گنجور

بخش ۱ - آغاز کتاب

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب
 

به نام خداوند جان و خرد

کزین برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای

خداوند روزی ده رهنمای

خداوند کیوان و گردان سپهر

فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برترست

نگارندهٔ بر شده پیکرست

به بینندگان آفریننده را

نبینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه

که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد

نیابد بدو راه جان و خرد

خرد گر سخن برگزیند همی

همان را گزیند که بیند همی

ستودن نداند کس او را چو هست

میان بندگی را ببایدت بست

خرد را و جان را همی سنجد اوی

در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی

بدین آلت رای و جان و زبان

ستود آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی

ز گفتار بی‌کار یکسو شوی

پرستنده باشی و جوینده راه

به ژرفی به فرمانش کردن نگاه

توانا بود هر که دانا بود

ز دانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن‌گاه نیست

ز هستی مر اندیشه را راه نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

فرشاد یزدی مهریزی نوشته:

بادرود برشما
وتبریک سال نو وآرزوی پیروز مندی وموفقیت شما زحمت کشان فرهنگ ایران زمین عرض حاصی نمی باشد فقط دوست داشتم تا از زحمتهایتان قدر دانی کرده باشم.پیروز وسربلند باد ایران وایرانی

بزرگمهر وزیری نوشته:

در بیت پنجم منظور از «بینندگان» دو چشم است. یعنی خداوند را با دوچشم نمی توان دید و چشمان خود را مرنجان.

nava نوشته:

غم تو در دلم دیوانه‌ام کرد به کوه و دشت صحرا خونه‌ام کرد

ببین در این دیار دور غربت نوشتار تو مرهم بر دلم کرد

محسن حسیبی نوشته:

منظور از نام در ابیات دوم، چهارم و ششم جهان نادیده است که فقط به نام ازو یاد میشود. بدین گونه است که فردوسی نام را در برابر مکان نشانده است.

فهیمه نوشته:

با سلام و تشکر در بیت اول کلمه جان و خرد به خداوند نسبت داده شده است شما معنی جان را چه می دانید؟
در بیت دوم نام و مخصوصا جای را چه معنی می کنید؟

در بیت هفتم باز از جان و خرد سخن به میان اورده شده منظور همان بیت اول است؟

در بیت هشتم معنی واقعی چیست؟

در بیت یازدهم منظور چیست؟
منتظر نظرات شما هستم

/

بهزاد نوشته:

با سلام خدمت همه دوستان.
بنده در حدی نیستم که بخواهم این موارد نظری داده باشم اما خانم فهیمه عزیز بگمان بنده خداوند اینجا به معنای صاحب و دارنده می باشد و نام یاد‌آور بزرگی و عظمت است. و نیز جای به معنای مکان یا همه گیتی معنا می دهد. پس معنای مصرع می شود دارنده، مالک یا صاحب بزرگی و عظمت و صاحب کل گیتی.
امیدوارم مقبول افتاده باشد

هانیه نوشته:

کارتون عالی بود خیلی سایت جذابی هست
فکر کنم از امروز هروقت خسته شدم یه سر بیام اینجا و یک مثنوی از شاهنامه رو بخونم
دستتون درد نکنه

بیت چهارم از آخر معنیش چیه؟؟ “خشو” یعنی چی؟

کارن نوشته:

در پاسخ دوستان اگر قابل بدونند باید بگم

بیت جهارم : مصرع دوم بر شده گوهرست صحییح میباشد باتوجه با شاهنامه دکتر جلال خالقی مطلق

بیت هفتم : بله همان معنی را میدهد جان همان انسان است و خرد در اندیشه های زرتشتی نخستین چیزی است که به انسان داده شده و ازینرو در شاهنامه بسیار جایگاه مهمی دارد بطور مثال :

خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای

بیت هشتم : یعنی انسان با خرد به بهروزی میرسد همانگونه که در مینوی خرد یکی از اثار دینی زرتشتیان امده است

بیت یازدهم : یعنی با اندیشه و جسم و زبان نمیتوان شکر نعمت خدای را بجا اورد

دوست عزیز نویسنده سایت لطفا بجای زبان از واژه زوان استفاده نمائید باتوجه متن شاهنامه دکتر خالقی مطلق

بیت دوازدم خستو بمعنای اعتراف کردن امده است
یعنی باید بوجود خدا اعتراف کنی و بمانند اشاعره و کیسانیه با خدا برخورد نکرد

با اجازه از مدیریت سایت : برای اطلاعات کاملتر به وبلاگ بنده نگاه بیندازید

جاوید زی خرم و شادکام

salar نوشته:

chop yaghshi bood

ناشناس نوشته:

SALAM KASI HAST INO KAMAL MANI KONA HAHAHAHA

لیلی نوشته:

سلام
در جواب آقای بهزاد
“خستو” یعنی معترف، اقرار کننده
برای یافتن معنای وآژه های شاهنامه، پیشنهاد میکنم نگاهی بیاندازیذ به کتاب “واژه نامه شاهنامه” اثر پرویز اتابکی که شامل شرح لغات، اصطلاحات، نامها، و جایهای شاهنامه است

ali نوشته:

سلام بر آن بودید که واژه های کژ و ناراست را درست کنید این متن مثل بیشتر متن های اینترنتی در کفر و ژاژ بیت چارم هم دست است با وجود یادآورد دوستان دگر >

نگارنده ی برشده گ گــــوهــر
نه پیکر > به خدا نسبــتی چنین کودکانه دادن ؟

حمید رضا گوهری نوشته:

چهل سال است که فریاد میکنم بیت اول شاهنامه به غلط خوانده میشود اما گوش کسی بدهکارنیست ، حال با درود به شما که چنین زحمت عظیمی را متقبل شده اید واجرتان با خدا یک باردیگرعرضم را تکرارمیکنم تا چه قبول افتد وچه درنظرآید
بیت اول شاهنامه اینست
بنام خداوند جان وخرد کزین برتراندیشه برنگذرد
مقصود حقیر مصرع دوم این بیت است که معمولا اینگونه خوانده میشود که اشتباهی فاحش است
برای آنکه مقصودم را بتوانم با نثربیان کنم به اجبار ازعلامت ویرگول استفاده میکنم اما درسخنرانی ها نیازبه آن نیست وصحیح خواندن این مصرع به نحوه خواندن آن است
کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد
این صورت غلط خواندن این مصرع است که معنی اش این میشود
که ازاین بالا تر اندیشه بالا نرود
صورت صحیح خواندن این مصرع اینست
کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد
که معنی آن این خواهد شد
که ازاین بالا تر ، براندیشه یا حاصل اندیشه ، نمیرود ویا بعبارت بهتر
حاصل اندیشه ازاین بالا تر نمیرود
توضیحات
واژه “بر” درزبان فارسی به دو معنی آمده است
۱ - بالا
۲ - حاصل ، میوه ، نتیجه
درفرم غلط هردو واژه بر به معنی بالا فرض شده است وفردوسی هرگزچنین خطایی را آنهم درپیشانی چنین اثرعظیمی مرتکب نمیشود
“بر” دوم دراین مصرع به معنی حاصل یا نتیجه آمده وباید آنرا چنین خواند
“اندیشه بر” به معنی “بر اندیشه” یا حاصا ونتیجه تفکر
مصرع را مجدداً بصورت صحیح وبا استفاده ازویرگول برای درک معنی درزیر میاورم
کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد
“اندیشه بر” به معنی “بر اندیشه” یا حاصل ونتیجه تفکرواندیشه است
بنام خداوند جان وخرد کزین برتر ، “اندیشه بر” ، نگذرد
این معنی دوم واژه بر را حافظ نیز دربیت آخرغزل معروف سمن بویان آورده است به شرح زیر
چو منصور ازمراد آنانکه بر دارند ، بردارند
چنانکه ملاحظه میشود واژه بر اول به معنی حاصل ونتیجه وبر دوم به معنی بالا آمده است که معنی مصرع را اینگونه میکند
آنانکه مثل منصورحلاج ازمرادشان بر دارند یا ازمرادشان حاصل ونتیجه گرفته اند ویا خلاصه آنکه به مرادشان رسیده اند ، کجا هستند ؟ بردارند یا بالای دارند
بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
***
من آنچه شرط بلاغ است گفتم حال با فرزانگان وفرهیختگان ادبیات پارسی است که این ننگ غلط خواندن بیت اول شاهنامه را ازدامن ادبیات ایران وحکیم طوس بزدایند
حمید رضا گوهری

حسین نوشته:

با درود فراوان از کار فرهنگی بزرگی که انجام داده اید سپاسگذارم

حمید رضا گوهری نوشته:

سلام عرض میکنم ، حقیر حمیدرضا گوهری همانست که حاشیۀ شمارۀ ۱۳ را درخصوص غلط خواندن بیت اول شاهنامه ( مصرع دوم ) تقدیم کرده است و حال می بیند باز هم همچون ۴۰ سال گذشته که هیچکس عرایض حقیررا نه تأیید کرد ونه مردود خواند ، کماکان درب برروی همان پاشنه میچرخد ونظرحقیر با سکوتی سنگین چهل واندی ساله نشنیده گرفته شد ومیشود . خدارا دراین سرزمین ودرمیان اینهمه شاهنامه خوان وشاهنامه دان وفرزانگان وفرهیختگان کسی نیست که به من بگید تو اشتباه میکنی ونظرت غلط است تا خفه شوم ویا آنکه بفرمایند حق با توست وتودرست میگویی ، تا ازاین رنج قدیمی رها شوم؟

حمید رضا گوهری نوشته:

بعد التحریر : با پوزش کلمه بگوید را که واوش افتاده وتبدیل به بگید شده است را با قبول تقصیر ، وعذرخواهی مجدد تصحیح میکنم وازاین فرصت استفاده کرده مجدداً ازاساتید و مدرسین و تصحیح کنندگان و متخصصان شاهنامه وشاهنامه پژوهان وشاهنامه خوانان تقاضا میکنم به درخواست حقیر درخصوص رد ویا تأیید نظراینجانب درمورد غلط خواندن بیت اول شاهنامه که مشروح آن درحاشیۀ شماره ۱۳ آمده اظهارنظرفرمایند . حمید رضا گوهری

سید محسن خراشادیزاده نوشته:

منظور از (کیوان) در بیت سوم چیست؟

رسته نوشته:

کیوان = سیارۀ زحل

سید محسن خراشادیزاده نوشته:

اگر در بیت سوم منظور از(کیوان) سیاره زحل باشد معنی نمیدهد لطفا بیت سوم را کامل معنا کنید

رسته نوشته:

خداوند کیوان و گردان سپهر
فروزندهٔ ماه و ناهید و مهر
در این بیت به آفریدگار پنج موجود آسمانی ( کیوان، ماه، ناهید و مهر) و نحوهٔ گردش آن‌ها ( سپهر گردنده) اشاره می کند.
در نگرش هیات (‌نجوم) قدیم نُه گردونه (یا نه سپهر و یا نه فلک) وجود داشت. هفت گردونه را می توانستند رصد کنند و طلوع و غروب آن‌ها و گردش آن‌ها را اندازه‌گیری بکنند : گردونهٔ نخست ماه (‌قمر) ، گردونهٔ دوم تیر( عطارد )، گردونهٔ سوم ناهید (‌زهره)، گردونهٔ چهارم مهر (خورشید ،هور شمس)، گردونهٔ پنچم بهرام ( مریخ)، گردونهٔ ششم برجیس ( مشتری)، گردونهٔ هفتم کیوان ( زحل). کیوان دورترین سیارهٔ گردندهٔ قابل رصد بود ( پلوتو و نپتون بعد از اختراع دوربین کشف شدند و با چشم غیر مسلح قابل دیدن و رصد کردن نیستند) علاو بر آن هفت گردونه دوتای دیگر هم برای تبیین کل گیتی لازم داشتند و آن دو، گردونهٔ هشتم گردونه ثوابت بود که صورت‌های فلکی در آن‌ها قرار داشتند و بیرونی ترین گردونه را می‌گفتند فلک الافلاک که محیط به تمام گیتی بود. بیت‌های مشابه بیت مورد بحث در متن شاهنامه فراوان است، به عنوان چند نمونه:‌

خداوند کیوان و بهرام و هور
که هست آفرینندهٔ پیل و مور

خداوند کیوان و خورشید و ماه
وزو آفرین بر منوچهر شاه

خداوند بهرام و کیوان و ماه
خداوند نیک و بد و فر و جاه

خداوند خورشید و کیوان و ماه
کزویست پیروزی و دستگاه

خداوند بهرام و کیوان و هور
خداوند فر و خداوند زور

خداوند بهرام و کیوان و شید
ازویم نوید و بدویم امید

شبی چون شبه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر

کیوان بیرونی ترین فلک قابل رصد بود و از این روی در ادبیات فارسی بزرگترین مقیاس اندازه‌گیری هم هست، مثال از همین شاهنامه بیاورم:

به کیوان رسیدم ز خاک نژند
از آن نیکدل نامدار ارجمند
یعنی جایگاه من به بالاترین مقام ممکن رسید.
یا

که ایوانش برتر ز کیوان نمود
که گفتی ستاره بخواهد بسود
از فلک هفتم هم که آن طرف تر خواهد رفت و به ستارگاه خواهد رسید.
یا

تهی دید از آزادگان جشنگاه
به کیوان برآورده گرد سیاه

نشیمی ازو برکشیده بلند
که ناید ز کیوان برو بر گزند

دو کودک بدیدند مرده به طشت
از ایوان به کیوان فغان برگذشت

چو نامه بر شاه ایران رسید
سر تاج و تختش به کیوان رسید

سیدمحسن خراشادیزاده نوشته:

آیا شاهنامه تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق بهتر است یا شاهنامه دکتر فریدون جنیدی لطفا دلیل آن را بگویید

kashayar نوشته:

بیت ۱و بیت ۷ باهم یکی است

بهرام مشهور نوشته:

قابل عنایت دوست عزیز جناب آقای حمیدرضاگوهری : بعضی از قضایا هست که در منطق انسانی دارای دو وجه ولی حاصل یکسانی هستند نظیر همین موردی که اشاره کرده اید یعنی مصرع مورد نظرتان را در هر دو حالتی که بخوانیم ، معنی و مفهوم یکسانی از آن گرفته می شود که این مفهوم در اینجا اینست که : از معنا و نام خدا ، نه اندیشه و نه حاصل اندیشه نمی تواند بالاتر برود که ملاحظه می شود در هردو عبارت یک مفهوم از آن نتیجه می شود . حالا اینها که تقریباً به هم شبیه هستند ، من برای شما یک مثالی از این دست قضایا در منطق بیاورم که به کلی با یکدیگر متناقض و بلکه متنافر هستند ، حدود چهل و اندی سال پیش ( به مقیاس مقطع فعلی ۳/۱۱/۱۳۹۱ ) ماهنامه دانشمند از قول یک دانشمند علوم فضائی شوروی سابق نوشت : یا ما در کیهان تنها هستیم و یا موجودات زنده دیگری هم در کیهان هست ، و این در هردو حالت وحشتناک است ! که ملاحظه می فرمائید دو موضوع کاملاً متناقض بودن یا نبودن ، هردو به یک نتیجه گیری ختم می شوند بنا برهمه اینها خودتان را زیاد در این خصوص رنجه نکنید

ستار نوشته:

به نام خدا
با سلام
دوست گرامی جناب آقای حمید رضا گوهری نظر شما درباره بیت مذکور به نظر اینجانب جالب و پذیرفتنی است اما پرسش این است که آیا شما شاهدی دارید که در آن برای ثمر(بر) فعل گذشتن به کار رفته باشد؟ مثلا گفته باشند بر اندیشه ام از فلان چیز گذشت؟

افشین نوشته:

با درود. خواهشمندم تاریخ و ساعت حاشیه ها را هم نمایش دهید. خیلی بهتر است اگر پی نویس هایی هم برای معنی و یا درست خواندن اشعار نوشته شود. اینکار می تواند توسط خوانندگان و بازبینی دست اندرکاران انجام شود.

هنرپیشه ح نوشته:

با درود و سپاس از گمانه های ارزشمند شما دوستان خوب.
در پاسخ به نظر شماره ۱۳ حاشیه:
ناشناس نوشته:

SALAM KASI HAST INO KAMAL MANI KONA HAHAHAHA

اگر منظور “کمال” است، برداشت مناسبی به نظر می رسد.با شما هم عقیده هستم.
هنرپیشه

هنرپیشه ح نوشته:

با درود و سپاس
دوست گرامی آقای حمید رضا گوهری
نظر شما خوب و مطلوب و آموزنده است است. نگران و دلخور نباشید. اجازه بدهید برداشت های مختلف ارائه شوند تا دیدگاههای مختلف درک کاملتری را بدهند.
هنرپیشه

مِهر ساغِشْکْ نوشته:

در باره نکات جناب حمید رضا گوهری:
واژه “بر” درزبان فارسی به دو معنی آمده است
۱ - بالا
۲ - حاصل ، میوه ، نتیجه
اگر زبان خراسانیان را هم جزو فارسی به حساب بایست بگویم، بر، به معنی یادگرفتن و حفظ کردن نیست و ما فارسی زبانان خرسان در مکالمات روزمره میگوییم:
کتا ر از بر کردم.
ئی درسها ر بر هستم.

مِهر ساغِشْکْ نوشته:

واژه “بر” درزبان فارسی به دو معنی آمده است
۱ - بالا
۲ - حاصل ، میوه ، نتیجه
اگر زبان خراسانیان را هم جزو فارسی به حساب آورید، بایست بگویم، بر، به معنی یادگرفتن و حفظ کردن هست و ما فارسی زبانان خراسان در مکالمات روزمره میگوییم:
کتا ر از بر کردم.
ئی درسها ر بر هستم.
پس “بر” به معنی حفظ و کردن و یاد گرفتن هم معنی میدهد.
عذرخواهی بخاطر اشتباه تایپی پیش آمده.

حمید رضا گوهری نوشته:

با عرض ادب باستحضارمیرساند حقیردرطی کامنت شمارۀ ۱۳ نسبت به نحوۀ غلط خواندن مصراع دوم بیت اول شاهنامه یا :
[ کزین برتراندیشه برنگذرد ]
عرض کردم که صورت صحیح خواندن این مصراع آنست که واژه [ بَر] را که معمولاً بعنوان پیشوند بسیاری ازکلمات بکارمیرود ، دراینجا وبرحسب عادت فردوسی که جای اسم وصفت را با هم تعویض میفرماید واین کاراودرسراسرشاهنامه امثلۀ بسیاردارد که شاید مشهورترین آنها ترکیب
[سا ل سی ] به جای [سی سال] باشد :
[بسی رنج بردم دراین سال سی ] که اغلب متآسفانه دیده ام که برخی همین را هم بغلط یا
[ سالِ سی] با یک کسرۀ اضافی برای حرف ل میخوانند وتوجه به مصراع دوم بیت نمیکنند که ازکفرابلیس هم مشهورتراست که اینست
[ عجم زنده کردم بدین پارسی]
دربیت مورد نظر که مصراع دوم بیت است ، واژۀ [بر] را بسادگی برحسب همان عادت یا مشخصۀ منحصربفرد کارخویش به کلمۀ [ اندیشه ] چسبانده وازآن ترکیب [ اندیشه بر ] به معنی[ بَرِ اندیشه ] یا حاصل ونتیجۀ فکرو اندیشه آورده است .
خوشبختانه درطول این چهل سال اخیرکه این مطلب را درصد ها مکان واقعی ومجازی هم گفته وهم نوشته ام وبجزاستاد بلند مرتبۀ خود دردانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران مرحوم استاد دکترزرین کوب ونیزیکی دوتن ازشاگردان خودم ، دیگران این سخن را آنطورکه باید جدی نگرفتند واکنون با کمال خوشبختی می بینم دراین مجموعۀ گنجور چهارتن ازعزیزان خردمند وهوشیارم خانم ها وآقایان محترم : بهرام مشهور - ستار - هنرپیشه ح و مهرساغشک ، با کمال فروتنی وازسرمرحمت بسیاربه عرایض این ضعیف حقیرمسکین ، کامنت هایی گذاشته واظهارنظرهایی فرموده اند که مشروح کلی فرمایشات ایشان درمجموع این است که : اگرچه عرایض حقیرمی تواند وقابلیت آنرا دارد که مورد قبول وپذیرش فرزانگان قرارگیرد ، ولی حقیر بهتر است بیهوده خویش رنجه مدارم وبگزارم هرکس قرائت خود را ازاین امربرگزیند واینکه نتیحۀ امردرهرصورت یکی است ومعنی مصرع آنست که اندیشه ویا حاصل اندیشه ازاین بالا ترنمیرود .
ازآنجا که متأسفانه [ وشاید هم خوشبختانه ] هرکس که درمورد هرموضوع ومطلبی میخواهد که سخن براند ، خواه درخصوص احتمال وجود حیات درکیهان ویا حصلخیزی خاک درسیستان ویا تأثیرنوشیدن چای پس ازصرف غذا که موجب کسری آهن خون اومیگردد ، درآغازسخن میفرماید : بنام خداوند جان و…. ]
واین خود موجب میگردد که حساسیت حقیردراین خصوص افزایش یابد ودوستان عزیزی که زحمت توجه بعرایض حقیررا بخود داده اند باید مرحمت فرموده وتوجه نمایند که سخن ازیکی ازابیات موجود درادبیات پارسی نیست وصحبت ازامکان برقراری موقعیت قرائت های دوگانه وچند گانه ازیک موضوع واحد نیست که بتوان با تسامح وتساهل ازآن گذشت .
سخن دروهلۀ اول از بیت اول شاهنامۀ فردوسی است ونه هرشعروهربیتی دیگر وبروزایرادواشکال دراین بیت ادعای ناچیزی نیست که بتوان به آسانی ازآن گذشت . حکیم بزرگ طوس این بیت را درپیشانی اثرعظیم خود نهاده که مفهومی خاص را به خواننده منتقل کند ونمیتوان قبول کرد که هرکس هرچه دلش خواست وبرحسب قرائت خویش ازآن معنی گیرد . دیگراینکه سخن از حقیقت است وحقیقت چنانکه میدانید یکی است ودوتا وبیشترنیست واین را همه کس میداند که اززمان ارسطوبه بعد اثبات شده است وتا کنون نیزهرگزهیچ کس نتوانسته برخلاف آن چیزی بگوید . حقیقت یکی است وقرائت ها وبرداشت های مختلف ازیک موضوع حقیقی مرا بیاد آن قصۀ معرف مثنوی و فیل یا پیل دراطاق تاریک میاندازد که قرارشد هرکس با مالیدن کف دست خود بگوید که پیل چگونه چیزیست
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت خود چون ناودانست این نهاد
وان دگر بر پشت او بنهاد دست
گفت این پیل چون تختی بُدست
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن بر او چون باد بیزن شد پدید
وان دگر…… القصه به پایش دست زد وگفت پیل شکل عمود ( ستون ) است .!! منأسفم حافظه یاری نکرد واما نتیجه گیری مولوی ازاین قصه اینست که :
ازنظرگاهست ای مغز وجود
اختلاف مسلم و گبر و یهود
بنا براین به آن عزیزی که فرموده اند خودت را ناراحت مکن وبگزارتا هرکس قرائت خودش را ازوقایع اتفاقیه وحقایق موجود داشته باشد عرض میکنم که براساس همان اصل ارسطوکه حقیقت یکی است ، اینکارمجازنیست چون نتیجه این میشود که قیل یا پیل که حقیقت واحد ومستقلی است درنظرگاه یکی تخت ودیگری بادبزن وسومی ستون وآن یکی ناودان برسد و ازآن جالب تراینکه این اختلافات نظرموجب اختلافات بیشتری که به جنگ میکشد میرسد و لابد است که دوستان عزیز همه این بیت مشهوررا شنبده اند که جنگ هفتاد دو ….. / چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند و معتقد است علت بروزجنگها واختلافات همین است که هرکس ازحقیقت برداشت شخصی خودش را دارد وگرنه جنگ های مذهبی نباید وجود میداشت چرا که خداوند یکی است وادیان وپیامبرانش هم یک چیز بیش نمیگویند .
نکتۀ دیگرآنست که اگرچه درزبان پارسی واژۀ [ بر] معانی متععدی دارد که اگربا کلمۀ دیگری ترکیب شود معانی بسیارزیاد میشود اما خود واژۀ [ بَر] به تنهایی این معنی ها را دارد
۱- بالا
۲- میوه - ثمر - حاصل
۳- سینه - آغوش - بغل
واینها فقط معانی پارسی آنست وگرنه درعربی نیز بر معانی دیگری میابد که مورد بحث این مقال نیست که سخن فردوسی درمیان است ، یکی ازاین معانی عربی بیابان است که البته با [ر] ی مشدد است ، اما چنانکه عرض شد این واژه بعنوان پیشوند بسیاری ازکلمات دیگرمعانی متعددی میابد مثل : برکشیدن - برداشتن - برگرداندن - براندازی - برافکندن - برتاختن - برگرفتن - برگشتن - برماسیدن - برنشستن - بردارکردن - برپا کردن - برتافتن - برتابیدن - برترداشتن - برخاستن - برخوردن - برچیدن - برآوردن - برازیدن - برکندن - برگاشتنذ- برگزارکردن - برگرداندن - برگرفتن - برگزیدن - و…… اما ، حد اقل اینجانب اسم مصدر وفعلی همچون [ برگذشتن] ندیده ام که منفی آن یا برنگذشتن وبالاخره [ برنگذرد] باشد . اگرمقصود بالا آمدن باشد بسادگی برآمدنش گویند ومنفی اش هم برنامدن است که اگرمنظورفردوسی این بود که بگوید بالا نمیرود میفرمود برنامد یا برنامدست ونه برنگذرد چرا که اسم مصدر[ گذشتن ] دلالت برآن دارد که ازچیزی یا ازجایی بگذرد یا گذشت و[ بربگذرد ] و[برنگذرد ] به تنهایی این پرسش را مطرح میکند که ازچه چیزی برنگذرد یا بربگذرد وهمۀ اینها با این فرض است که قبول کنیم فردوسی بزرگ دریک مصرع ازشعرش که اولین بیت کتاب عظیمش است دوبار واژۀ [ بَر ] را وهردوباربه یک معنی [ بالا ] بکاربرده است وچنین خطایی ازاوغیرممکن است روی دهد پس درمصرع مذکور
[ کزین [بر] تر [ اندیشه بَر ] نگذرد
[ بر ] اولین به معنی بالا و [ بر ] دوم به معنی پسوند کلمۀ اندیشه وبصورت [ اندیشه بَر ] به معنی [ بَرِ اندیشه ] یا ثمر و حاصل اندیشه بکاربرده شده است ومعنی این جمله این خواهد بود که :
{([که حاصل اندیشه ازاین بالاتر نرود])}
درصورتیکه اگرمصراع را بغلط بخوانیم
کزین برتر اندیشه [برنگذرد]
معنی اش این میشود که گنگ و ناقص است و درحد واندازۀ فردوسی بزرگ وآنهم درپیشانی چنین اثرعظیمی نخواهد بود :
{([ که اندیشه ازاین بالاتر بالا نرود])}
باتشکرازوقتی که به نظریات این حقیرنادان اختصاص دادید وازآنجا که میدانم پرچانگی حقیرموجب آزاراست ازمدیران محترم وگردانندگان این بخش ازکارسترگی که میکنید درخواست میکنم هرگونه که صلاح میدانند نسبت به تلخیص وحذف کردن جملات وکلمات تکراری وخارج ازمحدودۀ موضوع مورد بحث وکوتاه کردن آنچه حقیرنوشته است هرگونه اقدام مقتضی را با اختیارات کامل مبذول فرمایند .
ارادتمند- حمیدگوهری
بعد التحریر : ازدوستان محترم جناب ستار وجناب مهرساغشک پوزش خواسته وبعرضشان میرسانم واژۀ [ بر ] به معنی [به] و [ از ] هم آمده است که حرف ربط واضافه میباشد پس میتوان گفت ازاندیشه ام…… ودرخصوص حفظ کردن هم ترکیب [ ازبر ] کردن به معنی حفظ کردن مخصوص خراسانی ها نیست وازادبیات پارسی است ، اگرچه که ادبیات پارسی مدیون ومرهون بزرگان خراسان بزرگ همیشه بوده است وخواهد بود .

امین کیخا نوشته:

انچه که بر و نتیجه روش خردمندانه یزدانشناخت است تنزیه و پاک دانست خداوند می باشد و لی در رازوری و عرفان تشبیه و همانند سازی خداوند رخ می نماید که همگان را نمی زیبدو خوش نمی اید انجام کار اینکه خردمندان میفرمایند حاصل کار خردمندی تا اینجاست که خدای را پاک دانست از هر چیزو اندیشه مان از این بتر نمی رود و حاصل رازوری را که نمی توان گفت مگر به شطح و تامات و بر ایشان ان برفت که بر حلاج و شهاب سهروردی و عین القضاة باری هردو را میتوانیم بپذیریم اما باز هم خواهم اندیشید حمید رضا جان

حمید رضا گوهری نوشته:

با سلام وعرض ادب خدمت جناب امین کیخا که ازعرایض این حقیرنسبت به غلط خواندن مصراع دوم بیت اول شاهنامۀ فردوسی که صرفا بحثی لغوی است که واژۀ [ بَر ] را دراین مصرع به دو معنی باید خواند [ اولی را به معنی بالا و دومی را به معنی ثمر و میوه و حاصل ] برداشتی بکلی دیگرگونه وعرفانی فرموده اند که مَخلَصِ آن اگربه فهم کژ حقیر راست در آید اینست : خداوند سبحان را را برخی تا همین حد که حکیم طوس فرموده است بیشتر و بالا تر [ که تصورمیکنم واژۀ (بتر) که ایشان مرقوم فرموده اند نیز اشتباهی تایپی بوده ومقصودشان ( برتر ) به معنی بالاتربوده است وگرنه که (بتر) مخفف (بدتر) است ] نمیرود و اندیشه وحاصل و نتیجۀ فکرانسان او را بیش ازاینکه پاک است ومنزه است وخالق جهان هستی است که دراین هستی موجودات جانداروبیجان که هست بکنارچیزدیگری هم هست که مخصوص نژاد انسان است ونام او [خرد] است ، بیشترو بالاتر راه نیست . سپس جناب کیخا فرموده اند که برخی ازبزرگان ونازنینان عرصۀ عرفان وخداشناختی بی ادبی کرده اند وبا این استدلال که خداوند چرا درمیانۀ میلیونها مخلوق جاندارخود براین کرۀ خاکی فقط انسان را مشمول این لطف خود قرار داده است وبه او [ خرد ] مرحمت فرموده سعی کرده اند که گامی فراتر روند و در راستای شناخت او که چیست وکیست وکجاست و…. لختی بتفکر بنشینند وازاین خرد خویش بهره ای بیش ازسایرمخلوقات که فاقد آنند ببرند وسپس اسامی برخی ازاینان [ این بی ادبان ] را هم چون منصورحلاج وعین القضاة همدانی وسهروردی را هم آورده اند وبرخی را نیزازقلم انداخته اند چون بایزید بسطامی و ابوالحسن خرقانی و.. برادرمن جناب امین کیخا ! آخر این جا که جای این سخنان نیست . حقیریک کلمه عرض کردم فلان چیزغلط است که همگان درآغازسخن خود میاورند ، مثل این سخن که همگان درپایان سخن خود میاورند که : [ بپایان آمد این دفترحکایت همچنان باقیست!! ] که اگرمصراع دوم این بیت را می دانستند که اینست : [ بصد دفترنشاید گفت حسب الحال مشتاقی ] هرگزنمی فرمودند باقیست ومی گفتند باقی . همین برادر [انالحق ] گفتن منصور و [سبحانی ما اعظم شأنی ] بایزید جای دگر می خواهد و فرصتی دیگر . برقرارباشید .

امین کیخا نوشته:

با درود البته شما راست می فرمایید کمی حاشیه رفتم ولی در کل منظورم این است فردوسی مانند یک خرد مند گفته اندیشه از تنزیه برتر نمی رود و روش بخر دانه ای برای ستایش خداوند در این بیت انتخاب کرده است و هدفش گفتن همان بر نگذشتن است که همه مردم می خوانند و درست هم می خوانند و نه بر به معنی محصول و نتیجه، نخواستم رک باشم گره به کارم افتاد ، با درود به شما

حمید رضا گوهری نوشته:

دوست گرامی من جناب کیخا ، حقیرنداند حضرتعالی چگونه ازاینکه فردوسی خداوند را مالک وصاحب وخالق [جان وخرد] دانسته وسپس درمصراع دوم ادامه داده که اندیشه ازاین بالا تر نگذرد [ وقطعاً اندیشۀ خود را گفته چرا که کسی ازاندیشۀ دیگران خبرندارد] به [تنزیه] رسیده اید واین را که اندیشه ازاین برترنگذرد ، بمعنی ستایش پاکی و منزه بودن خدایتعالی میدانید ومثلاً اگرازآنجاییکه درمثل مناقشه نیست ، کسی اندیشه اش ازاین فراخ ترگردد که خدایتعالی قدیم نیست وحادث است ، آنگاه درمقام تنزیۀ ایشان خللی حاصل شود ؟ اما چندانکه که حقیردرپیش گفته است غرض ازاین تصدیع اوقات دوستان این بود که عرض کنم مصراع فردوسی را به غلط میخوانند وبحث حقیرنه کلامی است ونه بیش ازیک مبحث لغوی که اگردرزمان فردوسی هم رسم علامت ونقطه گذاری چنانکه اکنون هست ، بود ، فردوسی آن مصراع را بدین شکل می نوشت
[ کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد ]
که معنی اش این میشود :
حاصل ونتیجۀ اندیشه ازاین بالاترنمیرود.
وچون به این شکل بنویسید وبخوانید
[ کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد ]
این معنی بدست دهد که
که اندیشه ازاین بالاتر ، بالا نرود!! .
واین سخن دور ازارزشی است که حکیم طوس برای [ سخن ] قایل است و واژۀ [ بر ] را دومرتبه دریک مصراع یک بیت [ آنهم چه بیتی] به یک معنی [بالا] برگزیدن ازاودورباد که هرگزمرتکب چنین خطایی نشود . میفرماید : نمیرم ازاین پس که من زنده ام که تخم [سخن] را پراکنده ام وصدها باردرسراسرشاهنامه چنین گوهری را که سخن باشد ارج مینهد . میفرماید :
همان گنج ودینار وکاخ بلند
نباشد ترا درجهان سودمند
[سخن] ماند ازتوهمی یادگار
[ سخن] را چنین خوار مایه مدار
خواردانستن سخن بنظرحقیرهمانست که واژۀ [ بر ] را دریک مصراع دوبارآنهم به یک معنی [بالا] برگزیند. [ بَرِ ] اول بمعنی [بالا] آمده که میفرماید : [ کزین برتر ] یعنی که ازاین بالاتر و[ بَرِ ] دوم بعنوان پسوند ویا [ بَرِ اندیشه ] بمعنی حاصل - ثمر - میوه - نتیجۀ اندیشه آمده است واین عادت فردوسی را هرکس که با این اثرشکوهمند نظم پارسی مأنوس باشد درسراسر شاهنامه بارها وبارها دیده است که مشهورترین مثالش همان [ سال سی ] بجای [ سی سال ] است که جای اسم وصفت را با هم عوض میکند . مثل :
نماندم نمکسود وگندم نه جو
نه چیزی پدیداست تا [جو درو]
[جو درو ] = دروی جو = وقت دروکردن جو
…..
به [باده درون] گوهرآید پدید
که فرزانه گوهر بود یا پلید
[ باده درون ] = درونِ باده
……
چو [ بد دل خورد مرد ] گردد دلیر
چوروبه خورد گردد اوشیرگیر
[ بد دل خورد مرد ] = مردِ بد دل خورد
…..
خداوند کیهان و [ گردان سپهر ]
فروزندۀ ماه وناهید ومهر
[ گردان سپهر ] = سپهرِگردان
…..
به [رنج اندر] است ای خردمند گنج
نیابد کسی گنج نابرده رنچ
[ رنج اندر ] = اندر رنج - دررنج
…..
تو را [ بود باید ] همی پیشرو
که من رفتنی ام تو سالار نو
[ بود باید ] = باید بود - باید باشی
……….
حقیرخوف آن دارد که گردانندگان این کارسترگ گنجور که عمرشان دراز وبختشان بلند و عاقبتشان نیکو باد ، از پرگویی های حقیر حوصله شان به سر آمده و ازآغازهم عرض کرده ام که این ریش نداشتۀ حقیر وآنهم قیچی ، اختیارکامل دارند که درازگویی های این ضعیف مسکین را کوتاه فرماین واما ، امثله ای که دربالا آوردم بعنوان شاهد این عادت فردوسی را همه ازآنچه درخاطرۀ گرد گرفتۀ ایام جوانی درذهن داشتم آمد واول که اگرسخنی پس وپیش و حتی ناراست وکژ دیدند ، مرا ببخشایید که این آلزایمرگویی بزودی کاردستم خواهد داد و واین چند بیت وسخن بزرگان را نیزازکلۀ پوک وانباشته ازگچ حقیرخواهد زدود اما دوستان بدانند که مشابه این مثال ها وای بسا چه بسیارنیکوترازآنها را درهرورقی ازشاهنامه خواهند یافت واینکه حقیرعرض میکند [اندیشه بر] بجای [بَرِ اندیشه] وبمعنی حاصل ونتیجۀ تفکر آمده
( چه مضحک است ترجمۀ سخنی پارسی خالص وخلص [اندیشه بر] را بزبان تازی[ حاصل تفکر] ترجمه کردن) !!!!
ازخیالات واوهام حقیرسرچشمه نگرفته وهزاران مشابه آن درسرتاسرشاهنامه که بیگمان یکی ازعظیم ترین آثارادبی جهان است ، بوفورموجود است و حقیر انتظاردارد درمقابل این همه مستدلات و توجیهات حقیردراین باب با روشی مشابه ونه اگربگویم علمی ، عرایضم را یا رد ویا قبول فرمایند واگرنه همچون کودکان ازسرلجبازی پای براین فشردن که : همان درست است که همگان گویند ! وحرف زیادی موقوف نه درخورآن فرهیختگانیست که طرف اظهارات حقیراند ومنتظراظهارنظرمثبت یا منفی و مستدل ایشانم . طرفه آنکه بدوستان عزیزی که نظراکثریت را طرح میفرمایند ، اگرچه که این سخن مرا میازارد ، ولی بناچارعرض میکنم که بطورمعمول این اکثریت مردمانند که خطا میکنند وحال که ازبیت اول شاهنامه سخن رفت که همه کس آنرا درفرازسخنوری خویش میگنجاند ، اجازه میخواهم ازمصراعی سخن بگویم که تقریباً به همان میزان توسط اکثراشخاص درپایان سخنشان گفته یا نوشته میاید که متأسفانه آنهم غلط است وروزگاری حقیرازاینگونه سخنان مشهورلیستی جمع آوری کرده بودم که تعدادشان ازچهل افزون بود واینک یکی ازمشهورترین آنها که درانتهای سخن اکثرمردمان جای میگیرد :
[بپایان آمد این دفترحکایت همچنان باقیست !!]
اینک اصل بیت :
بپایان آمد این دفتر حکایت هم چنان باقی
بصد دفترنشاید گفت حسب الحال مشتاقی
مشتاقی = عشق

پیروزنهاوندی نوشته:

سایتی را سراغ دارید که شاهنامه را به نثر در آورده باشد ؟

امین کیخا نوشته:

پیروزان اگر شکوه شاهنامه را بخواهی به همان نظم ( پیوسته) بخوان اگر واژه میخوانی برو سراغ گرشاسبنامه اسدی توسی،

مرتضی نوشته:

نوشته ی آقای گوهری برای من بسیار جالب بود. برای من سوال است که چرا آقای گوهری تذکر این اشتباه را به صورت مقاله در نشریات علمی ارائه نمی کنند. نظرات سایر دوستان به شکل دهی نوشته ای شان به گونه ی یک مقاله کمک کرده است.
سوال دیگر آنکه در صورتی که ما “اندیشه بر” را حاصل یا میوه اندیشه معنی کنیم،حاصل اندیشه چیست؟

شمس الحق نوشته:

جناب مرتضی خان سلام برشما
اندیشه بر یا حاصل اندیشه معانی بسیار دارد . در محیط پیرامون شما در این جهان اگر هر آنچه که مخلوق خداوند است را یکسو نهاده و الباقی را محصول ذهن و خلاقیت انسان فرض کنیم ، بخش دوم بَرِ اندیشه و یا حاصل اندیشه است . روشن است که کل جهان هستی و هرچه درآنست مخلوق خداست و خلاقیت انسان بواقع امری اکتسابی است و مواد اولیۀ مورد استفاده اش را خداوند آفریده است و این تفاوت عمده میان مخلوقات خدا و انسانست که خداوند همه چیز را از هیچ آفرید و انسان از آنچه او بصورت مواد خام در اختیارش گذاشته بهره می جوید . این لپ تاپ و آن سلفون و این شعر و آن موسیقی و کتاب و اینترنت و گنجور و …. همه حاصل اندیشۀ انسانست .

مرتضی نوشته:

درودی فراوانتر بر شما جناب شمس الحق
ممنون از بابت نوشته یتان
منظور من این بود که حاصل اندیشه در بیت فوق از چه چیز بهتر یا فراتر نمی رود. نه حاصل اندیشه به مهنای کلی.
از یاد خداوند؟
از جان و خرد؟
….

شمس الحق نوشته:

درود بر شما و بر پرسش هوشمندانۀ شما .
از هر دو دوست عزیز ، از خداوند جان و خرد به معنی آفریننده و لاجرم صاحب و مالک جان و خرد . متأسفم که اول بار مقصود اصلی شما را در نیافتم .

سلمان یوسفی نوشته:

سلام بر پایه گزار و یا پایه گزاران این سایت جذاب و عالی و سلام بر مشارکت کنندگان در این سایت. امیدوارم این سایت همواره پاینده و جامع تر از گذشته باشد

رادمن نوشته:

با درود و سپاس فراوان از سازندگان و راهوران ( مدیران ) این سایت.
و سپاس ویژه از آقای گوهری که بحث دلکشی ( جالبی ) را در میان گذاشتند.

کامران منصوری جمشیدی نوشته:

اسم این خالقی مطلق بیخود با شاهنامه اجین شده این کسی که رستم را مردی شکمباره و تنبل و کم اثر معرفی میکند حالیکه شاهنامه بر اساس کاراکتر رستم بنا شده چه جایی در شاهنامه شناسی دارد

محمد ـ۱۱/۹۲ نوشته:

به نظر من باید شاهنامه را خود بارها و بارها خواند و خود بارها وبارها تحقیق کرد و خودبارها و بارها مورد نتیجه گیری و تصحیح نتیجه قرار داد تا نتیجه واحد واصلی ابیات را دریافت.منظور اینجانب این است که انسان از ابتدا علامه دهر نبوده وباید جرئت اغاز داشته باشد و در میان انبوه نظرات ذکر شده اساتید سر در گم و نا امید نشود .امید است که اساتید وبزرگواران جسارت این طالب حقیر وتشنه را مورد بخشش قرار بدهند.

محمدامین احمدی فقیه نوشته:

سلام و درود
به نام خداوند جان و خرد
کزین برتر، اندیشه بر، نگذرد

«بنام» صفت است و صحیح آن «به نام» است.

در ضمن در ترجمه بسم الله الرحمن الرحیم از با استفاده کنیم مناسب تر است.
با نام خداوند مهرگستر بخشاینده مهرورز

گنجینه زبان پارسی را حفظ نماییم.
درود بر شما بسیار از سایت بهره برده ام.

[جهانگیر نوشته:

نخستین بنام خدای عـزیز که از طاعتش نیست راه گریز
خداوند فردوسی آن مرد راد که گیتی چون او را نیارد به یاد
همان مرد پوینده در پارسی شگفت آفریده درآن سال سی
زبان زنده از همّ آن زنده مرد کسی اینچنین شاهکاری نکرد
حکیمی که تاریخ ایران زمین ز عهد قدیم، قبل توران و چین
نبشته که ما را دهد آگهی ز ایران به دنیا رسد فـــــرهی
جهانی بگفتار او زنده است خــداوند پندار رخشنده است
ز عرش و زفرش و زکنه زمین ز بیـــداد و داد و زتخت و نگین
زعشق و زکین و زمهر و یقین از اخلاق و کردار، خُرد و وزین
حکایت چنان قند شیرین کند نصیحت به فردا ز دیرین کنـــد
نمیرد که او تا ابد زنده است که تحم سخن را پراکنده است

روفیا نوشته:

به نظر می رسد علامت گذاری اقای گوهری درست است چون اینگونه به ادبیات فروسی بزرگ شبیه تر بوده و نیز باشکوه تر است .
ولی با معنای بر به عنوان میوه شک دارم و احساس می کنم کار کرد این واژه در اینجا فقط برطرف کردن کمبود وزن در مصرع دوم است .
یا به معنای کنار است . یعنی فکری برتر از این از کنار اندیشه عبور نمی کند .

روفیا نوشته:

خرد را و جان را همی سنجد او
در اندیشه سخته کی گنجد او
این کل ان چیزیست که کانت در فلسفه می گوید .
کانت در فلسفهٔ خود در پی پاسخگویی به سه پرسش اساسی است: نخست این‌که چه چیز را می‌توان دانست (نقد عقل محض)؟ دوم این‌که چه باید کرد (نقد عقل عملی)؟ و سوم این‌که چه امید و انتظاری می‌توان داشت؟
در نهایت او اینگونه نتیجه می گیرد که ذات افریدگار خود ترازوست و خرد داخل ترازوست یا بعبارت فردوسی ( سخته ) .
انچه داخل ترازوست هرگز نمی تواند ترازو را وزن کند .

پوریا نوشته:

سلام
فقط میتونم بگم سایتتون بی نظیره
اخه چرا شعر های عمر خیام فیلتره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روفیا نوشته:

کارن و فهیمه گرامی
معنای بیت هشتم
اگر خرد به گفتار دراید تنها می تواند از دریافت های حواس پنجگانه از جمله حس بینایی بگوید و نه بیش .

کاظم نوشته:

با درود به همه دوستانی که سخن فردوسی را ارج مینهند و درباره آن می اندیشند.
جناب گوهری قطعا می دانید که خواندن این بیت به شکلی که شما می فرمایید، به این معنی است که یک ترکیب اضافه استعاری مقلوب به کار رفته است؛ یعنی اندیشه به درخت تشبیه شده و «بر» هم از اجزای آن درخت معهود است. با این وصف، تمام شواهدی که شما برای توجیه شکل خواندتان در نظر گرفته اید، شباهتی به آن نخواهدداشت؛ از جمله: باده درون رنج اندر گردان سپهر و… هیچ کدام ساختار این چنینی ندارند؛ بنابر این برای اثبات مدعا باید شواهد دیگری آورد. بنده به هیچ وجه در مقام نفی یا اثبات این نظر نیستم، فقط گمان می کنم شواهد موجود بسندگی ندارد.

