گنجور

بخش ۱۸

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش
 

بسا رنجها کز جهان دیده‌اند

ز بهر بزرگی پسندیده‌اند

سرانجام بستر جز از خاک نیست

ازو بهره زهرست و تریاک نیست

چو دانی که ایدر نمانی دراز

به تارک چرا بر نهی تاج آز

همان آز را زیر خاک آوری

سرش را سر اندر مغاک آوری

ترا زین جهان شادمانی بس است

کجا رنج تو بهر دیگر کس است

تو رنجی و آسان دگر کس خورد

سوی گور و تابوت تو ننگرد

برو نیز شادی سرآید همی

سرش زیر گرد اندر آید همی

ز روز گذر کردن اندیشه کن

پرستیدن دادگر پیشه کن

بترس از خدا و میازار کس

ره رستگاری همین است و بس

کنون ای خردمند بیدار دل

مشو در گمان پای درکش ز گل

ترا کردگارست پروردگار

توی بنده و کردهٔ کردگار

چو گردن به اندیشه زیر آوری

ز هستی مکن پرسش و داوری

نشاید خور و خواب با آن نشست

که خستو نباشد بیزدان که هست

دلش کور باشد سرش بی‌خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

ز هستی نشانست بر آب و خاک

ز دانش منش را مکن در مغاک

توانا و دانا و دارنده اوست

خرد را و جان را نگارنده اوست

جهان آفرید و مکان و زمان

پی پشهٔ خرد و پیل گران

چو سالار ترکان به دل گفت من

به بیشی برآرم سر از انجمن

چنان شاهزاده جوان را بکشت

ندانست جز گنج و شمشیر پشت

هم از پشت او روشن کردگار

درختی برآورد یازان به بار

که با او بگفت آنک جز تو کس است

که اندر جهان کردگار او بس است

خداوند خورشید و کیوان و ماه

کزویست پیروزی و دستگاه

خداوند هستی و هم راستی

نخواهد ز تو کژی و کاستی

جز از رای و فرمان او راه نیست

خور و ماه ازین دانش آگاه نیست

پسر را بفرمود گودرز پیر

به توران شدن کار را ناگریز

به فرمان او گیو بسته میان

بیامد به کردار شیر ژیان

همی تاخت تا مرز توران رسید

هر آنکس که در راه تنها بدید

زبان را به ترکی بیاراستی

ز کیخسرو از وی نشان خواستی

چو گفتی ندارم ز شاه آگهی

تنش را ز جان زود کردی تهی

به خم کمندش بیاویختی

سبک از برش خاک بربیختی

بدان تا نداند کسی راز او

همان نشنود نام و آواز او

یکی را همی برد با خویشتن

ورا رهنمون بود زان انجمن

همی رفت بیدار با او به راه

برو راز نگشاد تا چندگاه

بدو گفت روزی که اندر جهان

سخن پرسم از تو یکی در نهان

گر ایدونک یابم ز تو راستی

بشویی به دانش دل از کاستی

ببخشم ترا هرچ خواهی ز من

ندارم دریغ از تو پرمایه تن

چنین داد پاسخ که دانش بسست

ولیکن پراگنده با هر کسست

اگر زانک پرسیم هست آگهی

ز پاسخ زبان را نیابی تهی

بدو گفت کیخسرو اکنون کجاست

بباید به من برگشادنت راست

چنین داد پاسخ که نشنیده‌ام

چنین نام هرگز نپرسیده‌ام

چو پاسخ چنین یافت از رهنمون

بزد تیغ و انداختش سرنگون

به توران همی رفت چون بیهشان

مگر یابد از شاه جایی نشان

چنین تا برآمد برین هفت سال

میان سوده از تیغ و بند دوال

خورش گور و پوشش هم از چرم گور

گیا خوردن باره و آب شور

همی گشت گرد بیابان و کوه

به رنج و به سختی و دور از گروه

چنان بد که روزی پراندیشه بود

به پیشش یکی بارور بیشه بود

بدان مرغزار اندر آمد دژم

جهان خرم و مرد را دل به غم

زمین سبز و چشمه پر از آب دید

همی جای آرامش و خواب دید

فرود آمد و اسپ را برگذاشت

بخفت و همی بر دل اندیشه داشت

همی گفت مانا که دیو پلید

بر پهلوان بد که آن خواب دید

ز کیخسرو ایدر نبینم نشان

چه دارم همی خویشتن را کشان

کنون گر به رزم‌اند یاران من

به بزم اندرون غمگساران من

یکی نامجوی و یکی شادروز

مرا بخت بر گنبد افشاند گوز

همی برفشانم به خیره روان

خمیدست پشتم چو خم کمان

همانا که خسرو ز مادر نزاد

وگر زاد دادش زمانه به باد

ز جستن مرا رنج و سختیست بهر

انوشه کسی کاو بمیرد به زهر

سرش پر ز غم گرد آن مرغزار

همی گشت شه را کنان خواستار

یکی چشمه‌ای دید تابان ز دور

یکی سرو بالا دل آرام پور

یکی جام پر می گرفته به چنگ

به سر بر زده دستهٔ بوی و رنگ

ز بالای او فرهٔ ایزدی

پدید آمد و رایت بخردی

تو گفتی منوچهر بر تخت عاج

نشستست بر سر ز پیروزه تاج

همی بوی مهر آمد از روی او

همی زیب تاج آمد از موی او

به دل گفت گیو این به جز شاه نیست

چنین چهره جز در خور گاه نیست

پیاده بدو تیز بنهاد روی

چو تنگ اندر آمد گو شاه‌جوی

گره سست شد بر در رنج او

پدید آمد آن نامور گنج او

چو کیخسرو از چشمه او را بدید

بخندید و شادان دلش بردمید

به دل گفت کاین گرد جز گیو نیست

بدین مرز خود زین نشان نیونیست

مرا کرد خواهد همی خواستار

به ایران برد تا کند شهریار

چو آمد برش گیو بردش نماز

بدو گفت کای نامور سرافراز

برانم که پور سیاوش توی

ز تخم کیانی و کیخسروی

چنین داد پاسخ ورا شهریار

که تو گیو گودرزی ای نامدار

بدو گفت گیو ای سر راستان

ز گودرز با تو که زد داستان

ز کشواد و گیوت که داد آگهی

که با خرمی بادی و فرهی

بدو گفت کیخسرو ای شیر مرد

مرا مادر این از پدر یاد کرد

که از فر یزدان گشادی سخن

بدانگه که اندرزش آمد به بن

همی گفت با نامور مادرم

کز ایدر چه آید ز بد بر سرم

