در صورتیکه در خلق این اثر و” گوهر دری” توسط خالق آن نظر به دو چیز یعنی استفاده همه مردم فارسی زبان نه قشر خاص و دوم سادگی و روان بودن داشته است چرا که هدف او زنده نمودن ریشه فرهنگ این سرزمین که همان زبان باشد بوده که پس از صدها سال تاختن اعراب (که به واقع آلام زیادی را برای این سرزمین آنهم بیشتر از جنبه فرهنگ و پیشینه کشور در بر داشته )صورت گرفته است .با این مقدمه به توضیح شما برمی گردیم که فرموده اید قافیه ها با هم همخوانی دارند ، اگر ، الفِ ، رای ، آ خوانده شود { رآی }رای با جایگه هم قافیه نیست.
ما در اینجا دو کلمه پایگه و جایگه که در بسیاری از جاهای دیگر شاهنامه آمده و مثالی هم ذکرنمودیم پیشنهاد نمودیم و اگر جایگه راست ناید پایگه که در صورت جایگزین شدن به معنا نیز نزدیکتر آید پیشنهاد نموده ایم که معنی آن این می شود (که پس از اینکه با اندیشه نمودن بدیها را از جهان می شویم آنگاه درگاه و بارگاهم را پایگاه پادشاهی خود و جهان قرار می دهم) نظیر معنی پایگه در این بیت دیگر شاهنامه
به اخترت گویند کیخسروی
بشاهی بر آن پایگه برشوی
اگر این موضوع مورد قبول افتد با جایگزینی این کلمه هم لفظ که در اینجا قافیه را در بر می گیرد درست می شود و هم معنا چراکه با جایگزینی کلمه {رآی} که شما پیشنهاد داده اید اگرچه قافیه بسامان می گردد ولی باز هنوز مشکل دیگر که معنا باشد یعنی کلمه گرد پای در مصرع :”پس آنگه کنم درگهی گرد پای” به قوت خود باقی است اگرچه هنوز معنی دو کلمه رآی و گرد پای دراین دو مصرع برای ما روشن نیست
شاد و پیروز باشید –ضمنا از اینکه به ابهامات اینجانب در مورد این بیت پاسخ دادید سپاسگزارم

حمید نوشته:

می خواستم بدانم نسخه شاهنامه مورد استفاده شما کدام است با تشکر گنجور پاسخ دهید

همیشه بیدار نوشته:

روفیای گرامی: دلیل اینکه بیشتر مردم که شراب استفاده میکنند مستی است که موجب زوال عقل میشود.
اکستازی یا ال اس دی : هر چیزی که یقیناّ به بدن یا روح من صدمه بزند٬ حرام است، این دستور قرآن و عقل است. اینکه چیزی نیست که “فقها باید درباره اش نظر بدهند”، البته به نظر من.
فرمودید: “اگر اینجا عقل و دانش روز کار میکند چرا همه جا کار نکند؟؟!”
عقل و دانش همیشه در همه جا کار میکند، ولی عقل جزعی به درد کارهای جزعی میخورد.
عقل بشر بدون تمسک به آیاتِ عقلِ کل که قرآن و روایاتِ اهلِ بیت (ع) بخشی از آن میباشند در خیلی مواقع اشتباه میکند.
مثالی میزنم که از اینترنت کوپی کردم:
خوردن گوشت خوک … برای شما حرام شده است». مائده آیه ۳

و در سوره انعام آیه ۱۴۵ ضمن یادآوری تحریم گوشت خوک، خوک را حـیـوانـی انگـلی توصیف نموده:« … لَحْمَ خِـنْـزِیـرٍ فَـإِنّـَهُ رِجْـسٌ = … مگر اینکه گوشت خوک باشد، که موجودی انگـلی است».