کاظم نوشته:

من معتقدم که مشکلات یک متن را در مرحله نخست با استفاده از شواهد همان متن حل کرد:
فراوان نمانی سرآید زمان
کسی زنده برنگذرد بآسمان
دگر گفت کز گردش آسمان
خردمند برنگذرد بی گمان
یک مثال هم از سام نامه خواجوی کرمانی:
بدو گفت قلواد کای پرخرد
از این بیش اندیشه برنگذرد

سیاوش بابکان نوشته:

در باره‌ی بدخوانی برخی دوستان مصراع دوم بیت نخست خرد نامه را ، استاد خانلری در بخش افعال پیشوندی از جمله برگذشتن را ذکر فرموده است و در”شاه نامه ها “نیز بارها برگذشتن به مانای راستین آن به کار رفته است و در سخن دیگر بزرگان از آن همه مادر زبان فارسی سعدی
که فرموده است:

خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی؟
که بر گذشتی و از دوستان نپرسیدی؟
….
محل و قیمت خود، آن زمان بدانستم
که بر گذشتی و مارا به هیچ نخریدی

گمان نمی برم تعبیر دور و دراز ” اندیشه بر”
اضافه‌ی مقلوب جایی در فهم سخن حکیم داشته باشد،

محمدرضا نوشته:

من فرمایشات آقای حمید رضا گوهری را مطالعه کردم و به نظرم ایشون کاملا درست میفرمایند.
جایی خوانده بودم که بیت اول اشاره به انسان داره و (صاحب جان و عقل) و در مصرع دوم این بیت اشاره شده که فکر و اندیشه ی ما بیشتر از این اطلاع نداره.
فرمایش جناب حمید رضا گوهری نگاهم رو تغییر داد

نا آشنا نوشته:

جناب حمید رضا گوهری
در همه ی مواردی که فرمودید باجنابعالی موافقم به جز همین بیت اول شاهنامه
که میفرمایید چهل سال است که فریاد میکنید و باز هم غلط خوانده می شود
من با همان غلطی که میفرمایید بیشتر موافقم {ببخشید که جسارت میکنم } چون من هنوز چهل سالگی را پشت سر نگذاسته ام
شاید چند سال دیگر به انتقاد شما برسم
مرقوم فرمودید : کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد
این صورت غلط خواندن این مصرع است که معنی اش این میشود
که ازاین بالا تر اندیشه بالا نرود
صورت صحیح خواندن این مصرع اینست
کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد
که معنی آن این خواهد شد
که ازاین بالا تر ، براندیشه یا حاصل اندیشه ، نمیرود ویا بعبارت بهتر
حاصل اندیشه ازاین بالا تر نمیرود
بنده گمانم برین است که : کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد را اگر طور دیگری معنی کنیم این غلط انگاری منتفی خواهد شد. بدینگونه
کزین برتر ، اندیشه ، برنگذرد یعنی
اندیشه ازین برتر ، نمی گذرد
یا وقتی اندیشه تا این حد رسید ، متوقف میشود
با عرض احترام
ناآشنا

نا آشنا نوشته:

ببخشید باید مینوشتم : من باهمانی که میفرمایید غلط است بیشتر موأفقم
بعداً متوجه شدم ، نکند اشتباه تعبیر شود
با پوزش مجدد
ناآشنا

فرامرز پگاهی نوشته:

جناب گوهری ، ای بزرگوار
چرا این اندازه خشمگینی برادر ؟ نیازی به چهل سال خروش نیست . من یکبار نوشت ترا خواندم و پذیرفتم . از این پس هم سخن استوار ترا سنجه گیرم . هر کس را هم که بینم نادرست خاند گرز گران بر سرش کوبم . اگرچه بر این باورم که اندیشمند آگاه آرام ندارد و دلسوز است اما دست کم با واژه های ” خفه بشم” خودآزاری مورز . اگر خفه شوی چگونه درست خاندن را بیاموزیم ؟

محمد شاملو نوشته:

جناب حسینی نوشته اند منظور از نام در ابیات ۲ و ۴ و۶ خهان نادیده است با بررسی واژه نامه ها نام به معنی اسم آمده و نهایتا بعضی بزرگان نام را به معنی نام آور نامدار و سرآمد به کار برده اند اگر ایشان مدرکی دارند بر اینکه نام به معنی جهان نادیده ویا نفردوسی بزرگ ام را به معنی مکان بکار برده اشاره بفرمایند

حامد جاویدی نوشته:

در بیت ششم:
نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه
بیت درست این است:
نه اندیشه یابد بدو نیز راه که او برتر از نام و از جایگاه
خواهشمندم ویرایش شود.

فاطمه نوشته:

سلام
درادامه حرف اقای گوهری باید بگم این ترجمه که الان خدمتتون عرض میکنم از زبان بهترین شاگرد استاد میر جلال الدین کزازی٬خانم مژگان شیرزادی ٬که تمام تفاسیر شاهنامه رو از زبان استاد کزازی نقل میکند واز تمام سخنان ایشون یادداشت برداری میکرده است
حالا با این ترجمه هر کس هر برداشتی دارد به خودش مربوط است ولی اصل این شعر این است که خدا خالق روح وعقل ماست ودر این شکی وجود ندارد ونیایش فقط مختص به کسی است که لایق ان باشد وان شخص فقط حضرت حق است
ترجمه
سخن را با نام خدایی که خالق جان وخرد است آغاز میکنیم
زیرا خداوند از همه اندیشه ها وخردها بالا تر است
با تشکر از توجه شما

فاطمه نوشته:

به نظر حقیر منظور شخص شخیص فردوسی این بوده است که اندیشه ها از خرد وعقل بالا تر نمیرود و خرد وعقل هیچ گاه پایانی ندارند تا زمانی که به حضرت حق ختم شوند واینحاست که ما دربرابر خالق حان وخرد سر تعظیم فرود می آوریم

Hamishe bidar نوشته:

جناب گوهری حق با شماست بزرگوار. چرا اینقدر خود را ناراهت میکنی؟

شمس الحق نوشته:

همبشه بیدار عزیز محبت کردید که خواندید و اظهار نظر مثبت فرمودید ، ناراحت نیستم دوست عزیز ، از تاریخ ثبت این حواشی زمان زیادی گذشته است شاید نزدیک به ۳ سال و من یک عذرخواهی به شما بدهکارم که ندانستم زبان فارسی زبان دوّم و ای بسا سوّم شماست و اشاره کردم به اغلاط املایی حضرتعالی ، البته بدون ذکر موارد و بطور کلی ، ولی اکنون عرض میکنم که برای کسی در شرایط شما همین ها هم که می نویسید کاریست کارستان ! دستمریزاد دوست عزیز ، امیدوارم کدورتی اگر حاصل گردیده ، رفع شده باشد . با خود عهد کرده بودم که در چند موضوع ، دیگر وارد نشوم که یکی همین مطلب است و دیگری اشعار شاعر بلند آوازه ایران زمین ، مرحوم شهریار که بنظرم جنابعالی آخرین حاشیه را بر یکی از عالیترین آثار ایشان نوشته بودید که “حالا چرا” نام دارد و حقیر که دورادور مراقبتان بودم که تازه وارد به گنجور بودید و افسوس که آن حاشیه ۵ - ۶ سطری ۵ یا ۶ غلط املایی داشت و حقیر هم بواسطه عمری معلمی به این موضوع حساس بودم اما خرسندم که اشاره کلی به تعدد اغلاط نمودم و نه بیشتر ، گویی می دانستم همین فردایش رندی مچم را برای اولین بار در گنجور خواهد گرفت که اسراف را اصراف نوشتی استاد !! و خجلت زده خواهم شد .
دوست عزیز مرا ببخشید که باید مرخص شوم ، اما شبانگاه این عرایض را پی خواهم گرفت و منتظرتان خواهم بود ، شما که ظاهراً خواب ندارید !! به گنجور خوش آمدید .

علی اسدی نوشته:

من مطلع سخن گرانمایه فردوسی را چنین معنی می کنم.
از آن جایی که انسان هر کاری را با یاد و نام خدا آغاز می کند فردوسی هم در آغاز شاهنامه نام خدا را بر زبان می راند (تا از قدرت ذاتش مدد و نیرو گرفته) و معتقد است که بهتر یا بالاتر از نام خداوند (کزین)، بر فکر و اندیشه انسان نخواهد گذشت (یا برتر از نام خداوند از اندیشه انسان خطور نمی کند.)
کزین برتر، اندیشه بر، نگذرد
از این بهتر، بر اندیشه ، نمی گذرد

Hamishe bidar نوشته:

دوست عزیز جناب شمس الحق: شما بر من منّت نهادید که نظرتان را در مورد نوشتهای حقیر بیان فرمودید. باید خدمتتان عرض کنم، من کدورتی به دل ندارم، ولی فکر کردم که شما از دیدن اغلاط زیاد بنده میرنجید، که عرایض حقیر را می خوانید. من رشتهُ دانشگاهی خودم در ریاضیات است، و به خوبی حسّی که شما به اغلاط حقیر دارید درک میکنم، چون بیشتر مردم اطلاعات چندانی دربارهُ ریاضیات ساده، که ظرورت زندگی ایشان هم است ندارند. اگر بنده تصمیم به اصلاح همهٔ اغلاط مشاهده شده بگیرم، وقتی برای زن و فرزندان باقی نمیماند. ​​​​دربارهٔ نظر شما در باب شعر، به نظر حقیر حق با شماست، که این واژه بهتر به نظر میرسد: کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد
امیدوارم که از شما بیشتر فیض ببریم.

ابوالفضل نوشته:

با سلام
در بیت نهم
ستودن نداند کس اورا چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
حرف ت در کلمه ی ببایدت چه معنا و چه نقشی در بیت دارد
با تشکر لطفا سریع تر پاسخ بدهید

مینا نوشته:

ابالفضل خان
ت بر میگردد به بندگی
یعنی کمر بندگیَت {بندگی ات} را باید ببندی
یعنی وظیفه ی بندگیَت را بجا آور
موفق باشید

روفیا نوشته:

همچنین خیلی فوری و اورژانسی خدمتتان عرض کنم که بدون آن سکته در این نیم بیت پیش می آید.

علیرضا نوشته:

گوهری جان. آیا در جای دیگر شاهنامه مورد دیگری را سراغ داری که فردوسی بر رابه معنای میوه به کار برده باشد؟ اگر هست من حرف تو را می پذیرم، اما اگر نباشد حرف تو را اگر حتا به غنای شاهنامه کمک کند نمی پذیرم. شاهنامه را همان گونه که هست باید خواند و شناخت، نه با تاسیر شخی!

دکتر ترابی نوشته:

گنجعریان گرامی جنابان گوهری سمش و دیگر سرورانی که بر خوانش بیت نخست به شیوه خود پا میفشارند

مانا البته در دل شاعر است و د ست ما از داما ن حکیم کوتاه. مگر دوستی از دوستان گنجور که خواجه شیراز را به خواب می بیند و باشاعر گفتگوها دارد کمک کند!!ورنه چاره ای جز جستجو در فرهنگها و شواهد بزرگان شعروادب نخواهیم داشت.

اینست آنچه این کمترین از فرهگها و شواهد گرد کرده انست بخوانید ( ار حوصله دارید ) و خود به داوری بنشینید

نخست اندر ماناهای بربا زبر و پیش و زی:

بلندی، بلای ، زبر ، روی ، سر.

بر مخفف برند،، بر مخفف برند
بر گروه ، طایفه، دست

بر راستگو، راست سوگند مهربان
بر دشت، زمین خشک مقابل بحر

بر نامی از نامهای باریتعالی

برو بوم سرزمین میهن

بر یخ نوشتن کار بیهود کردن

بر ریشه بریدن جداکردن ورقهای بازی

بر بر درخت میوه، بالابلند ، نزد ،نزد ، پیش هنگام

سینه آغُوش

بر حٔفظ کردن

و اما مدارک معتبر:

برگذشتن ( لغتنامه مصدر مرکب پیشوند)طَی شد، سپری شده

اگر چاهساری که بی آب گشت
فراوان بر او سالیان بر گذشت فردوسی

یکسال برگذشط که زی تو نیافت بار
خویش تو آن یتیم نه همسایت آن فقیر ناصر خسرو

چون بر این قصه بر گذشت شبی
رو چو عنقا نشان نداد کسی نظامی

بایزید می گوید: دویست سال بر بوستاب بر گذِدچون ما گلی در رسد تذکره او لیا

تجاوز کردن فزون تر شدن

زسیم سره خایه، سدبارهشت

که هر یک به مثقال صد بر گذشت اسدی

پسر چون زده بر گذشتش سنین
زنامردمان گو فراتر نشین سعدی

عبور کردن،، رد شدن ، پشت سر قرقر دادن

یک روز به نزدیک آن چهار دیوار بر گذشت، و اورا قصه آن دیوار و مردمان بگفتند تفسیر طبری

خاقان بگریخت و مردا ن آز آنجابر گذشت، و آن شهر پس و پیش خود کرد ترجمه بلعمی

نبام خداوند جان ء و خرد

کزین برتر اندیشه بر نگذرتد فردوسی

بدیدم اگر بگذرد بر تو راه
زبانی مکن، بر گذر بی سپاه فردوسی

چون از سر سدره بر گذشتی
اوراق حدیث در نوشتی نظامی

وقتی بر مستی بر گذشت، دهانش آلوده بود، آب آورد و دهان مرد بشست تذکره اولیا

محل و قیمت خود آن زمان بدانستم

که بر گذشتی و مارا به هیچ نگرفتی سعدی

از کفتار کسی بر نگذشتن، پذرفتن گفتار کس

مر اورا همه پاک فرمان برید
زگفتار گودرز بر نگذرید فردوسی

بالاتر رفتن برتر رفتن

بیامد شهنشاه از آنسان به دشت

همی تاجش از مشتری برگذشت فردوسی

خروشیدن تازی اسبان به دشت
زبانگ تبیره ، همی بر گذشت فردوسی

مخور اندوه که ازاینجا همی بر گذری
گرچه ویرانه است این منزل ما یا بنواست. ناصر خسرو

از مزاح بر گشتن به قول امروزیها از شوخی گذشتن

بپوشید باید یکایک سلیح
که این کار ما بر گذشت ازمزیح فردوسی

از اوج بر گذشطه، به حد اعلای بلندی رسیده

وآن خط ز اوج بر گذشته
طفل اس به میل باز گشه نظامی

چشم پوشیدن

چون بر گذری ز خود پرستی
در خود نه گمان بری که هست نظامی

باشد که مانیز از خودپرسی بر گذریم

دکتر ترابی نوشته:

با پوزش و البته امید بخشایش سهو القلم را که اندک هم نیستنداصلاح میکنم

گنجوریان شمس گروه ، طایفه، دسته

مرکب پیشوندی یک سا ل بر گذشت

بوستان قرار دادن اوج بر گذشطه

محدث نوشته:

یک سوال؟
یک بیت مشهوری هست که فردوسی می گوید:
«جهان را بلندی و پستی تویی/ندانم چه ای؟ هر چه هستی، تویی» آدرس این را در گنجور به من می دهید؟
با سپاس

محدث نوشته:

نقیضه!
ظاهرا آنجا که مرحوم جامی در هفت اورنگ می گوید:

بلندی و پستی نخوانم تو را/مقید به اینها ندانم تو را
نه تنها بلندی و پستی تویی/که هستی‌ده و هست و هستی تویی

یک گونه تعریض به بیت زنده یاد فردوسی دارد. اما انصافا استحکام بیت فردوسی سر جایش باقی است و مرحوم ملاصدرا که با احترام از فردوسی موحد و مسلمان یاد می کند، از این بیتش بسیار خوشش می آید. یک جور نور دیده ی وحدت وجودی ها -و بل وحدت موجودی ها-می تواند باشد این بیت حکیم طوس.

محدث نوشته:

در ویکی پدیا هم خوانده ام آنجا هم که نظامی می گوید:…پناه بلندی و پستی تویی… در حقیقت اشاره ای به بیت فردوسی هم هست.
همچنین صاحب اسرارنامه-که می گویند عطار عارف است- داستان خواب دیدن فردوسی را که یاد می کند انجا که می گوید:
پذیرفتم منت تا خوش بخفتی
بدان یک بیت توحیدم که گفتی
منظورش از “بیت توحید” همان بیت معروف فردوسی است.
البته شبیه این گونه خوابی را هم برای ابونواس اهوازی-شاعر بزرگ عربی سرا- نقل کرده اند که برای یک بیت شعر او را بخشیدند و اگر خاطرم به خطا نرفته باشد این را در کتاب اخبار ابی نواس نوشته ی ابن منظور صاحب لسان العرب خوانده ام.
آنجا که گفته بود:
عیون من لجین شاخصات/بأبصار هی الذهب السبیک
على قضب الزبرجد شاهدات/بأن الله لیس له شریک

و این شعر مرا یاد شعر آن شاعر(سعدی بود؟) می اندازد که گفته:
هر گیاهی که از زمین روید
وحده لاشریک له گوید
یک شعر دیگر در همین باب در خاطرم هست که در یکی از کتب ابن سینا دیده ام که از شاعری بدون ذکر نام نقل می کند که:
و فی کل شی ء له آیة/ تدل علی انه واحد
فکر کنم این شعر از ابی العتاهیه باشد و الان حوصله ندارم بروم از کتابخانه دیوانش را بیاورم و ببینم از وی هست یا نه؟
زیاده جسارت شد. یا علی

محدث نوشته:

پر حرفی مرا ببخشید.
اما همین که خواستم روم یادم آمد که ملاصدرا در مثنوی اش-که سال ۷۶ در قم چاپ شده- و اشعاری متوسط و گاه خیلی ضعیف هم دارد و کلا ملاصدرا در شعر فارسی، جزو شعرای درچه ۵و۶ است می گوید:
می ستایم خالقی را کوست هست/این دگرها نیستند و اوست هست.
یک گونه نگاه به واقعیت عین الیقینی شعر فردوسی و مقولات اشراق و تجلی ذات واحد و بسیط حق و کل الاشیاء بودن وی(غیر از تفسیر غلط برخی صوفیه) دارد و نفی هستی از غیر خدا را قاصد است….
عذرخواهی مجدد.

محدث نوشته:

ایمیل؛ اگر کسی لطف کرد و نشانی بیت فردوسی را داد. با سپاس بسیار.

محدث نوشته:

ایمیل؛ اگر کسی لطف کرد و نشانی بیت فردوسی را داد. با سپاس بسیار. najafi1370@gmail.com

فرهاد نوشته:

درود به تمام ایرانی های عزیز،جسارتا حس من به بیت ومصرع اول شاهنامه این هست که:فردوسی میگه که بنام خداوند جان و خرد
که از این برتراندیشه بر نگذرد یعنی اینکه سپاس خدایى رو میکنه ابتدای این لوح زرین، که دوتا نعمت بزرگ به انسان داده آفریدگار، یکی جان ودیگری خرد وبخاطر این دو نعمت ارزشمند، سپاس از آفریدگار نهایت هر اندیشه اى هست

تحصیل در خارج نوشته:

عالی بود
سپاس

فرهاد نوشته:

جناب گوهری، با درود

این که شما می‌گویید خوانش مرسوم “… برنگذرد”، غلط است، خود حرفی‌ نادرست است. کجای این خوانش نادرست است؟ تنها مد نظر شما نیست، نه اینکه نادرست باشد. آن خوانش دور از ذهن هم که شما می‌گویید نادرست نیست، اما به نظر من خوانش مرسوم معنایی بهتر و درست تر دارد. زیرا می‌گوید اندیشه ما از آن‌ مرتبه فراتر نمیرود، یا به آن مرتبه نمیرسد. که هم از دید دستور و هم معنا درست می‌باشد.

اما اگر خوانش شما را بپذیریم معنای آن‌ به گفته خود شما میشود: حاصل اندیشه از آن‌ فراتر نمیرود. دو مشکل وجود دارد: یکی‌ اینکه سوال پیش میاید آیا اندیشه فراتر میرود و تنها حاصل اندیشه است که فراتر نمیرود؟! دوم اینکه خود شما حاصل اندیشه را چیز‌هایی‌ مانند سلفن و لپ تاپ و کتاب معرفی‌ کردید! ممکن است توضیح دهید اینها چگونه ممکن است به “این برتر” برسند تا ببینیم میتوانند از آن بگذرند یا نه؟! همانگونه که می‌بینید دست کم خوانش شما از نظر معنا مشکل دارد.
از این گذشته، نمیدانم این پافشاری و فریاد چهل ساله شما برای چیست؟! آیا نمیدانستید یک بیت شعر میتواند خوانش‌های متفاوت داشته باشد؟ این تصور که یک بیت فقط و فقط دارای یک خوانش است زیبندهٔ هیچ خردمندی نیست.

– پی‌ نوشت: فرموده بودید “برگذشتن” به چشمتان نیامده است، که دیگران از شاعران متفاوت مثال آوردند. اما شما “اندیشه بر” دیگری مثل نیاوردید. دیگر اینکه، این قانون “دوبار کلمه‌ای را به یک معنی‌ بکار نبردن” را از کجا آورده‌اید؟! در شعر بعدی بخوانید: خرد رهنمای و خرد دلگشای - خرد دست گیرد به هر دو سرای. امیدوارم هم شما از این رنج چهل ساله رها شده باشید، و هم ما از این فریاد و اصرار بیهوده. با آرزوی شادی و تندرستی برای شما

فرهاد نوشته:

این چند بیت را چند سال پیش به مناسبت روز فردوسی گفتم و آن مرد بزرگ و سخنی که به درستی پیشبینی کرده بود :)
برآمد چو خورشید از خاوران
مر آن مرد روشن دل خوش زبان
به دفتر در آورد داستان شگرف
که چون کوه برجا، نه چون آب و برف
ورا نام فردوسی است آن بزرگ
همی زنده است زان گفت سترگ
“از آن پس نمیرم که من زنده ام
که تخم سخن من پراکنده ام”

متین نوشته:

با درود،
مدتی است که بیت “توانا بود هر که دانا بود، ز دانش دل پیر برنا بود” تفکر من را مشغول ساخته.

از دوران کودکی به خاطر دارم که این بیت را در شعر دیگری از حکیم فردوسی خوانده ام و همچنین به شکل نقل قول توسط شعران دیگر. فکر میکردم که این بیت در یکی از اشعار معلم اخلاق سعدی بزرگ امده است. هر چه که در وب جستجو کردم و یا استفاده از جستجوگر گنجور، نتوانستم استفاده این بیت در آثار شاعران دیگر را بیابم. از استادان گرامی تقاضا دارم مرحمت فرموده و راهنمائی فرمایند.

حنیفه نژاد نوشته:

با درود بر دوستان بزرگوار مخصوصا برادر عزیزم آقای حمید رضا گوهری
خدمت ایشان عرض می کنم که بنده با خوانش ایشان موافق نیستم و بیت را باید به همان صورت خواند که بزرگان ادبیات فارسی هم خوانده اند اما معنی آن :
به نام خداوند جان و خرد [شروع می‌کنم ] که اندیشه آدمی [در توصیف خداوند] نمی‌تواند بیش از این حد پیش برود .
انسان برای تعریف کردن و شناساندن خداوند می‌تواند بگوید: خدای جان ، خدای‌خرد ، خدای کیوان ، خدای آسمان ، و…. یعنی خدا را با نام مخلوقاتش تعریف کند و بشناساند ولی فراتر از این حدّ نمی تواند پیش برود‌،یعنی نمی‌تواند به شرح چیستی ذات خدا بپردازد.( از این برتر اندیشه بر نگذرد
شاعر در بیت های بعدی آورده : خرد را و جان را همی سنجد او/ در اندیشۀ سخته کی گنجد او » یعنی خدا عقل و جان را با اندازه ای محدود به انسان عطا کرده است و توانایی اندیشۀ انسان حدّی دارد و نمی تواند به چیستی خداوند – که حدّ توانایی و عظمتش نامحدوداست – پی ببرد .
اگر بیشتر دقت کنید ، سخن از ذات خداست که اندیشه آدمی از پی بردن به آن ناتوان است .
ستودن نداند کس او را چو هست : در این مصرع هم باز منظور از ستودن یعنی تعریف کردن خداوند برای شناساندن ، (نه شکر گزاری و عبادت )
میان بندگی را ببایدت بست : یعنی تو ای انسان نمی توانی ذات خدا را تعریف کنی از این پرس و جوی بیهوده دست بردار و به بندگی ات برس

حنیفه نژاد نوشته:

دوستان عزیز ، فردوسی در این ابیات عقیده خود را در مورد خداوند توضیح می دهد ، آن هم در جوی مخالف ، کسانی که با آن ها بحث می کند اعتقاد دارند که خدا را می توانند دید ، و فردوسی با برداشت درست از آیات قرآن می گوید : به بینندگان آفریننده را / نبینی مرنجان دو بیننده را ) و در بیت بیت این ابتدای سخن عقیده خود را در مورد خداوند شرح می دهد به همان سلیقه که قرآن هم می آموزد ، ما در قرآن آیات متشابه داریم که نباید در مورد آن ها فکر کنیم چون توانایی فکر ما در آن حد نیست ، اندیشه مثل یک ترازوی زرگری است ، ترازوی زرگری وسیله خوب و دقیقی است که می تواند وزن یک گوشواره را بسنجد ، اما آیا می توان وزن کرات را هم با آن اندازه گرفت؟؟؟
بله اندیشه انسان در شناخت خدا می تواند تا این حد پیش برود که او را خالق جان و خرد بداند اما بیش از آن پیش نمی رود

حنیفه نژاد نوشته:

سوال : چرا فردوسی در بیت اول از جان و خرد سخن به میان می آورد؟
جواب : البته در بیت های بعدی از مخلوقات دیگر هم نام برده ، اما موضوع سخن در شاهنامه انسان است ، و انسان با نیروی جان و خرد پای به میدان زندگی می نهد ، در واقع موضوع اصلی شاهنامه همان جان و خرد است و بنا براین سزاوار است که حکیم توس سخن خود را با نام خداوند جان و خرد بیاغازد . ( براعت استهلال)
دوستان برای اعلام نظرات خود می توانند با اینجانب تماس بگیرند : ۰۹۱۴۱۰۴۴۹۶۵

حنیفه نژاد نوشته:

ستودن نداند کس او را چو هست
میان بندگی را ببایدت بست
ستودن در این بیت ، با توجه به دیگر ابیات ، تعریف کردن است ، - مثل تعریف کردن مفاهیم علمی ، مثلا تعریف کردن مثلث - و به معنای پرستش و عبادت نیست
کسی نمی تواند خدا را تعریف کند - الحمد لله الذی لا یبلغ مدحته القائلون و لا یحصی نعمائه المجتهدون - خوب این مصرع اول اما مصرع دوم
میان بندگی را ببایدت بست : حالا که کسی نمی تواند چیستی خدا را بستاید ، بنا بر این بحث در این مورد بی فایده است ، ای انسان برای تو بایسته است که کمر را برای بندگی ببندی ( کنایه از آماده شدن برای کاری )خلاصه این که ای انسان فکر کردن در ذات خدا به تو نیامده تو برو بندگی ات را بکن

حنیفه نژاد نوشته:

دوستان بزرگوار ، فردوسی در همان بیت اول حد و مرز ستودن را مشخص کرده و گفته که انسان می تواند خدا را بستاید ، اما با این عبارت ها : خدای جان ، خدای خرد اگر بخواهد به چیستی خدا بپردازد ، بیراهه می رود و گفتار او بیهوده است ، و اینحاست که ستودن معنی منفی پیدا می کند :
ستودن نداند کس او را چو هست
و این بار منفی ستودن در کلام علی علیه السلام نیز هست :
فَمَنْ وَصَفَ اللهَ سُبْحَانَهُ فَقَدْ قَرَنَهُ، وَ مَنْ قَرَنَهُ فَقَدْ ثَنَّاهُ، وَ مَنْ ثَنَّاهُ فَقَد جَزَّأَهُ، وَمَنْ جَزَّأَهُ فَقَدْ جَهِلَهُ، وَمَنْ جَهِلَهُ فَقَدْ أَشَارَ إِلَیْهِ، وَمَنْ أَشَارَ إِلَیْهِ فَقَدْ حَدَّهُ، وَمَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ،
بنا بر این فردوسی در بیت اول در ستودن را به روی ما می بندد و در بیت دوم در بندگی را برای ما سزاوار می داند

علیرضا نوشته:

کتاب صوتی شاهنامه فردوسی
با صدای استاد امیر نوری
آغاز کتاب
http://shatelland.com/upload/files/0dbff6cf-ed7a-497f-b0c4-891395961a70
لطفا اگر بقیه را خواستید نظر بدهید، و بیان کنید. با تشکر

مهرداد قراریان نوشته:

سایتتون بی نظیره

ممنون

محمد نوشته:

با سلام خدمت دوستان عزیز. بنده نیز در حد توان ناچیز خود جسارت می کنم. در واقع حکیم توس در همان ابتدای سخن خود به ستایش ذات اقدس الهی پرداخته و به نظرم بهترین نوع ستایش را هم بجای آورده. این ستایش همان است که او می گوید اندیشه و عقل انسان در ذات اقدسش راه ندارد چرا که ابزار عقل انسان همان حواس و چشم و گوش است و این ابزارها قادر نیستند در ذات الهی نفوذ کنند تا عقل را یاری کرده باشند. خداوند نام و جان و جای و ….. چطور می خواهد در نام و جایگاه (یعنی مکان یا زمان) بگنجد؟ در اندیشه سخته کی گنجد او؟ پس راهی جز اقرار به وجودش نیست و زبان در وصف او کاملا قاصر و مقصر است. این معنای عبارت شریف “سبحان الله” است، یعنی منزه است خداوند عالمیان از هر وصفی که مخلوقات برایش بکنند. این در واقع نشان می دهد که حکیم توس به نهایت درک از معرفت توحیدی رسیده بوده. در پایان حرف آن بیت معروف خود را می گوید که “توانا بود هرکه دانا بود” و اشاره به همین منظور می کند که دانایی در این زمینه همانست که به جهل خود اقرار کنیم. آنگاه که انسان پی به جهل خود ببرد متوجه می شود که راه درازی در پیش دارد، و آنگاه که بداند عقل او در این راه کاری از پیش نخواهد برد نیازمندی او به راهنما و رهبر (یعنی پیامبر و امام) آشکار می شود. همانطور که در بخش های بعدی توصیه می کند که “به گفتار پیغمبرت راه جوی/دل از تیرگیها به این آب شوی” و یا “گرت چشم باشد به دیگر سرای/ به نزد نبی و علی گیر جای”، “که من شهر علمم علیم درست/ درست این سخت گفت پیغمبرست”.

جدای از بحث های ادبی و لغتی، بعد نیست به ابعاد توحیدی کلام بسیار زیبای این شاعر توانا هم اشاره ای بشود. با پوزش از خدمت اساتید

اردشیر نوشته:

درود بر همه دوستان که دل در گرو فرهنگ و ادب پارسی دارند ، به رای من اقای گوهری درست میگویند ، اگر “بر” به جا و به گاه خوانده نشود به تمامی مفهوم عوض میشود، پس بخوانیم کزین برتر ، اندیشه بر ، نگذرد.

دکتر ترابی نوشته:

اردشیر گرامی،

نخست به پیشگاه مهربانانی که در ماههای دوریم از گنجور ، به یاد این بی دل بی نشان بوده اند، سپاس می گزارم.
به آوردن نام گرامیشان نیاز نیست، که خود می دانند، چه ، خوش در سراچه دلم جا خوش کرده اند.

پس، زحمت افزا می شوم، (که در من این عیب قدیم است و به در می نشود که مرا بی…….)

شما داستان بر گذشتن اندیشه را تازه کردید
به یاد آوردم، در این باره نوشته بودم، به آغاز کتاب رفتم، آری ،چیزکی با نادرستی های نوشتاری؛
ویراستن دستم نداده بود، اینک باز می نویسم.

از دوستانی که بر خوانش ” اندیشه بر ” پای می فشارند، فروتنانه درخواست میکنم گواهیی از حکیم توس یا دیگر بزرگان زبان فارسی بنمایانند .

باری برخی از دوستان کار واژه ” بر گذشتن ” را بر نمی تابند:

بخوانید و داوری کنید:

بر گذشتن طی شدن ، سپری شدن
فردوسی:

اگر چاه ساری که بی آب گشت
فراوان بر او سالیان بر گذشت
ناصر خسرو:

یک سال بر گذشت که بی تو نیافت بار
خویش تو آن یتیم، نه همسایت آن فقیر

نظامی:
چون بر این قصه برگذشت شبی
رو چو عنقا، نشان نداد کسی

تذکره اولیا:
بایزید گوید: دویست سال بر بوستان بر گذرد، چون ما گلی در رسد

فزون تر شدن:
سعدی:
پسر چون زده بر گذشتش سنین
زنامردمان، گو فراتر نشین !!

عبور کردن، رد شدن، پشت سر قرار دادن:
تفسیر طبری:
یک روز به نزدیک آن دیوار برگذشت، واو را قصه آن دیوار و مردمان بگفتند

بلعمی:
خاقان بگریخت،و مردان از آنجابر گذشت و آن شهر پس و پیش خود کرد.

فردوسی:
به نام خداوند جان و خرد
کزین بر تر اندیشه ، بر نگذرد

تذکره اولیا:
وقتی بر مستی برگذشت، دهانش آلوده بود، آب آورد و دهان مرد بشست.

سعدی:
محل و قیمت خود ، آن زمان بدانستم
که بر گذشتی و مارا به هیچ نخریدی

پذیرفتن گفتار کسان:
فردوسی:
مر اورا همه پاک فرمان برید
زگفتار گودرز بر نگذرید

بالاتر رفتن، برتر رفتن:
فردوسی:
بیامد شهنشاه از آن سان به دشت
همی تاجش از مشتری بر گذشت

خروشیدن تازی اسبان به دشت
زبانگ تبیره همی بر گذشت

و سر انجام:
چشم پوشیدن:
چون بر گذری زخود پرستی
در خود نه گمان بری که هستی

باشد که ما نیز از خود پرستی بر گذریم.

تندرست و شادکام بوید

دکتر ترابی نوشته:

پی نوشت،
به سمانه بسیار گرامی که دیریست از گنجور دور است،
پاسخی بدهکارم،( نوروز بود و نک مهرگان است)
گردو، گوز، جوز، گردکان و چهار مغز که به گمانم هم میهنان هم زبانمان در کابلستان، بلخ و بدخشان و هم فرارودان گردو را می گویند،
و گردو به سنگ نمی فروختند، به شماره می خریدند
پنجاه دست ، یک گری ( با صدای زیر) و هر دست ده گردو، پنج در هر دست.
مهرگان آمد! هان! در بگشاییدش…….
مهرگان بر شمایان فرخنده باد

سمانه ، م نوشته:

جناب دکتر ترابی گرامی
مهرتان پایدار و مهرگانتان دل انگیز
دور نیستم ، که :به گفته ی شیخ
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
سپاس

سالار 15/8/95 نوشته:

جناب فرهاد عزیز
سوال فرمودید که آیا اندیشه بالاتر میرود یا حاصلِ اندیشه؟
در این مورد فکر میکنم که تجزیه و تفکیک کردن این دو موضوع نادرست است، چون اندیشۀ بی حاصل معنا ندارد.
مثلاً، هرآنچه که شما در این متن حاشیه نوشتید، حاصلِ اندیشیدنِ شماست.
ولی اگر نمونه یا مثالی از اندیشۀ بی حاصل دارید لطفاً بیان کنید.
با سپاس

ناشناخته نوشته:

سالار عزیز،
این داستان بر گذشتن اندیشه چنان ساده و بی بر و برگرد است ، که به قول معروف مرغ پخته هم آنرا میفهمد، آقا جان می گوید فکر ما از آن بالاتر نمیرود
همین، به همین سادگی ،
حالا اگر کسی می گوید چهل سال فریاد زده که این
طور نیست و بر بد خوانی خود پا میفشارد( با این که می فرماید قسمت زیادی از شاهنامه را از بر دارد نمی تواند شاهدی بر ادعای خود بیاورد)
گناه فرهاد نیست، یقه همان آقارا بگیر قربانت بروم.

سالار نوشته:

با سلام
موافقِ ساده نگری در اشعار بزرگان نیستم، بین برگذشتن و بالاتر رفتن تفاوت بسیار است.
بالا و پایین مربوط به دنیای اجسام می شود در صورتی که در جهان اندیشه، بالا، پایین، چپ، راست، شمال و جنوب ویا(شش جهت) وجود ندارد.

هو نوشته:

درود
کانال شاهنامه خوانی در راستای آشنایی با داستانهای شاهنامه در تلگرام ، راه اندازی شد:

Shahnamekhani@

محمد الله کوشانی نوشته:

بی مورد نخواهد بود تادر مورد معنی سوم(بَر)، مصرع حافظ شیرازی را بیاد بیارم که معنی آن. حفظ، یاد و ثبت حافظه میشود.
قرآن ز بر بخوانم با چارده روایت

بهروز باشید

عمو شهرام نوشته:

در بیت ۶شم منظور فردوسی به گمانم کعبه و اسامی الله هست

حسین ۱ نوشته:

عمو شهرام
حالت خوبه

فرزاد نوشته:

توانا بود هر که دانا بود به هر کار، بستوه کانا بود

مسعود نوشته:

درود، بیت ۹ مصرع دوم، منظور از میان بندگی به نظر من همان کستی زرتشتیان هست. کستی کمربند ویژه زرتشتیان است که روی سدره بسته می‌شود. آئین سدره و کشتی‌بندی یکی از مراسم باشکوه زرتشتیان است. در شبانه روز چندین بار کشتی نو کنند یعنی رشته را از میان گشوده، خدای را یاد کرده، به اهریمن نفرین فرستاده، شرح و تفسیر کشتی خوانده و دوباره به میان بندند.

محمد تقی صابری نوشته:

استاد گوهری عزیز، با سلام ، از منظر من هیچ ایرادی بر تلاش چهل ساله جنابتان بر فهمیدن یا فهماندن حتی یک واژه از ادبیات کهن ما وارد نیست ، من حسابدارانی را دیده ام که هزاران تومان هزینه میکنند تا یک مغایرت چند ریالی را در بیاودند . و صد البته که عمر شریف حضرتعالی در این چهل سال ، در تحفیفات و تتبعات مفید و ارزشمند دیگری نیز صرف شده است . اما در موضوع ما نحن فیه ، بنده ناچیز در مقام جسارت ، عرایضی چند با جنابتان دارم که اگر عنایت فرمائید شاگرد نوازی فرموده اید : اول : ضمیر اشاره یا اسم اشاره (این ) در ترکیب کزین برتر ….به کدام محصول راجع است ؟ توضیحا عرض میکنم که فردوسی در این بیت ، خدا را به دو مخلوق نه چندان والای او یاد کرده و معتقد است اندیشه بشری ، بیش ازین نمیتواند از مخلوقات کردگاری ، سر در بیاورد . در این باب ، حضرتتان را ارجاع میدهم به ابیات ۳۵۴۵ به بعد از دفتر دوم مثنوی مولوی که از بیان عارفی ربانی ، خود اندیشه را به چیزی نمیگیرد : حاکم اندیشه ام ، مجکوم نی // زانکه بنا حاکم آمد بر بنی // من چو مرغ اوجم ، اندیشه مگس // کی بود بر من مگس را دسترس ؟ // الی آخر . ملاحظه میفرمائید که در مباحث ماورائی ، اندیشه جائی و محلی از اغراب ندارد . آنچه حکیم ما به آن اشاره دارد اندیشه عادی بشر معمولی است که قادر نیست برتر از خلقت جان و خرد ، برای ذات لایزال ، مخلوق برتری را تصور کند . و اگر بخواهد چنین کند یا به چنین مقامی برسد به قول ابوالعلای معری باید همین خرد را به یکسو نهد که میفرماید : الانسان اثنان : ذو عقل بلا دین و ذو دین بلا عقل ، درک چیستی روز نشور ، درک ماهیت وحی ، درک کیفیت خلقت حبرئیل و امثالهم را خرد ما عاجز و ناتوان است . فردوسی در این گزاره ، به حداقل اکتفا کرده و مسلما بر این باور نیست که اندیشه ، محصولی بیش ازین نمیدهد و از آن گذشته ، چون حکیم است ، یقینا بر این اعتقاد نیست که اندیشه ، والاترین عطیه الهی است . …دوم : در ششمین بیت از همین ابیات آغازین ، میفرماید : نیاید بدو نیز اندیشه راه //که او بر تر از نام و از جایگاه // ملاحظه میفرمائید که همان مطلب مولوی و همان فرموده ابو العلای معری است که به لحاظ سابفه ، میتوان گفت که آنان از فردوسی این مطالب را به وام گرفته اند . با این دو گزینه که عرض کردم آیا تصور نمیفرمائید که همان خوانش همگان ، مورد نظر آن جکیم فرزانه بوده است ؟

مریم نوشته:

سلام به اندیشمندان عزیز. اگر ممکن هست یه توضیح کامل راجع به معنی این مصرع بدین:

ز هستی مر اندیشه را راه نیست

متشکرم.

نادر.. نوشته:

مریم عزیز
در جایگاه یک جوینده، به گمانم بیت آخر به شکلی تکرار بیت هشتم می باشد که مفهوم آن را دوست عزیز و فرهیخته مان روفیا پیشتر بیان نموده اند..
اندیشه نمی تواند به فرا تر از هستی راه یابد و تنها در محدوده دریافتهایی که از طریق حواس صورت می پذیرد قابلیت فهم و توضیح دارد..

روفیا نوشته:

نادر جان
از شما چه پنهان دوباره خود درگیری پیدا کرده ام در این برهه زمانی حساس!
خرد را و جان را همی سنجد او
در اندیشه سخته کی گنجد او
نیک می دانیم که هیچ کدام از ما از کمک فکری آدم های دیگر بی نیاز نیستیم و اگر هم خیالات برمان دارد که خیلی می دانیم باز وجود کسی یا مشکلی که دانش و باور ما را به چالش بکشد غنیمت است و مایه رشد!
اکنون در این برهه حساس زمانی « هر چند همیشه برای من یکی برهه حساس زمانی بوده است » ما در جستجوی خردورزان و خردورزی بوده ایم تا در این زمان محدود عمر کمتر مرتکب خطا شویم، لیک همواره برایم جستن و یافتن یک خردمند چالشی بزرگ بوده است، آخر من با خرد جزوی چگونه می توانم خرد کلی تری را بیابم؟ مگر نه اینکه من جزوی نگر دنبال یکی هستم که کلی نگر تر باشد، منی که تنها خرطوم را می بینم می خواهم او را بیابم که فیل را میبیند؟!
منی که مو می بینم آن را می طلبم که پیچش مو را می بیند؟ من که داخل ترازو هستم چگونه می توانم ترازو را وزن کنم؟؟ دایره محاط چگونه باید دایره محیط را اندازه بگیرد؟

روفیا نوشته:

به حصر رفت…

نادر.. نوشته:

روفیا جان.. دوست گرامی
خوشحالم که این بازبینی به خیر گذشت تا شاهد نوشته پرمحتوای دیگری از شما - هرچند در قالب سوال - باشیم.. گویا سایت ارزشمند گنجور نیز در این بخش، به کلماتی کلیدی حساسیت دارد! بگذریم ..
متاسفانه به دلایلی که روشن و کاملا منطقی است، در این فضا امکان بحث و تبادل نظر طولانی و کاملا آزاد میسر نمی باشد..
من بر این عقیده ام که اولین گام لازم برای رسیدن به درک بالا، رها ساختن ذهن است از بندهایی که به تدریج بر حواس و ذهن و عقل و ادراک ما در این شکل وجودیمان زده می شود و نکته اینجاست که این مسئله در عین حال نوعی پیوستگی ذاتی دارد و گام به گام همراه با ما پیش می رود ..
یعنی در اصل حجابها را بر می داریم..
قرار نیست چیز جدیدی بیاموزیم.. قرار است به یاد آوریم و بچشیم.. مقام والایمان را … مجموع بودنمان را …. عشق را…..

نادر.. نوشته:

این نوشته هایم را دوباره تقدیم می کنم:
هر که هستی به جهان
مرد، زن، پیر، جوان
چند وقتی یک بار
باید از خویش جدا گردی خوب
“همه” ی داشته هایت در دل یا در سر:
همه آموخته ها، تجربه ها، ادراکات
خوانده و شنیده ها، تلقین ها
عشق ها، نفرین ها
رسمها، آئین ها، باورها
آنچه حتی که مقدس شمری …
سر فرصت “همه” را
به کناری بنهی با دقت!
حال، در این خلاء و بی وزنی
می توانی به دو بال : بال ” اندیشه و الهام”، به پرواز آیی
اوج گیری، به نهایت برسی
وز آن جا
به همه داشته هایت از دور
به درستی نگهی اندازی
و ببینی که در آن تاریکی معجزه وار،
همه ی آنچه اصالت دارد، نورانیست!
مابقی دیگر نیست
سَره از ناسَره گشته است جدا

حال، بر می گردی
اصل اعجاز اینجاست:
همه را در دل خویش،
همه ی هستی را عاشق هم می بینی

امتحان کردن آن مجّانیست
شرط دارد، کافیست
چند وقتی یک بار …

نادر.. نوشته:

مقیم عرش بودی ..
نهایت، یک دو ساعت،
به دنیایی مجازی وصل گشتی
- که صد سالیست در ظاهر- *
همین وادی که میخوانیم آنرا:
” صحنه ی یکتا و بی چونِ هنرمندی” **
تو گویی پرتو نوری
گذر کرده است از منشور و اینک
بی نهایت رنگ، رقصان است
در اینجا نغمه ی خود خوانده و راهی شوی، امّا
نیست زین پس صحنه ای برپا
“تو”یی پیوسته پا بر جا …

در این بازی،
بجز عشق و محبت هیچ معنایی حقیقی نیست
تو باید
بی نهایت رنگها را،
به شور عشق، دائم درهم آمیزی
که معنایی اصیل از خویشتن یابی
و از سرگشتگی هایت رها گردی،
.. بسوی عرش برگردی
——————————-
* برداشتی از آیه ۴۷ سوره حج
** اشاره به این شعر از خانم”ژاله اصفهانی” با نگاهی متفاوت :
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خوانَد و از صحنه روَد
صحنه پیوسته به جاست،
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

مهناز ، س نوشته:

گرامی نادر ..
بسیار زیبا بود
طبع روان و نوآور شما را تبریک می گویم
مانا باشید

نادر.. نوشته:

سپاسگزارم دوست عزیز
نگاه زیبای شماست که زیبایی خلق می کند ..