سرانجام کیخسرو آید پدید

بجا آورد بندها را کلید

بدانگه که گردد جهاندار نیو

ز ایران بیاید سرافراز گیو

مر او را سوی تخت ایران برد

بر نامداران و شیران برد

جهان را به مردی به پای آورد

همان کین ما را بجای آورد

بدو گفت گیو ای سر سرکشان

ز فر بزرگی چه داری نشان

نشان سیاوش پدیدار بود

چو بر گلستان نقطهٔ قار بود

تو بگشای و بنمای بازو به من

نشان تو پیداست بر انجمن

برهنه تن خویش بنمود شاه

نگه کرد گیو آن نشان سیاه

که میراث بود از گه کیقباد

درستی بدان بد کیان را نژاد

چو گیو آن نشان دید بردش نماز

همی ریخت آب و همی گفت راز

گرفتش به بر شهریار زمین

ز شادی برو بر گرفت آفرین

از ایران بپرسید و ز تخت و گاه

ز گودرز وز رستم نیک‌خواه

بدو گفت گیو ای جهاندار کی

سرافراز و بیدار و فرخنده پی

جهاندار دارندهٔ خوب و زشت

مراگر نمودی سراسر بهشت

همان هفت کشور به شاهنشهی

نهاد بزرگی و تاج مهی

نبودی دل من بدین خرمی

که روی تو دیدم به توران ز می

که داند به گیتی که من زنده‌ام

به خاکم و گر بتش افگنده‌ام

سپاس از جهاندار کاین رنج سخت

به شادی و خوبی سرآورد بخت

برفتند زان بیشه هر دو به راه

بپرسید خسرو ز کاووس شاه

وزان هفت ساله غم و درد او

ز گستردن و خواب وز خورد او

همی گفت با شاه یکسر سخن

که دادار گیتی چه افگند بن

همان خواب گودرز و رنج دراز

خور و پوشش و درد و آرام و ناز

ز کاووس کش سال بفگند فر

ز درد پسر گشت بی پای و پر

ز ایران پراکنده شد رنگ و بوی

سراسر به ویرانی آورد روی

دل خسرو از درد و رنجش بسوخت

به کردار آتش رخش برفروخت

بدو گفت کاکنون ز رنج دراز

ترا بردهد بخت آرام و ناز

مرا چون پدر باش و با کس مگوی

ببین تا زمانه چه آرد به روی

سپهبد نشست از بر اسپ گیو

پیاده همی رفت بر پیش نیو

یکی تیغ هندی گرفته به چنگ

هر آنکس که پیش آمدی بی‌درنگ

زدی گیو بیدار دل گردنش

به زیر گل و خاک کردی تنش

برفتند سوی سیاووش گرد

چو آمد دو تن را دل و هوش گرد

فرنگیس را نیز کردند یار

نهانی بران بر نهادند کار

که هر سه به راه اندر آرند روی

نهان از دلیران پرخاشجوی

فرنگیس گفت ار درنگ آوریم

جهان بر دل خویش تنگ آوریم

ازین آگهی یابد افراسیاب

نسازد بخورد و نیازد به خواب

بیاید به کردار دیو سپید

دل از جان شیرین شود ناامید

یکی را ز ما زنده اندر جهان

نبیند کسی آشکار و نهان

جهان پر ز بدخواه و پردشمنست

همه مرز ما جای آهرمنست

تو ای بافرین شاه فرزند من

نگر تا نیوشی یکی پند من

که گر آگهی یابد آن مرد شوم

برانگیزد آتش ز آباد بوم

یکی مرغزارست ز ایدر نه دور

به یکسو ز راه سواران تور

همان جویبارست و آب روان

که از دیدنش تازه گردد روان

تو بر گیر زین و لگام سیاه

برو سوی آن مرغزاران پگاه

چو خورشید بر تیغ گنبد شود

گه خواب و خورد سپهبد شود

گله هرچ هست اندر آن مرغزار

به آبشخور آید سوی جویبار

به بهزاد بنمای زین و لگام

چو او رام گردد تو بگذار گام

چو آیی برش نیک بنمای چهر

بیارای و ببسای رویش به مهر

سیاوش چو گشت از جهان ناامید

برو تیره شد روی روز سپید

چنین گفت شبرنگ بهزاد را

که فرمان مبر زین سپس باد را

همی باش بر کوه و در مرغزار

چو کیخسرو آید ترا خواستار

ورا بارگی باش و گیتی بکوب

ز دشمن زمین را به نعلت بروب

نشست از بر اسپ سالار نیو

پیاده همی رفت بر پیش گیو

بدان تند بالا نهادند روی

چنان چون بود مردم چاره‌جوی

فسیله چو آمد به تنگی فراز

بخوردند سیراب و گشتند باز

نگه کرد بهزاد و کی را بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

بدید آن نشست سیاوش پلنگ

رکیب دراز و جناغ خدنگ

همی داشت در آبخور پای خویش

از آنجا که بد دست ننهاد پیش

چو کیخسرو او را به آرام یافت

بپویید و با زین سوی او شتافت

بمالید بر چشم او دست و روی

بر و یال ببسود و بشخود موی

لگامش بدو داد و زین بر نهاد

بسی از پدر کرد با درد یاد

چو بنشست بر باره بفشارد ران

برآمد ز جا آن هیون گران

به کردار باد هوا بردمید

بپرید وز گیو شد ناپدید

غمی شد دل گیو و خیره بماند

بدان خیرگی نام یزدان بخواند

همی گفت کاهرمن چاره‌جوی

یکی بارگی گشت و بنمود روی

کنون جان خسرو شد و رنج من

همین رنج بد در جهان گنج من

چو یک نیمه ببرید زان کوه شاه

گران کرد باز آن عنان سیاه

همی بود تاپیش او رفت گیو

چنین گفت بیدار دل شاه نیو

که شاید که اندیشهٔ پهلوان

کنم آشکارا به روشن روان

بدو گفت گیو ای شه سرفراز

سزد کاشکارا بود بر تو راز

تو از ایزدی فر و برز کیان

به موی اندر آیی ببینی میان

بدو گفت زین اسپ فرخ نژاد

یکی بر دل اندیشه آمدت یاد

چنین بود اندیشهٔ پهلوان

که اهریمن آمد بر این جوان

کنون رفت و رنج مرا باد کرد

دل شاد من سخت ناشاد کرد

ز اسپ اندر آمد جهاندیده گیو

همی آفرین خواند بر شاه نیو

که روز و شبان بر تو فرخنده باد

سر بدسگالان تو کنده باد

که با برز و اورندی و رای و فر

ترا داد داور هنر با گهر

ز بالا به ایوان نهادند روی

پراندیشه مغز و روان راه‌جوی

چو نزد فرنگیس رفتند باز

سخن رفت چندی ز راه دارز