یک متخصص مسیحی آلـمانی نـتـیـجه مـطالعات خود و دیگران را در رابطه با گوشت خوک چنین بیان می کند: گوشت خـوک در مناطق گرم خطرناک تر از مناطق سرد است. در سودان و مناطق همجوار آن در یک شـرایط آب و هـوائی یکـسـانی تفاوت میان سلامتی کسانی که گوشـت خوک می خورند و کسانیکه نمی خورند خـیـلی زیـاد است. هـمـیـنـطـور در هند در یک آب و هوای مشترک، کسانی که گوشت خوک نمی خورند از کسانی که می خورند از سلامتی بالاتری برخوردار هـستند، بیشتر عمر می کنند و توان کاری بیشتری دارند. مثلا فرد پیری که گوشت خوک نخورده حمالی می کـند و از ارتـفـاعـات بــالا می رود، در حالیکه آنکه خورده نمی توانـد این کارها را بکند و زودتر ضعف و بازنـشـسـتـگـی بـسراغ وی می آید. کسانیکه با تعالـیـم اسـلامی زنـدگی می کـنـنـد از سلامتی خـوب و بـالائی بـرخوردارند و بـیماریهائی که دیگران از مسائل تحریم شده دارند آنها ندارند. همینطور وی می گویـد در جریـان جـنـگ جهانی دوم از ارتش گـزارشی برای آنها می آید که می گوید: سربازان آلمانی در آفریقا دچار ناراحتی ها و آبله هائی در پاها می شده اند که آنها را از جنگ و تـحـرک بـاز می داشـتـه و علاج سرپائی نیز برای آنها کافی نبوده بلکه به پشت جبهه انـتـقـال داده می شـده انـد. در حالـیکه مـردمـی کــه در هـمان مناطق و همان آب و هـوا زنـدگـی می کرده اند آن ناراحتی ها را نداشته اند. پس از بررسی ها می بینند که ارتش تـقـریـبـاً هـمـه روزه از گوشت خوک استفاده می کند. گوشت خوک را قطع می کنند و آن ناراحتیها تمام می شود.هـمـیـنطور می گوید پس از اتمام جنگ که وضعیت اقتصادی خراب می شود و خوک بوفور طبق روال عادی نبوده اندازه مراجـعـات به پزشک نسبت به دوران پیش از جنگ کاهش پیدا می کند. ولی با رونق گرفتن اقتصاد و خورده شدن گوشت خوک توسط طـبـقـه ای کـه وضع خوبی داشته، بیماریها دوباره در آنها شروع می شود، در حالیکه طـبـقـه فـقـیر که هنوز توان استفاده از گوشت خوک را نداشـتـه از سـلامتی بهتری برخوردار بوده است. و پـس از اینکه فـقـیـران نیز تـوان خریدن و خوردن آنرا پـیـدا می کـنند دوباره وضع بیماریها طـبق روال پیشینِ خود زیاد و هـمـه گـیـر مـی شـود. هـمـیـنـطـور وی می گوید که به آزمایشهای عملی در رابطه با گوشت خوک رو می آورد. ۳۰ تا مـوش را با خـوراک خوک بزرگ می کند و ۳۰ تای دیگر را با غذای عادی. آنهائـیـکه غذای خوک داده می شوند: سریعا بزرگ می شـونـد ـــ تـمـایلات تجاوزگرانه در آنـهـا ایـجـاد می شود، و دوست دارند که هـمـدیگـر را بخورند و بیماریهائی از قـبـیـل سـرطـان و بیماریهای پوستی در آنها ظاهر می شود، ولی آنهائی که غـذای عـادی بزرگ می شـونـد هـیـچـیـک از ایـن مـوارد در آنهـا ظاهر نمی شود. او محتاطانه می گوید در گوشت خوک سمی است که فهمیده نمی شود و روغن آن خطرناکـترین نوع روغن است. و مـوجـب تصلب شـرایین، بیماری قند، اختلال جریان خون، و نسبت بالائی از کلسترل را باعث می شود، و بافتهای آن فـسـفـر دارد که منجر به زیانهائی می شود.

با این حال گوشت خوک در آلمان خیلی زیاد استفاده میشود و به تحقیات ایشان کسی توجه نمیکند به جز جماعت کمی.
در حالیکه یک مسلمان دلیلی برای خوردن خوک ندارد، که به تحقیات ایشان توجه کند.

منظور من این است که عقل بشری ناقص است و بدون اتصال به عقل کل راه به جایی نمیبرد.