نادر.. نوشته:

ای طالب صَدیق! دل خوش دار، که خوش کننده ی دلها در کار توست ..
“مقالات شمس”

7 نوشته:

………………………………………………………………….
نقل قول از حمیدرضا گوهری
چهل سال است فریاد میکنم بیت اول شاهنامه به غلط خوانده میشود اما گوش کسی بدهکارنیست.
خوشبختانه درطول این چهل سال اخیر که این مطلب را درصد ها مکان واقعی ومجازی هم گفته وهم نوشته ام وبجزاستاد بلند مرتبۀ خود دردانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران مرحوم استاد دکترزرین کوب ونیزیکی دوتن ازشاگردان خودم ، دیگران این سخن را آنطورکه باید جدی نگرفتند…
حداقل اینجانب اسم مصدر وفعلی همچون [ برگذشتن] ندیده ام که منفی آن یا برنگذشتن وبالاخره [ برنگذرد] باشد.
………………………………………………………………….
زرین کوب زنده بود ۲۰ تا پس گردنی کمش بود.
………………………………………………………………….
به بخشندگی یاز و دین و خرد
دروغ ایچ تا با تو برنگذرد

ببخشاید آن را که دارد خرد
ز اندازهٔ روز برنگذرد

کسی زین نشان هیچ برنگذرد
کزان رود برتر زمین نشمرد

ز روی ریا هرچ گرد آورد
ز صد سال بودنش برنگذرد

7 نوشته:

ز هفتاد برنگذرد بس کسی
ز دوران چرخ آزمودم بسی

به بخشندگی یاز و دین و خرد
دروغ ایچ تا با تو برنگذرد

کسی زین نشان هیچ برنگذرد
کزان رود برتر زمین نشمرد

ز روی ریا هرچ گرد آورد
ز صد سال بودنش برنگذرد

“” اما ، حد اقل اینجانب اسم مصدر وفعلی همچون [ برگذشتن] ندیده ام که منفی آن یا برنگذشتن وبالاخره [ برنگذرد] باشد”"

7 نوشته:

“”درطول این چهل سال اخیرکه این مطلب را درصد ها مکان واقعی ومجازی هم گفته وهم نوشته ام وبجزاستاد بلند مرتبۀ خود دردانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران مرحوم استاد دکترزرین کوب ونیزیکی دوتن ازشاگردان خودم ، دیگران این سخن را آنطورکه باید جدی نگرفتند”"
………………………………………………………………………. زرین کوب خدایش بیامرزد ولی ۲۰ تا پس گردنی بدهکار باشد

پریشان روزگار نوشته:

جناب ۷
پس گردنی را نه استاد زنده یاد که شاگرد وی بدهکار می باشد ( تعداد آن به نظر سرکار بستگی دارد)
زرین کوب به گمانم اکیدا ایشان را سفارش کرده باشد از خواندن شاهنامه و نزدیک شدن به داشکده ادبیات خودداری کند

روفیا نوشته:

نادرا
” چند وقتی یک بار ” راستی زیبا بود!

نادر.. نوشته:

سپاس ای دوست ..

7 نوشته:

پس گردنی که شوخی بود.ما کجا زرین کوب کجا
ولی باید پذیرفت که سخن یکی چون زرین کوب سند است.سخن من یا قوچعلی خان که نیست که اگر بود این همه گمراه کننده نبود ولو شنیده میشد.
با این همه استاد ماست و خورشید سیاره گننجور

مهنا نوشته:

ز دانش دل پیر برنا بود ایا ارایه تلمیح دارد

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » کیومرث
 

سخن گوی دهقان چه گوید نخست

که نامی بزرگی به گیتی که جست

که بود آنکه دیهیم بر سر نهاد

ندارد کس آن روزگاران به یاد

مگر کز پدر یاد دارد پسر

بگوید ترا یک به یک در به در

که نام بزرگی که آورد پیش

کرا بود از آن برتران پایه بیش

پژوهندهٔ نامهٔ باستان

که از پهلوانان زند داستان

چنین گفت کآیین تخت و کلاه

کیومرث آورد و او بود شاه

چو آمد به برج حمل آفتاب

جهان گشت با فر و آیین و آب

بتابید ازآن سان ز برج بره

که گیتی جوان گشت ازآن یکسره

کیومرث شد بر جهان کدخدای

نخستین به کوه اندرون ساخت جای

سر بخت و تختش برآمد به کوه

پلنگینه پوشید خود با گروه

ازو اندر آمد همی پرورش

که پوشیدنی نو بد و نو خورش

به گیتی درون سال سی شاه بود

به خوبی چو خورشید بر گاه بود

همی تافت زو فر شاهنشهی

چو ماه دو هفته ز سرو سهی

دد و دام و هر جانور کش بدید

ز گیتی به نزدیک او آرمید

دوتا می‌شدندی بر تخت او

از آن بر شده فره و بخت او

به رسم نماز آمدندیش پیش

وزو برگرفتند آیین خویش

پسر بد مراورا یکی خوبروی

هنرمند و همچون پدر نامجوی

سیامک بدش نام و فرخنده بود

کیومرث را دل بدو زنده بود

به جانش بر از مهر گریان بدی

ز بیم جداییش بریان بدی

برآمد برین کار یک روزگار

فروزنده شد دولت شهریار

به گیتی نبودش کسی دشمنا

مگر بدکنش ریمن آهرمنا

به رشک اندر آهرمن بدسگال

همی رای زد تا ببالید بال

یکی بچه بودش چو گرگ سترگ

دلاور شده با سپاه بزرگ

جهان شد برآن دیوبچه سیاه

ز بخت سیامک وزآن پایگاه

سپه کرد و نزدیک او راه جست

همی تخت و دیهیم کی شاه جست

همی گفت با هر کسی رای خویش

جهان کرد یکسر پرآوای خویش

کیومرث زین خودکی آگاه بود

که تخت مهی را جز او شاه بود

یکایک بیامد خجسته سروش

بسان پری پلنگینه پوش

بگفتش ورا زین سخن دربه‌در

که دشمن چه سازد همی با پدر

سخن چون به گوش سیامک رسید

ز کردار بدخواه دیو پلید

دل شاه بچه برآمد به جوش

سپاه انجمن کرد و بگشاد گوش

بپوشید تن را به چرم پلنگ

که جوشن نبود و نه آیین جنگ

پذیره شدش دیو را جنگجوی

سپه را چو روی اندر آمد به روی

سیامک بیامد برهنه تنا

برآویخت با پور آهرمنا

بزد چنگ وارونه دیو سیاه

دوتا اندر آورد بالای شاه

فکند آن تن شاهزاده به خاک

به چنگال کردش کمرگاه چاک

سیامک به دست خروزان دیو

تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

چو آگه شد از مرگ فرزند شاه

ز تیمار گیتی برو شد سیاه

فرود آمد از تخت ویله کنان

زنان بر سر و موی و رخ را کنان

دو رخساره پر خون و دل سوگوار

دو دیده پر از نم چو ابر بهار

خروشی برآمد ز لشکر به زار

کشیدند صف بر در شهریار

همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ

دو چشم ابر خونین و رخ بادرنگ

دد و مرغ و نخچیر گشته گروه

برفتند ویله کنان سوی کوه

برفتند با سوگواری و درد

ز درگاه کی شاه برخاست گرد

نشستند سالی چنین سوگوار

پیام آمد از داور کردگار

درود آوریدش خجسته سروش

کزین بیش مخروش و بازآر هوش

سپه ساز و برکش به فرمان من

برآور یکی گرد از آن انجمن

از آن بد کنش دیو روی زمین

بپرداز و پردخته کن دل ز کین

کی نامور سر سوی آسمان

برآورد و بدخواست بر بدگمان

بر آن برترین نام یزدانش را

بخواند و بپالود مژگانش را

وزان پس به کین سیامک شتافت

شب و روز آرام و خفتن نیافت

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

بیت چهارم از آخر”بپرداز وپرداخته کن دل زکین” به نظرم اشکالی در وزن دارد

پاسخ: اگر «پرداخته» بخوانیم، بله، اشکال وزنی دارد ولی اگر همچنان که در اینجا ثبت شده «پردخته» بخوانیم مشکلی ندارد : پردخته در لغت‌نامه‌ی دهخدا.

ناشناس نوشته:

در بیت ششم “که آیین” درست است که “کآیین” خوانده می شود ولی در متن “کیین” نوشته شده است

پاسخ: با تشکر از شما، تصحیح شد.

حمید نوشته:

فکر کنم در بیت اول مصرع دوم “که نام بزرگی” درست است.

ناشناس نوشته:

میازار موری که دانه کش است

علیرضا سلیمی نوشته:

با درود. در یکی از نسخه های صوتی زنده یاد دکتر محجوب خط ۳۴ به جای “برآویخت با پورآهرمنا”-”برآویخت با دیو آهرمنا” خوانده شده است. به نظر می رسد دیو درست تر باشد. درضمن اگر امکان شماره گذاری خط ها باشد، کاربران راحت تر چنین مواردی را به اطلاع شما برسانند. با سپاس از خدمات ارزنده شما.

حمیدرضا نوشته:

@علیرضا سلیمی:
با تشکر از لطف و زحمت شما چنین امکانی وجود دارد٬ روی «شماره‌گذاری ابیات» در کادر حاشیه‌ها کلیک کنید.

فرهود نوشته:

این لخت را درست کنید:
نادرست: “سر بخت و تختش برآمد به کوه”
درست: ” سرِ تخت و بختش برآمد، به کوه”

امین کیخا نوشته:

مهر ریخت فارسی میانه از میترا است که در زمان پیش از زردشت پیامبر بغی به شمار می امده ولی با امدن اشو زردشت به فرشته ای نامی فروکاسته شده است میترا در هرابرزیتی یا البرز خانه دارد و شبها هم نمی خوابد و گرزی دارد و بر سر دوزخ می پرد و به دژخیمان دوزخ بانگ می زند که ستمگران بیش از انچه که باید نشکنجید! میترا پاسبان درستی پیمان است و به کسانی که عهد و پیمان را به سر برند پاداش می دهد . در جهان بینی زردشتی از سه فرشته أی است که در دادگاه کردار ادمی می اید .

امین کیخا نوشته:

کیو مرث یا گیوک مرت ، گیو با بیوی انگلیسی یکی است biology یعنی زیست شناسی گیو مرت هم یعنی مرد زنده و بیو و گیو یکی است . گیو gio معنی گاو وجان هم میدهد

امین کیخا نوشته:

گیو معنی زمین هم میدهد در انگلیسی هم geography گیو را دارد

امین کیخا نوشته:

هوش وهنگ را امیر معزی باهم به کار برده است و معنی توان جسمی و توان روحی دارد ، مثلن او مردیست با هوش و هنگ یعنی هم هوتن است هم هومن.

سلمان یوسفی نوشته:

به نظر من کیومرث همان حضرت نوح (ع) است و کشور سومر برابر گومر میباشد و از گیومرث ( گومرس) گرفته شده است . سیامک برابر سام (ع) و هوشنگ برابر هود (ع) است ( هوشنگ=هوثنگ=هوتنگ=هودنگ)

امین کیخا نوشته:

سرورم یوسفی شما البته نو اندیش و خوشپسند هستید ولی با شما جداستان هستم . سیامک را چند معنی برایش نوشته اند از سیاه مو و گوشه گیر و این تازگیها سیامواک یعنی گیاه گوینده برگردانیده اند . ولی انچه شما نوشته اید هر چند نو آورانه است ولی دلیل های استواری می خواهد ولی انچه من نوشته ام خودم نگفته ام . و گفتاوری از بزرگان ادبوری است .

امین کیخا نوشته:

هوشنگ هم هئو شینکا است یعنی خوب خانه سازنده

امین کیخا نوشته:

شانه به معنی خانه در شانه زنبور عسل و نیز خود شانه سر که خانه خانه است یادگار مانده است

امین کیخا نوشته:

ولی رویهمرفته این بزرگان در داستانهای بندهش و چگونگی افرینش کیهان آمده اند ولی گویش قران کریم پاک غیر استوره ای است و چنین همگوشگی و تطبیقی را بر نمی تابد نوح نیز به انگلیسی noah است و در کتاب گیلگمش نامی از او برده شده است و نوشته است که من مردی را دیدم که نمی میرد ! و نوح در دوره نگاشته شدن داستانش زنده بوده است .

امین کیخا نوشته:

با پوزش اسطوره را اشتباه نوشتم استره به فارسی یعنی تیغ صورت تراشی

تاوتک نوشته:

درود استاد
استومند هم زیباست به جای عظیم الجثه میشود به کار گرفت

شمس الحق نوشته:

سخن از نوح آوردی دکتر کیخا و مرا بیاد حکایت کشتی ساختن نوح در بادیه افکندی که یادم نیست در کدام دفتر مثنوی است و بخاطر ندارم که علت آوردن این حکایت ۳ - ۴ بیتی در آنجا چه بود :
نوح اندر بادیه کشتی بساخت + صد مثل گو از پی تسخر بتافت
در بیابانی که چاه آب نیست + میکند کشتی چه نادان ابلهیست
آن یکی گفتا که کشتی را بتاز + وان دگر گفتش که پرش هم بساز
گفت نوح این هم بفرمان خداست + کو به چربک ها نخواهد گشت کاست

امین کیخا نوشته:

استومند لغت دقیقی است و دقیقا برای هستیمند است و صفت جهان است .

سلمان یوسفی نوشته:

جناب کیخا متشکرم که به نظر من توجه کردید. اما اگر معنای سیامک سیاه مو باشد در روایات به سیاه مو بودن سام (ع) هنگام مرگ اشاره شده است همچنان که در فیلم حضرت عیسی (ع) نیز بیان شد . نظر بزرگان نیز روی سر ما جای دارد ولی من هم دلایلی دارم . طبق نظر من کیومرث از دو بخش کیو (کیا) و مرث تشکیل شده است که بخش اول بمعنی بزرگ است اما بخش دوم را مترادف واژه نوح میدانم ( نوحه=مرثیه نوح=مرث ). از طرفی صفت گرشاسپ ( شاه کوه یا کوه نشین ) میتواند از این جهت به کیومرث نسبت داده شده باشد که کشتی اش بر کوه استوار شده ودر آن زمان چون جهان را آب فراگرفته بود او اکثرا بر کوه ها ساکن بود . در اوستا او نخست اندیش معرفی شده است چون اولین کسی بود که پیام اهورامزدا (خداوند) را گرفته بود و این در مورد نوح (ع) صدق میکند . همچنین در برخی تواریخ او را نخستین انسان نامیده اند که این هم درمورد نوح (ع) صدق میکند چون اولین کسی بود که از کشتی پیاده شد. البته این درحد یک نظریه است و من میخواهم کمکی باشم برای آشکار شدن حقیقت شاهنامه. ازنظر من شاهنامه حقیقت تاریخی است و اسطوره ای خیالی نیست

امین کیخا نوشته:

نوحه لغتی عربی است از نوفه فارسی درست شده است و نوفیدن یعنی بانگ و ناله و جز این ها و این لغت همان است که در انگلیسی noise گفته می شود و هر سه همریشه هستند . یعنی نوح با نوحه پیوندی ندارد به نگاه من . البته من بر هیچ نظری پای نمی فشارم که جهان پندار بر پندار است .

امین کیخا نوشته:

Voice هم با واک همریشه است یعنی واکیدن کارواژه ( فعل) ان است .

دکتر ترابی نوشته:

نخستین بیت که نام بزرگی و نه نامی بزرگی و اما در باره‌ی معنای گیومرث آنگونه که در فرهنگ معین آمده است

گیو+ مرتا ( مرتان ) زنده‌ی فانی معنی شده است.

صابر نوشته:

سیامک به دست خروزان دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

«خروزان» ممکن است نام دیو باشد شاید هم صفتی برای دیو باشد.
واژه «خرورا» در اوستا بعنوان صفتی برای دیو بکار رفته است. به معنی «خونریز» و «سنگدل».
قسمت اول آن «خرو» احتمالا با «خون» همریشه است. در سایر زبان های هند و اروپایی نیز می توان این ریشه را ردیابی کرد: درسانسکریت «کرورا» یعنی خونین. در لاتین crudus یعنی خونین و بیرحم. در روسی krov یعنی خون در انگلیسی cruel یعنی بیرحم.
احتمال دارد در این بیت «خرورا» صفت دیو باشد به معنای خونریز. همانطور که در بیت زیر برای دیو صفت بکار رفته:

سخن چون به گوش سیامک رسید
ز کردار بدخواه دیو پلید

شاید اصل بیت به این شکل بوده:

سیامک به دست خرورای دیو
تبه گشت و ماند انجمن بی‌خدیو

که کلمه «خرورای» در نسخه نویسی کاتبان به «خروزان»، «خزوران»، «خزروان» و … بدل گشته است.

امین کیخا نوشته:

صابر جان تو مرد دانایی هستی درود به تو سالی می گذرد تا چون تویی از اینجا گذر بکند . درست می فرمایید xruzda به اوستایی یعنی دل که با مفهوم خون نزدیک است و فردوسی همین را می دانسته و سنجیده نام برگزیده است . cruel را هم زیبا نوشتید . چند لغت دیگر هم من بیفزایم که مایه شادی جانت بشود . creas در پانکراس و نیز crust و crude همه با واژه ای که فرموده اید همریشه هستند در فارسی لغت کلوخ هم همتبار این ها است .همه حس دلمه زدن و انعقاد خون را می رسانند . درود به جان فروغمندت سربلند باشی .

میرغدعلی نوشته:

وهیچ و بس

جواد نوشته:

آیا مصرع «همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ» به این معنی است که لباس عزا به رنگ فیروزه ای بوده؟ اگر این چنین بوده، دلیل خاصی داشته؟

Suri نوشته:

جواد نوشته:

آیا مصرع «همه جامه‌ها کرده پیروزه رنگ» به این معنی است که لباس عزا به رنگ فیروزه ای بوده؟ اگر این چنین بوده، دلیل خاصی داشته؟

پاسخ: شاید علت این بوده که برای ایرانیان «سیاه » رنگ و نشانه اهریمن است (کما اینکه در اسلام هم سیاه مکروه است.)

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » هوشنگ
 

جهاندار هوشنگ با رای و داد

به جای نیا تاج بر سر نهاد

بگشت از برش چرخ سالی چهل

پر از هوش مغز و پر از رای دل

چو بنشست بر جایگاه مهی

چنین گفت بر تخت شاهنشهی

که بر هفت کشور منم پادشا

جهاندار پیروز و فرمانروا

به فرمان یزدان پیروزگر

به داد و دهش تنگ بستم کمر

وزان پس جهان یکسر آباد کرد

همه روی گیتی پر از داد کرد

نخستین یکی گوهر آمد به چنگ

به آتش ز آهن جدا کرد سنگ

سر مایه کرد آهن آبگون

کزان سنگ خارا کشیدش برون

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

کشور در کتاب بندهشن امده و نویسنده گمان میکرده که از کش به معنی مرز و ور یعنی دارنده و در کل یعنی جایی که مرز دارد درست شده است اما استاد بهار فرموده اند که کشور از کشتن به معنی زراعت می اید

حسین شهبازی دانشجوی دکتری ادبیات فارسی دانشگاه تبریز نوشته:

دستور زبان فارسی

جهاندار: وصف برای هوشنگ/ هوشنگ: فاعل/ با رای: مفعول غیرصریح/ و: حرف عطف/ داد: معطوف/ بجای: قید مکان مرکب/ نیا: مضاف الیه/ تاج: مفعول صریح/ بر سرنهاد: فعل مرکب پیشوندی

بگشت: فعل/ از برش: قید مکان مرکب/ چرخ: فاعل/ سالی: قید/ چهل: وصف/ پر: مسند/ از هوش: مفعول غیرصریح/ پر از داد دل: مثل جمله قبلی ترکیب شود.

چو بنشست: قید زمان مؤوّل: وقت نشستن/ چو: قید زمان/ بنشست: فعل/ برجایگاه: قید مکان مرکب/ مهی: مضاف الیه/ چنین: قید/ گفت: فعل/ بر تخت: قید مکان مرکب/ شاهنشهی: مضاف الیه

که: حرف ربط تأویلی/ بر هفت کشور پادشاه بودن: جمله تأویلی و حالت مفعول صریحی برای فعل گفت در بیت قبلی/ برهفت کشور: قید مکان مرکب/ من: مسندٌ الیه/ َ م: فعل اسنادی / پادشا: مسند/

مسندالیه: محذوف / بهرجا: قید مکان مرکب/ سرافراز: مسند/ و: عطف/ فرمانروا: معطوف

ناشناسا نوشته:

جناب شهبازی،
سپاس از درس دستور زبان، اما آیا نمیشود برای این انبوه واژگان تازی برابر فارسی یافت یا ساخت؟؟
چه کسی جز شمایان میباید آستین بالا بزند؟
گزاره ، نهاد، کنش و……. چه گناهی دارند؟
چشم به راه پاسخ و گامی که میشود از راه گنجور برداشت فرهنگستان گویا با واژگان تازی عهد مودت بسته است.

حسین شهبازی دانشجوی دکتری ادبیات فارسی دانشگاه تبریز نوشته:

با سلام واحترام دوست خوبم
فرمایش شما متین است .ولی من بالاتر از دکتر کزازی نیستم ایشان با نگارش کتابها و شروح مختلف نتوانستند انتظار جامعه را برطرف کنند. امثال بنده هم مجبوریم در دوره دکتری با خواندن دستور زبان دکتر خیام پور این شیوه را ادامه بدهیم. از طرفی این سایت تخصصی بوده وامثال شما عزیزان می دانند که در دوره های بالاتر نهاد از دو زیرشاخه فاعل و مسندالیه تشکیل شده است. بنده بیشتر این نوع ترکیب را می پسندم . چون در بسیاری جاها با امدن فعل اسنادی نهاد به صورت مسندالیه می آید و برخی جاها به صورت فاعل. به هر حال بنده درآن حد نیستم که پایه گزار مکتبی نو برای دستور زبان فارسی باشم در حالی که امثال دکتر خانلری و استادان بنده در دانشگاه تبریز هیچ اقدامی نکرده اند. مانا باشید.

دان یئلی نوشته:

خود را گرفتار تعصبات تازی پارسی و از این طریق معذب ننمایید تعصب خوب نیست

کانال رسمی گنجور در تلگرام

طهمورث

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » طهمورث
 

پسر بد مراو را یکی هوشمند

گرانمایه طهمورث دیوبند

بیامد به تخت پدر بر نشست

به شاهی کمر برمیان بر ببست

همه موبدان را ز لشکر بخواند

به خوبی چه مایه سخنها براند

چنین گفت کامروز تخت و کلاه

مرا زیبد این تاج و گنج و سپاه

جهان از بدیها بشویم به رای

پس آنگه کنم درگهی گرد پای

ز هر جای کوته کنم دست دیو

که من بود خواهم جهان را خدیو

هر آن چیز کاندر جهان سودمند

کنم آشکارا گشایم ز بند

پس از پشت میش و بره پشم و موی

برید و به رشتن نهادند روی

به کوشش ازو کرد پوشش به رای

به گستردنی بد هم او رهنمای

ز پویندگان هر چه بد تیزرو

خورش کردشان سبزه و کاه و جو

رمنده ددان را همه بنگرید

سیه گوش و یوز از میان برگزید

به چاره بیاوردش از دشت و کوه

به بند آمدند آنکه بد زان گروه

ز مرغان مر آن را که بد نیک تاز

چو باز و چو شاهین گردن فراز

بیاورد و آموختن‌شان گرفت

جهانی بدو مانده اندر شگفت

چو این کرده شد ماکیان و خروس

کجا بر خروشد گه زخم کوس

بیاورد و یکسر به مردم کشید

نهفته همه سودمندش گزید

بفرمودشان تا نوازند گرم

نخوانندشان جز به آواز نرم

چنین گفت کاین را ستایش کنید

جهان آفرین را نیایش کنید

که او دادمان بر ددان دستگاه

ستایش مراو را که بنمود راه

مر او را یکی پاک دستور بود

که رایش ز کردار بد دور بود

خنیده به هر جای شهرسپ نام

نزد جز به نیکی به هر جای گام

همه روزه بسته ز خوردن دو لب

به پیش جهاندار برپای شب

چنان بر دل هر کسی بود دوست

نماز شب و روزه آیین اوست

سر مایه بد اختر شاه را

در بسته بد جان بدخواه را

همه راه نیکی نمودی به شاه

همه راستی خواستی پایگاه

چنان شاه پالوده گشت از بدی

که تابید ازو فرهٔ ایزدی

برفت اهرمن را به افسون ببست

چو بر تیزرو بارگی برنشست

زمان تا زمان زینش برساختی

همی گرد گیتیش برتاختی

چو دیوان بدیدند کردار او

کشیدند گردن ز گفتار او

شدند انجمن دیو بسیار مر

که پردخته مانند ازو تاج و فر

چو طهمورث آگه شد از کارشان

برآشفت و بشکست بازارشان

به فر جهاندار بستش میان

به گردن برآورد گرز گران

همه نره دیوان و افسونگران

برفتند جادو سپاهی گران

دمنده سیه دیوشان پیشرو

همی به آسمان برکشیدند غو

جهاندار طهمورث بافرین

بیامد کمربستهٔ جنگ و کین

یکایک بیاراست با دیو چنگ

نبد جنگشان را فراوان درنگ

ازیشان دو بهره به افسون ببست

دگرشان به گرز گران کرد پست

کشیدندشان خسته و بسته خوار

به جان خواستند آن زمان زینهار

که ما را مکش تا یکی نو هنر

بیاموزی از ما کت آید به بر

کی نامور دادشان زینهار

بدان تا نهانی کنند آشکار

چو آزاد گشتند از بند او

بجستند ناچار پیوند او

نبشتن به خسرو بیاموختند

دلش را به دانش برافروختند

نبشتن یکی نه که نزدیک سی

چه رومی چه تازی و چه پارسی

چه سغدی چه چینی و چه پهلوی

ز هر گونه‌ای کان همی بشنوی

جهاندار سی سال ازین بیشتر

چه گونه پدید آوریدی هنر

برفت و سرآمد برو روزگار

همه رنج او ماند ازو یادگار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۷ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمید نوشته:

در بیت پانزدهم از بالا، “کجا بر خرو شد گه زخم کوس” یک فاصله‌ی اضافه در میان “خروشد” هست که بایستی برداشته شود چون به اشتباه “خرو-شد” خوانده می‌شود.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

حمید نوشته:

در بیت هشتم از پائین، “بیاموزی از ماکت آید به بر”، “ماکت” بایستی “ما کت” باشد تا درست خوانده شود چون “کت” به معنی “که تو را” است.

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کیهان ص نوشته:

واژه طهمورث درست نیست بایستی تهمورث باشد.

سیاهکالی نوشته:

بعد از بیت آخر «برفت و سر آمد برو روزگار»
چند بیت دیگر هم در برخی نسخه ها هست:
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود
برآری یکی را به چرخ بلند
سپاریش ناگه به خاک نژند

فرهود نوشته:

عنوان را به نادرستی نوشتید: تهمورث درست است. تهمورث= تَهم: توانا+اورث: سگ نَر. بنا بر این تهمورث یعنی دارنده سگ نر. هم چنین است تهماسپ= دارنده اسپ توانا، تهمتن= دارنده تَن نیرومند.

حمید نوشته:

دربیت پنجم :
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
قافیه نمی خواند احتمالا در مصرع دوم پایگه یا جایگه درست باشد
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی پایگه

نظیر این بیت دیگر شاهنامه :
اگر داد بینی همی رای من
مگردان از این پایگه پای من .

لذا در نسخه های دیگر هم بررسی شود و درصورت درست بودن اصلاح شود

حمید نوشته:

در بیت :
به کوشش ازو کرد پوشش به رای

به گستردنی بد هم او رهنمای
نه قافیه درست است و بعید است این بیت از شاهنامه به این نحو درست باشد و یا اینکه حتی از فردوسی باشد

سمانه ، م نوشته:

حمید خان گرامی
قافیه ها با هم همخوانی دارند ، اگر ، الفِ ، رای ، آ خوانده شود { رآی }
رای با جایگه هم قافیه نیست
با احترام

هانی نوشته:

سمانه جان
کار خوبی می کنید که فقط در گرد بحث های عروضی و ردیفی و قافیه ای و وزنی اشعار می گردید.
برای شما که با نظرات خودتان به مباحث دینی می تاختید-اگر چه با لحنی غیر تهاجمی- با این همه اطلاع ادبی، به نظر من خوب نبود ادامه دادن آن روش.
چون اکثریت افرادی که می آیند و گنجور را می خوانند انسان هایی دین باور هستند چنانکه تقریبا همه شاعرانی که اشعارشان در کنجور ثبت شده هم افرادی دین باور و خداشناس بوده اند.
حتی اگر فرض را بر این بگیریم که شما اعتقادی به خدای مهربان و روز جزا ندارید واقعا نازیبا بود درج نظرات نامعنوی در این محیط معنوی؛ یک جور مثل وصله ی ناجور به چشم می آمد نظرات شما.
دوست من اگر ما در پی حقیقت هستیم باید در جای خودش دنبالش باشیم.
محیط گنجور مختص نظر دادن پیرامون محتوای اشعار است و جز ظاهر اشعار بزرگان و برخی اشعار خیام و ایرج میرزا و شاید یکی دو تن دیگر، محتوای نفی خدا و معاد در این اشعار وجود ندارد.
این همه حرف زدم تا بگویم ضمن احترام به شما، نظر شخصی بنده بر قطع شدن ستیز شما و چند تن دیگر از دوستان در بحث های عقیدتی بود.
با تشکر

سمانه ، م نوشته:

هانی گرام
آن تلخ وش که صوفی ام الخبائث ش خواند
اشهی لنا و احلی من قُبلة العذا را
این مثل بدان آوردم تا در تعبیر و تفسیرش
و اتصالش به شراب روحانی و عروج به دنیای عرفان برایم بگویی
نه اکثر کسانی که به گنجور می آیند دین باورند و نه
اشعار مذهبی ست
بلکه آنان که بیشتر می نویسند چون تاب سخن مخالف نمی آرند فریادشان بیشتر هواست
که از خصوصیات مدعیان دین چنین است که هر سخن مخالف را در گلو خفه کنند و این را در تاخت و تازشان دیدیم ، ای کاش جناب حمید رضا حاشیه های محبت آمیزشان را حذف نمی کردند تا منطق و ادب مدعیان ابدی می شد
ما بی دین نیستیم ، که خرافات را در دینمان نمی گنجانیم ، شما از عقیده ی خود دفاع کنید ، ما می خوانیم و تاب می آوریم و بی احترامی نمی کنیم ، به شما نخواهیم گفت : کله ات پُر از قورمه سبزی ست ، ما کجا خدا را نفی کردیم ؟ کی به شما گفتیم از عقیده ی خود دست بردارید؟ ، هیچ ستیزی در کار نیست بگذارید تا محیطی آزاد برای اظهار نظر هست ، در به روی آزادگان نبندیم
با احترام

روفیا نوشته:

قل انما اعظکم بواحده ان تقوموا لله مثنی و فرادی
هانی جان
خوشحالم که آدم دینداری یافتم که می شود با او حرف زد!
اگر گمان میکنیم که حقیقتی را دریافتیم توصیه شده برای بر پا داشتن آن قیام کنیم ولو یک نفری یا دو نفری!
در اقلیت بودن دلیل کافی برای خاموشی نیست!
به علاوه هر کسی وقتی به چیزی اعتقاد دارد آن را بر حق می داند.
کسی حقیقت مکشوف را رها نمی کند به باطل توسل جوید.
مگر ریاکاران و متظاهران که اگر کسی در این فضای مجازی نیز چنین کند تنها وقت خویش را تلف کرده است.
هیچکس لا مذهب نیست،
مذهب یعنی راه و روش و هر کسی بی تردید راه و روشی برای زندگی برگزیده است.
و مذهب درست تر آنی نیست که حتی آداب اولیه سخن گفتن را به مدعی آن یاد ندهد.
به هر دیگی که می‌جوشد میاور کاسه و منشین
که هر دیگی که می‌جوشد درون چیزی دگر دارد
یک دین باور حقیقی داریم و یک دین باور الکی،
خواهشمندم بین این دو تمایز قایل شوید.
به خاطر داشته باشید هر کالایی در جهان اصل و بدل دارد.
و سخت مراقب باشید تا ناگهان بدل را به جای اصل به شما نیندازند.

همیشه بیدار نوشته:

ام الخبائث اشاره دقیقی به این شعر عطار(حکایت شیخ سمعان) دارد:
روز هشیاری نبودم بت پرست
بت پرستیدم چو گشتم مست مست
بس کسا کز خمر ترک دین کند
بی شکی ام الخبایث این کند
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند
هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیناد آنچ من دیدم ز عشق

روفیا نوشته:

در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است،سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد.
وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.
اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.
در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.
دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.
آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که کمی آنورتر پشت سر مرد سیاه‌پوست، در کنار میز بغلی کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند !
و ظرف غذایش را که دست‌ نخورده و روی آن یکی میز مانده است.!!
پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند.
داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل کوته فکران رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است،
در حالی که آفریقاییِ دانش‌ آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد .
: زمین بهشت می شود…
روزیکه مردم بفهمند هیچ چیز عیب نیست جز قضاوت ومسخره کردن دیگران…!
هیچ چیز گناه نیست جز حق الناس..!
هیچ چیز ثواب نیست جز خدمت به دیگران. …!
هیچ کس اسطوره نیست الا در مهربانى و انسانیت…!
هیچ دینى با ارزشتر از انسانیت نیست…!
هیچ چیز جاودانه نمی ماند جز عشق…!
هیچ چیز ماندگار نیست جز خوبى …

(( پائولو کوئیلو))

همیشه بیدار نوشته:

روفیای گرامی برای اولین با دیدم که شما به عربی نوشتید…
اینجا دوستان “روشنفکر” بسیار هستند که با زبان عربی مشکلات زیادی دارند.

همیشه بیدار نوشته:

روفیای گرامی برای اولین بار دیدم که شما به عر بی نوشتید…
اینجا دوستان “روشن فکر” بسیار هستند که با زبان عر بی مشکلات زیادی دارند.

هانی نوشته:

روفیای عزیز
سپاسگزارم از نظر شما.
توصیه هایتان را به جان و دل می پذیرم. هر چند آن آیه ای نوشته اید مربوط به هر حقیقت نیست و قید لله می رساند که دستور به برخاستن فردی یا جمعی در مسیر تحقق حقایق الهی است. اما توصیه ای نیک است.
من هم منظورم نبود که اکثریت ملاک حقانیت است. اتفاقا در بیشتر طول تاریخ بشر، اکثریت بر باطل(اعم از باطل مطلق و باطل نسبی) بوده اند.
منظور من این بود که اکثریت کسانی که اینجا می ایند خداباور هستند چون ایرانی ها-به جز کمتر از یک درصد غیر ایرانی- اینجا می ایند و ایرانی ها هم غالبا خداباور هستند.
وجود امثال سمانه که در ظاهر افکاری مخالف موج اکثریت ایران اسلامی دارد، هم موجب انگشت نما بودن نظرات وی و خودش در محیط گنجور است.
و هم نظرهای امثال سمانه برای افرادی که اهل مطالعه نیستند و شاید تنها به سبب علاقه به یک شعر حافظ و سعدی و یا حتی سرچ نام محسن چاوشی به این محیط می آیند موجب بدفهمی نسبت به حقایق پاک عالم خاک شود و حتی دید افراد کم سن و سال ۱۳-۱۴ ساله را نسبت به شاعران خداباور ادبیات ما بد و تاریک کند.
من به هر دو سبب گفتم بهتر است سمانه ترویج آن گونه افکارش را در اینجا ادامه ندهد و می تواند به سایت های مرتبط با این مقصود هجرت! کند. بماند هم چندان ربطی به ما ندارد. هر که هر چه بکارد همان را درو می کند. من دوستانه به او گفتم.

هانی نوشته:

در مورد جنس اصل و جنس بدل هم متشکرم از توصیه و نصیحت شما.
اتفاقا یکی از اولین چیزهایی که برای من مهم بود این بود که دکان ها را بشناسم نه زود شیفته و مفتون کالاها شوم.
برای من دکانی که کالاهی رنگی و جذاب دارد ولی کالاهای غیر جذاب یا نفرت انگیز هم دارد دکان خوبی نبوده نیست و نخواهد بود.
مغازه ای که دم از فروختن شکر خالص می زند ولی وقتی شکر را خانه بردم و در کیک استفاده کردم کیکم سیاه شد و حتی اگر سیاه نشد کامم تلخ شد، برای من یک ریال نمی ارزد.
من دکان و مغازه ای را دوست دارم که اولا چیزی را مخفی نکرده باشد، کالاهایش همه اصلی باشد، ترس امتحان و محک زدن کالاها را نداشته باشد. هراس مقایسه کردن کالاهایش با کالاهای سایر مغازه ها و حتی بازارهای دوردست را نداشته باشد.
برای من مهم است که فروشنده ی کالاها کیست و معرفی کننده شان و حتی شاگرد مغازه….حتی اینکه مغازه در کجا هست هم برایم مهم است…. اینکه کسی کالای بی دینی اش را می فروشد و کسی دین داری موجب نشده و نمی شود من سریع به سمت مغاززه ی دین فروش! بروم.
در این دنیا از ان بودایی هند و چین تا مسیحیان تمام دنیا و یهودیان دنیا کالاهایشان را می فروشند. بعضی با ترس بعضی با تقلب بعضی با هراس و هزار توصیه…. من از فروشندگان جسور خوشم می آید…. که از کارخانه ای که کالا را تولید می کند تا منزل مصرف کننده را رصد کرده اند… کالایشان هم اصلی اصلی است. …. همیشه نو نو نو است…. کهنه نمی شود….جایگزین می کند ولی نو تر را با نو….
من به این بحث اصل و بدل وسواس دارم و چقدر خوشحال شدم که توصیه ای را شنیدم که به بحث مورد علاقه ام مربوط بود.
باز هم تشکر می کنم.

هانی نوشته:

در اینکه همه کس مذهب دارد و هیچ کسی بی مذهب نیست، درست است. اما فقط طبق معنای لغوی مذهب…
حتی بی دین ها هم دارای مذهب و دین و روش و مسلک هستند…
ولی در علم منطق می گویند بین اصطلاح و لغت را نباید با هم قاطی کرد چون درست نیست.
مذهب در اصطلاح یعنی کسی که معتقد به دینی است که چند شاخه شده، مثلا شیـعه، سنـی، زیدی و… در اسلام.
به خاطر همین وقتی بحث اطلاح در میان است اینکه بگوییم هیچ کسی لا مذهب نیست، درست نیست دوست عزیز.
اتفاقا لامذهب خیلی زیاد یافت می شود.
مهم این است که آدم از میان مذهب های متعدد، ببیند کدام یک به واقعیت نزدیکتر است…
اگر قرار باشد قید دین و مذهب اصطلاحی را بزنیم دیگر نیازی نبود خدا کسی را بفرستد تا مردم را هدایت کند و راه های گمراهی و شیطانی را نشان دهند.
کسی که فکر کند همه کس مذهب دارد و از هر کدام هم می توان خوبی ها را برداشت کرد، آن گوهر اصلی و درجه یک را که همان هوش برتر به آن راهنمایی کرده، با تمام مسلک های منحرف و حتی ساخته ی بشر مساوی دانسته و به آن هوش برتر احترام نگذاشته است…. و از میزان ها و ترازوهایی که ان هوش برتر در اختیار بشر خاکی نهاده استفاده نکرده و همان مذهب ها و مسلک های باطل و ناخالص، او را فریب می دهند.
ترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کس
یکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر دارد…
تشکر مجدد از نظر شما.

روفیا نوشته:

روزی مردی با رد نظریه ثابت بودن کره زمین و طرح موضوع گردش آن به دور خورشید مقابل نظریه ارسطو و نص کتب مقدس ایستاد.
این مرد به آیه قرآن عمل کرد :
ان تقوموا لله مثنی و فرادی…
او برای بر پا داشتن آنچه که حقیقت میپنداشت قیام کرد،
انگشت نما شد،
از سوی کلیسا تکفیر شد،
خانه نشین شد….
آن روز هم عده ای او و نظرات او را نفرت انگیز خواندند،
شکسپیر در جایی میگوید من در شگفتم از کسانی که با دست خود قلاب می گیرند تا دزد شراب از پنجره دهانشان وارد شود و گنجینه عقلشان را برباید…
آن گالیله مسلمان و این شکسپیر پیغمبر است!
من نمی گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر ولی دارد کتاب!
گالیله آنجا که یک تنه برای برپایی حقیقت قیام میکند دین ورزیده و شکسپیر وقتی که میگوید باده نوشی آنجا که رهزن عقل شود خطاست پیامی از خدا آورده است.
جان کلام من این است هانی جان،
جوهر اعمال و نمود اندیشه های انسان ها را ببینیم،
صرفنظر از نام دین یا مذهبی که با آن زاده شدند یا ادعای آن را دارند!
تنها یک چیز در جهان نفرت انگیز است و آن جهل است،
جهل سرچشمه همه بدیهاست،
تعصب، خشم، خود بزرگ بینی، استبداد، ساده لوحی،بیماری و…
چه بسیار شیعه دانا و چه بسیار شیعه نادان….
چه بسیار به گفته شما لامذهب دانا و چه بسیار لامذهب نادان….

روفیا نوشته:

روزی مردی با رد نظریه ثابت بودن کره زمین و طرح موضوع گردش آن به دور خورشید مقابل نظریه ارسطو و نص کتب مقدس ایستاد.
این مرد به آیه قرآن عمل کرد :
ان تقوموا لله مثنی و فرادی…
او برای بر پا داشتن آنچه که حقیقت میپنداشت قیام کرد،
انگشت نما شد،
از سوی کلیسا تکفیر شد،
خانه نشین شد….
آن روز هم عده ای او و نظرات او را نفرت انگیز خواندند،
شکسپیر در جایی میگوید من در شگفتم از کسانی که با دست خود قلاب می گیرند تا دزد شراب از پنجره دهانشان وارد شود و گنجینه عقلشان را برباید…
آن گالیله مسلمان و این شکسپیر پیغمبر است!
من نمی گویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر ولی دارد کتاب!
گالیله آنجا که یک تنه برای برپایی حقیقت قیام میکند دین ورزیده و شکسپیر وقتی که میگوید باده نوشی آنجا که رهزن عقل شود خطاست پیامی از خدا آورده است.
جان کلام من این است هانی جان،
جوهر اعمال و نمود اندیشه های انسان ها را ببینیم،
صرفنظر از نام دین یا مذهبی که با آن زاده شدند یا ادعای آن را دارند!
تنها یک چیز در جهان ناخوشایند است و آن جهل است،
جهل سرچشمه همه بدیهاست،
تعصب، خشم، خود بزرگ بینی، استبداد، ساده لوحی،بیماری و…

روفیا نوشته:

چه بسیار شیعه هدایت شده و چه بسیار شیعه گمراه…
چه بسیار به گفته شما لامذهب هدایت شده و چه بسیار لامذهب گمراه…

همیشه بیدار نوشته:

حرف حق را باید شنید هر چند که گوینده ان کافر باشد. با سخنان بانو روفیا موافق هستم.
امام علی(ع) فرمود: «خُذِ الْحِکْمَةَ مِمَّنْ أَتَاکَ بِهَا وَ انْظُرْ إِلَى مَا قَالَ وَ لَا تَنْظُرْ إِلَى مَنْ قَال‏»؛ حکمت را از کسى که آن‌ را برای تو می‌آورد، بگیر و به آنچه گفته است، بنگر و به [شخصیت‏] گوینده نگاه نکن. سخن شکسپیر را در مورد شراب نمیدانستم، ممنونم!

روفیا نوشته:

همیشه بیدار گرامی
حتما متوجه هستید که شکسپیر باده نوشی را در حدی که موجب زوال عقل شود مذمت می کند.
البته اشکالی بر همه مواد شیمیایی طبیعی وارد است که دوز دقیق ماده موثره آنها معلوم نیست به ویژه بر گذشتگان در صد الکل یک شراب خاص و میزان تاثیر آن بر هوشیاری مردم دقیقا آشکار نبود.
امروزه شاید بتوان با دقت بیشتری اعلام کرد چه میزان از چه نوع شرابی موجب کاهش سطح تمرکز انسان می گردد و محدوده ایمنی آن را تعیین کرد.
این همه حساسیت بر روی موضوع حل و حرمت شراب از اینروست که در عهد پیامبر شراب بود ولی مثلا اکستازی نبود.
وگرنه همین که اکستازی یا ال اس دی حلال یا حرام است بدون تردید جزء مواردی است که (از نظر دینداران) فقها باید درباره اش نظر بدهند.
حتما شما قبول دارید که اگر بخواهند حکمی درباره ال اس دی صادر کنند باید آثار مصرف آن بر بدن انسان را از دانشمندان طب و داروسازی بپرسند.
بنابر این عقلا این استفتاء از پزشکان در مورد شراب نیز صدق میکند…
کما اینکه اکنون نیز میگویند اگر پزشک تجویز کند منعی ندارد.
برای بسیاری از موضوعات دنیای مدرن هیچ مبنایی در قرآن و فقه و… وجود ندارد.
از جمله موضوع شبیه سازی و اتانازی یا مرگ خود خواسته.
برای تشخیص حل و حرمت این موضوعات، ما ناگزیر از تشخیص درستی یا نادرستی آن ها با دانش امروز هستیم.
با آنچه از دانش پزشکی و روانشناسی و تاریخ و… در دست داریم.
اگر اینجا عقل و دانش روز کار میکند چرا همه جا کار نکند؟؟!