بدان تا نهانی بود کارشان

نباشد کسی آگه از رازشان

فرنگیس چون روی بهزاد دید

شد از آب دیده رخش ناپدید

دو رخ را به یال و برش بر نهاد

ز درد سیاوش بسی کرد یاد

چو آب دو دیده پراگنده کرد

سبک سر سوی گنج آگنده کرد

به ایوان یکی گنج بودش نهان

نبد زان کسی آگه اندر جهان

یکی گنج آگنده دینار بود

زره بود و یاقوت بسیار بود

همان گنج گوپال و برگستوان

همان خنجر و تیغ و گرز گران

در گنج بگشاد پیش پسر

پر از خون رخ از درد خسته جگر

چنین گفت با گیو کای برده رنج

ببین تا ز گوهر چه خواهی ز گنج

ز دینار وز گوهر شاهوار

ز یاقوت وز تاج گوهرنگار

ببوسید پیشش زمین پهلوان

بدو گفت کای مهتر بانوان

همه پاسبانیم و گنج آن تست

فدی کردن جان و رنج آن تست

زمین از تو گردد بهار بهشت

سپهر از تو زاید همی خوب و زشت

جهان پیش فرزند تو بنده باد

سر بدسگالانش افگنده باد

چو افتاد بر خواسته چشم گیو

گزین کرد درع سیاووش نیو

ز گوهر که پرمایه‌تر یافتند

ببردند چندانک برتافتند

همان ترگ و پرمایه برگستوان

سلیحی که بود از در پهلوان

سر گنج را شاه کرد استوار

به راه بیابان برآراست کار

چو این کرده شد برنهادند زین

بران باد پایان باآفرین

فرنگیس ترگی به سر بر نهاد

برفتند هر سه به کردار باد

سران سوی ایران نهادند گرم

نهانی چنان چون بود نرم نرم

بشد شهر یکسر پر از گفت و گوی

که خسرو به ایران نهادست روی

نماند این سخن یک زمان در نهفت

کس آمد به نزدیک پیران بگفت

که آمد ز ایران سرافراز گیو

به نزدیک بیدار دل شاه نیو

سوی شهر ایران نهادند روی

فرنگیس و شاه و گو جنگ‌جوی

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

بلرزید برسان برگ درخت

ز گردان گزین کرد کلباد را

چو نستیهن و گرد پولاد را

بفرمود تا ترک سیصد سوار

برفتند تازان بران کارزار

سر گیو بر نیزه سازید گفت

فرنگیس را خاک باید نهفت

ببندید کیخسرو شوم را

بداختر پی او بر و بوم را

سپاهی برین گونه گرد و جوان

برفتند بیدار دو پهلوان

فرنگیس با رنج دیده پسر

به خواب اندر آورده بودند سر

ز پیمودن راه و رنج شبان

جهانجوی را گیو بد پاسبان

دو تن خفته و گیو با رنج و خشم

به راه سواران نهاده دو چشم

به برگستوان اندرون اسپ گیو

چنان چون بود ساز مردان نیو

زره در بر و بر سرش بود ترگ

دل ارغنده و تن نهاده به مرگ

چو از دور گرد سپه را بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

خروشی برآورد برسان ابر

که تاریک شد مغز و چشم هژبر

میان سواران بیامد چو گرد

ز پرخاش او خاک شد لاژورد

زمانی به خنجر زمانی به گرز

همی ریخت آهن ز بالای برز

ازان زخم گوپال گیو دلیر

سران را همی شد سر از جنگ سیر

دل گیو خندان شد از زور خشم

که چون چشمه بودیش دریا به چشم

ازان پس گرفتندش اندر میان

چنان لشکری همچو شیر ژیان

ز نیزه نیستان شد آوردگاه

بپوشید دیدار خورشید و ماه

غمی شد دل شیر در نیستان

ز خون نیستان کرد چون میستان

ازیشان بیفگند بسیار گیو

ستوه آمدند آن سواران ز نیو

به نستیهن گرد کلباد گفت

که این کوه خاراست نه یال و سفت

همه خسته و بسته گشتند باز

به نزدیک پیران گردن فراز

همه غار و هامون پر از کشته بود

ز خون خاک چون ارغوان گشته بود

چو نزدیک کیخسرو آمد دلیر

پر از خون بر و چنگ برسان شیر

بدو گفت کای شاه دل شاد دار

خرد را ز اندیشه آزاد دار

یکی لشکر آمد بر ما به جنگ

چو کلباد و نستیهن تیز چنگ

چنان بازگشتند آن کس که زیست

که بر یال و برشان بباید گریست

گذشته ز رستم به ایران سوار

ندانم که با من کند کارزار

ازو شاد شد خسرو پاک‌دین

ستودش فراوان و کرد آفرین

بخوردند چیزی کجا یافتند

سوی راه بی راه بشتافتند

چو ترکان به نزدیک پیران شدند

چنان خسته و زار و گریان شدند

برآشفت پیران به کلباد گفت

که چونین شگفتی نشاید نهفت

چه کردید با گیو و خسرو کجاست

سخن بر چه سانست برگوی راست

بدو گفت کلباد کای پهلوان

به پیش تو گر برگشایم زبان

که گیو دلاور به گردان چه کرد

دلت سیر گردد به دشت نبرد

فراوان به لشکر مرا دیده‌ای

نبرد مرا هم پسندیده‌ای

همانا که گوپال بیش از هزار

گرفتی ز دست من آن نامدار

سرش ویژه گفتی که سندان شدست

بر و ساعدش پیل دندان شدست

من آورد رستم بسی دیده‌ام

ز جنگ آوران نیز بشنیده‌ام

به زخمش ندیدم چنین پایدار

نه در کوشش و پیچش کارزار

همی هر زمان تیز و جوشان بدی

به نوی چو پیلی خروشان بدی

برآشفت پیران بدو گفت بس

که ننگست ازین یاد کردن به کس

نه از یک سوارست چندین سخن

تو آهنگ آورد مردان مکن

تو رفتی و نستیهن نامور

سپاهی به کردار شیران نر

کنون گیو را ساختی پیل مست

میان یلان گشت نام تو پست

چو زین یابد افراسیاب آگهی

بیندازد آن تاج شاهنشهی

که دو پهلوان دلیر و سوار

چنین لشکری از در کارزار

ز پیش سواری نمودید پشت

بسی از دلیران ترکان بکشت

گواژه بسی باشدت بافسوس

نه مرد نبردی و گوپال و کوس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۸ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محمدرضاحاجی بنده نوشته:

احمدغزالی برادرامام محمدغزالی روبه شاگردانش کردوگفت تمام آنچه راکه دراین چهل سال برروی این تخته پاره به شما آموختم فردوسی آنردردوبیت گفته وآن اینست:
زروذگذرکردن اندیشه کن / پرستیدن دادگرپیشه کن
بترس ازخداومیازارکس/ره رستگاری همین است وبس

هنر دوست نوشته:

سلام
به نظر من شما کارتون تحریف شعرهای ایرانی است
چون من در بسیاری از شعرهای و به یاد ماندنی شاعران بزرگ دیدم که شعر رو اشتباه نوشتید و با وجود تذکراتی که به شما دادند بیت اشتباه رو تغییر ندادید
و حالا هم که در شعر فردوسی
به نیکی درآی و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس
خودتون ببینید چی نوشتید
امیدوارم خدا شما رو به راه راست هدایت کند

امین کیخا نوشته:

هنر دوست بزرگوار و دلسوزم باید شما هم زمانی صرف کنی و تارنمایی به پای کنید و اندیشه خودتان را بگسترانید و گرنه همین جا با ما نرمتر می شود به ویرایش بپردازی و خرسندمان کنی .تنها یک قانون داریم احترام

شمس الحق نوشته:

جناب هنر دوست محترم وگرامی
اگرچه لحن بی ادبانه و ناشایست وگستاخانۀ نوشتار حضرتعالی استحقاق هرگونه پاسخی را به شما و فرمایشات شما از خود سلب می نماید ، اما برای افزایش آگاهی شما که بنظر میرسد به آن نیاز بسیاری دارید لازم میدانم بعرضتان برسانم که حقیر صاحب سایت گنجور را ازنزدیک می شناسد و می داند که ایشان این سایت را بصورت خصوصی و صرفاً به جهت سرگرمی خویش با صرف هزینه و زحمت بسیار زیادی چندین سال است که راه اندازی فرموده و ازسر تحبیب و نظر لطف آنرا با امثال من وشما نیزبه اشتراک گزاشته تا از آن بقدر همت ودانش خویش بهرمند گردیم . آیا جنابعالی تا کنون یک سطر آگهی تجارتی دراینجا ملاحظه فرموده اید که ابن خود اثبات میکند قصد ایشان ازاین کار سود مادی نبوده است وکسانی که درپی آنند تا در این سایت قرص لاغری وداروی افزایش میل جنسی وآواز خانم فلان را ببینند وبشنوند ویا وسیله ای جهت ارضای عقده های جنسی سرکوب شده خود بیابند را در اینجا راهی نباشد و سودی نیست . این مکان مجازی محل تبادل نظرادیبان و فیلسوفان وهنرمندان و دوست داران شعرو ادب پارسی است وبس و کسانی را که بخواهند مخل آسودگی فکری وروحی خود گردند با نوک قلمشان به نا کجا آباد ارجاع میدهند و همانطورکه دوست واستاد وهمکارگرامی من جناب دکترامین کیخا فرمودند حفظ اصول ادب واحترام ازشرایط اولیه حضور دراین مکان است .
ازسوی دیگرجناب هنر دوست ، اگرحضرتعالی براستی دوستدارهنربودید باید میدانستید که متون مهم دواوین شعربزرگان ونازنینان پارسی گوی هریک بتعداد زیادی نسخه برداری شده است ودر این میان شاهنامه حکیم طوس ازاین جهت رکورد دار است و خود من که سالیان درازست بصورت حرفه ای ودر سطوح عالی ترین مرزهای اکادمیک جهان مشغول به تحقیق وتدریس علوم انسانی وبطورخاص فلسفه وادبیات پارسی هستم وبوده ام براستی هنوزنمی دانم چند نسخه خطی وچاپ سنگی وچاپی متفاوت ازشاهنامه درسطح جهان پراکنده است که هریک با دیگری متفاوت است و به این لحاظ هرگزبصورت رسمی و علمی نمی توان گفت که آن یک مصرع خاصی که جنابعالی ازمیان حدود ۱۲۰۰۰۰ مصراع اشعار شاهنامه انتخاب فرمودید قرین به صحت است ویا خیر خصوصا که برای فرمایش خود نه تنها هیچ مدرکی ارائه نفرمودید وبه هیچ نسخه ای اشاره نکردید ، که گستاخانه چند کلام سخیف ازقبیل اینکه [ خدا شما را براه راست هدایت کند!!] برزبان و قلم آموزش ندیده وغیرحرفه ای خود راندید و موجب اتلاف وقت امثال بنده شدید ، پس نباید توقع اقدام داشته باشید وبازهم مزید استحضارتان عرض میکنم که شخصا هرگاه با اشاره به مدارک ومتون مستند پیشنهاد اصلاح و تغییری در محتوای این سایت را داده ام بلافاصله درنهایت ادب ازمن تشکرشده و نظرم را اعمال شده دیده ام . حال حضرتعالی آیا تصورمیفرمایید که مسئول وصاحب این سایت که یک نفربیش نیست وقت و انگیزۀ آنرا داشته یا دارد که بنشیند و یک مصراع مورد ادعای شما را بقول حضرتعالی تخریب کند ؟!! با عنایت به اینکه عرض کردم این یک سایت خصوصی است وصرفا برای سرگرمی خود ایشان راه اندازی شده . پس دوست من قبل از آنکه سخنی برانید قدری به اندیشه بنشینید چرا که استاد سخن سعدی فرموده است :
زبان بریده به کنجی نشسته صُمً بَکم
به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم
ارادتمند شما پروفسور گوهری استاد بازنشسته کرسی فلسفه وادبیات پارسی یکی از دانشکده های ایالات متحده /

هنر دوست نوشته:

سلام
آقای پروفسور گوهری عزیز،
اولا، لطفا از لینک زیر صدای پروفسور الهی قمشه ای را دانلود کنید و مطالعه نمایید
http://www.fileswap.com/dl/EB2R8OcGI4
ثانیا، لطفا متنی را که در جواب تایپ کرده اید را مطالعه نمایید و ببینید که چه کسی توهین آمیز سخن می گوید، عبارات شما “کلام سخیف” “بی ادب” “گستاخ” و اشاراتی برای کوچک کردن بنده که من به جزئیات نمی پردازم که متن شما قابل دسترس و مطالعه هست و شما را دعوت می کنم که مجددا مطالعه نمایید تا ببینید که چه کسی بی ادب صحبت می کند
ثالثا، توضیحی در رابطه با ادب به شما بدهم، که ادب عبارت است از هر گونه رفتاری که یک روح پاک از خود نشان می دهد و اگر روحی پاک و پالوده نباشد هر چقدر سعی کند از عبارات پیچیده و اصطلاحات سنگین و لغوی در سخن استفاده کند هیچ تاثیری در مخاطب ندارد و غرض آن روحی که به صفا نرسیده در سخنش پیداست
غرض ها تیره دارد دوستی را
غرض ها را چرا از دل نرانیم
و غرض شما این بود که بفرمایید که چقدر باسوادید و من چقدر نا آگاه و بی سوادم که البته سطح معرفت انسان ربطی میزان سواد وی ندارد
چرا که الان من و شما از حافظ و مولانا ممکن است سواد بیشتری داشته باشیم ولی دلیل نمی شود که به معرفت آنان رسیده باشیم
رابعا، انتقاد من در یک مورد نبود
در اولین بیت مولانا
بشنو از نی چون حکایت می کند وز جدایی ها شکایت می کند
اشتباه وجود دارد که نوشته اند
بشنو از نی چون شکایت می کند وز جدایی ها حکایت می کند
البته شاید شما متوجه فرق این دو بیت نشوید چون عارف نیستید ولی عرفا می دانند که هیچ عارفی هرگز شکایت نمی کند و تنها شکایت عرفا از دوری و جدایی حضرت حق است
من ز جان جانان شکایت می کنم
نیم شاکی بل روایت می کنم
و در اولین بیت شعر سعدی
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین
نوشته شده
به نام خداوندی که جان آفرید حکیم سخن در زبان آفرید
که فصاحت سعدی را زیر سوال برده اند
و قبلا من با مدرک تذکراتی داده بودم که هیچ اصلاح نشد
و در نهایت ، این دوست عزیز مالک این سایت که نیت خیری هم دارند نباید از گفته من ناراحت شوند اگر واقعا طالب خدمت به فرهنگ و هنر ایران هستند
چرا که به قول حافظ
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن
و خود من سالها در این راه طی طریق کردم و اگر حرفی می زنم خالی از هر گونه غرض است و اگر الان اینها را می نویسم چون حقیقتا شما را دوست دارم و بر خلاف شما قصد هیچگونه توهین و بی احترامی هم ندارم و میزان سوادم هم به رخ کسی نمی کشم چرا که من واقعا عاشق سعدی هستم و برای حفظ سخن او به آن عمل می کنم که او گفته
دو صد گفتار چو نیم کردار نیست
و اگر نبود اینکه
عاشق بر همه عالم که همه عالم ازوست
به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست
اکنون به میزانی که شما وقت گذاشتید و پاسخ تایپ کردید وقت نمی گذاشتم تا پاسخ شما را بدهم
و در پایان عرض می کنم
خدا شما را به راه راست هدایت کند
توهین نیست من خودم هر روز این جمله را در حق خودم می گویم
به قول مولانا
لنگ و لوک و چفته شکل و بی ادب
سوی او می غیژ و او را می طلب
و به قول شاعر دیگری
پست و مست و بت پرست و بول الهوس
کور و کژ رو سوی آن دردانه کس

..!.. والسلام

هنر دوست نوشته:

این هم لینک جایگزین
http://mihanbit.com/download/525fe9d60762f/241_Ensan_va_Khalaghiat_2%20(Trimmed).mp3
و این هم لینک تمام سخنرانی های موجود استاد الهی قمشه ای
http://drelahi.net
موفق باشید

شمس الحق نوشته:

جناب هنر دوست محترم وگرامی
حقیر وقت زیادی ندارم که با حضرتعالی به چانه زنی بپردازم . فقط به ذکر دونکته بسنده میکنم ومرخص میشوم .
حضرتعالی عاشق سعدی نیستید ، عاشق دکترالهی قمشه ای وسخنرانی های ایشان هستید واگرچنین نبود گفتارمشهورسعدی را که هرطفل دبستانی هم آنرا میداند به اشتباه نمی نگاشتید توصیه میکنم بجای سخنرانی گوش کردن کتاب بخوانید .
دو صد گفتار نیست عزیز من
دو صد گفته چون نیم کردار نیست
بیت بعدی هم که آورده اید غلط است وجای دو مصرع هم عوض شده . مصراع دوم وصحیح بیت اینست :
عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست
ونه عاشق برهمه عالم …….
ازاینگونه اشتباهات در متن شما فراوان است و چنانکه عرض کردم وقت وحوصله اصلاح همه آنها را ندارم . واما دو نکته مورد اشاره :
۱ - درخصوص بیت اول مثنوی شما را رجوع میدهم به تفسیر سه بیت اول مثنوی توسط حقیر در همین سایت وبه استحضارتان میرسانم که اشتباه آن مورد تنها در جابجایی حکایت وشکایت نبود که بشنو این نی هم بود .
۲ - این فرمایشات اخیر شما نیز سرتا پای جز گستاخی وبی ادبی وبی احترامی نبود و اضافه میکنم که در همین صفحه جناب دکترامین کیخا قبل از من به لحن انباشته از بی ادبی وبی احترامی شما به سبک خودشان اشاره فرمودند پس من تنها یک نفر نیستم و ای بسا شما بعلت قلت سواد کافی ، خود نمیدانید وبه دیگران ناخود آگاه توهین وهتاکی می ورزید . پس باید گفت خدا شما را براه راست هدایت فرماید . حقیر آرد خود بیخته والکش را آویخته . سی سال تمام در یکی ازمشهورترین دانشگاه های آمریکا مثنوی وفلسفه تدریس کرده ام واکنون نسلی ازاستادان دانشگاه های جهان محصول آموزش حقیر هستند وبه این دلیل لقب پروفسور به من داده شده و لزومی نمی بینم از کسی که قادر نیست دو بیت شعر صحیح بنویسد درس ادبیات ومثنوی وسعدی بگیرم . این مبحث را خاتمه یافته تلقی میکنم وانتظار دارم شما نیز چنین کنید که دیگر فرمایشات احتمالی آتی حضرتعالی مسموع نخواهد بود .
با کمال احترام

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
جناب هنر دوست برای بازشدن چشمان شما وبخود آمدنتان عرض میکنم که بی احترامی دیگرشما به حقیر اینست که به زمان تایپ کردن آن متن اشاره ای تمسخر آمیز داشتید . باید بدانید زمان صرف شده برای نگارش آن متن همین اندازه بود که صرف نوشتن این یکی شد . ۵ دقیقه ودیگرآنکه حقیرنیازی به گوش دادن لینک سخنرانی آقای قمشه ای ندارم و آنها را اصلاً باز نمی کنم .به شما هم بتکرار عرض میکنم که بخوانید وهرچه بیشتر بخوانید بهتر می نویسید . ازگوش کردن حاصلی بدست نمی آید . درآخرهم چشمم افتاد به مصرع اول من نیم شاکی روایت میکنم که آنرا هم اشتباه نوشته اید . خدا نگهدار