سمانه ، م نوشته:

حمید خان گرامی
سپاسگزارم از متن راهنما و تذکرِ اشتباه من
هنوز بعد از چهارده سال تدریس نمی دانستم که ” رای “ با ”جایگه “ هم قافیه هستند
نوشته بودید: ”جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
قافیه نمی خواند احتمالا در مصرع دوم پایگه یا جایگه درست باشد
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی پایگه“
نوشته ام را پس میگیرم و از شما پوزش می خواهم
با احترام

سیدمحمد نوشته:

سمانه خانم
درود بر شما
آنچه که نوشته بودید بسیار به جا و مطابق اصول و رعایت قافیه بندی شعر است
نمیدانم چرا پوزش خواسته اید ، در صورتی که رای ، با جایگه ، هم قافیه نیست و همان ” گرد پای“ صحیح مینماید ، ضمن اینکه هرکس به گمان خود حق دستبردن در اشعار بزرگان را ندارد
تعجب میکنم که این لغت ”جایگه“ را ایشان از کجا آورده اند و به جای ”گرد پای“ گذاشته اند
فردوسی شعری سروده و صحیح نیست لغات من درآوردی به جایش بگذاریم چون معنای ”گرد پای“ را نمی فهمیم
در پایان گمان می کنم شما به خاطر خاتمه ی بحث و فرار از جواب ، عذر خواسته اید
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
معنای شعر چنین مینماید : با خرد مندی ، بدی های جهان مان را از میان بر می دارم و سپس به دربار و مملکت سر و سامان میدهم

با آحترام

حمید نوشته:

سمانه خانم قبل از هرچیز سپاسگزار ادب گفتاری و نوشتاری شما هستم اگرچه شاید سخن سید محمد عزیز در مورد دلیل جواب شما درست باشد .اما ذکر این نکته شاید مفید باشد که ما دونوع قافیه داریم لفظی و معنوی منظور من در اینجا قافیه معنوی بود که تعریف آن اینگونه است و آن قافیه ای است که دو کلمه از لحاظ معنایی با هم همآهنگ باشند و یا میان شان تناسب برقرار باشد مثل اینکه میان دو کلمه ئی که در پایان مصراع ها قرار گرفته اند، جناس، مراعات النظیر و یا تضاد برقرار باشد مانند
دیگر اینک این زمان
مسافران گم شده
در شبان قطبی مهیب
کسی نپرسد از کسی
در کجا غروب؟
در کجا سحرگهان؟
چون میان غروب و سحرگهان تضاد وجود دارد، لذا می توان گفت آنها همقافیه می باشند لیکن قافیه معنوی.

سمانه ، م نوشته:

حمید خان گرامی
تا به حال از قافیه ی معنوی که جنابعالی نام بردید بی خبر بودم که هیچ کجا ندیده و در هیچ چامه ای نخوانده ام
بسیار سپاسگزار می شوم اگر نشانی از مرجع گفتار خود و همچنین چند بیتی از قافیه ی معنوی برای مثال ، بیاورید ، این مثال را که آوردید در مورد شعر کلاسیک صدق نمی کند
تا آنجا که سواد من قد می دهد قوافی پنج بوده : مترادف، متدارک، متکاوس، متواتر و متراکب.
بیش ازین نمی دانم
با درود

حمید نوشته:

سیدمحمد عزیز ضمن سپاس از توضیحات شما
اگرچه معنایی که شما برای این بیت در نظر گرفته اید همان معنای مورد نظر ماست که به این ترتیب معنا کرده ایم ( پس از اینکه با اندیشه نمودن بدیها را از جهان شستم آنگاه درگاه و بارگاهم را پایگاه پادشاهی خود و جهان قرار می دهم) اما با قافیه فعلی و از کلمات رآی و گردپای این معنا حاصل نمی گردد .اگرچه بنده همانطور که در سوال اول بیان داشتم لفظ پایگه یا جایگه که بارها در شاهنامه بکار برده شده است و از پیش خود اختراع ننموده ام را مناسب تر دانستم اگرچه سکته لفظی و معنایی موجوددر بیت حاضر را نمی پسندم لیکن هیچ اصراری بر بکار بردن این کلمه ندارم ولی در هر حال جهت رفع این مشکل پیشنهاد بررسی نسخه های مختلف شاهنامه را دارم تا این مشکل با دیده تحقیق برطرف شود لذا بهتر است گنجور نیز در این زمینه کمک نماید.شاد و پیروز باشید -با احترام صمیمانه دوستدار شما حمید

حمید نوشته:

سید محمد عزیز شما را جهت آشنایی بیشتر به موضوع قافیه ها به فصلنامه پژوهشهای ادبی شماره ۶ زمستان ۸۳