حمید نوشته:

سمانه خانم در مورد توضیحات شما در مورد بیت پنجم که فرموده اید “قافیه ها با هم همخوانی دارند ، اگر ، الفِ ، رای ، آ خوانده شود { رآی }
به نظر من بهترین شارح شاهنامه خود شاهنامه است چه در لفظ چه در معنا بطوریکه مثلا کسی که اولین بار این بیت زیر را می خواند :
به هستیش باید که خستو شوی.
ز گفتار بی‌کار یکسو شوی
به قرینه مصرع بعدی و یا ابیات قبلی معنی کلمه “خستو “را در می یابد و احتیاج به هیچ واژ نامه ای ندارد و اگر فردوسی ادعا دارد که با این اثر عجم را زنده کرده است بیراه نگفته .و اگر ما این اثر را شاهکار می نامیم نیز برای دریافت لفظ و معنا باید از خود شاهنامه و ابیات آن استفاده نمائیم . غفلت از این موضوع باعث گر فتار آمدن و لغزش های بسیاری ازسوی بزرگان در شرح لفط و یا معنی ابیات شاهنامه گردیده بطوریکه در معنا کردن یک کلمه دفترها سیاه نموده تا اشتباه ذهنی خود راجبران نمایند .در صورتیکه در خلق این اثر و” گوهر دری” توسط خالق آن نظر به دو چیز یعنی استفاده همه مردم فارسی زبان نه قشر خاص و دوم سادگی و روان بودن داشته است چرا که هدف او زنده نمودن ریشه فرهنگ این سرزمین که همان زبان باشد بوده که پس از صدها سال تاختن اعراب (که به واقع آلام زیادی را برای این سرزمین آنهم بیشتر از جنبه فرهنگ و پیشینه کشور در بر داشته )صورت گرفته است .با این مقدمه به توضیح شما برمی گردیم که فرموده اید قافیه ها با هم همخوانی دارند ، اگر ، الفِ ، رای ، آ خوانده شود { رآی }رای با جایگه هم قافیه نیست.
ما در اینجا دو کلمه پایگه و جایگه که در بسیاری از جاهای دیگر شاهنامه آمده و مثالی هم ذکرنمودیم پیشنهاد نمودیم و اگر جایگه راست ناید پایگه که در صورت جایگزین شدن به معنا نیز نزدیکتر آید پیشنهاد نموده ایم که معنی آن این می شود (که پس از اینکه با اندیشه نمودن بدیها را از جهان می شویم آنگاه درگاه و بارگاهم را پایگاه پادشاهی خود و جهان قرار می دهم) نظیر معنی پایگه در این بیت دیگر شاهنامه
به اخترت گویند کیخسروی
بشاهی بر آن پایگه برشوی
اگر این موضوع مورد قبول افتد با جایگزینی این کلمه هم لفظ که در اینجا قافیه را در بر می گیرد درست می شود و هم معنا چراکه با جایگزینی کلمه {رآی} که شما پیشنهاد داده اید اگرچه قافیه بسامان می گردد ولی باز هنوز مشکل دیگر که معنا باشد یعنی کلمه گرد پای در مصرع :”پس آنگه کنم درگهی گرد پای” به قوت خود باقی است اگرچه هنوز معنی دو کلمه رآی و گرد پای دراین دو مصرع برای ما روشن نیست
شاد و پیروز باشید –ضمنا از اینکه به ابهامات اینجانب در مورد این بیت پاسخ دادید سپاسگزارم

حمید نوشته:

می خواستم بدانم نسخه شاهنامه مورد استفاده شما کدام است با تشکر گنجور پاسخ دهید

همیشه بیدار نوشته:

روفیای گرامی: دلیل اینکه بیشتر مردم که شراب استفاده میکنند مستی است که موجب زوال عقل میشود.
اکستازی یا ال اس دی : هر چیزی که یقیناّ به بدن یا روح من صدمه بزند٬ حرام است، این دستور قرآن و عقل است. اینکه چیزی نیست که “فقها باید درباره اش نظر بدهند”، البته به نظر من.
فرمودید: “اگر اینجا عقل و دانش روز کار میکند چرا همه جا کار نکند؟؟!”
عقل و دانش همیشه در همه جا کار میکند، ولی عقل جزعی به درد کارهای جزعی میخورد.
عقل بشر بدون تمسک به آیاتِ عقلِ کل که قرآن و روایاتِ اهلِ بیت (ع) بخشی از آن میباشند در خیلی مواقع اشتباه میکند.
مثالی میزنم که از اینترنت کوپی کردم:
خوردن گوشت خوک … برای شما حرام شده است». مائده آیه ۳

و در سوره انعام آیه ۱۴۵ ضمن یادآوری تحریم گوشت خوک، خوک را حـیـوانـی انگـلی توصیف نموده:« … لَحْمَ خِـنْـزِیـرٍ فَـإِنّـَهُ رِجْـسٌ = … مگر اینکه گوشت خوک باشد، که موجودی انگـلی است».

یک متخصص مسیحی آلـمانی نـتـیـجه مـطالعات خود و دیگران را در رابطه با گوشت خوک چنین بیان می کند: گوشت خـوک در مناطق گرم خطرناک تر از مناطق سرد است. در سودان و مناطق همجوار آن در یک شـرایط آب و هـوائی یکـسـانی تفاوت میان سلامتی کسانی که گوشـت خوک می خورند و کسانیکه نمی خورند خـیـلی زیـاد است. هـمـیـنـطـور در هند در یک آب و هوای مشترک، کسانی که گوشت خوک نمی خورند از کسانی که می خورند از سلامتی بالاتری برخوردار هـستند، بیشتر عمر می کنند و توان کاری بیشتری دارند. مثلا فرد پیری که گوشت خوک نخورده حمالی می کـند و از ارتـفـاعـات بــالا می رود، در حالیکه آنکه خورده نمی توانـد این کارها را بکند و زودتر ضعف و بازنـشـسـتـگـی بـسراغ وی می آید. کسانیکه با تعالـیـم اسـلامی زنـدگی می کـنـنـد از سلامتی خـوب و بـالائی بـرخوردارند و بـیماریهائی که دیگران از مسائل تحریم شده دارند آنها ندارند. همینطور وی می گویـد در جریـان جـنـگ جهانی دوم از ارتش گـزارشی برای آنها می آید که می گوید: سربازان آلمانی در آفریقا دچار ناراحتی ها و آبله هائی در پاها می شده اند که آنها را از جنگ و تـحـرک بـاز می داشـتـه و علاج سرپائی نیز برای آنها کافی نبوده بلکه به پشت جبهه انـتـقـال داده می شـده انـد. در حالـیکه مـردمـی کــه در هـمان مناطق و همان آب و هـوا زنـدگـی می کرده اند آن ناراحتی ها را نداشته اند. پس از بررسی ها می بینند که ارتش تـقـریـبـاً هـمـه روزه از گوشت خوک استفاده می کند. گوشت خوک را قطع می کنند و آن ناراحتیها تمام می شود.هـمـیـنطور می گوید پس از اتمام جنگ که وضعیت اقتصادی خراب می شود و خوک بوفور طبق روال عادی نبوده اندازه مراجـعـات به پزشک نسبت به دوران پیش از جنگ کاهش پیدا می کند. ولی با رونق گرفتن اقتصاد و خورده شدن گوشت خوک توسط طـبـقـه ای کـه وضع خوبی داشته، بیماریها دوباره در آنها شروع می شود، در حالیکه طـبـقـه فـقـیر که هنوز توان استفاده از گوشت خوک را نداشـتـه از سـلامتی بهتری برخوردار بوده است. و پـس از اینکه فـقـیـران نیز تـوان خریدن و خوردن آنرا پـیـدا می کـنند دوباره وضع بیماریها طـبق روال پیشینِ خود زیاد و هـمـه گـیـر مـی شـود. هـمـیـنـطـور وی می گوید که به آزمایشهای عملی در رابطه با گوشت خوک رو می آورد. ۳۰ تا مـوش را با خـوراک خوک بزرگ می کند و ۳۰ تای دیگر را با غذای عادی. آنهائـیـکه غذای خوک داده می شوند: سریعا بزرگ می شـونـد ـــ تـمـایلات تجاوزگرانه در آنـهـا ایـجـاد می شود، و دوست دارند که هـمـدیگـر را بخورند و بیماریهائی از قـبـیـل سـرطـان و بیماریهای پوستی در آنها ظاهر می شود، ولی آنهائی که غـذای عـادی بزرگ می شـونـد هـیـچـیـک از ایـن مـوارد در آنهـا ظاهر نمی شود. او محتاطانه می گوید در گوشت خوک سمی است که فهمیده نمی شود و روغن آن خطرناکـترین نوع روغن است. و مـوجـب تصلب شـرایین، بیماری قند، اختلال جریان خون، و نسبت بالائی از کلسترل را باعث می شود، و بافتهای آن فـسـفـر دارد که منجر به زیانهائی می شود.

با این حال گوشت خوک در آلمان خیلی زیاد استفاده میشود و به تحقیات ایشان کسی توجه نمیکند به جز جماعت کمی.
در حالیکه یک مسلمان دلیلی برای خوردن خوک ندارد، که به تحقیات ایشان توجه کند.

منظور من این است که عقل بشری ناقص است و بدون اتصال به عقل کل راه به جایی نمیبرد.

سمانه ، م نوشته:

حمید خان گرامی
سپاسگزارم از متن راهنما و تذکرِ اشتباه من
هنوز بعد از چهارده سال تدریس نمی دانستم که ” رای “ با ”جایگه “ هم قافیه هستند
نوشته بودید: ”جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
قافیه نمی خواند احتمالا در مصرع دوم پایگه یا جایگه درست باشد
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی پایگه“
نوشته ام را پس میگیرم و از شما پوزش می خواهم
با احترام

سیدمحمد نوشته:

سمانه خانم
درود بر شما
آنچه که نوشته بودید بسیار به جا و مطابق اصول و رعایت قافیه بندی شعر است
نمیدانم چرا پوزش خواسته اید ، در صورتی که رای ، با جایگه ، هم قافیه نیست و همان ” گرد پای“ صحیح مینماید ، ضمن اینکه هرکس به گمان خود حق دستبردن در اشعار بزرگان را ندارد
تعجب میکنم که این لغت ”جایگه“ را ایشان از کجا آورده اند و به جای ”گرد پای“ گذاشته اند
فردوسی شعری سروده و صحیح نیست لغات من درآوردی به جایش بگذاریم چون معنای ”گرد پای“ را نمی فهمیم
در پایان گمان می کنم شما به خاطر خاتمه ی بحث و فرار از جواب ، عذر خواسته اید
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
معنای شعر چنین مینماید : با خرد مندی ، بدی های جهان مان را از میان بر می دارم و سپس به دربار و مملکت سر و سامان میدهم

با آحترام

حمید نوشته:

سمانه خانم قبل از هرچیز سپاسگزار ادب گفتاری و نوشتاری شما هستم اگرچه شاید سخن سید محمد عزیز در مورد دلیل جواب شما درست باشد .اما ذکر این نکته شاید مفید باشد که ما دونوع قافیه داریم لفظی و معنوی منظور من در اینجا قافیه معنوی بود که تعریف آن اینگونه است و آن قافیه ای است که دو کلمه از لحاظ معنایی با هم همآهنگ باشند و یا میان شان تناسب برقرار باشد مثل اینکه میان دو کلمه ئی که در پایان مصراع ها قرار گرفته اند، جناس، مراعات النظیر و یا تضاد برقرار باشد مانند
دیگر اینک این زمان
مسافران گم شده
در شبان قطبی مهیب
کسی نپرسد از کسی
در کجا غروب؟
در کجا سحرگهان؟
چون میان غروب و سحرگهان تضاد وجود دارد، لذا می توان گفت آنها همقافیه می باشند لیکن قافیه معنوی.

سمانه ، م نوشته:

حمید خان گرامی
تا به حال از قافیه ی معنوی که جنابعالی نام بردید بی خبر بودم که هیچ کجا ندیده و در هیچ چامه ای نخوانده ام
بسیار سپاسگزار می شوم اگر نشانی از مرجع گفتار خود و همچنین چند بیتی از قافیه ی معنوی برای مثال ، بیاورید ، این مثال را که آوردید در مورد شعر کلاسیک صدق نمی کند
تا آنجا که سواد من قد می دهد قوافی پنج بوده : مترادف، متدارک، متکاوس، متواتر و متراکب.
بیش ازین نمی دانم
با درود

حمید نوشته:

سیدمحمد عزیز ضمن سپاس از توضیحات شما
اگرچه معنایی که شما برای این بیت در نظر گرفته اید همان معنای مورد نظر ماست که به این ترتیب معنا کرده ایم ( پس از اینکه با اندیشه نمودن بدیها را از جهان شستم آنگاه درگاه و بارگاهم را پایگاه پادشاهی خود و جهان قرار می دهم) اما با قافیه فعلی و از کلمات رآی و گردپای این معنا حاصل نمی گردد .اگرچه بنده همانطور که در سوال اول بیان داشتم لفظ پایگه یا جایگه که بارها در شاهنامه بکار برده شده است و از پیش خود اختراع ننموده ام را مناسب تر دانستم اگرچه سکته لفظی و معنایی موجوددر بیت حاضر را نمی پسندم لیکن هیچ اصراری بر بکار بردن این کلمه ندارم ولی در هر حال جهت رفع این مشکل پیشنهاد بررسی نسخه های مختلف شاهنامه را دارم تا این مشکل با دیده تحقیق برطرف شود لذا بهتر است گنجور نیز در این زمینه کمک نماید.شاد و پیروز باشید -با احترام صمیمانه دوستدار شما حمید

حمید نوشته:

سید محمد عزیز شما را جهت آشنایی بیشتر به موضوع قافیه ها به فصلنامه پژوهشهای ادبی شماره ۶ زمستان ۸۳

به موضوع موسیقی قافیه در شعر م سرشک محمدرضا شفعیی کدکنی ارجاع می دهم

حمید نوشته:

سمانه خانم این موضوع بیشتر در بحث قوافی ناساز مطرح می شود و از این دست قافیه ها در شعر قدیم در مثنوی معنوی زیاد تکرار شده و شما را به آنجا ارجاع می دهم اگر مثالهای از این دست شما را قانع نمی نماید
کتاب هستی ما این کتیبه خیام
کتاب هستی ما این سرود فردوسی
کتاب هستی ما این سماع مولانا
کتاب هستی ما این ترانه حافظ

یا این شعر
این یکی سه غار ازو شنیده گفته {خیر
وان دگر دو غار و گفته {شر

البته ذکر این مطلب به هیچ وجه به این معنی نبست که شاعران بزرگ و توانای ادب فارسی ازآوردن قوافی سالم عاجز بوده اند و در تنگنای قافیه قرار گرفته اند بلکه بعضی از آنها ازجمله مولانا جلال الدین بلخی نوعی تجاهر به بی توجهی نسبت به قافیه و لفظ داشته و تنها هدف آنها بیان مقاصد و استفاده از لفظ و قافیه برای بیان اهداف آنها است

سمانه ، م نوشته:

حمید خان گرامی
درود

کتاب هستی ما، این سفینه، این دریا

که موجْ موجش دلکش ترین ترانه های وجود است

در آستانه ی بیداد باد

دارد اوراق می شود،

فریاد!

و سطرهایش را دارد جاروب می کند، آشوب

کتاب هستی ما این کتیبه ی خیام

کتاب هستی ما این سرود فردوسی

کتاب هستی ما این سماع مولانا

کتاب هستی ما این ترانه ی حافظ

کتاب هستی ما را

که موریانه

زِ هر گوشه

توشه ای کرده است.

چون شما می فرمائید ، قانع نشده ، قبول می کنم
اما صحبت در مورد اشعار شاهنامه است
شما بدعتی در اشعار استاد توسی آورده اید:
جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی پایگه
که چنین قافیه ای { معنوی! } در هیچ جای شاهنامه ندیده ام ، چنانچه شما سراغ دارید ، لطفاً بفرمائید
سپاس

یک بنده ی خدا نوشته:

جناب حمید عزیز
مخاطب من سرکار خانم سمانه بودند ، ولی چون جنابعالی مرا لایق دانستید ، عرض میکنم : این قافیه ی پیشنهادی شما با قافیه های شاهنامه ابداً همخوانی ندارد و اگر قرار برین باشد که ما به میل خود تغییراتی در اشعار شاهنامه بدهیم گمان کنم تا چند سال دیگر شاهنامه ی جدیدی ظهور خواهد کرد که استاد توس در خواب هم نمی دیده
شاد باشید

سیدمحمد نوشته:

حمید خان عزیز
من همان ، یک بنده ی خدا ، هستم

هانی نوشته:

روفیا جان
ممنونم از نظرهای شما و بقیه ی دوستان
این شعر عطار، شعری خوش است:

چون مرا روح القدس هم کاسه است
کی توانم نان هر مدبر شکست

من نخواهم نان هر ناخوش منش
بس بود این نانم و آن نان خورش

حمید نوشته:

سپاس از نظر تمامی دوستان
۱-صحبت در مورد کلمات ثبت شده رآی و گرد پای در این سایت است که احتمال می دهم درست ثبت نشده باشد چنانکه مواردی از این دست قبلا در سایت بوده و اصلاح شده و هیچ اشکالی هم ندارد
۲-همانطور که قبلا گفتیم هیچ اصراری بر بکار بردن این کلمه ندارم ولی در هر حال هنوز جهت رفع این مشکل پیشنهاد بررسی نسخه های مختلف شاهنامه را دارم
۳-من هم چون شما اعتقاد دارم آوردن بدعت در اشعار استاد توس که دلبسته آنم خطای نابخشودنی است و درست به همین دلیل و از سر وظیفه کلمات چندی را نگاشتم .
۴-ضمنا در صورت امکان معنی کلمه رآی و گرد پای را که دوستان نظر به حفظ آن در این بیت دارند مشخص نمایند
بیشتر از این مایه اذیت شما نمی شوم و برای اجتناب از دراز نویسی ،سخن را خاتمه می دهم
در پایان از مسولین سایت در صورتیکه این بحث ها را دیده خواهان اعلام نظر آنان نیز در مورد این بیت و دو کلمه مورد بحث هستیم
سپاس از همه شما (سمیه خانم -سید محمد عزیز و همه بندگان خدا) که در بحث شرکت نمودید -شاد و پیروز باشید

همیشه بیدار نوشته:

حمید جان من ۳ نسخه را دیدم:
۲ بار ابیات ماند اینجا بودند.
در نسخه فلوراس ابیات دیگری بودند ولی این نسخه “ب” و “پ” و همینطور “ک” و “گ” مساوی نوشته (یعنی گ و پ را من خودم جاینشین کردم):
جهان از بدیها بشویم بَرای
پس انگه درنگی کنم گرد پای
به کوشش ازو کرد پوشش بجای
به گستردنی بد هم او رهنمای
لینک را ببینید:
http://teca.bncf.firenze.sbn.it/ImageViewer/servlet/ImageViewer?idr=BNCF0004147894#page/19/mode/1up

مهری نوشته:

سمانه عزیزم
سلام
می بینم که بحثی جالب را با حمید خان گرامی پی گرفته ای ، از روی علاقه ای که به تو دارم ، خواستم نظری بدهم شاید به کار آید . تمام شاهنامه در بحر تقارب یا متقارب است
به قول اُدبا
، بحر متقاربِ مُثَمَّنِ مَحذوف (فعولن فعولن فعولن فَعَل) وزن مصراعِ «به نام خداوند جان و خرد» فعولن فعولن فعولن فَعول است
گویا جناب حمید خان شعر کهن را با شعر امروز مطابقت داده اند و انگونه اظهار نظر کرده بودند که در بحر تقارب کار آیی ندارد ، مشکل هم در مفهوم بیت یا بهتر بگویم ” گرد پای “ بوده که من با رجوع به لغت نامه ها ، معنای ” گرد پای “ را ” ” اعتکاف “ یافتم که به مانای گوشه گیری به عبادت است
سعدی هم در همین زمینه می گوید ؛
بتی داشت بانوی مصر از رخام
بر او معتکف بامدادان و شام
که منظور از بانوی مصر زلیخاست
در مصرع : جهان از بدیها بشویم به رای
پس آنگه کنم درگهی گرد پای
درین معناست که پس از زدودن جهان از بدی ها ، به عبادت می پردازم
از لغت نامه:
پای گرد کردن . [ گ ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اعتکاف :
جهان از بدیها بشویم برای
پس آنگه کنم در کُهی گرد پای .
می بینی که در لغتنامه ”در کُهی “نوشته
که می گوید در کوهی به عبادت می پردازم
پس از مدتها خوشحال شدم با تو دوست عزیزم گفتگو داشتم
شاد باشی

سیدمحمد نوشته:

مهری بانو
درود بر شما بانوی راهگشا
سپاسگزارم که تمام نکات مبهم را روشن کردید
لطفاً بیشتر در حاشیه نویسی شرکت کنید
با احترام

حمید نوشته:

همیشه بیدار عزیزم درود بر شما -
اگرچه قصد ادامه دادن موضوع را نداشتم ولی نگاشتن این مطلب قبل از هرچیز بها نه ای است جهت تشکر از توضیح بجای همیشه بیدار عزیزم که برای این حقیر بسیار راهگشا بود
لذا اول از هر چیز از کوششی که در راه تهیه این مطلب سودمند به خرج دادید بسیار سپاسگزارم من هم نسخه فلوراس را دیدم البته حاشیه ثبت شده بالای کلمه درنگی در این نسخه را متوجه نشدم چند نکته در مورد این ابیات در این نسخه :
کلمه درنکی که در نسخه ثبت شده معادل همان درنگی است که شما نیز بیان داشتید
(کنم کرد بای) در نسخه می تواند هم معادل :
(کنم کرد بای )باشد که معنی “بایستی انجام دهم” را می دهد اگر بشود کلمه بای را به معنی بایستی گرفت که بعید می نماید اینظور باشد
ویا
(کنم کرد پای باشد) که معنی پای را کنم باشد
لذا در صورت اول معنای بیت این چنین می شود :
جهان را از راه اندیشه از بدیها بشویم و بایستی پس از آن استقامت بخرج دهم
و در صورت دوم نیز معنای بیت این چنین می شود:
جهان را از راه اندیشه از بدیها بشویم و پس از آن پای را محکم کنم
کنایه از استقامت نمودن
همچنین کلمه درنگی در اشعار استاد توس هم به معنی با استقامت و هم به معنی سستی آمده نظیر دو بیت زیر :
گو پیلتن گفت جنگی منم / به آوردگه بر درنگی منم
و یا بیت زیر :
درنگی نبودم به راه اندکی / سه منزل همی کرد رخشم یکی
که در اینجا کلمه با استقامت درست است

در هر دوصورت کلمه (گرد پای) از لحاظ معنا با لفظ درنگی درست نمی آید و همان (کرد پای) یا (کرد بای) درست تر آید
همچنین با تلاش و حاشیه سودمند شما و مشاهده نسخه فلورانس و چند نسخه دیگر قانع شدم که قافیه از لحاظ لفظ و معنا طبق نسخه فلوراس صحیح می باشد چه خوب است برطبق این نسخه در سایت هم اصلاح شود پس بیت به نظر اینطور میرسد
جهان از بدیها بشویم بَرای
پس انگه درنگی کنم کرد پای
و به این ترتیب دیگر به کلمه گرد پای که مهری خانم به معنای اعتکاف پیشنهاد داده اند و با کلمه درنگی در اینجا سنخیتی ندارد جدا از مطابقت شعر کهن با شعر امروز که آن موضوع از مقوله دیگری است نیز احتیاج نداریم .
شاد و پیروز باشید- همیشه بیدار عزیزم

سید محمد نوشته:

مهری بانوی گرامی
با ارادت ،
بنده به چند مرجع و استاد شاهنامه پژوه
در زمینه ی این ابیات شاهنامه ی مورد بحث رجوع کردم
در چاپ مسکو
جهان از بدیها بشویم برای ، پس آنگه کنم درگهی گرد پای
آمده . در نسخه ی فلورانس که شاید قدیمی ترین نسخه ی شاهنامه باشد چون ۲۱۴ سال بعد از پایان نگارش شاهنامه با دست نوشته شده ، آمده
جهان از بدیهابشویم بَرایی
بس آنکه درنکی کنم کرد بایی
بامراجعه به لغت نامه ی دهخدا و یافتن معنای” پای گرد کردن “ همانی یافتم که شما مرقوم فرموده بودید
و اما با دو استاد شاهنامه شناس که نام نمی برم ، به اختصار{ م، م ، و م، ش } اولی در دانشگاه تهران و دومی در آمریکا تماس گرفتم که هر دو نفر مصرع دوم بیت را گوشه گیری و عبادت معنا کردند ، که با فرمایش سرکار مطابقت دارد
ضمناً استاد خالقی مطلق نیز بر نسخه ی فلورانس ایرادات بسیاری دارند که در قسمت آغاز کتاب ، {اندر ستایش پیغمبر } خواهم آورد
باز هم از کوشش شما در راهنمایی بنده سپاسگزارم

همیشه بیدار نوشته:

حمید جان: از مرقومه دوستانه شما ممنون هستم. یک ضرب المثل آلمانی میگوید:

Zwei Experten, drei Meinungen
دو صاحبنظر ۳ نظر مختلف دارند.

روفیا نوشته:

چنان شاه پالوده گشت از بدی
که تابید ازو فره ایزدی
شاید حافظ از این بیت الهام گرفته که فرموده :
دیو چو بیرون رود فرشته در آید!
برای تابش فره ایزدی نیاز به جانفشانی و انجام کارهای محیر العقول نیست،
تنها کافیست که از بدی پالوده شد، این همان پرهیز است،
پرهیز دشوار نیست،
پرهیز کاری نیست کردنی،
کاریست از برای نکردن،
نه نبوغ می خواهد، نه فداکاری، نه امکانات!
آقا این کار را نکن!
نگفته است که این کار را بکن!

روفیا نوشته:

این تز باید برای شمس شیرازی عزیز جالب توجه باشد نه؟!

رهام نوشته:

در مصرع دوم بیت سی ام :
شدند انجمن دیو بسیار مر
که پردخته مانند ازو تاج و فر

بر طبق لغت نامه دهخدا کلمه “پردخته ماند” بجای” پردخته مانند “درست است

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » جمشید
 

گرانمایه جمشید فرزند او

کمر بست یکدل پر از پند او

برآمد برآن تخت فرخ پدر

به رسم کیان بر سرش تاج زر

کمر بست با فر شاهنشهی

جهان گشت سرتاسر او را رهی

زمانه بر آسود از داوری

به فرمان او دیو و مرغ و پری

جهان را فزوده بدو آبروی

فروزان شده تخت شاهی بدوی

منم گفت با فرهٔ ایزدی

همم شهریاری همم موبدی

بدان را ز بد دست کوته کنم

روان را سوی روشنی ره کنم

نخست آلت جنگ را دست برد

در نام جستن به گردان سپرد

به فر کیی نرم کرد آهنا

چو خود و زره کرد و چون جو شنا

چو خفتان و تیغ و چو برگستوان

همه کرد پیدا به روشن روان

بدین اندرون سال پنجاه رنج

ببرد و ازین چند بنهاد گنج

دگر پنجه اندیشهٔ جامه کرد

که پوشند هنگام ننگ و نبرد

ز کتان و ابریشم و موی قز

قصب کرد پرمایه دیبا و خز

بیاموختشان رشتن و تافتن

به تار اندرون پود را بافتن

چو شد بافته شستن و دوختن

گرفتند ازو یکسر آموختن

چو این کرده شد ساز دیگر نهاد

زمانه بدو شاد و او نیز شاد

ز هر انجمن پیشه‌ور گرد کرد

بدین اندرون نیز پنجاه خورد

گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش

به رسم پرستندگان دانی‌اش

جدا کردشان از میان گروه

پرستنده را جایگه کرد کوه

بدان تا پرستش بود کارشان

نوان پیش روشن جهاندارشان

صفی بر دگر دست بنشاندند

همی نام نیساریان خواندند

کجا شیر مردان جنگ آورند

فروزندهٔ لشکر و کشورند

کزیشان بود تخت شاهی به جای

وزیشان بود نام مردی به پای

بسودی سه دیگر گره را شناس

کجا نیست از کس بریشان سپاس

بکارند و ورزند و خود بدروند

به گاه خورش سرزنش نشنوند

ز فرمان تن‌آزاده و ژنده‌پوش

ز آواز پیغاره آسوده گوش

تن آزاد و آباد گیتی بروی

بر آسوده از داور و گفتگوی

چه گفت آن سخن‌گوی آزاده مرد

که آزاده را کاهلی بنده کرد

چهارم که خوانند اهتو خوشی

همان دست‌ورزان اباسرکشی

کجا کارشان همگنان پیشه بود

روانشان همیشه پراندیشه بود

بدین اندرون سال پنجاه نیز

بخورد و بورزید و بخشید چیز

ازین هر یکی را یکی پایگاه

سزاوار بگزید و بنمود راه

که تا هر کس اندازهٔ خویش را

ببیند بداند کم و بیش را

بفرمود پس دیو ناپاک را

به آب اندر آمیختن خاک را

هرانچ از گل آمد چو بشناختند

سبک خشک را کالبد ساختند

به سنگ و به گچ دیو دیوار کرد

نخست از برش هندسی کار کرد

چو گرمابه و کاخهای بلند

چو ایوان که باشد پناه از گزند

ز خارا گهر جست یک روزگار

همی کرد ازو روشنی خواستار

به چنگ آمدش چندگونه گهر

چو یاقوت و بیجاده و سیم و زر

ز خارا به افسون برون آورید

شد آراسته بندها را کلید

دگر بویهای خوش آورد باز

که دارند مردم به بویش نیاز

چو بان و چو کافور و چون مشک ناب

چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب

پزشکی و درمان هر دردمند

در تندرستی و راه گزند

همان رازها کرد نیز آشکار

جهان را نیامد چنو خواستار

گذر کرد ازان پس به کشتی برآب

ز کشور به کشور گرفتی شتاب

چنین سال پنجه برنجید نیز

ندید از هنر بر خرد بسته چیز

همه کردنیها چو آمد به جای

ز جای مهی برتر آورد پای

به فر کیانی یکی تخت ساخت

چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت

که چون خواستی دیو برداشتی

ز هامون به گردون برافراشتی

چو خورشید تابان میان هوا

نشسته برو شاه فرمانروا

جهان انجمن شد بر آن تخت او

شگفتی فرومانده از بخت او

به جمشید بر گوهر افشاندند

مران روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین

برآسوده از رنج روی زمین

بزرگان به شادی بیاراستند

می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرخ ازان روزگار

به ما ماند ازان خسروان یادگار

چنین سال سیصد همی رفت کار

ندیدند مرگ اندران روزگار

ز رنج و ز بدشان نبد آگهی

میان بسته دیوان بسان رهی

به فرمان مردم نهاده دو گوش

ز رامش جهان پر ز آوای نوش

چنین تا بر آمد برین روزگار

ندیدند جز خوبی از کردگار

جهان سربه‌سر گشت او را رهی

نشسته جهاندار با فرهی

یکایک به تخت مهی بنگرید

به گیتی جز از خویشتن را ندید

منی کرد آن شاه یزدان شناس

ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس

گرانمایگان را ز لشگر بخواند

چه مایه سخن پیش ایشان براند

چنین گفت با سالخورده مهان

که جز خویشتن را ندانم جهان

هنر در جهان از من آمد پدید

چو من نامور تخت شاهی ندید

جهان را به خوبی من آراستم

چنانست گیتی کجا خواستم

خور و خواب و آرامتان از منست

همان کوشش و کامتان از منست

بزرگی و دیهیم شاهی مراست

که گوید که جز من کسی پادشاست

همه موبدان سرفگنده نگون

چرا کس نیارست گفتن نه چون

چو این گفته شد فر یزدان از وی

بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی

منی چون بپیوست با کردگار

شکست اندر آورد و برگشت کار

چه گفت آن سخن‌گوی با فر و هوش

چو خسرو شوی بندگی را بکوش

به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس

به دلش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر تیره‌گون گشت روز

همی کاست آن فر گیتی‌فروز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدجعفر محجوب » داستان های شاهنامه فردوسی » پادشاهی جمشید و شرح آن در شاهنامه و اوستا

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

بزرگمهر وزیری نوشته:

بیت ۲۹: “اهتو خوشی” در اوستا به شکل “هوتُخشان” آمده که به معنای صنعتگر است.
هو=خوب ، تخش= فعال. امروز در زبان پارسی ما تنها واژۀ “تُخس” را از همین ریشه به کار می بریم که دربارۀ بچه ها و افراد پر جنب و جوش سرسخت به کار می رود. در زمان رضاشاه پهلوی یکی از ادارات ارتش ” ادارۀ تُخشایی” نام داشت.
بیت ۳۶: به جا “گج” ، “گچ” درست است.
بیت ۳۹ : به جای “ایران” ، “ایوان” درست است.

بزرگمهر وزیری نوشته:

یادداشت خودم تصحیح می شود
بیت ۳۷ و نه بیت ۳۹ : به جای “ایران” ، “ایوان”

پاسخ: با تشکر از توضیحات جالبتان، تصحیحات پیشنهادی اعمال شد.

حمید نوشته:

در بیت زیر
هرانچ از گل آمد چو بشناختند
سبک خشک را کالبد ساختند

به جای “خشک” من “خشت” شنیده‌ام که درست‌تر به نظر می‌آید.

اردستانی نوشته:

با سلام و احترام، برای نوشتن مقاله ای ناچار از ترجمه ی این بیت «کمر بست با فر شاهنشهی/ جهان گشت سرتاسر او را رهی» به زبان انگلیسی هستم. اگر در مورد مصرع دوم آن توضیحات تکمیلی ارائه کنید سپاسگزار خواهم بود.
با تشکر.

مهدی رفیعی نوشته:

با سلام ، جناب آقای اردستانی ، مصرع ( جهان گشت سرتاسر او را رهی ) یعنی اینکه : تمام مردم جهان به پادشاهی او گردن نهاده و اوامر ایشان را تمکین نمودند .

امین کیخا نوشته:

ناب اوستایی است از اناپا که اپا همان اب است و ان منفی أش کرده است به گفته دوستی ناییده شده است و ناب یعنی بی اب و برای بسیاری چیز ها بی أبشان سارا و خالص تر است

امین کیخا نوشته:

اقای اردستانی رهی یعنی رونده و نیز بنده و رهیگی یعنی بندگی

امین کیخا نوشته:

از شتاب واژه شتابگام را هم ساخته اند ، برای نمونه rapid sequence intubation می شود لوله گذاری درون نای شتابگام ، از رایانگار دکتر عموشاهی سود جسته ام .

امین کیخا نوشته:

نخستین نمونه خود که سرپوش جنگ است در ایران در مارلیک یافته شده است ، که تپه ای است در شمال در نزدیکی سپید رود ،

مجید نوشته:

در بیت ۷۰ “از وی” فاصله اشتباها تایپ شده برای اینکه “ازوی”(از اوی) با گفت و گوی میخونه.

رهروی اشو زرتشت نوشته:

چه گفت آن سخن‌گوی با فر و هوش
چو خسرو شوی بندگی را بکوش

بنده این پاره بند را چنین خوانده ام:

چه گفت آن سخنگوی با فر و هوش
چو خسرو شدی بندگی را بکوش

راشین نوشته:

ممنون از اطلاعات خوبتون. در رابطه با افزایش اطلاعاتتون اسم همسر و معشوقه ی جمشید پریچهر بود

بیک بابا نوشته:

آنچه از خلاصه اشعار برداشت شده توچه جمشید به امنیت عمومی و امنیت ملی نگاه لازم توسط جمشید شده است.ضمن ایجاد اشتغال و استفاده از تولید ملی،ینح مورد طرح های ۵۰ ساله ای نیز برای اداره امور وکشورداری اجرا کرده و از مقبولیت بالا و مشروعیت نسبی برخوردار بود. هرچند که در پایان ۳۰۰ سال اول به فن آوری ( تصمیم به پرواز)نگاهی نو داردولی خود بزرگ بین اش منجر به از دست دادن مقبولیت و مشروعیت او شده است. در واقع نتوانسته افکار عمومی را با فن آوری جدید توجیه یا افکار خود را با افکار عمومی همزمان سازی کند.

نیما نوشته:

مصراع دوم در بیت:
جهان را به خوبی من آراستم
چنانست گیتی کجا خواستم

اشتباه نوشته شده و معنی هم ندارد. صحیح آن این است:
جهان را به خوبی من آراستم
چنانست گیتی که من خواستم

نیما نوشته:

بعد از بیت
بزرگی و دیهیم شاهی مراست
که گوید که جز من کسی پادشاست

حدود ۸ بیت جا افتاده و ثبت نشده که به قرار زیر است:
به دارو و درمان جهان گشت راست
که بیماری و مرگ کس را نخواست

جز از من که برداشت مرگ از کسی
وگرنه در زمین شاه باشد بسی

شما را ز من هوش و جان در تن است
به من نگرود هرکه آهرمن است

گریدون که دانی که من کردم این
مرا خواند باید جهان آفرین

همه موبدان سرفکنده نگون
چرا کس نیارست گفتن نه چون

چو این گفته شد فر یزدان از وی
بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی

هر آنکس ز درگاه برداشت روی
نماند به پیشش یکی نام جوی

سه و بیست سال از در بارگاه
پراکنده گشتند یک سر سپاه

منی چون بپیوست با کردگار
شکست اندر آورد و برگشت کار

چه گفت آن سخن‌گوی با فر و هوش
چو خسرو شوی بندگی را بکوش

به یزدان هر آنکس که شد ناسپاس
به دلش اندر آید ز هر سو هراس

به جمشید بر تیره‌گون گشت روز
همی کاست آن فر گیتی‌فروز

که بعد از این هم حدود ۶ بیت دیگه هست که من نمیدونم این صفحه چطوری بخش بندی شده در ادامه میاد یا نه.

نیما نوشته:

این ابیاتی که اضافه کردم از نسخه مول است.

داریوش ابونصری نوشته:

در بیت زیر کتان را برای وزن درست با تشدید حرف ت بخوانید:
.

ز کتان و ابریشم و موی قز
قصب کرد پرمایه دیبا و خز

ناشناس نوشته:

چو خورشید تابان میان هوا نشسته بر او شاه فرمانروا

حمید- م نوشته:

حاشیه ای بر بیت ۱۸:یعنی :
گروهی که کاتوزیان خوانی‌اش
به رسم پرستندگان دانی‌اش
کاتوزیان جمع «کاتوزی » است و «کاتوز»یا «کاتوزی » بهیچوجه در ریشه ٔ زبانهای ایرانی دیده نمیشود و قطعاً در اصل کلمه ٔ دیگری بوده است که کاتبان بدین صورت درآورده اند، با امعان نظر در سه اصطلاح دیگر که فردوسی در ابیات بعد آورده (نیساریان ، بسودی ، اهنوخوشی ) تصور میرود که فردوسی کلمه ٔ مورد بحث رابشکل پهلوی آن یعنی «آتوریان » استعمال کرده باشد که بمعنی آتوربانان و آذربانان است یعنی نگاهبانان آتش و آتشکده ، به عبارت دیگر موبدان ، بنابراین مصراع فردوسی را چنین باید خواند: گروهی که آتوریان خوانیش -همچنین میتوان کلمه ٔ «آتوربان » را - که به همین معنی و مفرد است در مصراع فردوسی جای داد.

دوستدار نوشته:

جناب حمید،
کاش مرجع گرده برداری تان را هم ذکر میفرمودید.
برهان قاطع به تصحَیح زنده یاد استاددکتر معین حاشیه واژه کاتوزیان.

حمید- م نوشته:

سپاس جناب دوستدار همین طور است که فرمودید از تذکر بجای شما سپاسگزارم ذکر منبع سهوا فراموش شده

حمید- م نوشته:

توضیحات جناب بزرگمهر در مورد کلمه اهتو خوشی که در اوستا به شکل “هوتُخشان” آمده و به معنای صنعتگر است. با توجه به کلمه دست ورز در همین بیت و لفظ پیشه در بیت بعد که اولی به معنای آنکه با دست کار کند و دومی به معنای صنعت و حرفه می باشد درست به نظر میرسد .سپاس از مظلب سودمند ایشان

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » ضحاک
 

چو ضحاک شد بر جهان شهریار

برو سالیان انجمن شد هزار

سراسر زمانه بدو گشت باز

برآمد برین روزگار دراز

نهان گشت کردار فرزانگان

پراگنده شد کام دیوانگان

هنر خوار شد جادویی ارجمند

نهان راستی آشکارا گزند

شده بر بدی دست دیوان دراز

به نیکی نرفتی سخن جز به راز

دو پاکیزه از خانهٔ جمشید

برون آوریدند لرزان چو بید

که جمشید را هر دو دختر بدند

سر بانوان را چو افسر بدند

ز پوشیده‌رویان یکی شهرناز

دگر پاکدامن به نام ارنواز

به ایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافشن سپردندشان

بپروردشان از ره جادویی

بیاموختشان کژی و بدخویی

ندانست جز کژی آموختن

جز از کشتن و غارت و سوختن

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

شهرام ناظری » درفش کاویانی » آوا خوانی (بر اساس آواهای باستانی هوره و مور)

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

نیکی نوشته:

واقعا این سایت عالی است من تمام سعی خود را میکنم که این سایت را به همه معرفی کنم!!!

امیررضا نوشته:

در بیت سوم باید واژه آیین به جای کردار استفاده شود . بر اساس نسخه ژول مل .
نهان گشت آیین فرزانگان / پراکنده شد کام دیوانگان …مشهود است که استفاده از واژه کردار به جای آیین مفهوم بیت را تغییر خواهد داد .

حمیدرضا نوشته:

به نظر میرسد که در بیت نهم:
” ایوان ضحاک بردندشان

بران اژدهافشن سپردندشان”

به جای واژه ی “اژدهافش” (اژدها مانند) “اژدهافشن” به اشتباه تایپ شده است.

ابراهیم نوشته:

فرهنگ غنی شاهنامه این مانیفیست رهایی بخش ملت های در بندژرف تر است تر از آن است که به اندیشه ما می آید اما این نمیتواند بهانه باشد که این نوشته مقدس در سینه ما و در روح ما جریان نداشته باشد .وچون ظرفیت درک همه دقایق آنرا نداریم از لایه های سطحی تر آن استفاده نکنیم همین که اشغال گران این آب و خاک ودشمنان فرهنگ وآیین مینوی این کتاب والا را قرآن العجم نامیده اند کافی تا در اشائه آن از هیچ کوششی فرو گذار نگردد .لذا کوشش شما سزاوار ستایش است وخرمی پخش اندیشه والای شاهنامه گوارایتان باد
ویژگی ذداستان ضحاک تکرار آن در تاریخ ایران است آنجا که اندیشه ها سرکوب میشوند و کتاب ها در آتش بی خردی کور دلان به آتش کشانده میشود .هنر در انواع مختلف خوار میگردد موسیقی که درد دل توده هاست در آخرین نفس تنگی حرام میشود کتاب خانه عظیم به خاکستر بدل میشوند و اندیشه و افکار و رووح روان انسان ها مسخ میگردد آموزش های اهریمنی میدهند
دیو سرتان به تدوین اندیشه های اهریمنی مینشینند ایوان مداین قالی نفیس تکه پاره و هر کس سهمی خود را بر میدارد به حیثیت انسان ها تجاوز میشود و….چه دارویی بهتر از سخن دانای طوس میتواند کار ساز و چه آستانی هتر از کاخ بی گزند این معمار مطلق میتواند پناهگاه باشد
دراین بخش نخست

محسن نوشته:

سلام
در ابتدا گمان من این بود که این ابتکار جالب(این سایت)،محیطی مناسب برای توجه هرچه بیشتر به فرهنگ وادب است،
اما با سیر اجمالی در قسمتها ی مختلف وخاصه در حاشیه ها،این امر مورد تردید من وهموندان قرار گرفت…
جایی که امثال “ابراهیم “ها به اعتقادات و تفکرات ومنویات عده ی کثیری اهانت میکنند،بهیچ وجه و سرسوزنی هم نمیشود به مفاهیم بلندی چون فرهنگ،ادب،شعر و…تفکر کرد
به امید هدایت گمراهان…

امین کیخا نوشته:

محسن جانم با درود به تو همین که شما آرام خرده گیری میکنی سپاسگذارم من از شما تقاضا میکنم انچه که راجع ادبیات فکر میکنی بنویسی تا دیگران هم بیاموزند البته همه مردم مانند هم فکر نمی کنند و توهین در صورت اشکار بودن ، پیش همه زشت است و نباید در جایگاهی ادبی صورت پذیرد کاش بمانی و بنویسی ادبیات ما سراسر خدا شناسی است نگران نباش و به دیگرانی که اشکارا دشنام نمی دهند
نستیز . باید همه بردبار باشیم . و به حق و راستی سفارش کنیم و به شکیبایی .

سلمان یوسفی نوشته:

به نظر من ضحاک برابر نمرود است ( آژی دهاک=آتش دهنده) . کسی که حضرت ابراهیم (ع) را در آتش نهاد .

رضا 65 نوشته:

ضحاک خود من است وتصویری از منها با تفاوت نامها تا ضحاک هزار ساله کند جدل را .پس ای چون من کوتاه کن تصور من بجنگ با اهریمن

جمشید نوشته:

شناخت ضحاک ، بدون شناخت مار ها شدنی نیست و در روزگار من ، مار های بر دوش ضحاک ، کارمندان فرمانبرداری هستند که برای رسیدن به رشوه ، بر راه مردم سنگ می اندازند و آزار «مخ خواری» را به جان مردم می اندازند که اسباب همه مرگ های سی و پنج سال گذشته بوده است .

درسا نوشته:

ابراهیم حق مطلب رو ادا نمودی آفرین

کیادرویش نوشته:

عالی و زیبا بود ولی کوتاه بود.

حمید -م نوشته:

بیت ۶ تا ۸ در لغت نامه دهخدا هنگام توضیح در مورد وازه های شهرناز و ارنوازاینگونه به ثبت رسیده
دو پاکیزه از خانه ٔ جمشید
برون آوریدند لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده رویان یکی شهرناز
دگر ماهروئی بنام ارنواز.

یعنی این دو را خواهر جمشید به حساب آورده در حالیکه در سایت دختر به ثبت رسیده اگرچه سخن در این باب مختلف می باشد
و بجای کلمه پاکدامن ماهرویی بکار برده که وزن آن با پوشیده رویی در مصرع قبل هماهنگ تر بنطر می رسد
شاد و پیروز باشید

حمید -م نوشته:

من هم با نظر حمیدرضا که گفته اند در بیت نهم :به جای واژه ی “اژدهافش” (اژدها مانند) “اژدهافشن” به اشتباه ثبت شده است موافقم نظیر این بیت دیگر شاهنامه :
همان‌گه یکی اژدهافش درفش
پدید آمد و گشت گیتی بنفش
چه خوب است این کلمه در سایت درست شود

ابتین نوشته:

بنظرم اینطوری این شعر به واقعیت بیشتر شبیه بشه -جناب فردوسی از تغییر ی در شعر میدم معذرت میخام
نهان گشت ایین فرزانگان پراکنده شد نام دیوانگان

فرید نوشته:

واقعا باید از اشخاصی که چنین سایت ها را میسازند سپاسگزاری نمود من که سن بیشتر از چهارده سال ندارم میدانم که حماسه بمعنای شجاعت ودلاوری است. سپاس از همه

میلاد نوشته:

جناب ابراهیم واقعا از حاشیه ای که نوشتید لذت بردم
دوستانی که خرده می گیرند اول گوشه چشمی به عقاید و کتب مربوط به عقاید خود بندازن تا متوجه بشن که در مقدس ترین اون ها هم بدترین نوع از فحاشی ها و حرمت شکنی ها و ناسزاها به مخالفان نسبت داده شده
حال جناب ابراهیم بسیار شایسته تر و نجیب تر از اون کتاب ها نظر خودشون رو اعلام کردن و من به عنوان یک هموطن از خوندن نظر ایشون واقعا لذت بردم.