ناشناس نوشته:

با سلام خدمت همه بزرگواران
البته بزرگواران، نه اونهایی که خیال می کنن بزرگوارن و خیلی با سواد
نوشته های دوستان رو خوندم و لازم دیدم چند تا نکته یادآوری کنم
البته اگه جسارتی به برخی از دوستان میشه پیشاپیش عذرخواهی می کنم
آقای شمس!!!! ….
بقیشو نمی نویسم چون حقی ندیدم
حق اون نیست که خودتو حق بدونی و دیگران رو ناحق
در مورد حق و ناحق بودن کسی بهتره که اطرافیان قضاوت کنند.
من در نوشته های هنردوست عزیز هیچ بی ادبی ندیدم
در ضمن در نوشته دوستمون کیخا هم هیچ اشاره ای به بی ادبی ندیدم و فقط تذکری بود بابت نحوه گفتن و ایراد گرفتن که به نوعی اشاره ای به جا بود.
اما اینکه شعری رو تحریف کنی با اینکه لغتی رو درش اشتباه بنویسی خیلی فرق می کنه که کار شما اولی بود و کار آقا یا خانم هنردوست دومی!
دوم اینکه هرچند می گن شنیدن کی بود مانند دیدن اما باید عرض کنم که نحوه شنیدن و یا چگونگی شنیدن خیلی مهمه و چه بسا خیلی کارآمد تر از دیدن و یا خوندن باشه حال اینکه کسی که خیلی مطالعه داره و خیلی می خونه نباید حداقل اشتباه تایپی داشته باشه!! البته اشتباه تایپی با غلط نوشتن خیلی فرق می کنه که بخوای جای “ذ” از “ز” استفاده کنی!!!
من با این کار که بیام این مسئله رو بیان کنم به شدت مخالفم اما اینو فقط به این دلیل گفتم که شما دقیقا از همین روش سطحی و بسیار زشت برای خرد کرد طرف مقابلتون استفاده کردید و خواستم بدونید که اصلا کار جالبی نیست.
اما نکته دیگه اینکه مسئول سایت رو وارد این قضیه کردن هیچ لزومی نداشت و منو به یاد این مثل که ” گیرم پدر تو بوده فاضل …. ” انداخت.
نکته دیگه اینکه دوست بزرگوارم اینکه بگی من از نسخه تحریف شده بیتی رو قرار دادم عذر بدتر از گناهه چرا که ما داریم درباره شاهنامه بوستان گلستان و … صحبت می کنیم نه کتاب اول و دوم ابتدائی و کاش کسانی که ادعای سواد و علم و دانش می کنن می رفتند و با تحقیق و مطالعه و جستجوی بیشتر منبع اصلی رو پیدا می کردند و بعد درباره اش صحبت می کردند.
و در آخر روی صحبتم با هنردوست
دوست عزیز همیشه شنیدن حرف حق تلخه و بعد از شنیدنش از طرف مقابل انتظار همه نوع واکنش و ایراد گرفتن میره و شما هم بهتر بود جای هیچ گونه ایرادی باقی نمی ذاشتی< هرند که به نظر من این ایرادات هیچ کدوم ارتباطی به اصل موضوع نداشت.
در هر صورت خدا همه مارو به راه راست هدایت کنه

م.ح

هنر دوست نوشته:

سلام
جناب آقای گوهری ، نمی خواستم جوابی بدهم ولی چه کنم که من مثل شما نیستم و وقتی که می گویم
“عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست”
بر عکس شما راست می گویم و واقعا دوستدار شما هستم و کلی عبارات توهین آمیز را با لحن ادیبانه به شما نثار نمی کنم. اگر در نوشته من اشکال تایپی وجود دارد (که البته هر کسی متوجه می شود که اشتباه تایپی رخ داده و یا به علت سرعت در نگارش حرفی جا افتاده و معنی عوض نشده) در متن شما اشکال معنایی وجود دارد.
شما مرا دوست محترم خطاب می کنید و بعد بی احترامی می کنید. به من می گویید ارادتمند شما و نمی دانید معنی ارادت چیست.
در حالی که وقتی من می گویم دوستدار شما هستم بر خلاف شما که می فرمایید وقتتان را تلف پاسخ دادن به من می کنید من وقتم را نثار شما می کنم ، چون در معرفت من پاسخ دوست را دادن از کارم واجب تر است.
و البته اضافه می کنم که شما شاید مطالعه زیاد کرده باشید ولی از آنها چه معرفتی حاصل شما شده وقتی که اینچنین با غرور سخن می گویید
بوی حرص و بوی کبر و بوی آز
در سخن آید چون پیاز
آیا شما غرور سر کلاس به شاگردان خود یاد دادید؟ و اینکه از عبارات ادبی برای توهین می توان استفاده کرد! و یا چی؟
من اصلا نمی خواستم مسئله شخصی شود. چون من مثل شما در گیر صورت نیستم و به معنا می پردازم
ای برادر قصه چون پیمانه است
معنی اندر وی مثال دانه است
من با تمام اشکلات تایپی و غلطهای املایی سایت گنجور هیچ مشکلی ندارم و حتی آنجا که عبارتی جابجا شده و یا هم معنی آن نوشته شده . بلکه انتقاد من در جایی بود که معنی شعر عوض می شد و معنی شعر یک عارف را یک عارف می فهمد نه یک استاد دانشگاه!
شما فکر کردید که به معرفت رسیدن هم مثل مطالعه کتاب کار ساده ایست؟ نخیر دوست گرامی برای به معرفت رسیدن باید سالها سختی بکشید و به قول نظامی
بس که سرم بر سر زانو نشست
تا سررشته این سخن آمد بدست
بله دوست عزیز در واقع خواستم به شما نصیحت کنم که جای مطالعه ی زیاد ، لطفا کم مطالعه کنید ولی به آنها عمل کنید
به قول بوعلی
بجای یک دریای وسیع و کم عمق ، چاهی باشید ژرف و بی انتها
و البته من استاد الهی قمشه ای هم دوست دارم همانطور که سعدی ، حافظ و شما را دوست دارم
چون من می فهمم
عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست یعنی چه؟
و اگر مثل سعدی جهان را نگاه کنید میرسید به جایی
که:
رسد آدمی به جایی که بجز خدا نبیند
بنگر که تا حد است مکان آدمینت
و اما در پایان بر خلاف شما که وقت پاسخ دهی ندارید برای بحثی که خود شما شروع کردید وگرنه مخاطب من شما نبودید، من برای شما تا بخواهید وقت دارم و البته نکته همین جاست که تا بخواهید و طلب نکنید به معرفت نمی رسید و باید دید که میزان طلب شما چقدر است
داغ بلندان طلب ای هوشمند
تا شوی از داغ بلندان بلند
و صد البته باید اضافه کنم چون شما از شمس الحق برای بیان نظرات استفاده کردید که من مرید مولانا و شمس هستم:
جمله بی قراریت از طلب قرار توست
طالب بی قرار شود تا که قرار آیدت
و متاسفم که دقت نکردید به کلام آخر من در نظر قبلی
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