به موضوع موسیقی قافیه در شعر م سرشک محمدرضا شفعیی کدکنی ارجاع می دهم

حمید نوشته:

سمانه خانم این موضوع بیشتر در بحث قوافی ناساز مطرح می شود و از این دست قافیه ها در شعر قدیم در مثنوی معنوی زیاد تکرار شده و شما را به آنجا ارجاع می دهم اگر مثالهای از این دست شما را قانع نمی نماید
کتاب هستی ما این کتیبه خیام
کتاب هستی ما این سرود فردوسی
کتاب هستی ما این سماع مولانا
کتاب هستی ما این ترانه حافظ

یا این شعر
این یکی سه غار ازو شنیده گفته {خیر
وان دگر دو غار و گفته {شر

البته ذکر این مطلب به هیچ وجه به این معنی نبست که شاعران بزرگ و توانای ادب فارسی ازآوردن قوافی سالم عاجز بوده اند و در تنگنای قافیه قرار گرفته اند بلکه بعضی از آنها ازجمله مولانا جلال الدین بلخی نوعی تجاهر به بی توجهی نسبت به قافیه و لفظ داشته و تنها هدف آنها بیان مقاصد و استفاده از لفظ و قافیه برای بیان اهداف آنها است

سمانه ، م نوشته:

حمید خان گرامی
درود

کتاب هستی ما، این سفینه، این دریا

که موجْ موجش دلکش ترین ترانه های وجود است

در آستانه ی بیداد باد

دارد اوراق می شود،

فریاد!

و سطرهایش را دارد جاروب می کند، آشوب

کتاب هستی ما این کتیبه ی خیام

کتاب هستی ما این سرود فردوسی

کتاب هستی ما این سماع مولانا

کتاب هستی ما این ترانه ی حافظ

کتاب هستی ما را

که موریانه

زِ هر گوشه

توشه ای کرده است.

چون شما می فرمائید ، قانع نشده ، قبول می کنم
اما صحبت در مورد اشعار شاهنامه است
شما بدعتی در اشعار استاد توسی آورده اید:
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی پایگه
که چنین قافیه ای { معنوی! } در هیچ جای شاهنامه ندیده ام ، چنانچه شما سراغ دارید ، لطفاً بفرمائید
سپاس

یک بنده ی خدا نوشته:

جناب حمید عزیز
مخاطب من سرکار خانم سمانه بودند ، ولی چون جنابعالی مرا لایق دانستید ، عرض میکنم : این قافیه ی پیشنهادی شما با قافیه های شاهنامه ابداً همخوانی ندارد و اگر قرار برین باشد که ما به میل خود تغییراتی در اشعار شاهنامه بدهیم گمان کنم تا چند سال دیگر شاهنامه ی جدیدی ظهور خواهد کرد که استاد توس در خواب هم نمی دیده
شاد باشید

سیدمحمد نوشته:

حمید خان عزیز
من همان ، یک بنده ی خدا ، هستم

هانی نوشته:

روفیا جان
ممنونم از نظرهای شما و بقیه ی دوستان
این شعر عطار، شعری خوش است:

چون مرا روح القدس هم کاسه است
کی توانم نان هر مدبر شکست

من نخواهم نان هر ناخوش منش
بس بود این نانم و آن نان خورش

حمید نوشته:

سپاس از نظر تمامی دوستان
۱-صحبت در مورد کلمات ثبت شده رآی و گرد پای در این سایت است که احتمال می دهم درست ثبت نشده باشد چنانکه مواردی از این دست قبلا در سایت بوده و اصلاح شده و هیچ اشکالی هم ندارد
۲-همانطور که قبلا گفتیم هیچ اصراری بر بکار بردن این کلمه ندارم ولی در هر حال هنوز جهت رفع این مشکل پیشنهاد بررسی نسخه های مختلف شاهنامه را دارم
۳-من هم چون شما اعتقاد دارم آوردن بدعت در اشعار استاد توس که دلبسته آنم خطای نابخشودنی است و درست به همین دلیل و از سر وظیفه کلمات چندی را نگاشتم .
۴-ضمنا در صورت امکان معنی کلمه رآی و گرد پای را که دوستان نظر به حفظ آن در این بیت دارند مشخص نمایند
بیشتر از این مایه اذیت شما نمی شوم و برای اجتناب از دراز نویسی ،سخن را خاتمه می دهم
در پایان از مسولین سایت در صورتیکه این بحث ها را دیده خواهان اعلام نظر آنان نیز در مورد این بیت و دو کلمه مورد بحث هستیم
سپاس از همه شما (سمیه خانم -سید محمد عزیز و همه بندگان خدا) که در بحث شرکت نمودید -شاد و پیروز باشید