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » فریدون
 

فریدون چو شد بر جهان کامگار

ندانست جز خویشتن شهریار

به رسم کیان تاج و تخت مهی

بیاراست با کاخ شاهنشهی

به روز خجسته سر مهرماه

به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

زمانه بی‌اندوه گشت از بدی

گرفتند هر کس ره ایزدی

دل از داوریها بپرداختند

به آیین یکی جشن نو ساختند

نشستند فرزانگان شادکام

گرفتند هر یک ز یاقوت جام

می روشن و چهرهٔ شاه نو

جهان نو ز داد و سر ماه نو

بفرمود تا آتش افروختند

همه عنبر و زعفران سوختند

پرستیدن مهرگان دین اوست

تن آسانی و خوردن آیین اوست

اگر یادگارست ازو ماه مهر

بکوش و به رنج ایچ منمای چهر

ورا بد جهان سالیان پانصد

نیفکند یک روز بنیاد بد

جهان چون برو بر نماند ای پسر

تو نیز آز مپرست و انده مخور

نماند چنین دان جهان برکسی

درو شادکامی نیابی بسی

فرانک نه آگاه بد زین نهان

که فرزند او شاه شد بر جهان

ز ضحاک شد تخت شاهی تهی

سرآمد برو روزگار مهی

پس آگاهی آمد ز فرخ پسر

به مادر که فرزند شد تاجور

نیایش کنان شد سر و تن بشست

به پیش جهانداور آمد نخست

نهاد آن سرش پست بر خاک بر

همی خواند نفرین به ضحاک بر

همی آفرین خواند بر کردگار

برآن شادمان گردش روزگار

وزان پس کسی را که بودش نیاز

همی داشت روز بد خویش راز

نهانش نوا کرد و کس را نگفت

همان راز او داشت اندر نهفت

یکی هفته زین گونه بخشید چیز

چنان شد که درویش نشناخت نیز

دگر هفته مر بزم را کرد ساز

مهانی که بودند گردن فراز

بیاراست چون بوستان خان خویش

مهان را همه کرد مهمان خویش

وزان پس همه گنج آراسته

فراز آوریده نهان خواسته

همان گنجها راگشادن گرفت

نهاده همه رای دادن گرفت

گشادن در گنج را گاه دید

درم خوار شد چون پسر شاه دید

همان جامه و گوهر شاهوار

همان اسپ تازی به زرین عذار

همان جوشن و خود و زوپین و تیغ

کلاه و کمر هم نبودش دریغ

همه خواسته بر شتر بار کرد

دل پاک سوی جهاندار کرد

فرستاد نزدیک فرزند چیز

زبانی پر از آفرین داشت نیز

چو آن خواسته دید شاه زمین

بپذرفت و بر مام کرد آفرین

بزرگان لشگر چو بشناختند

بر شهریار جهان تاختند

که ای شاه پیروز یزدانشناس

ستایش مر او را زویت سپاس

چنین روز روزت فزون باد بخت

بد اندیشگان را نگون باد بخت

ترا باد پیروزی از آسمان

مبادا به جز داد و نیکی گمان

وزان پس جهاندیدگان سوی شاه

ز هر گوشه‌ای برگرفتند راه

همه زر و گوهر برآمیختند

به تاج سپهبد فرو ریختند

همان مهتران از همه کشورش

بدان خرمی صف زده بر درش

ز یزدان همی خواستند آفرین

بران تاج و تخت و کلاه و نگین

همه دست برداشته به آسمان

همی خواندندش به نیکی گمان

که جاوید بادا چنین شهریار

برومند بادا چنین روزگار

وزان پس فریدون به گرد جهان

بگردید و دید آشکار و نهان

هران چیز کز راه بیداد دید

هر آن بوم و برکان نه آباد دید

به نیکی ببست از همه دست بد

چنانک از ره هوشیاران سزد

بیاراست گیتی بسان بهشت

به جای گیا سرو گلبن بکشت

از آمل گذر سوی تمیشه کرد

نشست اندر آن نامور بیشه کرد

کجا کز جهان گوش خوانی همی

جز این نیز نامش ندانی همی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امین کیخا نوشته:

فریدون یعنی دارای سه چنین و تریتی و تریتا یعنی فریدون

امین کیخا نوشته:

تری انگلیسی با ریشه هندی اروپایی در تریتا هست

شیرازی نوشته:

اقا اخه این چرت و پرت هارو از کجا میارید میزارید جای شعر فردوسی!!!

درست این بیت به این شکله:

پرستیدن مهرگان دین اوست که ابادی خاک ایین اوست

برداشتید نمیدونم از کدوم نسخه نوشتید

پرستیدن مهرگان دین اوست

تن آسانی و خوردن آیین اوست!!!!!!!!!!!!

تن اسایی و خوردن ایین اعراب غارتگره….

هادی رحمانی نوشته:

در در بیت آخر متاسفانه بعد از اینهمه سال کلمه جهان گوش یا در نسخ دیگر جهان کوس، چهار کوس و غیره امده است که همگی بی معنی هستند. واژه درست چارگوش است که نام قدیم گیلان بوده است مقصود بیت حرکت فریدون از امل به تمیشه ( تزدیک شهرستان نور امروزی) و پس از عبور از بیشه ها به گیلان است.

زهرا حکیمی بافقی نوشته:

ترس از دست دادن فرزند، یکی از شایع‌ترین ترس های شاهنامه است که والدینی چند گرفتارش گردیده‌اند؛ از جمله فرانک:

- ضحاک از موبدان شنیده بود که سرانجام فریدون نامی او را خواهد کشت؛ همان فریدونی که گاوی به نام برمایه، در حکم دایه‌ی او خواهد بود. پس به جستجوی او برآمد و در جهان، آشکار و نهان، او را جست؛ این در حالی بود که هنوز فریدون از مادر متولّد نشده بود. تا اینکه:
بـــر آمد بر این روزگار ‌ دراز کشید اژدها فش به تنگی فراز
خجسته فریدون ز مادر بـزاد جــهان را یکی دیگر آمد نهاد
(ج ۱/ص۵۷/)
از دیگر سوی، گاو برمایه نیز متولّد گشت:
همان گاو کش نام، برمایه بود ز گاوان ورا بـــرترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو طاووس نر به هر موی بر، تـازه رنگی دگر
(ج ۱/ص۵۷/)
در همین گیر و دار، دژخیمان اژدهاک، آبتین، پدر فریدون را کشتند تا مغز سرش را به مارهای بیوراسب بخورانند. فرانک همسر آبتین، از ترس آنکه مبادا فرزندش فریدون هم به سرنوشت شوهر دچار گردد، او را از همان اوان شیر خوارگی از دیده‌ها پنهان کرده، به مرغزاری برد که زیستگاه گاو برمایه بود تا فرزندش در مکانی امن، از پستان گاوی طاوس رنگ، رشد و نمو نماید. فرانک از نگهبان مرغزار خواست تا کودکش را برای مدّتی نگهداری نماید و او را از شیر گاو برمایه پرورش دهد:
خـــردمند مام فـریدون چو دید که بر جفت او بــر، چنان بد ‌رسید
فرانــک بدش نـام و فرخنده بود به مهر فریــــدون دل آگنده بـود
پـر از داغ دل، خســته‌ی روزگار همی‌رفت پویـــان بدان مرغـــزار
کجـــا نــــامور گـاو برمایه بود که بایسته و‌ بر تــنش پیــرایه ‌بود
به پیش نگهبـــــان آن مـرغزار خـــــروشید و بـارید خون‌ برکنار
بدو گفت کاین کـودک شیرخوار ز مــــن روزگـاری به زنهـــار دار
پدروارش از مادر انــــدر پذیــر وز ایــن گــاو نغزش بپرور به شیر
( ج ۱/ص۵۸/)
عشق تؤام با ترس و هراس مادرانه، همواره فرانک را از برملا گشتن مخفیگاه فرزندش در بیــم و هراس می‌گذاشت. پس از گذشت سه سال، جستجوی ضحاک در پی فریدون و گاو برمایه، همچنان ادامه داشت. فرانک که همواره به فکر جان فریدون بود و ترس از دست دادن او وجودش را می‌آزرد، از نهایت عشق به فرزند، ترسید که مبادا سرانجام مخفیگاه فرزندش برملا گردیده، بلایی جان او را تهدید نماید؛ بنابر این، برای نجات جان فرزند، سراسیمه به مرغزار شتافت و فرزند را از آنجا برداشت. با خود گفت بهتر است جان شیرین و پاره‌ی پیکرم را به البرزکوه ببرم تا از چنگ دشمنان محفوظ باشد و هیچ کس را بـر او دسترس نباشد. چــون به البرز کوه برآمد، متوجّه شد که در آنجـا مردی پارسا به دور از ازدحـام خـلق روزگار می‌گذراند. فرزند را به آن مرد پرهیزگار سپرد و از او خواهش کرد پدروار مراقبش باشد تا به دور از زحمت ضحاک، رشد و نموش تکامل یابد و آن مرد خدا پرست پذیرفت:
[ نشد سیرضحاک‌از‌آن جستجــوی شد از گاو، گیتی پــر از گفتگوی]
دوان مــادر آمد ســوی مرغــزار چنیــن گفت با مــرد زینهار دار
که انـــدیــشه‌ای در دلم ایـزدی فــراز آمـده‌ست از ره بخــردی
همی‌کـرد باید کز این چاره نیست که فرزند و شیرین روانم یکی‌ست
ببــرم پی از خـاک جـادوستــان شـوم تـــا سر مرز هندوستـان
شوم نـاپـــدیـد از میـان گـروه بــرم خــوب رخ را به البرز کوه
بیــــاورد فـرزند را چـون نـوند چـو مرغـان، بر آن تیغ کوه بلند
یکـــی مرد دینی بر آن کوه بـود کـه از کـار گیتی بی‌اندوه بود
فرانــک بدو گفت کای پاک دین منم سوگــواری ز ایـران زمین
بدان کایــن گرانمایه فرزند من همی‌بـود خـواهد سر انجـمن
تــو را بــود بـایـد نگـهبـان او پــدروار، لـرزنده بـر جـان او
پذیـرفت فـــرزند او، نیک مرد نیــاورد هـرگز بـدو بــاد سرد
(ج ۱/صص۵۸و۵۹ .)
ترس فرانک بی مورد نبود؛ زیرا، از اتّفاق روزگار، پس از آنکه فرزندش را به البرز کوه برد،
خبـــر شد به ضحاک بدروزگار از آن گـاو بـــرمایـه و مرغزار
بیامد ا زآن کینه‌ چون پیل مست مر آن گاو بـرمایه را کرد پست
(ج ۱/ص۵۹ .)
و هرچه گشت، نشانی از فریدون نیافت. فریدون در دامن کوه و در پناه مرد پارسا بالید و بزرگ شد و سرانجام از کوه به دشت آمد و از مادر جویای اصل و نسب خویش گردید. فرانک لحظه لحظه‌ی گذشته‌ی او را برایش گزارش داد و اینکه:
سر انجام زان گاو و آن مرغزار یکایک خبـر شد سوی شهریار
ز بیشه ببـردم تو را نـــاگهان گریزنده ز ایوان و از خان و مان
بیامد، بکشت آن گرانمایـه را چنان بی زبـان مهربان دایه را
(ج ۱/ص۶۹/)
فریدون چون سخنان مادر را شنید، مغزش از ستم‌های ضحاک به جوش آمد و برآن شد تا به پیکـار با او برخیزد و او را به سزای ستمگریهایش برساند:
دلش گشت پر درد و سر، پر ز کین به ابرو ز خـشم اندرآورد چین
چنین داد پاسخ به مــادر که شیر نگــردد مگر ز آزمایـش دلیــر
کنون کــردنی کرد، جـادوپرست مرا برد بیاد به شمشیـر دست
بپویـم به فــــرمان یزدان پـاک برآرم ز ایـوان ضحاک خــاک
(ج ۱/ص۶۱ .)
فرانک که پیوسته از سرنوشت فرزند بیمناک بود، از این تصمیم او هراسش افزون گشت. با دل‌نگرانی تمام، کوشید تا او را از این عزمی که جزم کرده، بازدارد؛ زیرا، ضحاک جادوپرست، جهانداری بود، با تاج و گاه، و چون اراده می‌نمود، از هر کشوری، صد هزار سرباز کمربسته، سربسته‌ی فرمان او بود. بنابراین، زبان به اندرز فرزند گشود و از او خواست تا معقولانه بیندیشد و جهان را به چشم جوانی ننگرد:
بدو گفت مادر که این رای نیست تو را با جهان سربه سر پای نیست
جـهاندار ضحاک، بـا تـاج و گاه میـــان بسته فرمان او را سپاه
چو خواهد ز هرکشوری صد هزار کمربستـه او را کنـد کـــارزار
جز این است آیین پیوند و کین جهان را به چـشم جوانی ‌مبین
که هر کاو نبید جـوانی چشیـد به گیتی جز از خویشتن را ندید
بدان مستی اندر، دهد سر به باد تو را روز جـز شاد و خرم مباد
(ج۱/ ص۶۱ .)
فریدون که راهی جز نبرد با ضحاک نمی‌دید، از مادر طلب نیـایش نمـود و قدم در راه کارزار گذاشت و فرانک، چاره‌ای جز سپردن فرزند به دادار جهان آفرین و نیایش به درگاه جهان کردگار ندید:
فروریخــت آب از مـژه مادرش همی‌خواند با خون دل داورش
به یـزدان همی‌گفت زنـهار من سپردم تــو را ای جهاندار من
بگـردان ز جـــانش بد جادوان بپــرداز گیتـی ز نــــابخردان
(ج۱/ ص۶۱ .)

منبع:
بررسی نهاد خانواده در شاهنامه ی فردوسی. زهرا حکیمی بافقی. اصفهان. بهچاپ. ۱۳۹۱/

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » منوچهر
 

منوچهر یک هفته با درد بود

دو چشمش پر آب و رخش زرد بود

بهشتم بیامد منوچهر شاه

بسر بر نهاد آن کیانی کلاه

همه پهلوانان روی زمین

برو یکسره خواندند آفرین

چو دیهیم شاهی بسر بر نهاد

جهان را سراسر همه مژده داد

به داد و به آیین و مردانگی

به نیکی و پاکی و فرزانگی

منم گفت بر تخت گردان سپهر

همم خشم و جنگست و هم داد و مهر

زمین بنده و چرخ یار منست

سر تاجداران شکار منست

همم دین و هم فرهٔ ایزدیست

همم بخت نیکی و هم بخردیست

شب تار جویندهٔ کین منم

همان آتش تیز برزین منم

خداوند شمشیر و زرینه کفش

فرازندهٔ کاویانی درفش

فروزندهٔ میغ و برنده تیغ

بجنگ اندرون جان ندارم دریغ

گه بزم دریا دو دست منست

دم آتش از بر نشست منست

بدان را ز بد دست کوته کنم

زمین را بکین رنگ دیبه کنم

گراینده گرز و نماینده تاج

فروزندهٔ ملک بر تخت عاج

ابا این هنرها یکی بنده‌ام

جهان آفرین را پرستنده‌ام

همه دست بر روی گریان زنیم

همه داستانها ز یزدان زنیم

کزو تاج و تختست ازویم سپاه

ازویم سپاس و بدویم پناه

براه فریدون فرخ رویم

نیامان کهن بود گر ما نویم

هر آنکس که در هفت کشور زمین

بگردد ز راه و بتابد ز دین

نمایندهٔ رنج درویش را

زبون داشتن مردم خویش را

برافراختن سر به بیشی و گنج

به رنجور مردم نماینده رنج

همه نزد من سر به سر کافرند

وز آهرمن بدکنش بدترند

هر آن کس که او جز برین دین بود

ز یزدان و از منش نفرین بود

وزان پس به شمشیر یازیم دست

کنم سر به سر کشور و مرز پست

همه پهلوانان روی زمین

منوچهر را خواندند آفرین

که فرخ نیای تو ای نیکخواه

ترا داد شاهی و تخت و کلاه

ترا باد جاوید تخت ردان

همان تاج و هم فرهٔ موبدان

دل ما یکایک به فرمان تست

همان جان ما زیر پیمان تست

جهان پهلوان سام بر پای خاست

چنین گفت کای خسرو داد راست

ز شاهان مرا دیده بر دیدنست

ز تو داد و ز ما پسندیدنست

پدر بر پدر شاه ایران تویی

گزین سواران و شیران تویی

ترا پاک یزدان نگه‌دار باد

دلت شادمان بخت بیدار باد

تو از باستان یادگار منی

به تخت کئی بر بهار منی

به رزم اندرون شیر پاینده‌ای

به بزم اندرون شید تابنده‌ای

زمین و زمان خاک پای تو باد

همان تخت پیروزه جای تو باد

تو شستی به شمشیر هندی زمین

به آرام بنشین و رامش گزین

ازین پس همه نوبت ماست رزم

ترا جای تخت است و شادی و بزم

شوم گرد گیتی برآیم یکی

ز دشمن ببند آورم اندکی

مرا پهلوانی نیای تو داد

دلم را خرد مهر و رای تو داد

برو آفرین کرد بس شهریار

بسی دادش از گوهر شاهوار

چو از پیش تختش گرازید سام

پسش پهلوانان نهادند گام

خرامید و شد سوی آرامگاه

همی کرد گیتی به آیین و راه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی رفیعی نوشته:

یکی از راههای قضاوت در مورد روش زمامداران در بررسیهای تاریخی استناد به متون ادبی است . در ابیات مربوط به تاجگذاری منوچهر که با خطابه پند و اندرز و منشور حکومتی همراه است ابتدا راجع به عدالت گستری داد سخن می دهد :
به داد و به ایین و مردانگی
به نیکی و پاکی و فرزانگی

ولی در چند بیت بعد می فرماید :

هر آنکس که در هفت کشور زمین
بگرددز راه و بتابد ز دین
.
.
همه نزد من سر به سر کافرند
وز آهرمن بد کنش بدترند
هر آن کس که او جز برین دین بود
ز یزدان و از منش نفرین بود
وزان پس به شمشیر یازیم دست
کنم سر به سر کشور و مرز پست

از آنجا که اسطوره ها میتوانند بمثابه آینه ای وضعیت اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه ای را که در آن بوجود آمده اند بازتاب دهند ، نقد بیت های مذکور و انگشت گذاردن بر تناقض های موجود در آنها راهگشای خیلی از مشکلات کنونی جامعه خواهد بود .

مهدی رفیعی نوشته:

در شاد باشی که پهلوانان به منوچهر بعد از تاجگذاری می گویند :
تراباد جاوید تخت روان
همان تاج و هم فره موبدان

از آنجا که منوچهر دارای فره ایزدی است ، آرزوی فره موبدی که زیر مجموعه فره ایزدی است ، دعایی زیبنده نیست .

امین کیخا نوشته:

خوره بر چند گون است یکی خوره کیانی است دو گون دیگر هم خوره هست که داستان سیر گفتنش فردوسی ای می خواهد .

آرمین رضایتی نوشته:

درباره گفته مهدی رفیعی عزیز که: «آرزوی فره موبدی … دعایی زیبنده نیست.» به گمان من در این جا مراد پهلوانان آرزوی پیدایی فره در منوچهر نیست، که آرزوی پایداری و ماندگاری فره منوچهر است: به واژه «جاوید» نگاه کنید.
گریز فره ایزدی از دارندهٔ آن خود بخشی اساسی از مفهوم آیینی و استوره‌ای فره ایزدی است. اگرچه فره ایزدی از راه نژاد و تخمه منتقل می‌شود اما نگاهداری فره ایزدی به کردار خود آن کس بسته است. درخشان‌ترین نمونه از این دست، داستان یمه‌خشئته در اوستا و همان جمشید در شاهنامه است که با درآمیختن گفتار و کردارش با نامردمی و دروغ و آز و ستمگری فره ایزدی از او گریزان می‌شود و به زبونی می‌افتد.
گریز و از دست رفتن فره ایزدی با یکی از باورهای بنیادین دین مزدایی پیوند دارد. این باور که هستی پهنهٔ نبرد نیکی و بدی است و فره ایزدی چونان دهش پروردگار (مزدا) به آفر یده‌های خویش و برای یاری آنان در این نبرد است. از همین روست که بدکرداری و نامردمی و دروغ و آن چه اهریمنی است می‌تواند فره ایزدی را از دارند‌ه‌اش گریزان کند.

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر
 

چو سوگ پدر شاه نوذر بداشت

ز کیوان کلاه کیی برفراشت

به تخت منوچهر بر بار داد

بخواند انجمن را و دینار داد

برین برنیامد بسی روزگار

که بیدادگر شد سر شهریار

ز گیتی برآمد به هر جای غو

جهان را کهن شد سر از شاه نو

چو او رسمهای پدر درنوشت

ابا موبدان و ردان تیز گشت

همی مردمی نزد او خوار شد

دلش بردهٔ گنج و دینار شد

کدیور یکایک سپاهی شدند

دلیران سزاوار شاهی شدند

چو از روی کشور برآمد خروش

جهانی سراسر برآمد به جوش

بترسید بیدادگر شهریار

فرستاد کس نزد سام سوار

به سگسار مازندران بود سام

فرستاد نوذر بر او پیام

خداوند کیوان و بهرام و هور

که هست آفرینندهٔ پیل و مور

نه دشواری از چیز برترمنش

نه آسانی از اندک اندر بوش

همه با توانایی او یکیست

اگر هست بسیار و گر اندکیست

کنون از خداوند خورشید و ماه

ثنا بر روان منوچهر شاه

ابر سام یل باد چندان درود

که آید همی ز ابر باران فرود

مران پهلوان جهاندیده را

سرافراز گرد پسندیده را

همیشه دل و هوشش آباد باد

روانش ز هر درد آزاد باد

شناسد مگر پهلوان جهان

سخنها هم از آشکار و نهان

که تا شاه مژگان به هم برنهاد

ز سام نریمان بسی کرد یاد

همیدون مرا پشت گرمی بدوست

که هم پهلوانست و هم شاه دوست

نگهبان کشور به هنگام شاه

ازویست رخشنده فرخ کلاه

کنون پادشاهی پرآشوب گشت

سخنها از اندازه اندر گذشت

اگر برنگیرد وی آن گرز کین

ازین تخت پردخته ماند زمین

چو نامه بر سام نیرم رسید

یکی باد سرد از جگر برکشید

به شبگیر هنگام بانگ خروس

برآمد خروشیدن بوق و کوس

یکی لشکری راند از گرگسار

که دریای سبز اندرو گشت خوار

چو نزدیک ایران رسید آن سپاه

پذیره شدندش بزرگان به راه

پیاده همه پیش سام دلیر

برفتند و گفتند هر گونه دیر

ز بیدادی نوذر تاجور

که بر خیره گم کرد راه پدر

جهان گشت ویران ز کردار اوی

غنوده شد آن بخت بیدار اوی

بگردد همی از ره بخردی

ازو دور شد فرهٔ ایزدی

چه باشد اگر سام یل پهلوان

نشیند برین تخت روشن روان

جهان گردد آباد با داد او

برویست ایران و بنیاد او

که ما بنده باشیم و فرمان کنیم

روانها به مهرش گروگان کنیم

بدیشان چنین گفت سام سوار

که این کی پسندد ز من کردگار

که چون نوذری از نژاد کیان

به تخت کیی بر کمر بر میان

به شاهی مرا تاج باید بسود

محالست و این کس نیارد شنود

خود این گفت یارد کس اندر جهان

چنین زهره دارد کس اندر نهان

اگر دختری از منوچهر شاه

بران تخت زرین شدی با کلاه

نبودی جز از خاک بالین من

بدو شاد بودی جهانبین من

دلش گر ز راه پدر گشت باز

برین برنیامد زمانی دراز

هنوز آهنی نیست زنگار خورد

که رخشنده دشوار شایدش کرد

من آن ایزدی فره باز آورم

جهان را به مهرش نیاز آورم

شما بر گذشته پشیمان شوید

به نوی ز سر باز پیمان شوید

گر آمرزش کردگار سپهر

نیابید و از نوذر شاه مهر

بدین گیتی اندر بود خشم شاه

به برگشتن آتش بود جایگاه

بزرگان ز کرده پشیمان شدند

یکایک ز سر باز پیمان شدند

چو آمد به درگاه سام سوار

پذیره شدش نوذر شهریار

به فرخ پی نامور پهلوان

جهان سر به سر شد به نوی جوان

به پوزش مهان پیش نوذر شدند

به جان و به دل ویژه کهتر شدند

برافروخت نوذر ز تخت مهی

نشست اندر آرام با فرهی

جهان پهلوان پیش نوذر به پای

پرستنده او بود و هم رهنمای

به نوذر در پندها را گشاد

سخنهای نیکو بسی کرد یاد

ز گرد فریدون و هوشنگ شاه

همان از منوچهر زیبای گاه

که گیتی بداد و دهش داشتند

به بیداد بر چشم نگماشتند

دل او ز کژی به داد آورید

چنان کرد نوذر که او رای دید

دل مهتران را بدو نرم کرد

همه داد و بنیاد آزرم کرد

چو گفته شد از گفتنیها همه

به گردنکشان و به شاه رمه

برون رفت با خلعت نوذری

چه تخت و چه تاج و چه انگشتری

غلامان و اسپان زرین ستام

پر از گوهر سرخ زرین دو جام

برین نیز بگذشت چندی سپهر

نه با نوذر آرام بودش نه مهر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی رفیعی نوشته:

اینکه در زمان نوذراوضاع نابسامان اینگونه توصیف می شود :
کدیور یکایک سپاهی شدند
دلیران سزاوار شاهی شدند
نشانه ای از ضرورت اجتناب ناپذیر اوضاع اجتماعی میباشد زیرا آن آئینی که حامی نظم کاست طبقاتی بود به ترمزی برای رشد و پیشرفت تبدیل شده بود بطوری که در این زمان ( دوره پادشاهی نوذر ) کشاورزان وارد طبقه لشکریان شده و دلیران بدون داشتن فره کیانی می توانستند شاه بشوند و این خلاف نظم مسلط بود و می بایست سرکوب می شد .. نیاز به تغییرات را قبلا” در زمان اندرز دادن منوچهر شاه به نوذر در هنگام مرگ ملاحظه مینمائیم
کنون در جهان نو شود داوری
چو موسی بیاید به پیغمبری
بدو بگرو آن دین یزدان بود
نگه کن ز سر تا چه پیمان بود
در ادمه این ضرورت است که بعدا” در زمان ” گشتاسپ” عملا” زرتشت مبشر آئین جدیدی می شود

کانال رسمی گنجور در تلگرام

پادشاهی زوطهماسپ

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی زوطهماسپ
 

شبی زال بنشست هنگام خواب

سخن گفت بسیار ز افراسیاب

هم از رزم‌زن نامداران خویش

وزان پهلوانان و یاران خویش

همی گفت هرچند کز پهلوان

بود بخت بیدار و روشن روان

بباید یکی شاه خسرونژاد

که دارد گذشته سخنها بیاد

به کردار کشتیست کار سپاه

همش باد و هم بادبان تخت شاه

اگر داردی طوس و گستهم فر

سپاهست و گردان بسیار مر

نزیبد بریشان همی تاج و تخت

بباید یکی شاه بیداربخت

که باشد بدو فرهٔ ایزدی

بتابد ز دیهیم او بخردی

ز تخم فریدون بجستند چند

یکی شاه زیبای تخت بلند

ندیدند جز پور طهماسپ زو

که زور کیان داشت و فرهنگ‌گو

بشد قارن و موبد و مرزبان

سپاهی ز بامین و ز گرزبان

یکی مژده بردند نزدیک زو

که تاج فریدون به تو گشت نو

سپهدار دستان و یکسر سپاه

ترا خواستند ای سزاوار گاه

چو بشنید زو گفتهٔ موبدان

همان گفتهٔ قارن و بخردان

بیامد به نزدیک ایران سپاه

به سر بر نهاده کیانی کلاه

به شاهی برو آفرین خواند زال

نشست از بر تخت زو پنج سال

کهن بود بر سال هشتاد مرد

بداد و به خوبی جهان تازه کرد

سپه را ز کار بدی باز داشت

که با پاک یزدان یکی راز داشت

گرفتن نیارست و بستن کسی

وزان پس ندیدند کشتن بسی

همان بد که تنگی بد اندر جهان

شده خشک خاک و گیا را دهان

نیامد همی ز اسمان هیچ نم

همی برکشیدند نان با درم

دو لشکر بران گونه تا هشت ماه

به روی اندر آورده روی سپاه

نکردند یکروز جنگی گران

نه روز یلان بود و رزم سران

ز تنگی چنان شد که چاره نماند

سپه را همی پود و تاره نماند

سخن رفتشان یک به یک همزبان

که از ماست بر ما بد آسمان

ز هر دو سپه خاست فریاد و غو

فرستاده آمد به نزدیک زو

که گر بهر ما زین سرای سپنج

نیامد به جز درد و اندوه و رنج

بیا تا ببخشیم روی زمین

سراییم یک با دگر آفرین

سر نامداران تهی شد ز جنگ

ز تنگی نبد روزگار درنگ

بر آن برنهادند هر دو سخن

که در دل ندارند کین کهن

ببخشند گیتی به رسم و به داد

ز کار گذشته نیارند یاد

ز دریای پیکند تا مرز تور

ازان بخش گیتی ز نزدیک و دور

روارو چنین تا به چین و ختن

سپردند شاهی بران انجمن

ز مرزی کجا مرز خرگاه بود

ازو زال را دست کوتاه بود

وزین روی ترکان نجویند راه

چنین بخش کردند تخت و کلاه

سوی پارس لشکر برون راند زو

کهن بود لیکن جهان کرد نو

سوی زابلستان بشد زال زر

جهانی گرفتند هر یک به بر

پر از غلغل و رعد شد کوهسار

زمین شد پر از رنگ و بوی و نگار

جهان چون عروسی رسیده جوان

پر از چشمه و باغ و آب روان

چو مردم بدارد نهاد پلنگ

بگردد زمانه برو تار و تنگ

مهان را همه انجمن کرد زو

به دادار بر آفرین خواند نو

فراخی که آمد ز تنگی پدید

جهان آفرین داشت آن را کلید

به هر سو یکی جشنگه ساختند

دل از کین و نفرین بپرداختند

چنین تا برآمد برین سال پنج

نبودند آگه کس از درد و رنج

ببد بخت ایرانیان کندرو

شد آن دادگستر جهاندار زو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مجید نوشته:

از پایین سومین بیت به نظرم باید “جشنگه” بشه “جشن گه”

مهدی رفیعی نوشته:

اگر دقت نمائیم بارقه ای از تمایلات حکومتهای ملوک الطوایفی را در رفتار پهلوانان می بینیم ، که در شرایط بحرانی نسبت به تعیین شاه دخالت میکنند و بر خلاف سنن مرسوم اقدام می نمایند . مثلا” تصمیم زال برای انتخاب زو با وجود فرزندان نوذر یعنی طوس و گستهم و در جای دیگر مخالفت زال با تصمیم کیخسرو در انتخاب لهراسبب به جانشینی خود
از آن انجمن زال بر پای خاست
بگفت انچ بودش بدل رای راست
که لهراسب را شاه خواند بداد
ز بیداد هرگز نگیریم یاد
:
نژادش ندانم ندیدم هنر
از این گونه نشنیده ام تاجور
نخوانیم کس نام در کار زار
چو لهراسب را کی کند شهریار

یکی نوشته:

سلام با توجه به شاهنامه ی انتشارات میلاد تصحیح ژول مول(۱۳۷۹) چاپ هفتم ص ۱۰۶ زال علت نا مناسب بودن طوس و گستهم رو(( هر ان نامور کو نباشدش رای بتخت بزرگی نباشد سزای)) می دونه.

محمد حسین خورشیدی نوشته:

با درود
بند ۳۱ و ۳۲ در این بخش چنین آمده :
ببخشند گیتی به رسم و به داد
ز کار گذشته ، نیارند یاد
ز دریای پیکند تا مرز تور * *
از آن بخش گیتی ز نزدیک و دور
جناب دکتر کزازی در نوشتار ” نامه باستان ” این دو بند را چنین آورده :
ببخشند گیتی به رسم و به داد
ز کار گذشته ، نیارند یاد
ز رودابَد و شیر ، تا مرز تور * *
از آن بخش گیتی ز نزدیک و دور
( رودابَد نام یک شهر بوده و شیر دگرگون شده ی شهر است که آن هم نام یک شهر بوده است )
* نامه باستان . دکتر کزازی . انتشارات سمت . پوشینه دوم . برگ ۲۷۲ و ۲۷۳

بیک بابا نوشته:

با توجه به اینکه ورود طهماسب به پادشاهی مصادف است با مشکلات عدیده اجتماع یو طبیعی و شایع شدن اینکه خداوند بر ملت غضب کرده و همین امر منجر به عقد صلحنامه می گردد و این نگاه فردوسی به یکی از دلایل صلح نشان از صلح طلبی وی و حاکم وقت است

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ
 

پسر بود زو را یکی خویش کام

پدر کرده بودیش گرشاسپ نام

بیامد نشست از بر تخت و گاه

به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

چو بنشست بر تخت و گاه پدر

جهان را همی داشت با زیب و فر

چنین تا برآمد برین روزگار

درخت بلا کینه آورد بار

به ترکان خبر شد که زو درگذشت

بران سان که بد تخت بی‌کار گشت

بیامد به خوار ری افراسیاب

ببخشید گیتی و بگذاشت آب

نیاورد یک تن درود پشنگ

سرش پر ز کین بود و دل پر ز جنگ

دلش خود ز تخت و کله گشته بود

به تیمار اغریرث آغشته بود

بدو روی ننمود هرگز پشنگ

شد آن تیغ روشن پر از تیره زنگ

فرستاده رفتی به نزدیک اوی

بدو سال و مه هیچ ننمود روی

همی گفت اگر تخت را سر بدی

چو اغریرثش یار درخور بدی

تو خون برادر بریزی همی

ز پرورده مرغی گریزی همی

مرا با تو تا جاودان کار نیست

به نزد منت راه دیدار نیست

پرآواز شد گوش ازین آگهی

که بی‌کار شد تخت شاهنشهی

پیامی بیامد به کردار سنگ

به افراسیاب از دلاور پشنگ

که بگذار جیحون و برکش سپاه

ممان تا کسی برنشیند به گاه

یکی لشکری ساخت افراسیاب

ز دشت سپنجاب تا رود آب

که گفتی زمین شد سپهر روان

همی بارد از تیغ هندی روان

یکایک به ایران رسید آگهی

که آمد خریدار تخت مهی

سوی زابلستان نهادند روی

جهان شد سراسر پر از گفت‌وگوی

بگفتند با زال چندی درشت

که گیتی بس آسان گرفتی به مشت

پس از سام تا تو شدی پهلوان

نبودیم یک روز روشن روان

سپاهی ز جیحون بدین سو کشید

که شد آفتاب از جهان ناپدید

اگر چاره دانی مراین را بساز

که آمد سپهبد به تنگی فراز

چنین گفت پس نامور زال زر

که تا من ببستم به مردی کمر

سواری چو من پای بر زین نگاشت

کسی تیغ و گرز مرا برنداشت

به جایی که من پای بفشاردم

عنان سواران شدی پاردم

شب و روز در جنگ یکسان بدم

ز پیری همه ساله ترسان بدم

کنون چنبری گشت یال یلی

نتابد همی خنجر کابلی

کنون گشت رستم چو سرو سهی

بزیبد برو بر کلاه مهی

یکی اسپ جنگیش باید همی

کزین تازی اسپان نشاید همی

بجویم یکی بارهٔ پیلتن

بخواهم ز هر سو که هست انجمن

بخوانم به رستم بر این داستان

که هستی برین کار همداستان

که بر کینهٔ تخمهٔ زادشم

ببندی میان و نباشی دژم

همه شهر ایران ز گفتار اوی

ببودند شادان دل و تازه روی

ز هر سو هیونی تکاور بتاخت

سلیح سواران جنگی بساخت

به رستم چنین گفت کای پیلتن

به بالا سرت برتر از انجمن

یکی کار پیشست و رنجی دراز

کزو بگسلد خواب و آرام و ناز

ترا نوز پورا گه رزم نیست

چه سازم که هنگامهٔ بزم نیست

هنوز از لبت شیر بوید همی

دلت ناز و شادی بجوید همی

چگونه فرستم به دشت نبرد

ترا پیش ترکان پر کین و درد

چه گویی چه سازی چه پاسخ دهی

که جفت تو بادا مهی و بهی

چنین گفت رستم به دستان سام

که من نیستم مرد آرام و جام

چنین یال و این چنگهای دراز

نه والا بود پروریدن به ناز

اگر دشت کین آید و رزم سخت

بود یار یزدان پیروزبخت

ببینی که در جنگ من چون شوم

چو اندر پی ریزش خون شوم

یکی ابر دارم به چنگ اندرون

که همرنگ آبست و بارانش خون

همی آتش افروزد از گوهرش

همی مغز پیلان بساید سرش

یکی باره باید چو کوه بلند

چنان چون من آرم به خم کمند

یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه

گرآیند پیشم ز توران گروه

سرانشان بکوبم بدان گرز بر

نیاید برم هیچ پرخاشخر

که روی زمین را کنم بی‌سپاه

که خون بارد ابر اندر آوردگاه

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » کیقباد
 

به شاهی نشست از برش کیقباد

همان تاج گوهر به سر برنهاد

همه نامداران شدند انجمن

چو دستان و چون قارن رزم‌زن

چو کشواد و خراد و برزین گو

فشاندند گوهر بران تاج نو

قباد از بزرگان سخن بشنوید

پس افراسیاب و سپه را بدید

دگر روز برداشت لشکر ز جای

خروشیدن آمد ز پرده‌سرای

بپوشید رستم سلیح نبرد

چو پیل ژیان شد که برخاست گرد

رده بر کشیدند ایرانیان

ببستند خون ریختن را میان

به یک دست مهراب کابل خدای

دگر دست گژدهم جنگی به پای

به قلب اندرون قارن رزم‌زن

ابا گرد کشواد لشگر شکن

پس پشت‌شان زال با کیقباد

به یک دست آتش به یک دست باد

به پیش اندرون کاویانی درفش

جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

ز لشکر چو کشتی سراسر زمین

کجا موج خیزد ز دریای چین

سپر در سپر بافته دشت و راغ

درفشیدن تیغها چون چراغ

جهان سر به سر گشت دریای قار

برافروخته شمع ازو صدهزار

ز نالیدن بوق و بانگ سپاه

تو گفتی که خورشید گم کرد راه

سبک قارن رزم‌زن کان بدید

چو رعد از میان نعره‌ای برکشید

میان سپاه اندر آمد دلیر

سپهدار قارن به کردار شیر

گهی سوی چپ و گهی سوی راست

بران گونه از هر سویی کینه خواست

به گرز و به تیغ و سنان دراز

همی کشت از ایشان گو سرفراز

ز کشته زمین کرد مانند کوه

شدند آن دلیران ترکان ستوه

شماساس را دید گرد دلیر

که می‌بر خروشید چون نره شیر

بیامد دمان تا بر او رسید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بزد بر سرش تیغ زهر آبدار

بگفتا منم قارن نامدار

نگون اندر آمد شماساس گرد

چو دید او ز قارن چنان دست برد

چنین است کردار گردون پیر

گهی چون کمانست و گاهی چو تیر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی نوشته:

به نظم بیت اخر باید طوری دیگه باشه

این شکل
چنین است کردار گردون پیر
گهی چون کمانست و گاهی {هم}چو تیر

با اضافه شدن هم اوزان میشه گفت رعایت میشه

البتهخ این نظر منه

ali نوشته:

بیت اخر به نظرم این طور باید باشه

چنین است کردار گردون پیر
گهی چون کمانست و گاهی {هم} چو تیر

با اضافه شدن هم اوزانش رعایت میشه

البته این نظر منه

حسین ۱ نوشته:

علی جان
نظرت را عوض کن ، وزن درست است
زنده باشی

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران
 

درخت برومند چون شد بلند

گر آید ز گردون برو بر گزند

شود برگ پژمرده و بیخ مست

سرش سوی پستی گراید نخست

چو از جایگه بگسلد پای خویش

به شاخ نو آیین دهد جای خویش

مراو را سپارد گل و برگ و باغ

بهاری به کردار روشن چراغ

اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک

تو با شاخ تندی میاغاز ریک

پدر چون به فرزند ماند جهان

کند آشکارا برو بر نهان

گر از بفگند فر و نام پدر

تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

کرا گم شود راه آموزگار

سزد گر جفا بیند از روزگار

چنین است رسم سرای کهن

سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

چو رسم بدش بازداند کسی

نخواهد که ماند به گیتی بسی

چو کاووس بگرفت گاه پدر

مرا او را جهان بنده شد سر به سر

همان تخت و هم طوق و هم گوشوار

همان تاج زرین زبرجد نگار

همان تازی اسپان آگنده یال

به گیتی ندانست کس را همال

چنان بد که در گلشن زرنگار

همی خورد روزی می خوشگوار

یکی تخت زرین بلورینش پای

نشسته بروبر جهان کدخدای

ابا پهلوانان ایران به هم

همی رای زد شاه بر بیش و کم

چو رامشگری دیو زی پرده‌دار

بیامد که خواهد بر شاه بار

چنین گفت کز شهر مازندران

یکی خوشنوازم ز رامشگران

اگر در خورم بندگی شاه را

گشاید بر تخت او راه را

برفت از بر پرده سالار بار

خرامان بیامد بر شهریار

بگفتا که رامشگری بر درست

ابا بربط و نغز رامشگرست

بفرمود تا پیش او خواندند

بر رود سازانش بنشاندند

به بربط چو بایست بر ساخت رود

برآورد مازندرانی سرود

که مازندران شهر ما یاد باد

همیشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گلست

به کوه اندرون لاله و سنبلست

هوا خوشگوار و زمین پرنگار

نه گرم و نه سرد و همیشه بهار

نوازنده بلبل به باغ اندرون

گرازنده آهو به راغ اندرون

همیشه بیاساید از خفت و خوی

همه ساله هرجای رنگست و بوی

گلابست گویی به جویش روان

همی شاد گردد ز بویش روان

دی و بهمن و آذر و فرودین

همیشه پر از لاله بینی زمین

همه ساله خندان لب جویبار

به هر جای باز شکاری به کار

سراسر همه کشور آراسته

ز دیبا و دینار وز خواسته

بتان پرستنده با تاج زر

همه نامداران به زرین کمر

چو کاووس بشنید از او این سخن

یکی تازه اندیشه افگند بن

دل رزمجویش ببست اندران

که لشکر کشد سوی مازندران

چنین گفت با سرفرازان رزم

که ما سر نهادیم یکسر به بزم

اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر

نگردد ز آسایش و کام سیر

من از جم و ضحاک و از کیقباد

فزونم به بخت و به فر و به داد

فزون بایدم زان ایشان هنر

جهانجوی باید سر تاجور

سخن چون به گوش بزرگان رسید

ازیشان کس این رای فرخ ندید

همه زرد گشتند و پرچین بروی

کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی

کسی راست پاسخ نیارست کرد

نهانی روان‌شان پر از باد سرد

چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو

چو خراد و گرگین و رهام نیو

به آواز گفتند ما کهتریم

زمین جز به فرمان تو نسپریم

ازان پس یکی انجمن ساختند

ز گفتار او دل بپرداختند

نشستند و گفتند با یکدگر

که از بخت ما را چه آمد به سر

اگر شهریار این سخنها که گفت

به می خوردن اندر نخواهد نهفت

ز ما و ز ایران برآمد هلاگ

نماند برین بوم و بر آب و خاک

که جمشید با فر و انگشتری

به فرمان او دیو و مرغ و پری

ز مازندران یاد هرگز نکرد

نجست از دلیران دیوان نبرد

فریدون پردانش و پرفسون

همین را روانش نبد رهنمون

اگر شایدی بردن این بد بسر

به مردی و گنج و به نام و هنر

منوچهر کردی بدین پیشدست

نکردی برین بر دل خویش پست

یکی چاره باید کنون اندرین

که این بد بگردد ز ایران زمین

چنین گفت پس طوس با مهتران

که ای رزم دیده دلاور سران

مراین بند را چاره اکنون یکیست

بسازیم و این کار دشوار نیست

هیونی تکاور بر زال سام

بباید فرستاد و دادن پیام

که گر سر به گل داری اکنون مشوی

یکی تیز کن مغز و بنمای روی

مگر کاو گشاید لب پندمند

سخن بر دل شهریار بلند

بگوید که این اهرمن داد یاد

در دیو هرگز نباید گشاد

مگر زالش آرد ازین گفته باز

وگرنه سرآمد نشان فراز

سخنها ز هر گونه برساختند

هیونی تکاور برون تاختند

رونده همی تاخت تا نیمروز

چو آمد بر زال گیتی فروز

چنین داد از نامداران پیام

که ای نامور با گهر پور سام

یکی کار پیش آمد اکنون شگفت

که آسانش اندازه نتوان گرفت

برین کار گر تو نبندی کمر

نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر

یکی شاه را بر دل اندیشه خاست

بپیچیدش آهرمن از راه راست

به رنج نیاگانش از باستان

نخواهد همی بود همداستان

همی گنج بی‌رنج بگزایدش

چراگاه مازندران بایدش

اگر هیچ سرخاری از آمدن

سپهبد همی زود خواهد شدن

همی رنج تو داد خواهد به باد

که بردی ز آغاز باکیقباد

تو با رستم شیر ناخورده سیر

میان را ببستی چو شیر دلیر

کنون آن همه باد شد پیش اوی

بپیچید جان بداندیش اوی

چو بشنید دستان بپیچید سخت

تنش گشت لرزان بسان درخت

همی گفت کاووس خودکامه مرد

نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد

کسی کاو بود در جهان پیش گاه

برو بگذرد سال و خورشید و ماه

که ماند که از تیغ او در جهان

بلرزند یکسر کهان و مهان

نباشد شگفت ار بمن نگرود

شوم خسته گر پند من نشنود

ورین رنج آسان کنم بر دلم

از اندیشهٔ شاه دل بگسلم

نه از من پسندد جهان‌آفرین

نه شاه و نه گردان ایران زمین

شوم گویمش هرچ آید ز پند

ز من گر پذیرد بود سودمند

وگر تیز گردد گشادست راه

تهمتن هم ایدر بود با سپاه

پر اندیشه بود آن شب دیرباز

چو خورشید بنمود تاج از فراز

کمر بست و بنهاد سر سوی شاه

بزرگان برفتند با او به راه

خبر شد به طوس و به گودرز و گیو

به رهام و گرگین و گردان نیو

که دستان به نزدیک ایران رسید

درفش همایونش آمد پدید

پذیره شدندش سران سپاه

سری کاو کشد پهلوانی کلاه

چو دستان سام اندر آمد به تنگ

پذیره شدندنش همه بی‌درنگ

برو سرکشان آفرین خواندند

سوی شاه با او همی راندند

بدو گفت طوس ای گو سرفراز

کشیدی چنین رنج راه دراز

ز بهر بزرگان ایران زمین

برآرامش این رنج کردی گزین

همه سر به سر نیک خواه توایم

ستوده به فر کلاه توایم

ابا نامداران چنین گفت زال

که هر کس که او را نفرسود سال

همه پند پیرانش آید به یاد

ازان پس دهد چرخ گردانش داد

نشاید که گیریم ازو پند باز

کزین پند ما نیست خود بی‌نیاز

ز پند و خرد گر بگردد سرش

پشیمانی آید ز گیتی برش

به آواز گفتند ما با توایم

ز تو بگذرد پند کس نشنویم

همه یکسره نزد شاه آمدند

بر نامور تخت گاه آمدند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

یکی از دوستان پیغام گذاشته که:

masre aval az beite dovom ، vaje mast eshtebast dorostesh sost ast

دوستانی که به شاهنامه دسترسی دارند لطفاً این مورد را تحقیق کنند و نتیجه را اطلاع دهند.

faramarz نوشته:

توضیح آقای حمیدرضا کاملا درست به نظر می‌رسد. واژه مست معنی‌ درست در نمی‌آید برای اینکه درخت نمی‌تواند مست بشود ولی‌ پایه آن میتواند سست شود همانطور که در همان بیت لغت بیخ می‌رساند.

فاطمه از دانشگاه آزاد رشت نوشته:

سلام بله من شاهنامه چاپ مسکو دارم و اون واژه سست هست

محمد نوشته:

بیت ۲ مصراع ۱ شود برگ پژمرده و بیخ سست صحیح است.