شمس الحق نوشته:

جناب ناشناس عزیز
اسم حقیقی مرا همگی میدانند وعلت استفاده ازنام مستعار شمس الحق را نیز ایضاً همۀ اهالی گنجورمیدانند ، نامی که ۴۰ سال پیش ازاین درمجلات روشنفکری آن روزگار مورد استفاده قرار میدادم که احتمالاً حضرتعالی هنوز پای براین جهان نگذاشته بودید .
این نام را مولوی برای شمس تبریزی مورد استفاده قرار داده است :
شمس الحق تبریزی ازخلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنۀ فتانه
وازآنجا که حقیراز کودکی و در حوالی ۳- ۴ سالگی با مولوی ومثنوی ودیوان شمس آشنا بوده وارادتی خاص نسبت به جناب شمس تبریزی داشته ودارم این نام را انتخاب کرده ام .
ملاحظه میفرمایید که این جا سخن ازحق بودن یا ناحق بودن چیزی یا کسی در کار نیست و تنها یک نام است ، یک اسم مستعار .
خدا نگهدار شما باشد

بینام نوشته:

آقای شمس الحق
زیاد خوشم نیامد

غفوری نوشته:

جناب شمس الحق گرامی،

چه خوب است که وقتی ایرادی از انسان گرفته میشود، به جای پرخاش کردن، به رفع ایراد بپردازید. در این مجموعه شما اشتباهات معنایی بسیار یافت میشود و اینرا فقط کسی میفهمد که با عرفان نظری آشنا باشد و دستی هم در عرفان عملی داشته باشد. شخصا در اشعار عطار بسیار بیتهایی را دیده ام که تحریف درشان به حدی است که معنی آن شعر را به کلی دگرگون کرده. امیدوارم به جای کوبیدن دیگران و تعریف از خودتان، همیاری کنید. با سپاس.

یکی نوشته:

…کان را که خبر شد خبری باز نیامد

روفیا نوشته:

به نیکی گرای و میازار کس
ره رستگاری همین است و بس
امروز با خودم داشتم می اندیشیدم که رستگاری از ریشه رستن به معنای جان به در بردن است نه دقیقا سعادت، یعنی از گزند در امان بودن…
و ناگهان به یاد واژه rescue به معنای نجات یافتن افتادم که شبیه واژه رستن است!
و صفت رستگار معادل واژه rescued صفت مفعولی به معنای رسته یا نجات یافته است.
و چقدر این سخن حکیم علمی و درست به نظر میرسد.
اگر به نیکی گرایی و کسی را میازاری یحتمل از گزند در امان خواهی بود و در حاشیه امنی خواهی زیست ولی الزاما سعادتمند نخواهی شد.
چرا که سعادتمندی به هزاران عامل دیگر بستگی دارد. یک احساس درونی بسیار پیچیده است و تحت تاثیر حوادث بیشمار روزگار…

سلام نوشته:

وقتی آدم میبینه یه نفر که سالها درگیره حافظ و سعدی بوده اینجوری از بالا به مردم نگا میکنه نا امید میشه که بخواد راه ادبیات رو پیش بگیره
جناب پرفسوووووووووووور بزرگ و جلیل القدر نکن این کارو که امثال من که میخوایم بیایم تو این راه دل زده و ناامید بشیم من هر جای دیگه انتظار شنیدن این حرفارو داشتم الا اینجا که محفل ادبیه
بقول دوست با معرفتمون خدا ایشالا همه رو به راه راست هدایت کنه

مهر آیین نوشته:

سلام و درود

دوستان بر سر مصرعی مناظره می کنند و خاطر یکدیگر را با کنایه های ناخوش آیند می آزارند که پیام اصلی اش آزار ندادن یکدیگر است.
التماس تفکر

ع. مقدم نوشته:

از استاد گرانقدری که زحمت کشیده و این سایت را با صرف سرمایه و زمان بسیار تهیه کرده و در اختیار عموم قرار داده اند بسیار متشکرم و از اینکه فهمیدم سالهاست در حفظ و نشر فرهنگ غنی ایران عزیزمان زحمت میکشند از ایشان ممنونم و امیدوارم سالها زنده باشند .

کامران کسرایی نوشته:

بسمه رب السماوات والارض

با سلام
فرهنگ سرکوبگرانه رضا قلدور ملعون (رضا شاهی دیکتاتوری!) سالها کاردارد که از سیستم مردم ما خارج شود . چون به ما به عنوان یک فرد حق و احترام گذاشته نشده و ما ملتی تو سری خور بار آمدیم! همه عقده داریم که بگیم: من هم هستم! من هم می فهمم! … و حق فقط با من است … و به من و نظرم احترام بگذارید!
مردمی که حق نطق کشیدن هم نداشتند حالا هر جا بشه منم منم ها گل میکنه!
این ریشه اصلی درد و تفرقه و این مانع پیروزی ما ملت است
چون تا وقتی این عقده در ما با شد دو ایرانی با هم نخواهند توانست واقعا متحد شوند… و وای بر مردمی که نتوانند با هم به توافق برسند. نتیجه = ملت شریف (تو سری خور) ایران!

اما منطقی و درست و علمی نظر ها را روی هم ریختن بدون شخصی برخورد کردن و به نتیجه مفید برای همه رسیدن است که باید هدف همه ما باشد نه آنچه ما اینجا و دور ایران شاهد آنیم.

ما فرهنگ غنی داریم که بر اساس اسلام و قرآن استواراست و غربی و شرقی ها تا هزاران سال هم به گرد متفکرین ما نخواهند رسید!
اما متاسفانه خودمان طوطی وار میخوانیم و نه عمل میکنیم و نه بکار میبریم!