همیشه بیدار نوشته:

حمید جان من ۳ نسخه را دیدم:
۲ بار ابیات ماند اینجا بودند.
در نسخه فلوراس ابیات دیگری بودند ولی این نسخه “ب” و “پ” و همینطور “ک” و “گ” مساوی نوشته (یعنی گ و پ را من خودم جاینشین کردم):
جهان از بدیها بشویم بَرای
پس انگه درنگی کنم گرد پای
به کوشش ازو کرد پوشش بجای
به گستردنی بد هم او رهنمای
لینک را ببینید:
http://teca.bncf.firenze.sbn.it/ImageViewer/servlet/ImageViewer?idr=BNCF0004147894#page/19/mode/1up

مهری نوشته:

سمانه عزیزم
سلام
می بینم که بحثی جالب را با حمید خان گرامی پی گرفته ای ، از روی علاقه ای که به تو دارم ، خواستم نظری بدهم شاید به کار آید . تمام شاهنامه در بحر تقارب یا متقارب است
به قول اُدبا
، بحر متقاربِ مُثَمَّنِ مَحذوف (فعولن فعولن فعولن فَعَل) وزن مصراعِ «به نام خداوند جان و خرد» فعولن فعولن فعولن فَعول است
گویا جناب حمید خان شعر کهن را با شعر امروز مطابقت داده اند و انگونه اظهار نظر کرده بودند که در بحر تقارب کار آیی ندارد ، مشکل هم در مفهوم بیت یا بهتر بگویم ” گرد پای “ بوده که من با رجوع به لغت نامه ها ، معنای ” گرد پای “ را ” ” اعتکاف “ یافتم که به مانای گوشه گیری به عبادت است
سعدی هم در همین زمینه می گوید ؛
بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
که منظور از بانوی مصر زلیخاست
در مصرع : جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
درین معناست که پس از زدودن جهان از بدی ها ، به عبادت می پردازم
از لغت نامه:
پای گرد کردن . [ گ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اعتکاف :
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در کُهی گرد پای .
می بینی که در لغتنامه ”در کُهی “نوشته
که می گوید در کوهی به عبادت می پردازم
پس از مدتها خوشحال شدم با تو دوست عزیزم گفتگو داشتم
شاد باشی

سیدمحمد نوشته:

مهری بانو
درود بر شما بانوی راهگشا
سپاسگزارم که تمام نکات مبهم را روشن کردید
لطفاً بیشتر در حاشیه نویسی شرکت کنید
با احترام

حمید نوشته:

همیشه بیدار عزیزم درود بر شما -
اگرچه قصد ادامه دادن موضوع را نداشتم ولی نگاشتن این مطلب قبل از هرچیز بها نه ای است جهت تشکر از توضیح بجای همیشه بیدار عزیزم که برای این حقیر بسیار راهگشا بود
لذا اول از هر چیز از کوششی که در راه تهیه این مطلب سودمند به خرج دادید بسیار سپاسگزارم من هم نسخه فلوراس را دیدم البته حاشیه ثبت شده بالای کلمه درنگی در این نسخه را متوجه نشدم چند نکته در مورد این ابیات در این نسخه :
کلمه درنکی که در نسخه ثبت شده معادل همان درنگی است که شما نیز بیان داشتید
(کنم کرد بای) در نسخه می تواند هم معادل :
(کنم کرد بای )باشد که معنی “بایستی انجام دهم” را می دهد اگر بشود کلمه بای را به معنی بایستی گرفت که بعید می نماید اینظور باشد
ویا
(کنم کرد پای باشد) که معنی پای را کنم باشد
لذا در صورت اول معنای بیت این چنین می شود :
جهان را از راه اندیشه از بدیها بشویم و بایستی پس از آن استقامت بخرج دهم
و در صورت دوم نیز معنای بیت این چنین می شود:
جهان را از راه اندیشه از بدیها بشویم و پس از آن پای را محکم کنم
کنایه از استقامت نمودن
همچنین کلمه درنگی در اشعار استاد توس هم به معنی با استقامت و هم به معنی سستی آمده نظیر دو بیت زیر :
گو پیلتن گفت جنگی منم / به آوردگه بر درنگی منم
و یا بیت زیر :
درنگی نبودم به راه اندکی / سه منزل همی کرد رخشم یکی
که در اینجا کلمه با استقامت درست است