حسین نوشته:

به نظر من کل شاهنامه راست هست

حسین نوشته:

کل شاهنامه راسته

محمد قاسمی فرد نوشته:

توضیح درباره مازندران
در واقع مازندرانی که کاووس به انجا لشکر کشی کرد متفاوت است با مازندران کنونی”مازندران شاهنامه در شرق سیستان و هند بوده است.
و اعتماد السلطنه اورده است که عوام مازندران معتقدند این زندان کاووس در ناحیه دیولیلم نزدیکی رودخانه تالار بوده است و ان را محبس کاووس میخوانند

شمس الحق نوشته:

درخصوص واژه مست یا سست در این شعر من اظهار نظر نمیکنم ، ولی اینکه فرموده اند درخت نمی تواند مست بشود شما را رجوع میدهم به غزل مولوی در دیوان شمس با مطلع :
ساربانا اشتران بین سربسر قطار مست
میفرماید :
بیخهای آن درختان می نهانی می خورند / روزکی دو صبر میکن تا شود بیدار مست

آرمین رضایتی نوشته:

در بیت یازدهم مصرع دوم آمده: «مرا او را جهان بنده شد سر به سر» که واژه «مرا» آشکارا نادرست است و باید به «مَر» دگرگون شود.

علیرضا قراباغى نوشته:

رامشگر ده بیت درباره ى مازندران خوانده است. سه بیت پایانى، زمان، مکان، و انسانها را همگانى مى کند (تعمیم مى دهد):
همه ساله
همه کشور
همه نامداران
هفت بیت دیگر مى ماند. در ٥ بیت آن، “همیشه” آمده است!
فردوسى را نکته سنج تر از آن مى دانم که بى هیچ هدفى چنین سروده باشد.
شاید چیزى، جاودانگى ایران را تهدید مى کرده است؟ یک پدیده ى طبیعى؟ یک کاستى درونى؟ یک خطر بیرونى؟

مى افزایم که حتى گل هایى هم که فردوسى در آن “مازندرانى سرود” آورده، آگاهانه و همسو با همان نشان دادن “جاودانگى” و “نامیرایى” بوده است: لاله و سنبل! دو گل که پیاز دارند نه بوته، یعنى اگر یک پیاز آنها کاشته شود، یک گل میدهد و پس از چند روز، دیگر گل ندارد. مانند رز، میخک، نسترن، یاس و … نیست که هنوز یک گل پژمرده نشده، غنچه هاى دیگر مى دهد.
براى آن که بیشتر از ده روز سوسن و لاله داشته باشید، باید دوباره پیازهاى تازه ى آنها را بکارید! این که جایى همیشه لاله و سنبل داشته باشد، به زیبایى بهار جاودان و نو شونده را نشان مى دهد.

شمس الحق نوشته:

درود بر تو جناب قراباغی !
آنچه فرمودی راست است ، نمی دانم این را نکته سنجی و باریک بینی گویم یا چه ؟!!

یدی نوشته:

دوستان،
اگر دست اخر کلمه « مست » هم در نوشتارهای معتبر امده باشد ، پس آنگه باید به « مُست» بودن آن مشکوک بود ، چونکه « مُست» به معنی آندوه و پژمردگی و شکوه و شکایت نیز بکار رفته .
رودکی میگوید:
مُستی مکن که نشنود او مُستی
زاری مکن که نشنود او زاری
شو تا قیامت آید زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری …

فاطمه نوشته:

واقعا متاسفم که بعضی افراد ناآگاه هنوز نمیدونن که ما یه مازندران داریم ..اونم درشمال ایران..چه خنده دار که گفتن مازندران درشرق سیستان و هند منظور فردوسی بوده…دیگه اب وهوای سیستان رو فرقش همه با مازندران میدونن…فردوسی گفته هوا خوشگوارو زمین پرنگار نه گرم ونه سرد وهمیشه بهار که داره به هوای معتدل و سرسبزی همیشگی مازندراناشاره میکه..نمیدونم اقای قاسمی فرد تا چه مقطعی تحصیل کردن یا این اطلاعاتو از کجا درآوردن ولی خواهشا انقدر خیالبافی نکن برادر..مازنردان همون مازندرانه وهمیشه خواهد بود وفردوسی هم به مازندران اشاره کرده…سعی نکن ازخودت داستان پردازی کنی..مثل این می مونه که یکی بگه منظور از آقای قاسمی فرد همسایه کوچه پشتیشونه..خواهشا اگه سوادشو ندارین نیاین نظر ندین و شایعه پراکنی نکنید…

فاطمه نوشته:

در اخر از مسئولان محترم سایت خواستارم نظرات غیر واقع بینانه که حاصل خیالپردازی برخی اشخاص هست وهیچگونه صحت علمی وعینی ندارد چاپ نشود تا به اعتبار وصحت مطالب این سایت خدشه وارد نشود.باتشکر ازشما…

خواجوی کرمانی نوشته:

شگفتا، چگونه برگ می پژمرد و ریشه مست می شود تا سر سوی پستی گراید!!؟؟
و مست و نخست یا سست و نخست؟

ولگرد نوشته:

طبق نسخه های مسکو و ژول مول, بیت هفتم گر او بفگند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر , آمده.
همچنین مصرع سوم شود برگ پژمرده و بیخ سست آمده , بیخ مست وزن شعر را بهم میزند لطفا تصحیح کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » رزم کاووس با شاه هاماوران
 

ازان پس چنین کرد کاووس رای

که در پادشاهی بجنبد ز جای

از ایران بشد تا به توران و چین

گذر کرد ازان پس به مکران زمین

ز مکران شد آراسته تا زره

میانها ندید ایچ رنج از گره

پذیرفت هر مهتری باژ و ساو

نکرد آزمون گاو با شیر تاو

چنین هم گرازان به بربر شدند

جهانجوی با تخت و افسر شدند

شه بربرستان بیاراست جنگ

زمانه دگرگونه‌تر شد به رنگ

سپاهی بیامد ز بربر به رزم

که برخاست از لشکر شاه بزم

هوا گفتی از نیزه چون بیشه گشت

خور از گرد اسپان پراندیشه گشت

ز گرد سپه پیل شد ناپدید

کس از خاک دست و عنان را ندید

به زخم اندر آمد همی فوج فوج

بران سان که برخیزد از آب موج

چو گودرز گیتی بران گونه دید

عمود گران از میان برکشید

بزد اسپ با نامداران هزار

ابا نیزه و تیر جوشن گذار

برآویخت و بدرید قلب سپاه

دمان از پس اندر همی رفت شاه

تو گفتی ز بربر سواری نماند

به گرد اندرون نیزه‌داری نماند

به شهر اندرون هرکه بد سالخورد

چو برگشته دیدند باد نبرد

همه پیش کاووس شاه آمدند

جگرخسته و پرگناه آمدند

که ما شاه را چاکر و بنده‌ایم

همه باژ را گردن افگنده‌ایم

به جای درم زر و گوهر دهیم

سپاسی ز گنجور بر سر نهیم

ببخشود کاووس و بنواختشان

یکی راه و آیین نو ساختشان

وزان جایگه بانگ سنج و درای

برآمد ابا نالهٔ کره‌نای

چو آمد بر شهر مکران گذر

سوی کوه قاف آمد و باختر

چو آگاهی آمد بریشان ز شاه

نیایش‌کنان برگرفتند راه

پذیره شدندش همه مهتران

به سر برنهادند باژ گران

چو فرمان گزیدند بگرفت راه

بی‌آزار رفتند شاه و سپاه

سپه ره سوی زابلستان کشید

به مهمانی پور دستان کشید

ببد شاه یک ماه در نیمروز

گهی رود و می خواست گه باز و یوز

برین برنیامد بسی روزگار

که بر گوشهٔ گلستان رست خار

کس از آزمایش نیابد جواز

نشیب آیدش چون شود بر فراز

چو شد کار گیتی بران راستی

پدید آمد از تازیان کاستی

یکی با گهر مرد با گنج و نام

درفشی برافراخت از مصر و شام

ز کاووس کی روی برتافتند

در کهتری خوار بگذاشتند

چو آمد به شاه جهان آگهی

که انباز دارد به شاهنشهی

بزد کوس و برداشت از نیمروز

سپه شاد دل شاه گیتی‌فروز

همه بر سپرها نبشتند نام

بجوشید شمشیرها در نیام

سپه را ز هامون به دریا کشید

بدان سو کجا دشمن آمد پدید

بی‌اندازه کشتی و زورق بساخت

برآشفت و بر آب لشکر نشاخت

همانا که فرسنگ بودی هزار

اگر پای با راه کردی شمار

همی راند تا در میان سه شهر

ز گیتی برین‌گونه جویند بهر

به دست چپش مصر و بربر براست

زره در میانه بر آن سو که خواست

به پیش اندرون شهر هاماوران

به هر کشوری در سپاهی گران

خبر شد بدیشان که کاووس شاه

برآمد ز آب زره با سپاه

هم‌آواز گشتند یک با دگر

سپه را سوی بربر آمد گذر

یکی گشت چندان یل تیغ‌زن

به بربرستان در شدند انجمن

سپاهی که دریا و صحرا و کوه

شد از نعل اسپان ایشان ستوه

نبد شیر درنده را خوابگاه

نه گور ژیان یافت بر دشت راه

پلنگ از بر سنگ و ماهی در آب

هم اندر هوا ابر و پران عقاب

همی راه جستند و کی بود راه

دد و دام را بر چنان رزمگاه

چو کاووس لشکر به خشکی کشید

کس اندر جهان کوه و صحرا ندید

جهان گفتی از تیغ وز جوشن است

ستاره ز نوک سنان روشن است

ز بس خود زرین و زرین سپر

به گردن برآورده رخشان تبر

تو گفتی زمین شد سپهر روان

همی بارد از تیغ هندی روان

ز مغفر هوا گشت چون سندروس

زمین سر به سر تیره چون آبنوس

بدرید کوه از دم گاودم

زمین آمد از سم اسپان به خم

ز بانگ تبیره به بربرستان

تو گفتی زمین گشت لشکرستان

برآمد ز ایران سپه بوق و کوس

برون رفت گرگین و فرهاد و طوس

وزان سوی گودرز کشواد بود

چو گیو و چو شیدوش و میلاد بود

فگندند بر یال اسپان عنان

به زهر آب دادند نوک سنان

چو بر کوههٔ زین نهادند سر

خروش آمد و چاک چاک تبر

تو گفتی همی سنگ آهن کنند

وگر آسمان بر زمین برزنند

بجنبید کاووس در قلب‌گاه

سپاه اندرآمد به پیش سپاه

جهان گشت تاری سراسر ز گرد

ببارید شنگرف بر لاژورد

تو گفتی هوا ژاله بارد همی

به سنگ اندرون لاله کارد همی

ز چشم سنان آتش آمد برون

زمین شد به کردار دریای خون

سه لشکر چنان شد ز ایرانیان

که سر باز نشناختند از میان

نخستین سپهدار هاماوران

بیفگند شمشیر و گرز گران

غمی گشت وز شاه زنهار خواست

بدانست کان روزگار بلاست

به پیمان که از شهر هاماوران

سپهبد دهد ساو و باژ گران

ز اسپ و سلیح و ز تخت و کلاه

فرستد به نزدیک کاووس شاه

چو این داده باشد برو بگذرد

سپاهش بروبوم او نسپرد

ز گوینده بشنید کاووس کی

برین گفتها پاسخ افگند پی

که یکسر همه در پناه منید

پرستندهٔ تاج و گاه منید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علیرضا.م نوشته:

در بیت:
برآویخت و بدرید قلب سپاه
دمان از پس اندر همی رفت شاه
واو مصراع اول از وزن خارج است شاید اینگونه بوده:
برآویخت، بدرید قلب سپاه

عبداللە ابراهیمی نوشته:

درمقایسەی اشعار این بخش با چاپ سوم (شرکت سهامی کتابهای جیبی ١٣٦٣ کە چاپ نخستش سال ١٣٤٥ بودە) ناهمسانیهای فراوانی دیدم. چنان بنظر میرسد کە سایت شما فردوسی دیگرەی دارد و شعرهارا بمیل خود تگییر میدهد. مثلا:
این شعر را از قلم انداختەاید:
ز موبد بدین‌گونە داریم‌یاد/هم ازگفت آن‌پیردهقان نژاد
و این شعر را
کز آنپس چنان کرد کاو(و)س رای کە در پادشاهی بجنبد زجای
چنین تغییر دادەاید:
ازان پس چنین کرد کاووس رای
که در پادشاهی بجنبد ز جای
و من با تفاوتهای بسیاری میان اشعار کتاب مذکور و اشعار مندرجەی شما روبرو شدم کە وقت زیادی میبرد و در این کوتاە نمیگنجد، توصیە میکنم کتاب مذور را تهیە و با اشعار مندرجە در سایت خودتان مقایسە کنید

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » سهراب
 

اگر تندبادی براید ز کنج

بخاک افگند نارسیده ترنج

ستمکاره خوانیمش ار دادگر

هنرمند دانیمش ار بی‌هنر

اگر مرگ دادست بیداد چیست

ز داد این همه بانگ و فریاد چیست

ازین راز جان تو آگاه نیست

بدین پرده اندر ترا راه نیست

همه تا در آز رفته فراز

به کس بر نشد این در راز باز

برفتن مگر بهتر آیدش جای

چو آرام یابد به دیگر سرای

دم مرگ چون آتش هولناک

ندارد ز برنا و فرتوت باک

درین جای رفتن نه جای درنگ

بر اسپ فنا گر کشد مرگ تنگ

چنان دان که دادست و بیداد نیست

چو داد آمدش جای فریاد نیست

جوانی و پیری به نزدیک مرگ

یکی دان چو اندر بدن نیست برگ

دل از نور ایمان گر آگنده‌ای

ترا خامشی به که تو بنده‌ای

برین کار یزدان ترا راز نیست

اگر جانت با دیو انباز نیست

به گیتی دران کوش چون بگذری

سرانجام نیکی بر خود بری

کنون رزم سهراب رانم نخست

ازان کین که او با پدر چون بجست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ستاره نوشته:

خیلی عالی بود

سیل آبادی نوشته:

این مقدمه برائت استحلال دارد.

محمد نوشته:

برائت استهلال بگمانم درست است

امین کیخا نوشته:

با درود ، اولین متنی که از شاهنامه به ژاپنی برگردان شد سرنوشت سهراب بود زیرا به های کو های ژاپنی و درونمایه انها می مانده است و نیز غمگین بوده است و با مشکلات ژاپن در جنگ همخوانی داشته است یعنی با وجود دلاوری بازنده میدان بودند شعری وجود دارد که به میدان رفتن یک کامیکاز را برای خودکشی روی ناو امریکایی را با همپرسگی و همکلامی سهراب و تهمینه در هم میکند و در اوج می شکوهد . و می روهد . کمتر اثری را میبینیم که در شرق دورمانند شاهنامه هواخواه داشته باشد .

سوره ص. نوشته:

شگرف‌آغازی که قدیمیان علم بدیع آن را براعت استهلال می‌نامیدند، آنست که سخنور آغاز سروده خود را چنین بنویسد که پیش‌زمینه مطلب اصلی سروده در آن گنجانده شده باشد یعنی خواننده با خواندن چند بیت آغازین شعر به درونمایه اصلی شعر پی ببرد.
(ویکی‌پدیا)

کوثر نوشته:

عااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود حرف نداره موفق باشین

کوثر نوشته:

عاااااااااااااالی بود عاااااااااااااالی

یکی نوشته:

کاش تلفظشم می گفتین تا بتونیم درست بخونیمش

ناشناس نوشته:

اگه معنی ابیات هم اضافه بشه سایتتون بی نظیر و فوق العاده میشه……با تشکر

داریوش درویشی نوشته:

اگر تندبادی براید ز کنج؟
مگر تندباد از «کُنج» بر می آید؟ این واژه، «کَنگ» است. نام روستایی نزدیک توس:
اگر تندبادی بر آید ز کَنگ / به خاک افگند نارسیده تُرَنگ

مجتبی خراسانی نوشته:

بسم الله الرحمن الرحیم
اگر تندبادی برآید ز کنج
به خاک افگند نارسیده ترنج
در نسخۀ ژول مول فرانسوی ، گنج آمده و بیت دوم داستان است. در ابتدای نسخه ژول مول این بیت آمده است :
کنون رزم سهراب و رستم شنو
دگرها شنیدستی این هم شنو
دوستان اشاره کرده اند به براعت استهلال ، پیش‌ زمینۀ مطلب اصلی می باشد.
تندباد : باد تند (استعاره از حوادث فاجعه آمیز داستان)
کُنج : به ضم اول به معنی بیغوله و گوشه ، و یا رود و ناحیه ای در هندوستان . این کلمه را به فتح اول هم می توان خواند و آن همان گنگ می باشد که در آغاز نام جایی در کشور سغد بوده و سپس این نام به همه کشور سغد داده شده است . در این صورت اگر به خاک افکنده شدن ترنج نارسیده را اشاره به کشته شدن سهراب بدانیم ، بر آمدن تند باد از کنج (یا گنگ) هم می تواند اشاره ای به آمدن سپاه افراسیاب باشد.
تُرُنج : میوه ای است معروف که پوست آن را مربا می سازند و به فتح ثانی هم گفته اند.
نارسیده تُرُنج : ترکیب وصفی مقلوب : تُرُنج نارسیده (استعاره از سهراب) اگر طوفانی از گوشه ای برخیزد (حادثه ای واقع شود) ترنج نارسیده ای (سهراب) را به خاک افکند ؛ بیت موقوف المعانی است.
والسلام

فرید نوشته:

با درود
اگرتندبادی برآید زکنج…
ازنظر اینجانب برخلاف نظر دوست عزیز تندباد و گردباد براثر وجود مانع برسرراه باد هم میتواندبوجودآیدتوجه بفرمایید همیشه درختهایی که در کنج و گوشه هستند در اثرباد برگ و بار بیشتری از آنها میریزد

آویژن نوشته:

داستان سهراب پر از گنج است و رنج

درود بر دوست داران ادب ایران

کامران منصوری جمشیدی نوشته:

با درود . حیرت میکند انسان که چگونه مردم ایرانی با وازه ترنج بیگانه شده اند که دوستی نوشته است تُرُنج : میوه ای است معروف که پوست آن را مربا می سازند و به فتح ثانی هم گفته اند
ترنج همین پرتقال امروزمان است البته که طعم و مزه اش نه چنانست که پیشتر بود لیکن میوه ای عجیب نیست پرتقال است . و این واژه بی مایه پرتقال از کجا پیدایش شده خدا داند و پرتقال فروش

کانال رسمی گنجور در تلگرام

بخش ۱

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش
 

کنون ای سخن گوی بیدار مغز

یکی داستانی بیرای نغز

سخن چون برابر شود با خرد

روان سراینده رامش برد

کسی را که اندیشه ناخوش بود

بدان ناخوشی رای اوگش بود

همی خویشتن را چلیپا کند

به پیش خردمند رسوا کند

ولیکن نبیند کس آهوی خویش

ترا روشن آید همه خوی خویش

اگر داد باید که ماند بجای

بیرای ازین پس بدانا نمای

چو دانا پسندد پسندیده گشت

به جوی تو در آب چون دیده گشت

زگفتار دهقان کنون داستان

تو برخوان و برگوی با راستان

کهن گشته این داستانها ز من

همی نو شود بر سر انجمن

اگر زندگانی بود دیریاز

برین وین خرم بمانم دراز

یکی میوه‌داری بماند ز من

که نازد همی بار او بر چمن

ازان پس که بنمود پنچاه و هشت

بسر بر فراوان شگفتی گذشت

همی آز کمتر نگردد بسال

همی روز جوید بتقویم و فال

چه گفتست آن موبد پیش رو

که هرگز نگردد کهن گشته نو

تو چندان که گویی سخن گوی باش

خردمند باش و جهانجوی باش

چو رفتی سر و کار با ایزدست

اگر نیک باشدت جای ار بدست

نگر تا چه کاری همان بدروی

سخن هرچه گویی همان بشنوی

درشتی ز کس نشنود نرم گوی

به جز نیکویی در زمانه مجوی

به گفتار دهقان کنون بازگرد

نگر تا چه گوید سراینده مرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

الهام نوشته:

سلام
سپاس فراوان از گردآوری چنین مجموعه ارزشمندی
یک جسارت خدمت شما عرض کنم. در بیت نخست
کنون ای سخن گوی بیدار مغز
یکی داستانی بیرای نغز
احتمالا باید باشه: یکی داستان بیارای نغز

جسارت مرا ببخشایید شاید خودم در اشتباه باشم
باز هم سپاس فراوان

پاسخ: پیشنهادتان از نظر وزنی مشکل دارد. اگر اشتباه نکنم این بیت از نمونه‌های استثنائات یا قواعد خاص دستوری است که در دستور زبانها نیز به عنوان نمونه آورده می‌شود.

پیروز ایرانی نوشته:

درود

در بیت نخست به نظرم باید اینگونه نوشته شود:

کنون ای سخن گوی بیدار مغز
یکی داستانی “بیارای” نغز

یا میتواند به جای واژه بیارای, “بپیرای” هم باشد.

با سپاس فراوان از زحمات شما.
پاینده ایران

مجید یوسفیان نوشته:

با سلام
من هم احساس می کنم کلمه ی درست، “بیارای” باشه. ولی از آنجا که استاد این فن نیستم، از شما خواهش می کنم این درستی واژه را بررسی کنید.
سپاس

مریم نوشته:

با سلام و خسته نباشید لطفا معنی کامل ابیات را هم در زیر ابیات بیاورید

محمد نوشته:

بیت اول بیرای درسته که با بیدتر هم وزنه .و لابته اگه شعر معنی بشه مفهومش رو از دست می ده.به جای معنی کردن شعر بار دستوری و ادبی ادبیات خودمون رو گسترش بدیم.ممنون

بهرام مشهور نوشته:

خواهشمندم مصرع دوّم بیت نخست را تصحیح بفرمائید همانگونه که خود بهتر از من می دانید یکی داستانی غلط است زیرا ی مختومه که ناظر بر تعداد باشد ( در اینجا همان یک ) هرگز برای توصیفِ دو بارِ یک بکار نمی رود و بعنوان مثال همین فردوسی در جایی می فرماید یکی کوه بُد نامش البرز کوه به خورشید نزدیک و دور از گروه که گمان دارم شما خود در بخش داستان زایش زال به همین گونه آن را آورده باشید یعنی یک کوهی بود نام آن البرز کوه بود و فردوسی هرگز نفرموده یکی کوهی بود … پس در اینجا یکی داستانی کاملاً غلط است و درست آن : یکی داستان می باشد یعنی یک داستانی . پس تا اینجا که تصحیح فرمودید حال می رسیم به تذکر دو نفر از خوانندگان محترمتان که گفته اند بیرای غلط است و درست هم گفته اند و اصلاً نیازی نبوده که شاعر برای تنظیم وزن شعرِ خود کلمه را خراب کند پس سرانجام درست این مصرع چنین می شود :
یکی داستان بیارای نغز ملاحظه می نمائید که وزن آن نیز کاملاً درست است

بهرام مشهور نوشته:

مصرع اوّل بیت نخست نیز باید چنین درستی پذیرد :
کنون ای سخنگوی بیدارمغز
یعنی سخنگو سرِهم است زیرا در غیر این صورت یعنی سخن گوی می تواند به غلط سخنِ گوی خوانده شود

الهام نوشته:

باسلام برای آنکه مصرع دوم هم از نظر وزنی وهم دستوری درس شود بهتراست بعد از واژه ی داستان حرف(ر) آورده شود. یکی داستان را بیارای نغز. باتشکر

احمد رحمت بر نوشته:

بیت چهارم:
«- چلیپا کردن خویشتن را ؛ ظاهراً کنایه از خم کردن و منحنی کردن خویشتن در مقام تعظیم و تکریم کسی و اظهار کوچکی کردن»
واژه‌نامه دهخدا.

احمد رحمت بر نوشته:

بیت ۱۰ و ۱۱:
اگر زندگانی بود دیریاز
برین وین خرم بمانم دراز/
یکی میوه‌داری بماند ز من
که نازد همی بار او بر چمن.
این دو بیت موقوف المعانی‌اند. بیت اول نقش بند وابسته‌ی جمله شرطی را دارد و بیت بعد بند پایه است.
برای توضیحات بیشتر در مورد بیت اول و تصحیح‌های مختلف آن مراجعه کنید به:
آفتابی در میان سایه ای: جشن نامه استاد دکتر بهمن سرکاراتی، به کوشش علیرضا مظفری و سجاد آیدنلو،تهران، قطره، ۱۳۸۷، ص۱۲۹-۱۳۷.

کانال رسمی گنجور در تلگرام

پادشاهی کیخسرو شصت سال بود

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود
 

به پالیز چون برکشد سرو شاخ

سر شاخ سبزش برآید ز کاخ

به بالای او شاد باشد درخت

چو بیندش بینادل و نیک‌بخت

سزد گر گمانی برد بر سه چیز

کزین سه گذشتی چه چیزست نیز

هنر با نژادست و با گوهر است

سه چیزست و هر سه به‌بنداندرست

هنر کی بود تا نباشد گهر

نژاده بسی دیده‌ای بی‌هنر

گهر آنک از فر یزدان بود

نیازد به بد دست و بد نشنود

نژاد آنک باشد ز تخم پدر

سزد کاید از تخم پاکیزه بر

هنر گر بیاموزی از هر کسی

بکوشی و پیچی ز رنجش بسی

ازین هر سه گوهر بود مایه‌دار

که زیبا بود خلعت کردگار

چو هر سه بیابی خرد بایدت

شناسندهٔ نیک و بد بایدت

چو این چار با یک تن آید بهم

براساید از آز وز رنج و غم

مگر مرگ کز مرگ خود چاره نیست

وزین بدتر از بخت پتیاره نیست

جهانجوی از این چار بد بی‌نیاز

همش بخت سازنده بود از فراز

سخن راند گویا بدین داستان

دگر گوید از گفتهٔ باستان

کنون بازگردم بغاز کار

که چون بود کردار آن شهریار

چو تاج بزرگی بسر برنهاد

ازو شاد شد تاج و او نیز شاد

به هر جای ویرانی آباد کرد

دل غمگنان از غم آزاد کرد

از ابر بهاران ببارید نم

ز روی زمین زنگ بزدود غم

جهان گشت پر سبزه و رود آب

سر غمگنان اندر آمد به خواب

زمین چون بهشتی شد آراسته

ز داد و ز بخشش پر از خواسته

چو جم و فریدون بیاراست گاه

ز داد و ز بخشش نیاسود شاه

جهان شد پر از خوبی و ایمنی

ز بد بسته شد دست اهریمنی

فرستادگان آمد از هر سوی

ز هر نامداری و هر پهلوی

پس آگاهی آمد سوی نیمروز

بنزد سپهدار گیتی‌فروز

که خسرو ز توران به ایران رسید

نشست از بر تخت کو را سزید

بیاراست رستم به دیدار شاه

ببیند که تا هست زیبای گاه

ابا زال، سام نریمان بهم

بزرگان کابل همه بیش و کم

سپاهی که شد دشت چون آبنوس

بدرید هر گوش ز اوای کوس

سوی شهر ایران گرفتند راه

زواره فرامرز و پیل و سپاه

به پیش اندرون زال با انجمن

درفش بنفش از پس پیلتن

پس آگاهی آمد بر شهریار

که آمد ز ره پهلوان سوار

زواره فرامرز و دستان سام

بزرگان که هستند با جاه و نام

دل شاه شد زان سخن شادمان

سراینده را گفت کاباد مان

که اویست پروردگار پدر

وزویست پیدا به گیتی هنر

بفرمود تا گیو و گودرز و طوس

برفتند با نای رویین و کوس

تبیره برآمد ز درگاه شاه

همه برنهادند گردان کلاه

یکی لشکر از جای برخاستند

پذیره شدن را بیاراستند

ز پهلو به پهلو پذیره شدند

همه با درفش و تبیره شدند

برفتند پیشش به دو روزه راه

چنین پهلوانان و چندین سپاه

درفش تهمتن چو آمد پدید

به خورشید گرد سپه بردمید

خروش آمد و نالهٔ بوق و کوس

ز قلب سپه گیو و گودرز و طوس

به پیش گو پیلتن راندند

به شادی برو آفرین خواندند

گرفتند هر سه ورا در کنار

بپرسید شیراوژن از شهریار

ز رستم سوی زال سام آمدند

گشاده دل و شادکام آمدند

نهادند سوی فرامرز روی

گرفتند شادی به دیدار اوی

وزان جایگه سوی شاه آمدند

به دیدار فرخ کلاه آمدند

چو خسرو گو پیلتن را بدید

سرشکش ز مژگان به رخ بر چکید

فرود آمد از تخت و کرد آفرین

تهمتن ببوسید روی زمین

به رستم چنین گفت کای پهلوان

همیشه بدی شاد و روشن‌روان

به گیتی خردمند و خامش تویی

که پروردگار سیاوش تویی

سر زال زان پس به بر در گرفت

ز بهر پدر دست بر سر گرفت

گوان را به تخت مهی برنشاند

بریشان همی نام یزدان بخواند

نگه کرد رستم سرو پای اوی

نشست و سخن گفتن و رای اوی

رخش گشت پرخون و دل پر ز درد

زکار سیاوش بسی یاد کرد

به شاه جهان گفت کای شهریار

جهان را تویی از پدر یادگار

ندیدم من اندر جهان تاج‌ور

بدین فر و مانندگی پدر

وزان پس چو از تخت برخاستند

نهادند خوان و می آراستند

جهاندار تا نیمی از شب نخفت

گذشته سخنها همه بازگفت

چو خورشید تیغ از میان برکشید

شب تیره گشت از جهان ناپدید

تبیره برآمد ز درگاه شاه

به سر برنهادند گردان کلاه

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو گرگین و گستهم و بهرام شیر

گرانمایگان نزد شاه آمدند

بران نامور بارگاه آمدند

به نخچیر شد شهریار جهان

ابا رستم نامور پهلوان

ز لشکر برفتند آزادگان

چو گیو و چو گودرز کشوادگان

سپاهی که شد تیره خورشید و ماه

همی رفت با یوز و با باز شاه

همه بوم ایران سراسر بگشت

به آباد و ویرانی اندر گذشت

هران بوم و برکان نه آباد بود

تبه بود و ویران ز بیداد بود

درم داد و آباد کردش ز گنج

ز داد و ز بخشش نیامدش رنج

به هر شهر بنشست و بنهاد تخت

چنانچون بود خسرو نیک بخت

همه بدره و جام و می خواستی

به دینار گیتی بیاراستی

وز آنجا سوی شهر دیگر شدی

همی با می و تخت و افسر شدی

همی رفت تا آذرابادگان

ابا او بزرگان و آزادگان

گهی باده خورد و گهی تاخت اسپ

بیامد سوی خان آذرگشسپ

جهان‌آفرین را ستایش گرفت

به آتشکده در نیایش گرفت

بیامد خرامان ازان جایگاه

نهادند سر سوی کاوس شاه

نشستند هر دو به هم شادمان

نبودند جز شادمان یک زمان

چو پر شد سر از جام روشن‌گلاب

به خواب و به آسایش آمد شتاب

چو روز درخشان برآورد چاک

بگسترد یاقوت بر تیره خاک

جهاندار بنشست و کاوس کی

دو شاه سرافراز و دو نیک‌پی

ابا رستم گرد و دستان به هم

همی گفت کاوس هر بیش و کم

از افراسیاب اندر آمد نخست

دو رخ را به خون دو دیده بشست

بگفت آنکه او با سیاوش چه کرد

از ایران سراسر برآورد گرد

بسی پهلوانان که بیجان شدند

زن و کودک خرد پیچان شدند

بسی شهر بینی ز ایران خراب

تبه گشته از رنج افراسیاب

ترا ایزدی هرچ بایدت هست

ز بالا و از دانش و زور دست

ز فر تمامی و نیک‌اختری

ز شاهان به هر گونه‌ای برتری

کنون از تو سوگند خواهم یکی

نباید که پیچی ز داد اندکی

که پرکین کنی دل ز افراسیاب

دمی آتش اندر نیاری به آب

ز خویشی مادر بدو نگروی

نپیچی و گفت کسی نشمری

به گنج و فزونی نگیری فریب

همان گر فراز آیدت گر نشیب

به تاج و به تخت و نگین و کلاه

به گفتار با او نگردی ز راه

بگویم که بنیاد سوگند چیست

خرد را و جان ترا پند چیست

بگویی به دادار خورشید و ماه

به تیغ و به مهر و به تخت و کلاه

به فر و به نیک‌اختر ایزدی

که هرگز نپیچی به سوی بدی

میانجی نخواهی جز از تیغ و گرز

منش برز داری و بالای برز

چو بشنید زو شهریار جوان

سوی آتش آورد روی و روان

به دادار دارنده سوگند خورد

به روز سپید و شب لاژورد

به خورشید و ماه و به تخت و کلاه

به مهر و به تیغ و به دیهیم شاه

که هرگز نپیچم سوی مهر اوی

نبینم بخواب اندرون چهر اوی

یکی خط بنوشت بر پهلوی

به مشکاب بر دفتر خسروی

گوا بود دستان و رستم برین

بزرگان لشکر همه همچنین

به زنهار بر دست رستم نهاد

چنان خط و سوگند و آن رسم و داد

ازان پس همی خوان و می خواستند

ز هر گونه مجلس بیاراستند

ببودند یک هفته با رود و می

بزرگان به ایوان کاوس کی

جهاندار هشتم سر و تن بشست

بیاسود و جای نیایش بجست

به پیش خداوند گردان سپهر

برفت آفرین را بگسترد چهر

شب تیره تا برکشید آفتاب

خروشان همی بود دیده پرآب

چنین گفت کای دادگر یک خدای

جهاندار و روزی ده و رهنمای

به روز جوانی تو کردی رها

مرا بی‌سپاه از دم اژدها

تو دانی که سالار توران سپاه

نه پرهیز داند نه شرم گناه

به ویران و آباد نفرین اوست

دل بیگناهان پر از کین اوست

به بیداد خون سیاوش بریخت

بدین مرز باران آتش ببیخت

دل شهریاران پر از بیم اوست

بلا بر زمین تخت و دیهیم اوست

به کین پدر بنده را دست گیر

ببخشای بر جان کاوس پیر

تو دانی که او را بدی گوهرست

همان بدنژادست و افسونگرست

فراوان بمالید رخ بر زمین

همی خواند بر کردگار آفرین

وزان جایگه شد سوی تخت باز

بر پهلوانان گردن‌فراز

چنین گفت کای نامداران من

جهانگیر و خنجر گزاران من

بپیمودم این بوم ایران بر اسپ

ازین مرز تا خان آذرگشسپ

ندیدم کسی را که دلشاد بود

توانگر بد و بومش آباد بود

همه خستگانند از افراسیاب

همه دل پر از خون و دیده پرآب

نخستین جگرخسته از وی منم

که پر درد ازویست جان و تنم

دگر چون نیا شاه آزادمرد

که از دل همی برکشد باد سرد

به ایران زن و مرد ازو با خروش

ز بس کشتن و غارت و جنگ و جوش

کنون گر همه ویژهٔار منید

به دل سربسر دوستدار منید

به کین پدر بست خواهم میان

بگردانم این بد ز ایرانیان

اگر همگنان رای جنگ آورید

بکوشید و رستم پلنگ آورید

مرا این سخن پیش بیرون شود

ز جنگ یلان کوه هامون شود

هران خون که آید به کین ریخته

گنهکار او باشد آویخته

وگر کشته گردد کسی زین سپاه

بهشت بلندش بود جایگاه

چه گویید و این را چه پاسخ دهید

همه یکسره رای فرخ نهید

بدانید کو شد به بد پیشدست

مکافات بد را نشاید نشست

بزرگان به پاسخ بیاراستند

به درد دل از جای برخاستند

که ای نامدار جهان شادباش

همیشه ز رنج و غم آزاد باش

تن و جان ما سربه‌سر پیش تست

غم و شادمانی کم و بیش تست

ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم

همه بنده‌ایم ارچه آزاده‌ایم

چو پاسخ چنین یافت از پیلتن

ز طوس و ز گودرز و از انجمن

رخ شاه شد چون گل ارغوان

که دولت جوان بود و خسرو جوان

بدیشان فراوان بکرد آفرین

که آباد بادا به گردان زمین

بگشت اندرین نیز گردان سپهر

چو از خوشه خورشید بنمود چهر

ز پهلو همه موبدانرا بخواند

سخنهای بایسته چندی براند

دو هفته در بار دادن ببست

بنوی یکی دفتر اندر شکست

بفرمود موبد به روزی دهان

که گویند نام کهان و مهان

نخستین ز خویشان کاوس کی

صد و ده سپهبد فگندند پی

سزاوار بنوشت نام گوان

چنانچون بود درخور پهلوان

فریبرز کاوسشان پیش رو

کجا بود پیوستهٔ شاه نو

گزین کرد هشتاد تن نوذری

همه گرزدار و همه لشکری

زرسپ سپهبد نگهدارشان

که بردی به هر کار تیمارشان

که تاج کیان بود و فرزند طوس

خداوند شمشیر و گوپال و کوس

سه دیگر چو گودرز کشواد بود

که لشکر به رای وی آباد بود

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

دلیران کوه و سواران دشت

فروزندهٔ تاج و تخت کیان

فرازندهٔ اختر کاویان

چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم

بزرگان و سالارشان گستهم

ز خویشان میلاد بد صد سوار

چو گرگین پیروزگر مایه‌دار

ز تخم لواده چو هشتادو پنج

سواران رزم و نگهبان گنج

کجا برته بودی نگهدارشان

به رزم اندرون دست بردارشان

چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ

که رویین بدی شاهشان روز جنگ

به گاه نبرد او بدی پیش کوس

نگهبان گردان و داماد طوس

ز خویشان شیروی هفتاد مرد

که بودند گردان روز نبرد

گزین گوان شهره فرهاد بود

گه رزم سندان پولاد بود

ز تخم گرازه صد و پنج گرد

نگهبان ایشان هم او را سپرد

کنارنگ وز پهلوانان جزین

ردان و بزرگان باآفرین

چنان بد که موبد ندانست مر

ز بس نامداران با برز و فر

نوشتند بر دفتر شهریار

همه نامشان تا کی آید به کار

بفرمود کز شهر بیرون شوند

ز پهلو سوی دشت و هامون شوند

سر ماه باید که از کرنای

خروش آید و زخم هندی درای

همه سر سوی رزم توران نهند

همه شادمانی و سوران نهند

نهادند سر پیش او بر زمین

همه یک به یک خواندند آفرین

که ما بندگانیم و شاهی تراست

در گاو تا برج ماهی تراست

به جایی که بودند ز اسپان یله

به لشکر گه آورد یکسر گله

بفرمود کان کو کمند افگنست

به زرم اندرون گرد و رویین تنست

به پیش فسیله کمند افگنند

سر بادپایان به بند افگنند

در گنج دینار بگشاد و گفت

که گنج از بزرگان نشاید نهفت

گه بخشش و کینهٔ شهریار

شود گنج دینار بر چشم‌خوار

به مردان همی گنج و تخت آوریم

به خورشید بار درخت آوریم

چرا برد باید غم روزگار

که گنج از پی مردم آید به کار

بزرگان ایران از انجمن

نشسته به پیشش همه تن به تن

بیاورد صد جامه دیبای روم

همه پیکر از گوهر و زر بوم

هم از خز و منسوج و هم پرنیان

یکی جام پر گوهر اندر میان

نهادند پیش سرافراز شاه

چنین گفت شاه جهان با سپاه

که اینت بهای سر بی‌بها

پلاشان دژخیم نر اژدها

کجا پهلوان خواند افراسیاب

به بیداری او شود سیر خواب

سر و تیغ و اسپش بیارد چو گرد

به لشکر گه ما بروز نبرد

سبک بیژن گیو بر پای جست

میان کشتن اژدها را ببست

همه جامه برداشت وان جام زر

به جام اندرون نیز چندی گهر

بسی آفرین کرد بر شهریار

که خرم بدی تا بود روزگار

وزانجا بیامد به جای نشست

گرفته چنان جام گوهر به دست

به گنجور فرمود پس شهریار

که آرد دو صد جامهٔ زرنگار

صد از خز و دیبا و صد پرنیان

دو گلرخ به زنار بسته میان

چنین گفت کین هدیه آن را دهم

وزان پس بدو نیز دیگر دهم

که تاج تژاو آورد پیش من

وگر پیش این نامدار انجمن

که افراسیابش به سر برنهاد

ورا خواند بیدار و فرخ نژاد

همان بیژن گیو برجست زود

کجا بود در جنگ برسان دود

بزد دست و آن هدیه‌ها برگرفت

ازو ماند آن انجمن در شگفت

بسی آفرین کرد و بنشست شاد

که گیتی به کیخسرو آباد باد

بفرمود تا با کمر ده غلام

ده اسپ گزیده به زرین ستام

ز پوشیده رویان ده آراسته

بیاورد موبد چنین خواسته

چنین گفت بیدار شاه رمه

که اسپان و این خوبرویان همه

کسی را که چون سر بپیچد تژاو

سزد گر ندارد دل شیر گاو

پرستنده‌ای دارد او روز جنگ

کز آواز او رام گردد پلنگ

به رخ چون بهار و به بالا چو سرو

میانش چو غرو و به رفتن چو تذرو

یکی ماهرویست نام اسپنوی

سمن پیکر و دلبر و مشک بوی

نباید زدن چون بیابدش تیغ

که از تیغ باشد چنان رخ دریغ

به خم کمر ار گرفته کمر

بدان سان بیارد مر او را به بر

بزد دست بیژن بدان هم به بر

بیامد بر شاه پیروزگر

به شاه جهان بر ستایش گرفت

جهان‌آفرین را نیایش گرفت

بدو شاد شد شهریار بزرگ

چنین گفت کای نامدار سترگ

چو تو پهلوان یار دشمن مباد

درخشنده جان تو بی‌تن مباد

جهاندار از آن پس به گنجور گفت

که ده جام زرین بیار از نهفت

شمامه نهاده در آن جام زر

ده از نقرهٔ خام با شش گهر

پر از مشک جامی ز یاقوت زرد

ز پیروزه دیگر یکی لاژورد

عقیق و زمرد بر او ریخته

به مشک و گلاب آندرآمیخته

پرستنده‌ای با کمر ده غلام

ده اسپ گرانمایه زرین ستام

چنین گفت کین هدیه آن را که تاو

بود در تنش روز جنگ تژاو

سرش را بدین بارگاه آورد

به پیش دلاور سپاه آورد

ببر زد بدین گیو گودرز دست

میان رزم آن پهلوان را ببست

گرانمایه خوبان و آن خواسته

ببردند پیش وی آراسته

همی خواند بر شهریار آفرین

که بی تو مبادا کلاه و نگین

وزان پس به گنجور فرمود شاه

که ده جام زرین بنه پیش گاه

برو ریز دینار و مشک و گهر

یکی افسری خسروی با کمر

چنین گفت کین هدیه آن را که رنج

ندارد دریغ از پی نام و گنج

از ایدر شود تا در کاسه رود

دهد بر روان سیاوش درود

ز هیزم یکی کوه بیند بلند

فزونست بالای او ده کمند

چنان خواست کان ره کسی نسپرد

از ایران به توران کسی نگذرد

دلیری از ایران بباید شدن

همه کاسه رود آتش اندر زدن

بدان تا گر آنجا بود رزمگاه

پس هیزم اندر نماند سپاه

همان گیو گفت این شکار منست

برافروختن کوه کار منست

اگر لشکر آید نترسم ز رزم

برزم اندرون کرگس آرم ببزم

«ره لشکر از برف آسان کنم

دل ترک از آن هراسان کنم»