پیشنهاد (به قول امام راحل رحمت الله علیه) یک (ما هیچیم!) به همه ملت ایران و مسلمین جهان:

۱/ اول توکل کنیم به خدا
۲/ همه برای همه نقطه قدرت باشیم

بخصوص در دوران فعلی و نیز در آینده

چه : بترس ازخدا ومیازارکس
و چه : به نیکی درآی و میازار کس

اصل انسان بودن است
عین حکایت : استای مسگری که شاگردش هی بهانه می آورد که از زیر کار شانه خالی کند … و آخر به او گفت:
تو بدم ! بمیر و بدم!
حالا هم سعی کنیم با هم خوب باشیم و مردم آزاری نکنیم اصل این است.
بعد هم کسی که از خدا بترسد به نیکی درآمده و بالعکس! و به هر حال چنین فردی مردم آزاری نمی کند!
ما ایرانی ها مته روی خشخاش میزاریم! یک نمونه اش همین گنجوره! اما بعد اینهمه زحمت نه با هم (متحدانه) به نتیجه گیری درست دست پیدا میکنیم و نه قطره ای از خشخاش و شیرینی کلام را میچشیم!

پس بیاییم و اتحاد و به قول امام راحل و قرآن کریم وحدت کلمه را از همینجا شروع کنیم..!!!!
وقتی به عنوان یک ملت به این انسجام رسیدیم به همه چیز نیز خواهیم رسید انشالله تعالی.

خیر پیش.

جلال الدین نوشته:

میرمی از نیک و بد دیگران ؟ / آن همه در توست ز خود میرمی

حضرتنا مولانا روحنا فدا جلال الدین محمد قدس سره الشریف فتبارک تعالی خالقهُ

کامران کسرایی نوشته:

لا اله الا الله!

خیلی جالبه چون بنده همیشه به مردم عزیز میگم:
همه برای هم نقطه قدرت باشیم!

و اینجا تایپ شد:
همه برای همه نقطه قدرت باشیم!

اما در اصل هر دو یکی است! فرقی نداره. مهم باز کردن گره کار یکدیگر است.

چون جایی خواندیم:
هزار فرشته بوسه بر آن دست میزنند
کز کار خلق یک گره بسته وا کند

البته این هم ( به اصطلاح از خود حقیر است!) هرچند که ما هیچیم و همه از اوست! … گفت بگو و گفتیم:
(کسی که از جلوی پای کسی سنگی را بردارد خدا کوه را از جلوی پایش بر میدار! )

خیر پیش.

شعر دوست نوشته:

سلام
آقای پروفسور شمس ….. من بارها و بارها در این سایت خوب و مفید نوشته های شما رو نیز از نظر گذروندم اما متاسفانه چیزی که بیشتر از همه رخ می نمود، غرور و خود پسندی و از همان بالا نگاه کردن شما بود. انسان خوبه که در هر مرحله ای که هست متواضع باشه. اینو میگم که به خود بیایید. نزدیک به همه ی نوشته هاتون همین جوریه. راستش درس خوندن و تدریس توی ولایت امریکا (که پارسی را در پارس باید آموخت) و فلان مدرک از فلانجا چه ارزشی داره وقتی که وسیله ای باشه برای غرور و خودپسندی و کوچیک کردن دیگران؟ در این بخش شما به اوج غرور و توهم ناشی از خودپسندی رسیده اید. و این بسیار بسیار چهره ی زشتی داره تو این فضای ادبی. خاکی باش درویش! تا دوست داشتنی تر باشی. این نوشته هام نتیجه تصویرپردازی خودتان بود در نوشته هاتون. ببخشید اگه رنجیده خاطر شدی.

گمنام نوشته:

جناب شمس،
یک درخواست دوستانه،
اگر بردن نام دانشگاههایی که سرکار در آنها در علوم انسانی و فلسفه و ادبیات پارسی، و بعد مثنوی و فلسفه تحقیق و ندریس می کرده اید
ممکن است خدای ناکرده مشکلاتی برایتا ن ایجاد کند؛ دست کم ، بفرمایید کی و در کدام دانشگاه به اخذ درجه دکترا نایل شده و عنوان پایان نامه دکتریتان چیست؟
ببخشایید این درخواست برای بستن در بر بحث های نا خوشایندی است که شمارا درگیر و ما را از فیض شخن سرکار محروم میکند.
فبشر عناد الذین یستمعون………

گمنام نوشته:

ببخشایید،
نون و ب در کلید برگ من همسایه اند، و سین و شین
هم خانه،
عباد و سخن

7 نوشته:

هر کی با مامی جونش سر پول توجیبی دعوا میکنه میاد میپیچه به شمس الحق

حسین نوشته:

استاد گرامی جناب شمس‌الحق
درآویختن با این کم‌خردان پرمدعا که ادب شاگردی نداشته، دم از عرفان می‌زنند، بر بزرگی چون شما چیزی نمی‌افزاید. دیدیم که تا چنته‌ی خالی و سواد ناچیزش را نمایاندید، چگونه با شناسه‌سازی چند نفره به میدان آمد. لابد این شغال صفتی را هم در دروس عرفان با او آموخته‌اند.
سخن را پس از آرزوی بهروزی و تندرستی برای بزرگانی چون شما با این بیت سعدی به پایان می‌آورم که
توان کرد با ناکسان بد رگی
ولیکن نیاید ز مردم سگی
ارادتمند همه‌ی خادمان شعرو ادب پارسی

ناشناس نوشته:

جناب ارادتمند همه خادمان شعر وادب پارسی، حسین

لطَفا یکبار ( اگر حوصله دارید)حاشیه جناب را بخوانید
تا با معنی خودستایی و سواد فارسی بیشتر آشنا شوید:
” سالیان دراز بصورت حرفه ای و در سطوح عالی ترین مرزهای آکادمیک جهان مشغول تحقیق و تدریس علوم انسانی و بطور خاص فلسفه و ادبیات پارسی هستم!!!”
” در حوالی ۳-۴ سالگی با مولوی و دیوان شمس آشنا بوده و ارادتی خاص به جناب شمس داشته و دارم”

محمد نوشته:

فکر میکنم بسیار ی از ما زمانی که استاد گوهری درس مثنوی و ادبیات میدادند توی این دنیا نبودیم کما اینکه قبل از اینکه مولانا وارد وادی عرفان شود دیگر مدعیان بودند این یه برتری ایشون بود نسبت به دیگران ! وسخن آقای حسین که به نظر از مریدان اقای گوهری بودند با شغال صفت دادن مخالفان و بی خرد بودن هر منتقدی درس پس میدهد.در پایان شما استاد ما هستید و ما خیلی از نظرات شما را مطالعه میکنیم اما روا نیست این اخلاق از شما که مرید مولانا هستید که اون بزرگوار در چهل سالگی با چند کلام جایز خودش را تغییر داد …
خدا نگهدار تون باشد

کانال رسمی گنجور در تلگرام