در هر دوصورت کلمه (گرد پای) از لحاظ معنا با لفظ درنگی درست نمی آید و همان (کرد پای) یا (کرد بای) درست تر آید
همچنین با تلاش و حاشیه سودمند شما و مشاهده نسخه فلورانس و چند نسخه دیگر قانع شدم که قافیه از لحاظ لفظ و معنا طبق نسخه فلوراس صحیح می باشد چه خوب است برطبق این نسخه در سایت هم اصلاح شود پس بیت به نظر اینطور میرسد
جهان از بدیها بشویم بَرای
پس انگه درنگی کنم کرد پای
و به این ترتیب دیگر به کلمه گرد پای که مهری خانم به معنای اعتکاف پیشنهاد داده اند و با کلمه درنگی در اینجا سنخیتی ندارد جدا از مطابقت شعر کهن با شعر امروز که آن موضوع از مقوله دیگری است نیز احتیاج نداریم .
شاد و پیروز باشید- همیشه بیدار عزیزم

سید محمد نوشته:

مهری بانوی گرامی
با ارادت ،
بنده به چند مرجع و استاد شاهنامه پژوه
در زمینه ی این ابیات شاهنامه ی مورد بحث رجوع کردم
در چاپ مسکو
جهان از بدیها بشویم برای ، پس آنگه کنم درگهی گرد پای
آمده . در نسخه ی فلورانس که شاید قدیمی ترین نسخه ی شاهنامه باشد چون ۲۱۴ سال بعد از پایان نگارش شاهنامه با دست نوشته شده ، آمده
جهان از بدیهابشویم بَرایی
بس آنکه درنکی کنم کرد بایی
بامراجعه به لغت نامه ی دهخدا و یافتن معنای” پای گرد کردن “ همانی یافتم که شما مرقوم فرموده بودید
و اما با دو استاد شاهنامه شناس که نام نمی برم ، به اختصار{ م، م ، و م، ش } اولی در دانشگاه تهران و دومی در آمریکا تماس گرفتم که هر دو نفر مصرع دوم بیت را گوشه گیری و عبادت معنا کردند ، که با فرمایش سرکار مطابقت دارد
ضمناً استاد خالقی مطلق نیز بر نسخه ی فلورانس ایرادات بسیاری دارند که در قسمت آغاز کتاب ، {اندر ستایش پیغمبر } خواهم آورد
باز هم از کوشش شما در راهنمایی بنده سپاسگزارم

همیشه بیدار نوشته:

حمید جان: از مرقومه دوستانه شما ممنون هستم. یک ضرب المثل آلمانی میگوید:

Zwei Experten, drei Meinungen
دو صاحبنظر ۳ نظر مختلف دارند.

روفیا نوشته:

چنان شاه پالوده گشت از بدی
که تابید ازو فره ایزدی
شاید حافظ از این بیت الهام گرفته که فرموده :
دیو چو بیرون رود فرشته در آید!
برای تابش فره ایزدی نیاز به جانفشانی و انجام کارهای محیر العقول نیست،
تنها کافیست که از بدی پالوده شد، این همان پرهیز است،
پرهیز دشوار نیست،
پرهیز کاری نیست کردنی،
کاریست از برای نکردن،
نه نبوغ می خواهد، نه فداکاری، نه امکانات!
آقا این کار را نکن!
نگفته است که این کار را بکن!

روفیا نوشته:

این تز باید برای شمس شیرازی عزیز جالب توجه باشد نه؟!

رهام نوشته:

در مصرع دوم بیت سی ام :
شدند انجمن دیو بسیار مر
که پردخته مانند ازو تاج و فر

بر طبق لغت نامه دهخدا کلمه “پردخته ماند” بجای” پردخته مانند “درست است

آرین نوشته:

به شاهی کمر بر میان بر ببست باید به کمر بر میان رسم او را ببست
از کتاب شاهنامه خوانی تیزهوشان

کانال رسمی گنجور در تلگرام