همه خواسته گیو را داد شاه

بدو گفت کای نامدار سپاه

که بی تیغ تو تاج روشن مباد

چنین باد و بی بت برهمن مباد

بفرمود صد دیبهٔ رنگ رنگ

که گنجور پیش آورد بی‌درنگ

هم از گنج صد دانه خوشاب جست

که آب فسردست گفتی درست

ز پرده پرستار پنج آورید

سر جعد از افسر شده ناپدید

چنین گفت کین هدیه آن را سزاست

که برجان پاکش خرد پادشاست

دلیرست و بینا دل و چرب‌گوی

نه برتابد از شیر در جنگ روی

پیامی برد نزد افراسیاب

ز بیمش نیارد بدیده در آب

ز گفتار او پاسخ آرد بمن

که دانید از این نامدار انجمن

بیازید گرگین میلاد دست

بدان راه رفتن میان راببست

پرستار و آن جامهٔ زرنگار

بیاورد با گوهر شاهوار

ابر شهریار آفرین کرد و گفت

که با جان خسرو خرد باد جفت

چو روی زمین گشت چون پر زاغ

ز افراز کوه اندر آمد چراغ

سپهبد بیامد بایوان خویش

برفتند گردان سوی خان خویش

می آورد و رامشگران را بخواند

همه شب همی زر و گوهر فشاند

چو از روز شد کوه چون سندروس

بابر اندر آمد خروش خروس

تهمتن بیامد به درگاه شاه

ز ترکان سخن رفت وز تاج و گاه

زواره فرامرز با او بهم

همی رفت هر گونه از بیش و کم

چنین گفت رستم به شاه زمین

که ای نامبردار باآفرین

بزاولستان در یکی شهر بود

کزان بوم و بر تور را بهر بود

منوچهر کرد آن ز ترکان تهی

یکی خوب جایست با فرهی

چو کاوس شد بی‌دل و پیرسر

بیفتاد ازو نام شاهی و فر

همی باژ و ساوش بتوران برند

سوی شاه ایران همی ننگرند

فراوان بدان مرز پیلست و گنج

تن بیگناهان از ایشان برنج

ز بس کشتن و غارت و تاختن

سر از باژ ترکان برافراختن

کنون شهریاری بایران تراست

تن پیل و چنگال شیران تراست

یکی لشکری باید اکنون بزرگ

فرستاد با پهلوانی سترگ

اگر باژ نزدیک شاه آورند

وگر سر بدین بارگاه آورند

چو آن مرز یکسر بدست آوریم

بتوران زمین بر شکست آوریم

برستم چنین پاسخ آورد شاه

که جاوید بادی که اینست راه

ببین تا سپه چند باید بکار

تو بگزین از این لشکر نامدار

زمینی که پیوستهٔ مرز تست

بهای زمین درخور ارز تست

فرامرز را ده سپاهی گران

چنان چون بباید ز جنگ‌آوران

گشاده شود کار بر دست اوی

بکام نهنگان رسد شصت اوی

رخ پهلوان گشت ازان آبدار

بسی آفرین خواند بر شهریار

بفرمود خسرو بسالار بار

که خوان از خورشگر کند خواستار

می آورد و رامشگران را بخواند

وز آواز بلبل همی خیره ماند

سران با فرامرز و با پیلتن

همی باده خوردند بر یاسمن

غریونده نای و خروشنده چنگ

بدست اندرون دستهٔ بوی و رنگ

همه تازه‌روی و همه شاددل

ز درد و غمان گشته آزاددل

ز هرگونه گفتارها راندند

سخنهای شاهان بسی خواندند

که هر کس که در شاهی او داد داد

شود در دو گیتی ز کردار شاد

همان شاه بیدادگر در جهان

نکوهیده باشد بنزد مهان

به گیتی بماند از او نام بد

همان پیش یزدان سرانجام بد

کسی را که پیشه به جز داد نیست

چنو در دو گیتی دگر شاد نیست

چو خورشید تابان برآمد ز کوه

سراینده آمد ز گفتن ستوه

تبیره برآمد ز درگاه شاه

رده برکشیدند بر بارگاه

ببستند بر پیل رویینه خم

برآمد خروشیدن گاودم

نهادند بر کوههٔ پیل تخت

ببار آمد آن خسروانی درخت

بیامد نشست از بر پیل شاه

نهاده بسر بر ز گوهر کلاه

یکی طوق پر گوهر شاهوار

فروهشته از تاج دو گوشوار

بزد مهره بر کوههٔ ژنده پیل

زمین شد بکردار دریای نیل

ز تیغ و ز گرز و ز کوس و ز گرد

سیه شد زمین آسمان لاژورد

تو گفتی بدام اندرست آفتاب

وگر گشت خم سپهر اندر آب

همی چشم روشن عنانرا ندید

سپهر و ستاره سنان را ندید

ز دریای ساکن چو برخاست موج

سپاه اندر آمد همی فوج فوج

سراپرده بردند ز ایوان بدشت

سپهر از خروشیدن آسیمه گشت

همی زد میان سپه پیل گام

ابا زنگ زرین و زرین ستام

یکی مهره در جام بر دست شاه

بکیوان رسیده خروش سپاه

چو بر پشت پیل آن شه نامور

زدی مهره بر جام و بستی کمر

نبودی بهر پادشاهی روا

نشستن مگر بر در پادشا

ازان نامور خسرو سرکشان

چنین بود در پادشاهی نشان

همی بود بر پیل در پهن دشت

بدان تا سپه پیش او برگذشت

نخستین فریبرز بد پیش رو

که بگذشت پیش جهاندار نو

ابا گرز و با تاج و زرینه کفش

پس پشت خورشید پیکر درفش

یکی باره‌ای برنشسته سمند

بفتراک بر حلقه کرده کمند

همی رفت با باد و با برز و فر

سپاهش همه غرقه در سیم و زر

برو آفرین کرد شاه جهان

که بیشی ترا باد و فر مهان

بهر کار بخت تو پیروز باد

بباز آمدن باد پیروز و شاد

پس شاه گودرز کشواد بود

که با جوشن و گرز پولاد بود

درفش از پس پشت او شیر بود

که جنگش بگرز و بشمشیر بود

بچپ بر همی رفت رهام نیو

سوی راستش چون سرافراز گیو

پس پشت شیدوش یل با درفش

زمین گشته از شیر پیکر بنفش

هزار از پس پشت آن سرفراز

عناندار با نیزه‌های دراز

یکی گرگ پیکر درفشی سیاه

پس پشت گیو اندرون با سپاه

درفش جهانجوی رهام ببر

که بفراخته بود سر تا بابر

پس بیژن اندر درفشی دگر

پرستارفش بر سرش تاج زر

نبیره پسر داشت هفتاد و هشت

از ایشان نبد جای بر پهن دشت

پس هر یک اندر دگرگون درفش

جهان گشته بد سرخ و زرد و بنفش

تو گفتی که گیتی همه زیر اوست

سر سروران زیر شمشیر اوست

چو آمد بنزدیکی تخت شاه

بسی آفرین خواند بر تاج و گاه

بگودرز و بر شاه کرد آفرین

چه بر گیو و بر لشکرش همچنین

پس پشت گودرز گستهم بود

که فرزند بیدار گژدهم بود

یکی نیزه بودی به چنگش بجنگ

کمان یار او بود و تیر خدنگ

ز بازوش پیکان بزندان بدی

همی در دل سنگ و سندان بدی

ابا لشکری گشن و آراسته

پر از گرز و شمشیر و پر خواسته

یکی ماه‌پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

همی خواند بر شهریار آفرین

ازو شاد شد شاه ایران‌زمین

پس گستهم اشکش تیزگوش

که با زور و دل بود و با مغز و هوش

یکی گرزدار از نژاد همای

براهی که جستیش بودی بپای

سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ

سگالیده جنگ و برآورده خوچ

کسی در جهان پشت ایشان ندید

برهنه یک انگشت ایشان ندید

درفشی برآورده پیکر پلنگ

همی از درفشش ببارید جنگ

بسی آفرین کرد بر شهریار

بدان شادمان گردش روزگار

نگه کرد کیخسرو از پشت پیل

بدید آن سپه را زده بر دو میل

پسند آمدش سخت و کرد آفرین

بدان بخت بیدار و فرخ‌نگین

ازان پس درآمد سپاهی گران

همه نامداران جوشن‌وران

سپاهی کز ایشان جهاندار شاه

همی بود شادان دل و نیک‌خواه

گزیده پس اندرش فرهاد بود

کزو لشکر خسرو آباد بود

سپه را بکردار پروردگار

بهر جای بودی به هر کار یار

یکی پیکرآهو درفش از برش

بدان سایهٔ آهو اندر سرش

سپاهش همه تیغ هندی بدست

زره سغدی زین ترکی نشست

چو دید آن نشست و سر گاه نو

بسی آفرین خواند بر شاه نو

گرازه سر تخمهٔ گیوگان

همی رفت پرخاشجوی و ژگان

درفشی پس پشت پیکر گراز

سپاهی کمندافگن و رزمساز

سواران جنگی و مردان دشت

بسی آفرین کرد و اندر گذشت

ازان شادمان شد که بودش پسند

بزین اندرون حلقه‌های کمند

دمان از پسش زنگهٔ شاوران

بشد با دلیران و کنداوران

درفشی پس پشت پیکرهمای

سپاهی چو کوه رونده ز جای

هرانکس که از شهر بغداد بود

که با نیزه و تیغ و پولاد بود

همه برگذشتند زیر همای

سپهبد همی داشت بر پیل جای

بسی زنگه بر شاه کرد آفرین

بران برز و بالا و تیغ و نگین

ز پشت سپهبد فرامرز بود

که با فر و با گرز و باارز بود

ابا کوس و پیل و سپاهی گران

همه رزم جویان و کنداوران

ز کشمیر وز کابل و نیمروز

همه سرفرازان گیتی‌فروز

درفشی کجا چون دلاور پدر

که کس را ز رستم نبودی گذر

سرش هفت همچون سر اژدها

تو گفتی ز بند آمدستی رها

بیامد بسان درختی ببار

یکی آفرین خواند بر شهریار

دل شاه گشت از فرامرز شاد

همی کرد با او بسی پند یاد

بدو گفت پروردهٔ پیلتن

سرافراز باشد بهر انجمن

تو فرزند بیداردل رستمی

ز دستان سامی و از نیرمی

کنون سربسر هندوان مر تراست

ز قنوج تا سیستان مر تراست

گر ایدونک با تو نجویند جنگ

برایشان مکن کار تاریک و تنگ

بهر جایگه یار درویش باش

همه رادبا مردم خویش باش

ببین نیک تا دوستدار تو کیست

خردمند و انده‌گسار تو کیست

بخوبی بیارای و فردا مگوی

که کژی پشیمانی آرد بروی

ترا دادم این پادشاهی بدار

بهر جای خیره مکن کارزار

مشو در جوانی خریدار گنج

ببی رنج کس هیچ منمای رنج

مجو ایمنی در سرای فسوس

که گه سندروسست و گاه آبنوس

ز تو نام باید که ماند بلند

نگر دل نداری بگیتی نژند

مرا و ترا روز هم بگذرد

دمت چرخ گردان همی بشمرد

دلت شاد باید تن و جان درست

سه دیگر ببین تا چه بایدت جست

جهان‌آفرین از تو خشنود باد

دل بدسگالت پر از دود باد

چو بشنید پند جهاندار نو

پیاده شد از بارهٔ تیزرو

زمین را ببوسید و بردش نماز

بتابید سر سوی راه دراز

بسی آفرین خواند بر شاه نو

که هر دم فزون باش چون ماه نو

تهمتن دو فرسنگ با او برفت

همی مغزش از رفتن او بتفت

بیاموختش بزم و رزم و خرد

همی خواست کش روز رامش برد

پر از درد از آن جایگه بازگشت

بسوی سراپرده آمد ز دشت

سپهبد فرود آمد از پیل مست

یکی بارهٔ تیزتگ برنشست

گرازان بیامد به پرده‌سرای

سری پر ز باد و دلی پر ز رای

چو رستم بیامد بیاورد می

بجام بزرگ اندر افگند پی

همی گفت شادی ترا مایه بس

بفردا نگوید خردمند کس

کجا سلم و تور و فریدون کجاست

همه ناپدیدند با خاک راست

بپوییم و رنجیم و گنج آگنیم

بدل بر همی آرزو بشکنیم

سرانجام زو بهره خاکست و بس

رهایی نیابد ز او هیچ کس

شب تیره سازیم با جام می

چو روشن شود بشمرد روز پی

بگوییم تا برکشد نای طوس

تبیره برآرند با بوق و کوس

ببینیم تا دست گردان سپهر

بدین جنگ سوی که یازد بمهر

بکوشیم وز کوشش ما چه سود

کز آغاز بود آنچ بایست بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۶ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهرتاش نوشته:

در ابتدای این داستان ۴ بیت جا افتاده است
سخنران گویا برین داستان | دگر گونه از گفته باستان
که خسرو چگونه نشیند به گاه | چگونه فرستد به توران سپاه
گر از بخشش کردگار سپهر | مرا زندگی ماند و تازه چهر
بمانم به گیتی یکی داستان | ازین نامه ی نامور باستان

پاسخ: با تشکر، با توجه به این که ممکن است ابیات منقول در نسخهٔ شما در نسخهٔ منبع گنجور نباشد، لطفاً دوستانی که به شاهنامهٔ نسخهٔ مسکو دسترسی دارند ما را از نقل این ابیات در آن نسخه آگاه کنند.

علی سبزی نوشته:

لطفآ از شاهنامه تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق استفاده کنید هم جدیده و هم دقیق

شهرزاد نوشته:

در این مصرع : کنون بازگردم بغاز کار
به آغاز ؛ باید بیاد با سپاس

مادر کیخسرو در شاهنامه فردوسی چه کسی است نوشته:

[…] گنجور » فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت س… ganjoor.net › … › پادشاهی کیخسرو شصت سال بود Translate this page […]

مهدى نوشته:

چراازاینجا به بعدمتن هاى بعدى بازنمیشوند ممکنه راهنمایى نمایید

اردشیر نوشته:

با درود به دوستان گرامى : بیت پانزدهم به نظر اینگونه صحیح تر مینماید:
کنون بازگردم به آغاز کار
که چون بود کردار آن شهریار

کانال رسمی گنجور در تلگرام

گفتار اندر داستان فرود سیاوش

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش
 

جهانجوی چون شد سرافراز و گرد

سپه را بدشمن نشاید سپرد

سرشک اندر آید بمژگان ز رشک

سرشکی که درمان نداند پزشک

کسی کز نژاد بزرگان بود

به بیشی بماند سترگ آن بود

چو بی‌کام دل بنده باید بدن

بکام کسی داستانها زدن

سپهبد چو خواند ورا دوستدار

نباشد خرد با دلش سازگار

گرش زآرزو بازدارد سپهر

همان آفرینش نخواند بمهر

ورا هیچ خوبی نخواهد به دل

شود آرزوهای او دلگسل

و دیگر کش از بن نباشد خرد

خردمندش از مردمان نشمرد

چو این داستان سربسر بشنوی

ببینی سر مایهٔ بدخوی

چو خورشید بنمود بالای خویش

نشست از بر تند بالای خویش

بزیر اندر آورد برج بره

چنین تا زمین زرد شد یکسره

تبیره برآمد ز درگاه طوس

همان نالهٔ بوق و آوای کوس

ز کشور برآمد سراسر خروش

زمین پرخروش و هوا پر ز جوش

از آواز اسپان و گرد سپاه

بشد قیرگون روی خورشید و ماه

ز چاک سلیح و ز آوای پیل

تو گفتی بیاگند گیتی به نیل

هوا سرخ و زرد و کبود و بنفش

ز تابیدن کاویانی درفش

بگردش سواران گودرزیان

میان اندرون اختر کاویان

سپهدار با افسر و گرز و نای

بیامد ز بالای پرده‌سرای

بشد طوس با کاویانی درفش

بپای اندرون کرده زرینه کفش

یکی پیل پیکر درفش از برش

بابر اندر آورده تابان سرش

بزرگان که با طوق و افسر بدند

جهانجوی وز تخم نوذر بدند

برفتند یکسر چو کوهی سیاه

گرازان و تازان بنزدیک شاه

بفرمود تا نامداران گرد

ز لشکر سپهبد سوی شاه برد

چو لشکر همه نزد شاه آمدند

دمان با درفش و کلاه آمدند

بدیشان چنین گفت بیدار شاه

که طوس سپهبد به پیش سپاه

بپایست با اختر کاویان

بفرمان او بست باید میان

بدو داد مهری به پیش سپاه

که سالار اویست و جوینده راه

بفرمان او بود باید همه

کجا بندها زو گشاید همه

بدو گفت مگذر ز پیمان من

نگه‌دار آیین و فرمان من

نیازرد باید کسی را براه

چنینست آیین تخت و کلاه

کشاورز گر مردم پیشه‌ور

کسی کو بلشکر نبندد کمر

نباید که بر وی وزد باد سرد

مکوش ایچ جز با کسی همنبرد

نباید نمودن به آبی رنج رنج

که بر کس نماند سرای سپنج

گذر زی کلات ایچ گونه مکن

گر آن ره روی خام گردد سخن

روان سیاوش چو خورشید باد

بدان گیتیش جای امید باد

پسر بودش از دخت پیران یکی

که پیدا نبود از پدر اندکی

برادر به من نیز ماننده بود

جوان بود و همسال و فرخنده بود

کنون در کلاتست و با مادرست

جهانجوی با فر و با لشکرست

نداند کسی را ز ایران بنام

ازان سو به نباید کشیدن لگام

سپه دارد و نامداران جنگ

یکی کوه بر راه دشوار و تنگ

همو مرد جنگست و گرد و سوار

بگوهر بزرگ و بتن نامدار

براه بیابان بباید شدن

نه نیکو بود راه شیران زدن

چنین گفت پس طوس با شهریار

که از رای تو نگذرد روزگار

براهی روم کم تو فرمان دهی

نیاید ز فرمان تو جز بهی

سپهبد بشد تیز و برگشت شاه

سوی کاخ با رستم و با سپاه

یکی مجلس آراست با پیلتن

رد و موبد و خسرو رای زن

فراوان سخن گفت ز افراسیاب

ز رنج تن خویش وز درد باب

ز آزردن مادر پارسا

که با ما چه کرد آن بد پرجفا

مرا زی شبانان بی‌مایه داد

ز من کس ندانست نام و نژاد

فرستادم این بار طوس و سپاه

ازین پس من و تو گذاریم راه

جهان بر بداندیش تنگ آوریم

سر دشمنان زیر سنگ آوریم

ورا پیلتن گفت کین غم مدار

به کام تو گردد همه روزگار

وزان روی منزل بمنزل سپاه

همی رفت و پیش‌اندر آمد دو راه

ز یک سو بیابان بی آب و نم

کلات از دگر سوی و راه چرم

بماندند بر جای پیلان و کوس

بدان تا بیاید سپهدار طوس

کدامین پسند آیدش زین دو راه

بفرمان رود هم بران ره سپاه

چو آمد بر سرکشان طوس نرم

سخن گفت ازان راه بی‌آب و گرم

بگودرز گفت این بیابان خشک

اگر گرد عنبر دهد باد مشک

چو رانیم روزی به تندی دراز

بب و بسایش آید نیاز

همان به که سوی کلات و چرم

برانیم و منزل کنیم از میم

چپ و راست آباد و آب روان

بیابان چه جوییم و رنج روان

مرا بود روزی بدین ره گذر

چو گژدهم پیش سپه راهبر

ندیدیم از این راه رنجی دراز

مگر بود لختی نشیب و فراز

بدو گفت گودرز پرمایه شاه

ترا پیش‌رو کرد پیش سپاه

بران ره که گفت او سپه را بران

نباید که آید کسی را زیان

نباید که گردد دل‌آزرده شاه

بد آید ز آزار او بر سپاه

بدو گفت طوس ای گو نامدار

ازین گونه اندیشه در دل مدار

کزین شاه را دل نگردد دژم

سزد گر نداری روان جفت غم

همان به که لشکر بدین سو بریم

بیابان و فرسنگها نشمریم

بدین گفته بودند همداستان

برین بر نزد نیز کس داستان

براندند ازان راه پیلان و کوس

بفرمان و رای سپهدار طوس

پس آگاهی آمد بنزد فرود

که شد روی خورشید تابان کبود

ز نعل ستوران وز پای پیل

جهان شد بکردار دریای نیل

چو بشنید ناکار دیده جوان

دلش گشت پر درد و تیره روان

بفرمود تا هرچ بودش یله

هیونان وز گوسفندان گله

فسیله ببند اندر آرند نیز

نماند ایچ بر کوه و بر دشت چیز

همه پاک سوی سپد کوه برد

ببند اندرون سوی انبوه برد

جریره زنی بود مام فرود

ز بهر سیاوش دلش پر ز دود

بر مادر آمد فرود جوان

بدو گفت کای مام روشن‌روان

از ایران سپاه آمد و پیل و کوس

بپیش سپه در سرافراز طوس

چه گویی چه باید کنون ساختن

نباید که آرد یکی تاختن

جریره بدو گفت کای رزمساز

بدین روز هرگز مبادت نیاز

بایران برادرت شاه نوست

جهاندار و بیدار کیخسروست

ترا نیک داند به نام و گهر

ز هم خون وز مهرهٔ یک پدر

برادرت گر کینه جوید همی

روان سیاوش بشوید همی

گر او کینه جوید همی از نیا

ترا کینه زیباتر و کیمیا

برت را بخفتان رومی بپوش

برو دل پر از جوش و سر پر خروش

به پیش سپاه برادر برو

تو کینخواه نو باش و او شاه نو

که زیبد کز این غم بنالد پلنگ

ز دریا خروشان برآید نهنگ

وگر مرغ با ماهیان اندر آب

بخوانند نفرین به افراسیاب

که اندر جهان چون سیاوش سوار

نبندد کمر نیز یک نامدار

به گردی و مردی و جنگ و نژاد

باورنگ و فرهنگ و سنگ و بداد

بدو داد پیران مرا از نخست

وگر نه ز ترکان همی زن نجست

نژاد تو از مادر و از پدر

همه تاجدار و هم نامور

تو پور چنان نامور مهتری

ز تخم کیانی و کی‌منظری

کمربست باید بکین پدر

بجای آوریدن نژاد و گهر

چنین گفت ازان پس بمادر فرود

کز ایران سخن با که باید سرود

که باید که باشد مرا پایمرد

ازین سرفرازان روز نبرد

کز ایشان ندانم کسی را بنام

نیامد بر من درود و پیام

بدو گفت ز ایدر برو با تخوار

مدار این سخن بر دل خویش خوار

کز ایران که و مه شناسد همه

بگوید نشان شبان و رمه

ز بهرام وز زنگهٔ شاوران

نشان جو ز گردان و جنگ‌آوران

همیشه سر و نام تو زنده باد

روان سیاوش فروزنده باد

ازین هر دو هرگز نگشتی جدای

کنارنگ بودند و او پادشای

نشان خواه ازین دو گو سرفراز

کز ایشان مرا و ترا نیست راز

سران را و گردنکشان را بخوان

می و خلعت آرای و بالا و خوان

ز گیتی برادر ترا گنج بس

همان کین و آیین به بیگانه کس

سپه را تو باش این زمان پیش رو

تویی کینه‌خواه جهاندار نو

ترا پیش باید بکین ساختن

کمر بر میان بستن و تاختن

بدو گفت رای تو ای شیر زن

درفشان کند دوده و انجمن

چو برخاست آوای کوس از چرم

جهان کرد چون آبنوس از میم

یکی دیده‌بان آمد از دیده‌گاه

سخن گفت با او ز ایران سپاه

که دشت و در و کوه پر لشکرست

تو خورشید گویی ببند اندرست

ز دربند دژ تا بیابان گنگ

سپاهست و پیلان و مردان جنگ

فرود از در دژ فرو هشت بند

نگه کرد لشکر ز کوه بلند

وزان پس بیامد در دژ ببست

یکی بارهٔ تیز رو بر نشست

برفتند پویان تخوار و فرود

جوان را سر بخت بر گرد بود

از افراز چون کژ گردد سپهر

نه تندی بکار آید از بن نه مهر

گزیدند تیغ یکی برز کوه

که دیدار بد یکسر ایران گروه

جوان با تخوار سرایند گفت

که هر چت بپرسم نباید نهفت

کنارنگ وز هرک دارد درفش

خداوند گوپال و زرینه کفش

چو بینی به من نام ایشان بگوی

کسی را که دانی از ایران بروی

سواران رسیدند بر تیغ کوه

سپاه اندر آمد گروها گروه

سپردار با نیزه‌ور سی هزار

همه رزمجوی از در کارزار

سوار و پیاده بزرین کمر

همه تیغ دار و همه نیزه‌ور

ز بس ترگ زرین و زرین درفش

ز گوپال زرین و زرینه کفش

تو گفتی به کان اندرون زر نماند

برآمد یکی ابر و گوهر فشاند

ز بانگ تبیره میان دو کوه

دل کرگس اندر هوا شد ستوه

چنین گفت کاکنون درفش مهان

بگو و مدار ایچ گونه نهان

بدو گفت کان پیل پیکر درفش

سواران و آن تیغهای بنفش

کرا باشد اندر میان سپاه

چنین آلت ساز و این دستگاه

چو بشنید گفتار او را تخوار

چنین داد پاسخ که ای شهریار

پس پشت طوس سپهبد بود

که در کینه پیکار او بد بود

درفشی پش پشت او دیگرست

چو خورشید تابان بدو پیکرست

برادر پدر تست با فر و کام

سپهبد فریبرز کاوس نام

پسش ماه پیکر درفشی بزرگ

دلیران بسیار و گردی سترگ

ورانام گستهم گژدهم خوان

که لرزان بود پیل ازو ز استخوان

پسش گرگ پیکر درفشی دراز

بگردش بسی مردم رزمساز

بزیر اندرش زنگهٔ شاوران

دلیران و گردان و کنداوران

درفشی پرستار پیکر چو ماه

تنش لعل و جعد از حریر سیاه

ورا بیژن گیو راند همی

که خون بسمان برفشاند همی

درفشی کجا پیکرش هست ببر

همی بشکند زو میان هژبر

ورا گرد شیدوش دارد بپای

چو کوهی همی اندر آید ز جای

درفش گرازست پیکر گراز

سپاهی کمندافگن و رزم ساز

درفشی کجا پیکرش گاومیش

سپاه از پس و نیزه‌داران ز پیش

چنان دان که آن شهره فرهاد راست

که گویی مگر با سپهرست راست

درفشی کجا پیکرش دیزه گرگ

نشان سپهدار گیو سترگ

درفشی کجا شیر پیکر بزر

که گودرز کشواد دارد بسر

درفشی پلنگست پیکر گراز

پس ریونیزست با کام و ناز

درفشی کجا آهویش پیکرست

که نستوه گودرز با لشکرست

درفشی کجا غرم دارد نشان

ز بهرام گودرز کشوادگان

همه شیرمردند و گرد و سوار

یکایک بگویم درازست کار

چو یک‌یک بگفت از نشان گوان

بپیش فرود آن شه خسروان

مهان و کهان را همه بنگرید

ز شادی رخش همچو گل بشکفید

چو ایرانیان از بر کوهسار

بدیدند جای فرود و تخوار

برآشفت ازیشان سپهدار طوس

فروداشت بر جای پیلان و کوس

چنین گفت کز لشکر نامدار

سواری بباید کنون نیک‌یار

که جوشان شود زین میان گروه

برد اسپ تا بر سر تیغ کوه

ببیند که آن دو دلاور کیند

بران کوه سر بر ز بهر چیند

گر ایدونک از لشکر ما یکیست

زند بر سرش تازیانه دویست

وگر ترک باشند و پرخاش جوی

ببندد کشانش بیارد بروی

وگر کشته آید سپارد بخاک

سزد گر ندارد از آن بیم و باک

ورایدونک باشد ز کارآگاهان

که بشمرد خواهد سپه را نهان

همانجا بدونیم باید زدن

فروهشتن از کوه و باز آمدن

بسالار بهرام گودرز گفت

که این کار بر من نشاید نهفت

روم هرچ گفتی بجای آورم

سر کوه یکسر بپای آورم

بزد اسپ و راند از میان گروه

پراندیشه بنهاد سر سوی کوه

چنین گفت پس نامور با تخوار

که این کیست کامد چنین خوارخوار

همانانیندیشد از ما همی

بتندی برآید ببالا همی

ییک باره‌ای برنشسته سمند

بفتراک بربسته دارد کمند

چنین گفت پس رای‌زن با فرود

که این را بتندی نباید بسود

بنام و نشانش ندانم همی

ز گودرزیانش گمانم همی

چو خسرو ز توران بایران رسید

یکی مغفر شاه شد ناپدید

گمانی همی آن برم بر سرش

زره تا میان خسروانی برش

ز گودرز دارد همانا نژاد

یکی لب بپرسش بباید گشاد

چو بهرام بر شد ببالای تیغ

بغرید برسان غرنده میغ

چه مردی بدو گفت بر کوهسار

نبینی همی لشکر بیشمار

همی نشنوی نالهٔ بوق و کوس

نترسی ز سالار بیدار طوس

فرودش چنین پاسخ آورد باز

که تندی ندیدی تو تندی مساز

سخن نرم گوی ای جهاندیده مرد

میارای لب را بگفتار سرد

نه تو شیر جنگی و من گور دشت

برین گونه بر ما نشاید گذشت

فزونی نداری تو چیزی ز من

بگردی و مردی و نیروی تن

سر و دست و پای و دل و مغز و هوش

زبانی سراینده و چشم و گوش

نگه کن بمن تا مرا نیز هست

اگر هست بیهوده منمای دست

سخن پرسمت گر تو پاسخ دهی

شوم شاد اگر رای فرخ نهی

بدو گفت بهرام بر گوی هین

تو بر آسمانی و من بر زمین

فرود آن زمان گفت سالار کیست

برزم اندرون نامبردار کیست

بدو گفت بهرام سالار طوس

که با اختر کاویانست و کوس

ز گردان چو گودرز و رهام و گیو

چو گرگین و شیدوش و فرهاد نیو

چو گستهم و چون زنگهٔ شاوران

گرازه سر مرد کنداوران

بدو گفت کز چه ز بهرام نام

نبردی و بگذاشتی کار خام

ز گودرزیان ما بدوییم شاد

مرا زو نکردی بلب هیچ یاد

بدو گفت بهرام کای شیرمرد

چنین یاد بهرام با تو که کرد

چنین داد پاسخ مر او را فرود

که این داستان من ز مادر شنود

مرا گفت چون پیشت آید سپاه

پذیره شو و نام بهرام خواه

دگر نامداری ز کنداوران

کجا نام او زنگهٔ شاوران

همانند همشیرگان پدر

سزد گر بر ایشان بجویی گذر

بدو گفت بهرام کای نیکبخت

تویی بار آن خسروانی درخت

فرودی تو ای شهریار جوان

که جاوید بادی به روشن‌روان

بدو گفت کری فرودم درست

ازان سرو افگنده شاخی برست

بدو گفت بهرام بنمای تن

برهنه نشان سیاوش بمن

به بهرام بنمود بازو فرود

ز عنبر بگل بر یکی خال بود

کزان گونه بتگر بپرگار چین

نداند نگارید کس بر زمین

بدانست کو از نژاد قباد

ز تخم سیاوش دارد نژاد

برو آفرین کرد و بردش نماز

برآمد ببالای تند و دراز

فرود آمد از اسپ شاه جوان

نشست از بر سنگ روشن‌روان

ببهرام گفت ای سرافراز مرد

جهاندار و بیدار و شیر نبرد

دو چشم من ار زنده دیدی پدر

همانا نگشتی ازین شادتر

که دیدم ترا شاد و روشن‌روان

هنرمند و بینادل و پهلوان

بدان آمدستم بدین تیغ‌کوه

که از نامداران ایران گروه

بپرسم ز مردی که سالار کیست

برزم اندرون نامبردار کیست

یکی سور سازم چنانچون توان

ببینم بشادی رخ پهلوان

ز اسپ و ز شمشیر و گرز و کمر

ببخشم ز هر چیز بسیار مر

وزان پس گرایم به پیش سپاه

بتوران شوم داغ‌دل کینه‌خواه

سزاوار این جستن کین منم

بجنگ آتش تیز برزین منم

سزد گر بگویی تو با پهلوان

که آید برین سنگ روشن‌روان

بباشیم یک هفته ایدر بهم

سگالیم هرگونه از بیش و کم

به هشتم چو برخیزد آوای کوس

بزین اندر آید سپهدار طوس

میان را ببندم بکین پدر

یکی جنگ سازم بدرد جگر

که با شیر جنگ آشنایی دهد

ز نر پر کرگس گوایی دهد

که اندر جهان کینه را زین نشان

نبندد میان کس ز گردنکشان

بدو گفت بهرام کای شهریار

جوان و هنرمند و گرد و سوار

بگویم من این هرچ گفتی بطوس

بخواهش دهم نیز بر دست بوس

ولیکن سپهبد خردمند نیست

سر و مغز او از در پند نیست

هنر دارد و خواسته هم نژاد

نیارد همی بر دل از شاه یاد

بشورید با گیو و گودرز و شاه

ز بهر فریبرز و تخت و کلاه

همی گوید از تخمهٔ نوذرم

جهان را بشاهی خود اندر خورم

سزد گر بپیچد ز گفتار من

گراید بتندی ز کردار من

جز از من هرآنکس که آید برت

نباید که بیند سر و مغفرت

که خودکامه مردیست بی تار و پود

کسی دیگر آید نیارد درود

و دیگر که با ما دلش نیست راست

که شاهی همی با فریبرز خواست

مرا گفت بنگر که بر کوه کیست

چو رفتی مپرسش که از بهر چیست

بگرز و بخنجر سخن گوی و بس

چرا باشد این روز بر کوه‌کس

بمژده من آیم چنو گشت رام

ترا پیش لشکر برم شادکام

وگر جز ز من دیگر آید کسی

نباید بدو بودن ایمن بسی

نیاید بر تو به جز یک سوار

چنینست آیین این نامدار

چو آید ببین تا چه آیدت رای

در دژ ببند و مپرداز جای

یکی گرز پیروزه دسته بزر

فرود آن زمان برکشید از کمر

بدو داد و گفت این ز من یادگار

همی دار تا خودکی آید بکار

چو طوس سپهبد پذیرد خرام

بباشیم روشن‌دل و شادکام

جزین هدیه‌ها باشد و اسپ و زین

بزر افسر و خسروانی نگین

چو بهرام برگشت با طوس گفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

بدان کان فرودست فرزند شاه

سیاوش که شد کشته بر بی گناه

نمود آن نشانی که اندر نژاد

ز کاوس دارند و ز کیقباد

ترا شاه کیخسرو اندرز کرد

که گرد فرود سیاوش مگرد

چنین داد پاسخ ستمکاره طوس

که من دارم این لشکر و بوق و کوس

ترا گفتم او را بنزد من آر

سخن هیچگونه مکن خواستار

گر او شهریارست پس من کیم

برین کوه گوید ز بهر چیم

یکی ترک‌زاده چو زاغ سیاه

برین گونه بگرفت راه سپاه

نبینم ز خودکامه گودرزیان

مگر آنک دارد سپه را زیان

بترسیدی از بی‌هنر یک سوار

نه شیر ژیان بود بر کوهسار

سپه دید و برگشت سوی فریب

بخیره سپردی فراز و نشیب

وزان پس چنین گفت با سرکشان

که ای نامداران گردنکشان

یکی نامور خواهم و نامجوی

کز ایدر نهد سوی آن ترک روی

سرش را ببرد بخنجر ز تن

بپیش من آرد بدین انجمن

میان را ببست اندران ریونیز

همی زان نبردش سرآمد قفیز

بدو گفت بهرام کای پهلوان

مکن هیچ برخیره تیره روان

بترس از خداوند خورشید و ماه

دلت را بشرم آور از روی شاه

که پیوند اویست و همزاد اوی

سواریست نام‌آور و جنگ‌جوی

که گر یک سوار از میان سپاه

شود نزد آن پرهنر پور شاه

ز چنگش رهایی نیابد بجان

غم آری همی بر دل شادمان

سپهبد شد آشفته از گفت اوی

نبد پند بهرام یل جفت اوی

بفرمود تا نامبردار چند

بتازند نزدیک کوه بلند

ز گردان فراوان برون تاختند

نبرد وراگردن افراختند

بدیشان چنین گفت بهرام گرد

که این کار یکسر مدارید خرد

بدان کوه سر خویش کیخسروست

که یک موی او به ز صد پهلوست

هران کس که روی سیاوش بدید

نیارد ز دیدار او آرمید

چو بهرام داد از فرود این نشان

ز ره بازگشتند گردنکشان

بیامد دگرباره داماد طوس

همی کرد گردون برو بر فسوس

ز راه چرم بر سپدکوه شد

دلش پرجفا بود نستوه شد

چو از تیغ بالا فرودش بدید

ز قربان کمان کیان برکشید

چنین گفت با رزم دیده تخوار

که طوس آن سخنها گرفتست خوار

که آمد سواری و بهرام نیست

مرا دل درشتست و پدرام نیست

ببین تا مگر یادت آید که کیست

سراپای در آهن از بهر چیست

چنین داد پاسخ مر او را تخوار

که این ریونیزست گرد و سوار

چهل خواهرستش چو خرم بهار

پسر خود جزین نیست اندر تبار

فریبنده و ریمن و چاپلوس

دلیر و جوانست و داماد طوس

چنین گفت با مرد بینا فرود

که هنگام جنگ این نباید شنود

چو آید به پیکار کنداوران

بخوابمش بر دامن خواهران

بدو گر کند باد کلکم گذار

اگر زنده ماند بمردم مدار

بتیر اسپ بیجان کنم گر سوار

چه گویی تو ای کار دیده تخوار

بدو گفت بر مرد بگشای بر

مگر طوس را زو بسوزد جگر

بداند که تو دل بیاراستی

که بااو همی آشتی خواستی

چنین با تو بر خیره جنگ آورد

همی بر برادرت ننگ آورد

چو از دور نزدیک شد ریونیز

بزه برکشید آن خمانیده شیز

ز بالا خدنگی بزد بر برش

که بر دوخت با ترگ رومی سرش

بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز

بخاک اندر آمد سر ریو نیز

ببالا چو طوس از میم بنگرید

شد آن کوه بر چشم او ناپدید

چنین داستان زد یکی پرخرد

که از خوی بد کوه کیفر برد

چنین گفت پس پهلوان با زرسپ

که بفروز دل را چو آذرگشسپ

سلیح سواران جنگی بپوش

بجان و تن خویشتن دار گوش

تو خواهی مگر کین آن نامدار

وگرنه نبینم کسی خواستار

زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد

دلی پر ز کین و لبی پر ز باد

خروشان باسپ اندر آورد پای

بکردار آتش درآمد ز جای

چنین گفت شیر ژیان با تخوار

که آمد دگرگون یکی نامدار

ببین تا شناسی که این مرد کیست

یکی شهریار است اگر لشکریست

چنین گفت با شاه جنگی تخوار

که آمد گه گردش روزگار

که این پور طوسست نامش زرسپ

که از پیل جنگی نگرداند اسپ

که جفتست با خواهر ریونیز

بکین آمدست این جهانجوی نیز

چو بیند بر و بازوی و مغفرت

خدنگی بباید گشاد از برت

بدان تا بخاک اندر آید سرش

نگون اندر آید ز باره برش

بداند سپهدار دیوانه طوس

که ایدر نبودیم ما بر فسوس

فرود دلاور برانگیخت اسپ

یکی تیر زد بر میان زرسپ

که با کوههٔ زین تنش را بدوخت

روانش ز پیکان او برفروخت

بیفتاد و برگشت ازو بادپای

همی شد دمان و دنان باز جای

خروشی برآمد ز ایران سپاه

زسر برگرفتند گردان کلاه

دل طوس پرخون و دیده پراب

بپوشید جوشن هم اندر شتاب

ز گردان جنگی بنالید سخت

بلرزید برسان برگ درخت

نشست از بر زین چو کوهی بزرگ

که بنهند بر پشت پیلی سترگ

عنان را بپیچید سوی فرود

دلش پر ز کین و سرش پر ز دود

تخوار سراینده گفت آن زمان

که آمد بر کوه کوهی دمان

سپهدار طوسست کامد بجنگ

نتابی تو با کار دیده نهنگ

برو تا در دژ ببندیم سخت

ببینیم تا چیست فرجام بخت

چو فرزند و داماد او را برزم

تبه کردی اکنون میندیش بزم

فرود جوان تیز شد با تخوار

که چون رزم پیش آید و کارزار

چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان

چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان

بجنگ اندرون مرد را دل دهند

نه بر آتش تیز بر گل نهند

چنین گفت با شاهزاده تخوار

که شاهان سخن را ندارند خوار

تو هم یک سواری اگر ز آهنی

همی کوه خارا ز بن برکنی

از ایرانیان نامور سی هزار

برزم تو آیند بر کوهسار

نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک

سراسر ز جا اندر آرند پاک

وگر طوس را زین گزندی رسد

به خسرو ز دردش نژندی رسد

بکین پدرت اندر آید شکست

شکستی که هرگز نشایدش بست

بگردان عنان و مینداز تیر

بدژ شو مبر رنج بر خیره‌خیر

سخن هرچ از پیش بایست گفت

نگفت و همی داشت اندر نهفت

ز بی‌مایه دستور ناکاردان

ورا جنگ سود آمد و جان زیان

فرود جوان را دژ آباد بود

بدژ درپرستنده هفتاد بود

همه ماهرویان بباره بدند

چو دیبای چینی نظاره بدند

ازان بازگشتن فرود جوان

ازیشان همی بود تیره‌روان

چنین گفت با شاهزاده تخوار

که گر جست خواهی همی کارزار

نگر نامور طوس را نشکنی

ترا آن به آید که اسپ افگنی

و دیگر که باشد مر او را زمان

نیاید به یک چوبه تیر از کمان

چو آمد سپهبد بر این تیغ کوه

بیاید کنون لشکرش همگروه

ترا نیست در جنگ پایاب اوی

ندیدی براوهای پرتاب اوی

فرود از تخوار این سخنها شنید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

خدنگی بر اسپ سپهبد بزد

چنان کز کمان سواران سزد

نگون شد سر تازی و جان بداد

دل طوس پرکین و سر پر ز باد

بلشکر گه آمد بگردن سپر

پیاده پر از گرد و آسیمه سر

گواژه همی زد پس او فرود

که این نامور پهلوان را چه بود

که ایدون ستوه آمد از یک سوار

چگونه چمد در صف کارزار

پرستندگان خنده برداشتند

همی از چرم نعره برداشتند

که پیش جوانی یکی مرد پیر

ز افراز غلتان شد از بیم تیر

سپهبد فرود آمد از کوه سر

برفتند گردان پر اندوه سر

که اکنون تو بازآمدی تندرست

بب مژه رخ نبایست شست

بپیچید زان کار پرمایه گیو

که آمد پیاده سپهدار نیو

چنین گفت کین را خود اندازه نیست

رخ نامداران برین تازه نیست

اگر شهریارست با گوشوار

چه گیرد چنین لشکر کشن خوار

نباید که باشیم همداستان

به هر گونهٔ کو زند داستان

اگر طوس یک بار تندی نمود

زمانه پرآزار گشت از فرود

همه جان فدای سیاوش کنیم

نباید که این بد فرامش کنیم

زرسپ گرانمایه زو شد بباد

سواری سرافراز نوذرنژاد

بخونست غرقه تن ریونیز

ازین بیش خواری چه بینیم نیز

گرو پور جمست و مغز قباد

بنادانی این جنگ را برگشاد

همی گفت و جوشن همی بست گرم

همی بر تنش بر بدرید چرم

نشست از بر اژدهای دژم

خرامان بیامد براه چرم

فرود سیاوش چو او را بدید

یکی باد سرد از جگر برکشید

همی گفت کین لشکر رزمساز

ندانند راه نشیب و فراز

همه یک ز دیگر دلاورترند

چو خورشید تابان بدو پیکرند

ولیکن خرد نیست با پهلوان

سر بی‌خرد چون تن بی‌روان

نباشند پیروز ترسم بکین

مگر خسرو آید بتوران زمین

بکین پدر جمله پشت آوریم

مگر دشمنان را به مشت آوریم

بگوکین سوار سرافراز کیست

که بر دست و تیغش بباید گریست

نگه کرد ز افراز بالا تخوار

ببی دانشی بر چمن رست خار

بدو گفت کین اژدهای دژم

که مرغ از هوا اندر آرد بدم

که دست نیای تو پیران ببست

دو لشکر ز ترکان بهم برشکست

بسی بی‌پدر کرد فرزند خرد

بسی کوه و رود و بیابان سپرد

پدر نیز ازو شد بسی بی‌پسر

بپی بسپرد گردن شیر نر

بایران برادرت را او کشید

بجیحون گذر کرد و کشتی ندید

وراگیو خوانند پیلست و بس

که در رزم دریای نیلست و بس

چو بر زه بشست اندر آری گره

خدنگت نیابد گذر بر زره

سلیح سیاوش بپوشد بجنگ

نترسد ز پیکان تیر خدنگ

بکش چرخ و پیکان سوی اسپ ران

مگر خسته گردد هیون گران

پیاده شود بازگردد مگر

کشان چون سپهبد بگردن سپر

کمان را بزه کرد جنگی فرود

پس آن قبضهٔ چرخ بر کف بسود

بزد تیر بر سینهٔ اسپ گیو

فرود آمد از باره برگشت نیو

ز بام سپد کوه خنده بخاست

همی مغز گیو از گواژه بکاست

برفتند گردان همه پیش گیو

که یزدان سپاس ای سپهدار نیو

که اسپ است خسته تو خسته نه‌ای

توان شد دگر بار بسته نه‌ای

برگیو شد بیژن شیر مرد

فراوان سخنها بگفت از نبرد

که ای باب شیراوژن تیزچنگ

کجا پیل با تو نرفتی بجنگ

چرا دید پشت ترا یک سوار

که دست تو بودی بهر کارزار

ز ترکی چنین اسپ خسته بدست

برفتی سراسیمه برسان مست

بدو گفت چون کشته شد بارگی

بدو دادمی سر به یکبارگی

همی گفت گفتارهای درشت

چو بیژن چنان دید بنمود پشت

برآشفت گیو از گشاد برش

یکی تازیانه بزد بر سرش

بدو گفت نشنیدی از رهنمای

که با رزمت اندیشه باید بجای

نه تو مغز داری نه رای و خرد

چنین گفت را کس بکیفر برد

دل بیژن آمد ز تندی بدرد

بدادار دارنده سوگند خورد

که زین را نگردانم از پشت اسپ

مگر کشته آیم بکین زرسپ

وزآنجا بیامد دلی پر ز غم

سری پر ز کینه بر گستهم

کز اسپان تو باره‌ای دستکش

کجا بر خرامد بافراز خوش

بده تا بپوشم سلیح نبرد

یکی تا پدید آید از مردمرد

یکی ترک رفتست بر تیغ کوه

بدین سان نظاره برو بر گروه

چنین داد پاسخ که این نیست روی

ابر خیره گرد بلاها مپوی

زرسپ سپهدار چون ریونیز

سپهبد که گیتی ندارد بچیز

پدرت آنکه پیل ژیان بشکرد

بگردنده گردون همی ننگرد

ازو بازگشتند دل پر ز درد

کس آورد با کوه خارا نکرد

مگر پر کرگس بود رهنمای

وگرنه بران دژ که پوید بپای

بدو گفت بیژن که مشکن دلم

کنون یال و بازو ز هم بگسلم

یکی سخت سوگند خوردم بماه

بدادار گیهان و دیهیم شاه

کزین ترک من برنگردانم اسپ

زمانم سراید مگر چون زرسپ

بدو گفت پس گستهم راه نیست

خرد خود از این تیزی آگاه نیست

جهان پرفراز و نشیبست و دشت

گر ایدونک زینجا بباید گذشت

مرا بارگیر اینک جوشن کشد

دو ماندست اگر زین یکی را کشد

نیابم دگر نیز همتای او

برنگ و تگ و زور و بالای اوی

بدو گفت بیژن بکین زرسپ

پیاده بپویم نخواهم خود اسپ

چنین داد پاسخ بدو گستهم

که مویی نخواهم ز تو بیش و کم

مرا گر بود بارگی ده هزار

همه موی پر از گوهر شاهوار

ندارم بدین از تو آن را دریغ

نه گنج و نه جان و نه اسپ و نه تیغ

برو یک بیک بارگیها ببین

کدامت به آید یکی برگزین

بفرمای تا زین بر آن کت هواست

بسازند اگر کشته آید رواست

یکی رخش بودش بکردار گرگ

کشیده زهار و بلند و سترگ

ز بهر جهانجوی مرد جوان

برو برفگندند بر گستوان

دل گیو شد زان سخن پر ز دود

چو اندیشه کرد از گشاد فرود

فرستاد و مر گستهم را بخواند

بسی داستانهای نیکو براند

فرستاد درع سیاوش برش

همان خسروانی یکی مغفرش

بیاورد گستهم درع نبرد

بپوشید بیژن بکردار گرد

بسوی سپد کوه بنهاد روی

چنانچون بود مردم جنگجوی

چنین گفت شاه جوان با تخوار

که آمد بنوی یکی نامدار

نگه کن ببین تا ورا نام چیست

بدین مرد جنگی که خواهد گریست

بخسرو تخوار سراینده گفت

که این را ز ایران کسی نیست جفت

که فرزند گیوست مردی دلیر

بهر رزم پیروز باشد چو شیر

ندارد جز او گیو فرزند نیز

گرامیترستش ز گنج و ز چیز

تو اکنون سوی بارگی دار دست

دل شاه ایران نشاید شکست

و دیگر که دارد همی آن زره

کجا گیو زد بر میان برگره

برو تیر و ژوپین نیابد گذار

سزد گر پیاده کند کارزار

تو با او بسنده نباشی بجنگ

نگه کن که الماس دارد بچنگ

بزد تیر بر اسپ بیژن فرود

تو گفتی باسپ اندرون جان نبود

بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی

سوی تیغ با تیغ بنهاد روی

یکی نعره زد کای سوار دلیر

بمان تا ببینی کنون رزم شیر

ندانی که بی‌اسپ مردان جنگ

بیایند با تیغ هندی بچنگ

ببینی مرا گر بمانی بجای

به پیکار ازین پس نیایدت رای

چو بیژن همی برنگشت از فرود

فرود اندر آن کار تندی نمود

یکی تیر دیگر بیانداخت شیر

سپر بر سر آورد مرد دلیر

سپر بر درید و زره را نیافت

ازو روی بیژن بپستی نتافت

ازان تند بالا چو بر سر کشید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

فرود گرانمایه زو بازگشت

همه بارهٔ دژ پرآواز گشت

دوان بیژن آمد پس پشت اوی

یکی تیغ بد تیز در مشت اوی

به برگستوان بر زد و کرد چاک

گرانمایه اسپ اندر آمد بخاک

به دربند حصن اندر آمد فرود

دلیران در دژ ببستند زود

ز باره فراوان ببارید سنگ

بدانست کان نیست جای درنگ

خروشید بیژن که ای نامدار

ز مردی پیاده دلیر و سوار

چنین بازگشتی و شرمت نبود

دریغ آن دل و نام جنگی فرود

بیامد بر طوس زان رزمگاه

چنین گفت کای پهلوان سپاه

سزد گر برزم چنین یک دلیر

شود نامبردار یک دشت شیر

اگر کوه خارا ز پیکان اوی

شود آب و دریا بود کان اوی

سپهبد نباید که دارد شگفت

ازین برتر اندازه نتوان گرفت

سپهبد بدارنده سوگند خورد

کزین دژ برآرم بخورشید گرد

بکین زرسپ گرامی سپاه

برآرم بسازم یکی رزمگاه

تن ترک بدخواه بیجان کنم

ز خونش دل سنگ مرجان کنم

چو خورشید تابنده شد ناپدید

شب تیره بر چرخ لشکر کشید

دلیران دژدار مردی هزار

ز سوی کلات اندر آمد سوار

در دژ ببستند زین روی تنگ

خروش جرس خاست و آوای زنگ

جریره بتخت گرامی بخفت

شب تیره با درد و غم بود جفت

بخواب آتشی دید کز دژ بلند

برافروختی پیش آن ارجمند

سراسر سپد کوه بفروختی

پرستنده و دژ همی سوختی

دلش گشت پر درد و بیدار گشت

روانش پر از درد و تیمار گشت

بباره برآمد جهان بنگرید

همه کوه پرجوشن و نیزه دید

رخش گشت پرخون و دل پر ز دود

بیامد به بالین فرخ فرود

بدو گفت بیدار گرد ای پسر

که ما را بد آمد ز اختر بسر

سراسر همه کوه پر دشمنست

در دژ پر از نیزه و جوشنست

بمادر چنین گفت جنگی فرود

که از غم چه داری دلت پر ز دود

مرا گر زمانه شدست اسپری

زمانه ز بخشش فزون نشمری

بروز جوانی پدر کشته شد

مرا روز چون روز او گشته شد

بدست گروی آمد او را زمان

سوی جان من بیژن آمد دمان

بکوشم نمیرم مگر غرم‌وار

نخواهم ز ایرانیان زینهار

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

یکی ترگ رومی بسر برنهاد

میانرا بخفتان رومی ببست

بیامد کمان کیانی بدست

چو خورشید تابنده بنمود چهر

خرامان برآمد بخم سپهر

ز هر سو برآمد خروش سران

گراییدن گرزهای گران

غو کوس با نالهٔ کرنای

دم نای سرغین و هندی درای

برون آمد از بارهٔ دژ فرود

دلیران ترکان هرآنکس که بود

ز گرد سواران و ز گرز و تیر

سر کوه شد همچو دریای قیر

نبد هیچ هامون و جای نبرد

همی کوه و سنگ اسپ را خیره کرد

ازین گونه تا گشت خورشید راست

سپاه فرود دلاور بکاست

فراز و نشیبش همه کشته شد

سربخت مرد جوان گشته شد

بدو خیره ماندند ایرانیان

که چون او ندیدند شیر ژیان

ز ترکان نماند ایچ با او سوار

ندید ایچ تنها رخ کارزار

عنان را بپیچید و تنها برفت

ز بالا سوی دژ خرامید تفت

چو رهام و بیژن کمین ساختند

فراز و نشیبش همی تاختند

چو بیژن پدید آمد اندر نشیب

سبک شد عنان و گران شد رکیب

فرود جوان ترگ بیژن بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

چو رهام گرد اندر آمد به پشت

خروشان یکی تیغ هندی به مشت

بزد بر سر کتف مرد دلیر

فرود آمد از دوش دستش به زیر

چو از وی جدا گشت بازوی و دوش

همی تاخت اسپ و همی زد خروش

بنزدیک دژ بیژن اندر رسید

بزخمی پی بارهٔ او برید

پیاده خود و چند زان چاکران

تبه گشته از چنگ کنداوران

بدژ در شد و در ببستند زود

شد آن نامور شیر جنگی فرود

بشد با پرستندگان مادرش

گرفتند پوشیدگان در برش

بزاری فگندند بر تخت عاج

نبد شاه را روز هنگام تاج

همه غالیه موی و مشکین کمند

پرستنده و مادر از بن بکند

همی کند جان آن گرامی فرود

همه تخت مویه همه حصن رود

چنین گفت چون لب ز هم برگرفت

که این موی کندن نباشد شگفت

کنون اندر آیند ایرانیان

به تاراج دژ پاک بسته میان

پرستندگان را اسیران کنند

دژ وباره کوه ویران کنند

دل هرک بر من بسوزد همی

ز جانم رخش برفروزد همی

همه پاک بر باره باید شدن

تن خویش را بر زمین بر زدن

کجا بهر بیژن نماند یکی

نمانم من ایدر مگر اندکی

کشنده تن و جان من درد اوست

پرستار و گنجم چه در خورد اوست

بگفت این و رخسارگان کرد زرد

برآمد روانش بتیمار و درد

ببازیگری ماند این چرخ مست

که بازی برآرد به هفتاد دست

زمانی بخنجر زمانی بتیغ

زمانی بباد و زمانی بمیغ

زمانی بدست یکی ناسزا

زمانی خود از درد و سختی رها

زمانی دهد تخت و گنج و کلاه

زمانی غم و رنج و خواری و چاه

همی خورد باید کسی را که هست

منم تنگدل تا شدم تنگدست

اگر خود نزادی خردمند مرد

ندیدی ز گیتی چنین گرم و سرد

بباید به کوری و ناکام زیست

برین زندگانی بباید گریست

سرانجام خاکست بالین اوی

دریغ آن دل و رای و آیین اوی

پرستندگان بر سر دژ شدند

همه خویشتن بر زمین برزدند

یکی آتشی خود جریره فروخت

همه گنجها را بتش بسوخت

یکی تیغ بگرفت زان پس بدست

در خانهٔ تازی اسپان ببست

شکمشان بدرید و ببرید پی

همی ریخت از دیده خوناب و خوی

بیامد ببالین فرخ فرود

یکی دشنه با او چو آب کبود

دو رخ را بروی پسر بر نهاد

شکم بردرید و برش جان بداد

در دژ بکندند ایرانیان

بغارت ببستند یکسر میان

چو بهرام نزدیک آن باره شد

از اندوه یکسر دلش پاره شد

بایرانیان گفت کین از پدر

بسی خوارتر مرد و هم زارتر

کشنده سیاوش چاکر نبود

ببالینش بر کشته مادر نبود

همه دژ سراسر برافروخته

همه خان و مان کنده و سوخته

بایرانیان گفت کز کردگار

بترسید وز گردش روزگار

ببد بس درازست چنگ سپهر

به بیدادگر برنگردد بمهر

زکیخسرو اکنون ندارید شرم

که چندان سخن گفت با طوس نرم

بکین سیاوش فرستادتان

بسی پند و اندرزها دادتان

ز خون برادر چو آگه شود

همه شرم و آذرم کوته شود

ز رهام وز بیژن تیز مغز

نیاید بگیتی یکی کار نغز

هماننگه بیامد سپهدار طوس

براه کلات اندر آورد کوس

چو گودرز و چون گیو کنداوران

ز گردان ایران سپاهی گران

سپهبد بسوی سپدکوه شد

وزانجا بنزدیکی انبوه شد

چو آمد ببالین آن کشته زار

بران تخت با مادر افگنده خوار

بیک دست بهرام پر آب چشم

نشسته ببالین او پر ز خشم

بدست دگر زنگهٔ شاوران

برو انجمن گشته کنداوران

گوی چون درختی بران تخت عاج

بدیدار ماه و ببالای ساج

سیاوش بد خفته بر تخت زر

ابا جوشن و تیغ و گرز و کمر

برو زار بگریست گودرز و گیو

بزرگان چو گرگین و بهرام نیو

رخ طوس شد پر ز خون جگر

ز درد فرود و ز درد پسر

که تندی پشیمانی آردت بار

تو در بوستان تخم تندی مکار

چنین گفت گودرز با طوس و گیو

همان نامداران و گردان نیو

که تندی نه کار سپهبد بود

سپهبد که تندی کند بد بود

جوانی بدین سان ز تخم کیان

بدین فر و این برز و یال و میان

بدادی بتیزی و تندی بباد

زرسپ آن سپهدار نوذرنژاد

ز تیزی گرفتار شد ریونیز

نبود از بد بخت ما مانده چیز

هنر بی‌خرد در دل مرد تند

چو تیغی که گردد ز زنگار کند

چو چندین بگفتند آب از دو چشم

ببارید و آمد ز تندی بخشم

چنین پاسخ آورد کز بخت بد

بسی رنج وسختی بمردم رسد

بفرمود تا دخمهٔ شاهوار

بکردند بر تیغ آن کوهسار

نهادند زیراندرش تخت زر

بدیبای زربفت و زرین کمر

تن شاهوارش بیاراستند

گل و مشک و کافور و می خواستند

سرش را بکافور کردند خشک

رخش را بعطر و گلاب و بمشک

نهادند بر تخت و گشتند باز

شد آن شیردل شاه گردن‌فراز

زراسپ سرافراز با ریونیز

نهادند در پهلوی شاه نیز

سپهبد بران ریش کافورگون

ببارید از دیدگان جوی خون

چنینست هرچند مانیم دیر

نه پیل سرافراز ماند نه شیر

دل سنگ و سندان بترسد ز مرگ

رهایی نیابد ازو بار و برگ

سه روزش درنگ آمد اندر چرم

چهارم برآمد ز شیپور دم

سپه برگرفت و بزد نای و کوس

زمین کوه تا کوه گشت آبنوس

هرآنکس که دیدی ز توران سپاه

بکشتی تنش را فگندی براه

همه مرزها کرد بی‌تار و پود

همی رفت پیروز تا کاسه‌رود

بدان مرز لشکر فرود آورید

زمین گشت زان خیمه‌ها ناپدید

خبر شد بترکان کز ایران سپاه

سوس کاسه رود اندر آمد براه

ز تران بیامد دلیری جوان

پلاشان بیداردل پهلوان

بیامد که لشکر همی بنگرد

درفش سران را همی بشمرد

بلشکرگه اندر یکی کوه بود

بلند و بیکسو ز انبوه بود

نشسته برو گیو و بیژن بهم

همی رفت هرگونه از بیش و کم

درفش پلاشان ز توران سپاه

بدیدار ایشان برآمد ز راه

چو از دور گیو دلاور بدید

بزد دست و تیغ از میان برکشید

چنین گفت کامد پلاشان شیر

یکی نامداری سواری دلیر

شوم گر سرش را ببرم ز تن

گرش بسته آرم بدین انجمن

بدو گفت بیژن که گر شهریار

مرا داد خلعت بدین کارزار

بفرمان مرا بست باید کمر

برزم پلاشان پرخاشخر

به بیژن چنین گفت گیو دلیر

که مشتاب در چنگ این نره شیر

نباید که با او نتابی بجنگ

کنی روز بر من برین جنگ تنگ

پلاشان چو شیر است در مرغزار

جز از مرد جنگی نجوید شکار

بدو گفت بیژن مرا زین سخن

به پیش جهاندار ننگی مکن

سلیح سیاوش مرا ده بجنگ

پس آنگه نگه کن شکار پلنگ

بدو داد گیو دلیر آن زره

همی بست بیژن زره را گره

یکی بارهٔ تیزرو برنشست

بهامون خرامید نیزه بدست

پلاشان یکی آهو افگنده بود

کبابش بر آتش پراگنده بود

همی خورد و اسپش چران و چمان

پلاشان نشسته به بازو کمان

چو اسپش ز دور اسپ بیژن بدید

خروشی برآورد و اندر دمید

پلاشان بدانست کامد سوار

بیامد بسیچیدهٔ کارزار

یکی بانگ برزد به بیژن بلند

منم گفت شیراوژن و و دیوبند

بگو آشکارا که نام تو چیست

که اختر همی بر تو خواهد گریست

دلاور بدو گفت من بیژنم

برزم اندرون پیل و رویین‌تنم

نیا شیر جنگی پدر گیو گرد

هم اکنون ببینی ز من دستبرد

بروز بلا در دم کارزار

تو بر کوه چون گرگ مردار خواه

همی دود و خاکستر و خون خوری

گه آمد که لشکر بهامون بری

پلاشان بپاسخ نکرد ایچ یاد

برانگیخت آن پیل‌تن را چو باد

سواران بنیزه برآویختند

یکی گرد تیره برانگیختند

سنانهای نیزه بهم برشکست

یلان سوی شمشیر بردند دست

بزخم اندرون تیغ شد لخت لخت

ببودند لرزان چو شاخ درخت

بب اندرون غرقه شد بارگی

سرانشان غمی گشت یکبارگی

عمود گران برکشیدند باز

دو شیر سرافراز و دو رزمساز

چنین تا برآورد بیژن خروش

عمودگران برنهاده بدوش

بزد بر میان پلاشان گرد

همه مهرهٔ پشت بشکست خرد

ز بالای اسپ اندر آمد تنش

نگون شد بر و مغفر و جوشنش

فرود آمد از باره بیژن چو گرد

سر مرد جنگی ز تن دور کرد

سلیح و سر و اسپ آن نامجوی

بیاورد و سوی پدر کرد روی

دل گیو بد زان سخن پر ز درد

که چون گردد آن باد روز نبرد

خروشان و جوشان بدان دیده‌گاه

که تا گرد بیژن کی آید ز راه

همی آمد از راه پور جوان

سر و جوشن و اسپ آن پهلوان

بیاورد و بنهاد پیش پدر

بدو گفت پیروز باش ای پسر

برفتند با شادمانی ز جای

نهادند سر سوی پرده‌سرای

بیاورد پیش سپهبد سرش

همان اسپ با جوشن و مغفرش

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

که گفتی برافشاند خواهد روان

بدو گفت کای پور پشت سپاه

سر نامداران و دیهیم شاه

همیشه بزی شاد و برترمنش

ز تو دور بادا بد بدکنش

ازان پس خبر شد بافراسیاب

که شد مرز توران چو دریای آب

سوی کاسه‌رود اندر آمد سپاه

زمین شد ز کین سیاوش سیاه

سپهبد به پیران سالار گفت

که خسرو سخن برگشاد از نهفت

مگر کین سخن را پذیره شویم

همه با درفش و تبیره شویم

وگرنه ز ایران بیاید سپاه

نه خورشید بینیم روشن نه ماه

برو لشکر آور ز هر سو فراز

سخنها نباید که گردد دراز

وزین رو برآمد یکی تندباد

که کس را ز ایران نبد رزم یاد

یکی ابر تند اندر آمد چو گرد

ز سرما همی لب بدندان فسرد

سراپرده و خیمه‌ها گشت یخ

کشید از بر کوه بر برف نخ

بیک هفته کس روی هامون ندید

همه کشور از برف شد ناپدید

خور و خواب و آرامگه تنگ شد

تو گفتی که روی زمین سنگ شد

کسی را نبد یاد روز نبرد

همی اسپ جنگی بکشت و بخورد

تبه شد بسی مردم و چارپای

یکی را نبد چنگ و بازو بجای

بهشتم برآمد بلند آفتاب

جهان شد سراسر چو دریای آب

سپهبد سپه را همی گرد کرد

سخن رفت چندی ز روز نبرد

که ایدر سپه شد ز تنگی تباه

سزد گر برانیم ازین رزمگاه

مبادا برین بوم و برها درود

کلات و سپدکوه گر کاسه رود

ز گردان سرافراز بهرام گفت

که این از سپهبد نشاید نهفت

تو ما را بگفتار خامش کنی

همی رزم پور سیاوش کنی

مکن کژ ابر خیره بر کار راست

بیک جان نگه کن که چندین بکاست

هنوز از بدی تا چه آیدت پیش

به چرم اندر است این زمان گاومیش

سپهبد چنین گفت کاذرگشسپ

نبد نامورتر ز جنگی زرسپ

بلشکر نگه کن که چون ریونیز

که بینی بمردی و دیدار نیز

نه بر بی‌گنه کشته آمد فرود

نوشته چنین بود بود آنچ بود

مرا جام ازو پر می و شیر بود

جوان را ز بالا سخن تیر بود

کنون از گذشته نیاریم یاد

به بیداد شد کشته او گر بداد

چو خلعت ستد گیو گودرز ز شاه

که آن کوه هیزم بسوزد براه

کنونست هنگام آن سوختن

به آتش سپهری برافروختن

گشاده شود راه لشکر مگر

بباشد سپه را بروبر گذر

بدو گفت گیو این سخن رنج نیست

وگر هست هم رنج بی‌گنج نیست

غمی گشت بیژن بدین داستان

نباشم بدین گفت همداستان

مرا با جوانی نباید نشست

بپیری کمر بر میان تو بست

برنج و بسختی بپروردیم

بگفتار هرگز نیازردیم

مرا برد باید بدین کار دست

نشاید تو با رنج و من با نشست

بدو گفت گیو آنک من ساختم

بدین کار گردن برافراختم

کنون ای پسر گاه آرایشست

نه هنگام پیری و بخشایشست

ازین رفتن من ندار ایچ غم

که من کوه خارا بسوزم به دم

بسختی گذشت از در کاسه‌رود

جهان را همه رنج برف آب بود

چو آمد برران کوه هیزم فراز

ندانست بالا و پهناش باز

ز پیکان تیر آتشی برفروخت

بکوه اندر افگند و هیزم بسوخت

ز آتش سه هفته گذرشان نبود

ز تف زبانه ز باد و ز دود

چهارم سپه برگذشتن گرفت

همان آب و آتش نشستن گرفت

سپهبد چو لشکر برو گرد شد

ز آتش براه گروگرد شد

سپاه اندر آمد چنانچون سزد

همه کوه و هامون سراپرده زد

چنانچون ببایست برساختند

ز هر سو طلایه برون تاختند

گروگرد بودی نشست تژاو

سواری که بودیش با شیر تاو

فسیله بدان جایگه داشتی

چنان کوه تا کوه بگذاشتی

خبر شد که آمد ز ایران سپاه

گله برد باید به یکسو ز راه

فرستاد گردی هم اندر شتاب

بنزدیک چوپان افراسیاب

کبوده بدش نام و شایسته بود

بشایستگی نیز بایسته بود

بدو گفت چون تیره گردد سپهر

تو ز ایدر برو هیچ منمای چهر

نگه کن که چندست ز ایران سپاه

ز گردان که دارد درفش و کلاه

ازیدر بر ایشان شبیخون کنیم

همه کوه در جنگ هامون کنیم

کبوده بیامد چو گرد سیاه

شب تیره نزدیک ایران سپاه

طلایه شب تیره بهرام بود

کمندش سر پیل را دام بود

برآورد اسپ کبوده خروش

ز لشکر برافراخت بهرام گوش

کمان را بزه کرد و بفشارد ران

درآمد ز جای آن هیون گران

یکی تیر بگشاد و نگشاد لب

کبوده نبود ایچ پیدا ز شب

بزد بر کمربند چوپان شاه

همی گشت رنگ کبوده سیاه

ز اسپ اندر افتاد و زنهار خواست

بدو گفت بهرام برگوی راست

که ایدر فرستندهٔ تو که بود

کرا خواستی زین بزرگان بسود

ببهرام گفت ار دهی زینهار

بگویم ترا هرچ پرسی ز کار

تژاوست شاها فرستنده‌ام

بنزدیک او من پرستنده‌ام

مکش مر مرا تا نمایمت راه

بجایی که او دارد آرامگاه

بدو گفت بهرام با من تژاو

چو با شیر درنده پیکار گاو

سرش را بخنجر ببرید پست

بفتراک زین کیانی ببست

بلشکر گه آورد و بفگند خوار

نه نام‌آوری بد نه گردی سوار

چو خورشید بر زد ز گردون درفش

دم شب شد از خنجر او بنفش

غمی شد دل مرد پرخاشجوی

بدانست کو را بد آمد بروی

برآمد خروش خروس و چکاو

کبوده نیامد بنزد تژاو

سپاهی که بودند با او بخواند

وزان جایگه تیز لشکر براند

تژاو سپهبد بشد با سپاه

بایران خروش آمد از دیده‌گاه

که آمد سپاهی ز ترکان بجنگ

سپهبد نهنگی درفشی پلنگ

ز گردنکشان پیش او رفت گیو

تنی چند با او ز گردان نیو

برآشفت و نامش بپرسید زوی

چنین گفت کای مرد پرخاشجوی

بدین مایه مردم بجنگ آمدی

ز هامون بکام نهنگ آمدی

بپاسخ چنین گفت کای نامدار

ببینی کنون رزم شیر سوار

بگیتی تژاوست نام مرا

بهر دم برآرند کام مرا

نژادم بگوهر از ایران بدست

ز گردان وز پشت شیران بدست

کنون مرزبانم بدین تخت و گاه

نگین بزرگان و داماد شاه

بدو گفت گیو اینکه گفتی مگوی

که تیره شود زین سخن آبروی

از ایران بتوران که دارد نشست

مگر خوردنش خون بود گر کبست

اگر مرزبانی و داماد شاه

چرا بیشتر زین نداری سپاه

بدین مایه لشکر تو تندی مجوی

بتندی بپیش دلیران مپوی

که این پرهنر نامدار دلیر

سر مرزبان اندر آرد بزیر

گر اایدونک فرمان کنی با سپاه

بایران خرامی بنزدیک شاه

کنون پیش طوس سپهبد شوی

بگویی و گفتار او بشنوی

ستانمت زو خلعت و خواسته

پرستنده و اسپ آراسته

تژاو فریبنده گفت ای دلیر

درفش مرا کس نیارد بزیر

مرا ایدر اکنون نگینست و گاه

پرستنده و گنج و تاج و سپاه

همان مرز و شاهی چو افراسیاب

کس این را ز ایران نبیند بخواب

پرستار وز مادیانان گله

بدشت گروگرد کرده یله

تو این اندکی لشکر من مبین

مراجوی با گرز بر پشت زین

من امروز با این سپاه آن کنم

کزین آمدن تان پشیمان کنم

چنین گفت بیژن بفرخ پدر

که ای نامور گرد پرخاشخر

سرافراز و بیداردل پهلوان

به پیری نه آنی که بودی جوان

ترا با تژاو این همه پند چیست

بترکی چنین مهر و پیوند چیست

همی گرز و خنجر بباید کشید

دل و مغز ایشان بباید درید

برانگیخت اسپ و برآمد خروش

نهادند گوپال و خنجر بدوش

یکی تیره گرد از میان بردمید

بدان سان که خورشید شد ناپدید

جهان شد چو آبار بهمن سیاه

ستاره ندیدند روشن نه ماه

بقلب سپاه اندرون گیو گرد

همی از جهان روشنایی ببرد

بپیش اندرون بیژن تیزچنگ

همی بزمگاه آمدش جای جنگ

وزان سوی با تاج بر سر تژاو

که بودیش با شیر درنده تاو

یلانش همه نیک‌مردان و شیر

که هرگز نشدشان دل از رزم سیر

بسی برنیامد برین روزگار

که آن ترک سیر آمد از کارزار

سه بهره ز توران سپه کشته شد

سربخت آن ترک برگشته شد

همی شد گریزان تژاو دلیر

پسش بیژن گیو برسان شیر

خروشان و جوشان و نیزه بدست

تو گفتی که غرنده شیرست مست

یکی نیزه زد بر میان تژاو

نماند آن زمان با تژاو ایچ تاو

گراینده بدبند رومی زره

بپیچید و بگشاد بند گره

بیفگند نیزه بیازید چنگ

چو بر کوه بر غرم تازد پلنگ

بدان سان که شاهین رباید چکاو

ربود آن گرانمایه تاج تژاو

که افراسیابش بسر برنهاد

نبودی جدا زو بخواب و بیاد

چنین تا در دژ همی تاخت اسپ

پس‌اندرش بیژن چو آذرگشسپ

چو نزدیکی دژ رسید اسپنوی

بیامد خروشان پر از آب روی

که از کین چنین پشت برگاشتی

بدین دژ مرا خوار بگذاشتی

سزد گر ز پس برنشانی مرا

بدین ره بدشمن نمانی مرا

تژاو سرافراز را دل بسوخت

بکردار آتش رخش برفروخت

فراز اسپنوی و تژاو از نشیب

بدو داد در تاختن یک رکیب

پس اندر نشاندش چو ماه دمان

برآمد ز جا باره زیرش دنان

همی تاخت چون گرد با اسپنوی

سوی راه توران نهادند روی

زمانی دوید اسپ جنگی تژاو

نماند ایچ با اسپ و با مرد تاو

تژاو آن زمان با پرستنده گفت

که دشوار کار آمد ای خوب جفت

فروماند این اسپ جنگی ز کار

ز پس بدسگال آمد و پیش غار

اگر دور از ایدر به بیژن رسم

بکام بداندیش دشمن رسم

ترا نیست دشمن بیکبارگی

بمان تا برانم من این بارگی

فرود آمد از اسپ او اسپنوی

تژاو از غم او پر از آب روی

سبکبار شد اسپ و تندی گرفت

پسش بیژن گیو کندی گرفت

چو دید آن رخ ماه‌روی اسپنوی

ز گلبرگ روی و پر از مشک موی

پس پشت خویش اندرش جای کرد

سوی لشکر پهلوان رای کرد

بشادی بیامد بدرگاه طوس

ز درگاه برخاست آوای کوس

که بیدار دل شیر جنگی سوار

دمان با شکار آمد از مرغزار

سپهدار و گردان پرخاشجوی

بویرانی دژ نهادند روی

ازان پس برفتند سوی گله

که بودند بر دشت ترکان یله

گرفتند هر یک کمندی بچنگ

چنانچون بود ساز مردان جنگ

بخم اندر آمد سر بارگی

بیاراست لشکر بیکبارگی

نشستند بر جایگاه تژاو

سواران ایران پر از خشم و تاو

تژاو غمی با دو دیده پرآب

بیامد بنزدیک افراسیاب

چنین گفت کامد سپهدار طوس

ابا لشکری گشن و پیلان کوس

پلاشان و آن نامداران مرد

بخاک اندر آمد سرانشان ز گرد

همه مرز و بوم آتش اندر زدند

فسیله سراسر بهم برزدند

چو بشنید افراسیاب این سخن

غمی گشت و بر چاره افگند بن

بپیران ویسه چنین گفت شاه

که گفتم بیاور ز هر سو سپاه

درنگ آمدت رای از کاهلی

ز پیری گران گشته و بددلی

نه دژ ماند اکنون نه اسپ و نه مرد

نشستن نشاید بدین مرز کرد

بسی خویش و پیوند ما برده گشت

بسی مرد نیک‌اختر آزرده گشت

کنون نیست امروز روز درنگ

جهان گشت بر مرد بیدار تنگ

جهاندار پیران هم اندر شتاب

برون آمد از پیش افراسیاب

ز هر مرز مردان جنگی بخواند

سلیح و درم داد و لشکر براند

چو آمد ز پهلو برون پهلوان

همی نامزد کرد جای گوان

سوی میمنه بارمان و تژاو

سواران که دارند با شیر تاو

چو نستهین گرد بر میسره

کجا شیر بودی بچنگش بره

جهان پر شد از نالهٔ کرنای

ز غریدن کوس و هندی درای

هوا سربسر سرخ و زرد و بنفش

ز بس نیزه و گونه‌گونه درفش

سپاهی ز جنگ‌آوران صدهزار

نهاده همه سر سوی کارزار

ز دریا بدریا نبود ایچ راه

ز اسپ و ز پیل و هیون و سپاه

همی رفت لشکر گروها گروه

نبد دشت پیدا نه دریا نه کوه

بفرمود پیران که بیره روید

از ایدر سوی راه کوته روید

نباید که یابند خود آگهی

ازین نامداران با فرهی

مگر ناگهان بر سر آن گروه

فرود آرم این گشن لشکر چو کوه

برون کرد کارآگهان ناگهان

همی جست بیدار کار جهان

بتندی براه اندر آورد روی

بسوی گروگرد شد جنگجوی

میان سرخس است نزدیک طوس

ز باورد برخاست آوای کوس

بپیوست گفتار کارآگهان

بپیران بگفتند یک یک نهان

که ایشان همه میگسارند و مست

شب و روز با جام پر می بدست

سواری طلایه ندیدم براه

نه اندیشهٔ رزم توران سپاه

چو بشنید پیران یلان را بخواند

ز لشکر فراوان سخنها براند

که در رزم ما را چنین دستگاه

نبودست هرگز بایران سپاه

گزین کرد زان لشکر نامدار

سواران شمشیرزن سی‌هزار

برفتند نیمی گذشته ز شب

نه بانگ تبیره نه بوق و جلب

چو پیران سالار لشکر براند

میان یلان هفت فرسنگ ماند

نخستین رسیدند پیش گله

کجا بود بر دشت توران یله

گرفتند بسیار و کشتند نیز

نبود از بد بخت مانند چیز

گله‌دار و چوپان بسی کشته شد

سر بخت ایرانیان گشته شد

وزان جایگه سوی ایران سپاه

برفتند برسان گرد سیاه

همه مست بودند ایرانیان

گروهی نشسته گشاده میان

بخیمه درون گیو بیدار بود

سپهدار گودرز هشیار بود

خروش آمد و بانگ زخم تبر

سراسیمه شد گیو پرخاشخر

ستاده ابر پیش پرده‌سرای

یکی اسپ بر گستوان ور بپای

برآشفت با خویشتن چون پلنگ

ز بافیدن پای آمدش ننگ

بیامد باسپ اندر آورد پای

بکردار باد اندر آمد ز جای

بپرده‌سرای سپهبد رسید

ز گرد سپه آسمان تیره دید

بدو گفت برخیز کامد سپاه

یکی گرد برخاست ز اوردگاه

وزان جایگه رفت نزد پدر

بچنگ اندرون گرزهٔ گاو سر

همی گشت بر گرد لشکر چو دود

برانگیخت آن را که هشیار بود

یکی جنگ با بیژن افگند پی

که این دشت رزم است گر باغ می

وزان پس بیامد سوی کارزار

بره برشتابید چندی سوار

بدان اندکی برکشیدند نخ

سپاهی ز ترکان چو مور و ملخ

همی کرد گودرز هر سو نگاه

سپاه اندر آمد بگرد سپاه

سراسیمه شد خفته از داروگیر

برآمد یکی ابر بارانش تیر

بزیر سر مست بالین نرم

زبر گرز و گوپال و شمشیر گرم

سپیده چو برزد سر از برج شیر

بلشکر نگه کرد گیو دلیر

همه دشت از ایرانیان کشته دید

سر بخت بیدار برگشته دید

دریده درفش و نگونسار کوس

رخ زندگان تیره چون آبنوس

سپهبد نگه کرد و گردان ندید

ز لشکر دلیران و مردان ندید

همه رزمگه سربسر کشته بود

تنانشان بخون اندر آغشته بود

پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر

همه لشگر گشن زیر و زبر

به بیچارگی روی برگاشتند

سراپرده و خیمه بگذاشتند

نه کوس و نه لشکر نه بار و بنه

همه میسره خسته و میمنه

ازین گونه لشکر سوی کاسه‌رود

برفتند بی‌مایه و تار و پود

چنین آمد این گنبد تیزگرد

گهی شادمانی دهد گاه درد

سواران توران پس پشت طوس

دلان پر ز کین و سران پر فسوس

همی گرز بارید گویی ز ابر

پس پشت بر جوشن و خود و گبر

نبد کس برزم اندرون پایدار

همه کوه کردند گردان حصار

فرومانده اسپان و مردان جنگ

یکی را نبد هوش و توش و نه هنگ

سپاهی ازین گونه گشتند باز

شده مانده از رزم و راه دراز

ز هامون سپهبد سوی کوه شد

ز پیکار ترکان بی‌اندوه شد

فراوان کم آمد ز ایرانیان

برآمد خروشی بدرد از میان

همه خسته و بسته بد هرک زیست

شد آن کشته بر خسته باید گریست

نه تاج و نه تخت و نه پرده‌سرای

نه اسپ و نه مردان جنگی بپای

نه آباد بوم نه مردان کار

نه آن خستگانرا کسی خواستار

پدر بر پسر چند گریان شده

وزان خستگان چند بریان شده

چنین است رسم جهان جهان

که کردار خویش از تو دارد نهان

همی با تو در پرده بازی کند

ز بیرون ترا بی‌نیازی کند

ز باد آمدی رفت خواهی به گرد

چه دانی که با تو چه خواهند کرد

ببند درازیم و در چنگ آز

ندانیم باز آشکارا ز راز

دو بهره ز ایرانیان کشته بود

دگر خسته از رزم برگشته بود

سپهبد ز پیکار دیوانه گشت

دلش با خرد همچو بیگانه گشت

بلشکرگه اندر می و خوان و بزم

سپاه آرزو کرد بر جای رزم

جهاندیده گودرز با پیر سر

نه پور و نبیره نه بوم و نه بر

نه آن خستگان را خورش نه پزشک

همه جای غم بود و خونین سرشک

جهاندیدگان پیش اوی آمدند

شکسته دل و راه‌جوی آمدند

یکی دیدبان بر سر کوه کرد

کجا دیدگان سوی انبوه کرد

طلایه فرستاد بر هر سویی

مگر یابد آن درد را دارویی

یکی نامداری ز ایرانیان

بفرمود تا تنگ بندند میان

دهد شاه را آگهی زین سخن

که سالار لشکر چهه افگند بن

چه روز بد آمد بایرانیان

سران را ز بخشش سرآمد زیان

رونده بر شاه برد آگهی

که تیره شد آن روزگار مهی

چو شاه دلیر این سخنها شنید

بجوشید وز غم دلش بردمید

ز کار برادر پر از درد بود

بران درد بر درد لشکر فزود

زبان کرد گویا بنفرین طوس

شب تیره تا گاه بانگ خروس

دبیر خردمند را پیش خواند

دل آگنده بودش ز غم برفشاند

یکی نامه بنوشت پر آب چشم

ز بهر برادر پر از درد و خشم

بسوی فریبرز کاوس شاه

یکی سوی پرمایگان سپاه

سر نامه بود از نخست آفرین

چنانچون بود رسم آیین و دین

بنام خداوند خورشید و ماه

کجا داد بر نیکوی دستگاه

جهان و مکان و زمان آفرید

پی مور و پیل گران آفرید

ازویست پیروزی و زو شکیب

بنیک و ببد زو رسد کام و زیب

خرد داد و جان و تن زورمند

بزرگی و دیهیم و تخت بلند

رهایی نیابد سر از بند اوی

یکی را همه فر و اورند اوی

یکی را دگر شوربختی دهد

نیاز و غم و درد و سختی دهد

ز رخشنده خورشید تا تیره خاک

همه داد بینم ز یزدان پاک

بشد طوس با کاویانی درفش

ز لشکر چهل مرد زرینه کفش

بتوران فرستادمش با سپاه

برادر شد از کین نخستین تباه

بایران چنو هیچ مهتر مباد

وزین گونه سالار لشکر مباد

دریغا برادر فرود جوان

سر نامداران و پشت گوان

ز کین پدر زار و گریان بدم

بران درد یک چند بریان بدم

کنون بر برادر بباید گریست

ندانم مرا دشمن و دوست کیست

مرو گفتم او را براه چرم

مزن بر کلات و سپدکوه دم

بران ره فرودست و با لشکرست

همان کی نژاد است و کنداور است

نداند که این لشکر از بن کیند

از ایران سپاهند گر خود چیند

ازان کوه جنگ آورد بی‌گمان

فراوان سران را سرآرد زمان

دریغ آنچنان گرد خسرونژاد

که طوس فرومایه دادش بباد

اگر پیش از این او سپهبد بدست

ز کاوس شاه اختر بد بدست

برزم اندرون نیز خواب آیدش

چو بی می‌نشیند شتاب آیدش

هنرها همه هست نزدیک اوی

مبادا چنان جان تاریک اوی

چو این نامه خوانی هم‌اندر شتاب

ز دل دور کن خورد آرام و خواب

سبک طوس را بازگردان بجای

ز فرمان مگرد و مزن هیچ رای

سپهدار و سالار زرینه کفش

تو می باش با کاویانی درفش

سرافراز گودرز ازان انجمن

بهر کار باشد ترا رای زن

مکن هیچ در جنگ جستن شتاب

ز می دور باش و مپیمای خواب

بتندی مجو ایچ رزم از نخست

همی باش تا خسته گردد درست

ترا پیش رو گیو باشد بجنگ

که با فر و برزست و چنگ پلنگ

فرازآور از هر سوی ساز رزم

مبادا که آید ترا رای بزم

نهاد از بر نامه بر مهر شاه

فرستاده را گفت برکش براه

ز رفتن شب و روز ماسای هیچ

بهر منزلی اسپ دیگر بسیچ

بیامد فرستاده هم زین نشان

بنزدیک آن نامور سرکشان

بنزد فریبرز شد نامه دار

بدو داد پس نامهٔ شهریار

فریبرز طوس و یلان را بخواند

ز کار گذشته فراوان براند

همان نامور گیو و گودرز را

سواران و گردان آن مرز را

چو برخواند آن نامهٔ شهریار

جهان را درختی نو آمد ببار

بزرگان و شیران ایران زمین

همه شاه را خواندند آفرین

بیاورد طوس آن گرامی درفش

ابا کوس و پیلان و زرینه کفش

بنزد فریبرز بردند و گفت

که آمد سزا را سزاوار جفت

همه ساله بخت تو پیروز باد

همه روزگار تو نوروز باد

برفت و ببرد آنک بد نوذری

سواران جنگ‌آور و لشکری

بنزدیک شاه آمد از دشت جنگ

بره‌بر نکرد ایچ‌گونه درنگ

زمین را ببوسید در پیش شاه

نکرد ایچ خسرو بدو در نگاه

بدشنام بگشاد لب شهریار

بران انجمن طوس را کرد خوار

ازان پس بدو گفت کای بدنشان

که کمباد نامت ز گردنکشان

نترسی همی از جهاندار پاک

ز گردان نیامد ترا شرم و باک

نگفتم مرو سوی راه چرم

برفتی و دادی دل من به غم

نخستین بکین من آراستی

نژاد سیاوش را کاستی

برادر سرافراز جنگی فرود

کجا هم چنو در زمانه نبود

بکشتی کسی را که در کارزار

چو تو لشکری خواستی روزکار

وزان پس که رفتی بران رزمگاه

نبودت به جز رامش و بزمگاه

ترا جایگه نیست در شارستان

بزیبد ترا بند و بیمارستان

ترا پیش آزادگان کار نیست

کجا مر ترا رای هشیار نیست

سزاوار مسماری و بند و غل

نه اندر خور تاج و دیهیم و مل

نژاد منوچهر و ریش سپید

ترا داد بر زندگانی امید

وگرنه بفرمودمی تا سرت

بداندیش کردی جدا از برت

برو جاودان خانه زندان توست

همان گوهر بد نگهبان توست

ز پیشش براند و بفرمود بند

به بند از دلش بیخ شادی بکند

فریبرز بنهاد بر سر کلاه

که هم پهلوان بود و هم پور شاه

ازان پس بفرمود رهام را

که پیدا کند با گهر نام را

بدو گفت رو پیش پیران خرام

ز من نزد آن پهلوان بر پیام

بگویش که کردار گردان سپهر

همیشه چنین بود پر درد و مهر

یکی را برآرد بچرخ بلند

یکی را کند زار و خوار و نژند

کسی کو بلاجست گرد آن بود

شبیخون نه کردار مردان بود

شبیخون نسازند کنداوران

کسی کو گراید بگرز گران

تو گر با درنگی درنگ آوریم

گرت رای جنگست جنگ آوریم

ز پیش فریبرز رهام گرد

برون رفت و پیغام و نامه ببرد

بیامد طلایه بدیدش براه

بپرسیدش از نام وز جایگاه

بدو گفت رهام جنگی منم

هنرمند و بیدار و سنگی منم

پیام فریبرز کاوس شاه

به پیران رسانم بدین رزمگاه

ز پیش طلایه سواری چو گرد

بیامد سخنها همه یاد کرد

که رهام گودرز زان رزمگاه

بیامد سوی پهلوان سپاه

بفرمود تا پیش اوی آورند

گشاده‌دل و تازه‌روی آورند

سراینده رهام شد پیش اوی

بترس از نهان بداندیش اوی

چو پیران ورا دید بنواختش

بپرسید و بر تخت بنشاختش

برآورد رهام راز از نهفت

پیام فریبرز با او بگفت

چنین گفت پیران برهام گرد

که این جنگ را خرد نتوان شمرد

شما را بد این پیش دستی بجنگ

ندیدیم با طوس رای و درنگ

بمرز اندر آمد چو گرگ سترگ

همی کشت بی‌باک خرد و بزرگ

چه مایه بکشت و چه مایه ببرد

بدو نیک این مرز یکسان شمرد

مکافات این بد کنون یافتند

اگر چند با کینه بشتافتند

کنون گر تویی پهلوان سپاه

چنانچون ترا باید از من بخواه

گر ایدونک یک ماه خواهی درنگ

ز لشکر نیاید سواری بجنگ

وگر جنگ جویی منم برکنار

بیارای و برکش صف کارزار

چو یک مه بدین آرزو بشمرید

که از مرز توران‌زمین بگذرید

برانید لشکر سوی مرز خویش

ببینید یکسر همه ارز خویش

وگرنه بجنگ اندر آرید چنگ

مخواهید زین پس زمان و درنگ

یکی خلعت آراست رهام را

چنانچون بود درخور نام را

بنزد فریبرز رهام گرد

بیاورد نامه چنانچون ببرد

فریبرز چون یافت روز درنگ

بهر سو بیازید چون شیرچنگ

سر بدره‌ها را گشادن گرفت

نهاده همه رای دادن گرفت

کشیدند و لشکر بیاراستند

ز هر چیز لختی بپیراستند

چو آمد سر ماه هنگام جنگ

ز پیمان بگشتند و از نام و ننگ

خروشی برآمد ز هر دو سپاه

برفتند یکسر سوی رزمگاه

ز بس ناله بوق و هندی درای

همی آسمان اندر آمد ز جای

هم از یال اسپان و دست و عنان

ز گوپال و تیغ و کمان و سنان

تو گفتی جهان دام نر اژدهاست

وگر آسمان بر زمین گشت راست

نبد پشه را روزگار گذر

ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر

سوی میمنه گیو گودرز بود

رد و موبد و مهتر مرز بود

سوی میسره اشکش تیزچنگ

که دریای خون راند هنگام جنگ

یلان با فریبرز کاوس شاه

درفش از پس پشت در قلبگاه

فریبرز با لشکر خویش گفت

که ما را هنرها شد اندر نهفت

یک امروز چون شیر جنگ آوریم

جهان بر بداندیش تنگ آوریم

کزین ننگ تا جاودان بر سپاه

بخندند همی گرز و رومی کلاه

یکی تیرباران بکردند سخت

چو باد خزانی که ریزد درخت

تو گفتی هوا پر کرگس شدست

زمین از پی پیل پامس شدست

نبد بر هوا مرغ را جایگاه

ز تیر و ز گرز و ز گرد سپاه

درفشیدن تیغ الماس گون

بکردار آتش بگرد اندرون

تو گفتی زمین روی زنگی شدست

ستاره دل پیل جنگی شدست

ز بس نیزه و گرز و شمشیر تیز

برآمد همی از جهان رستخیز

ز قلب سپه گیو شد پیش صف

خروشان و بر لب برآورده کف

ابا نامداران گودرزیان

کزیشان بدی راه سود و زیان

بتیغ و بنیزه برآویختند

همی ز آهن آتش فرو ریختند

چو شد رزم گودرز و پیران درشت

چو نهصد تن از تخم پیران بکشت

چو دیدند لهاک و فرشیدورد

کزان لشکر گشن برخاست گرد

یکی حمله بردند برسوی گیو

بران گرزداران و شیران نیو

ببارید تیر از کمان سران

بران نامداران جوشن‌وران

چنان شد که کس روی کشور ندید

ز بس کشتگان شد زمین ناپدید

یکی پشت بر دیگری برنگاشت

نه بگذاشت آن جایگه را که داشت

چنین گفت هومان به فرشیدورد

که با قلبگه جست باید نبرد

فریبرز باید کزان قلبگاه

گریزان بیاید ز پشت سپاه

پس آسان بود جنگ با میمنه

بچنگ آید آن رزمگاه و بنه

برفتند پس تا بقلب سپاه

بجنگ فریبرز کاوس شاه

ز هومان گریزان بشد پهلوان

شکست اندر آمد برزم گوان

بدادند گردنکشان جای خویش

نبودند گستاخ با رای خویش

یکایک بدشمن سپردند جای

ز گردان ایران نبد کس بپای

بماندند بر جای کوس و درفش

ز پیکارشان دیده‌ها شد بنفش

دلیران بدشمن نمودند پشت

ازان کارزار انده آمد بمشت

نگون گشته کوس و درفش و سنان

نبود ایچ پیدا رکیب از عنان

چو دشمن ز هر سو بانبوه شد

فریبرز بر دامن کوه شد

برفتند ز ایرانیان هرک زیست

بران زندگانی بباید گریست

همی بود بر جای گودرز و گیو

ز لشکر بسی نامبردار نیو

چو گودرز کشواد بر قلبگاه

درفش فریبرز کاوس شاه

ندید و یلان سپه را ندید

بکردار آتش دلش بردمید

عنان کرد پیچان براه گریز

برآمد ز گودرزیان رستخیز

بدو گفت گیو ای سپهدار پیر

بسی دیده‌ای گرز و گوپال و تیر

اگر تو ز پیران بخواهی گریخت

بباید بسر بر مرا خاک ریخت

نماند کسی زنده اندر جهان

دلیران و کارآزموده مهان

ز مردن مرا و ترا چاره نیست

درنگی تر از مرگ پتیاره نیست

چو پیش آمد این روزگار درشت

ترا روی بینند بهتر که پشت

بپیچیم زین جایگه سوی جنگ

نیاریم بر خاک کشواد ننگ

ز دانا تو نشنیدی آن داستان

که برگوید از گفتهٔ باستان

که گر دو برادر نهد پشت پشت

تن کوه را سنگ ماند بمشت

تو باشی و هفتاد جنگی پسر

ز دوده ستوده بسی نامور

بخنجر دل دشمنان بشکنیم

وگر کوه باشد ز بن برکنیم

چو گودرز بشنید گفتار گیو

بدید آن سر و ترگ بیدار نیو

پشیمان شد از دانش و رای خویش

بیفشارد بر جایگه پای خویش

گرازه برون آمد و گستهم

ابا برته و زنگهٔ یل بهم

بخوردند سوگندهای گران

که پیمان شکستن نبود اندران

کزین رزمگه برنتابیم روی

گر از گرز خون اندر آید بجوی

وزان جایگه ران بیفشاردند

برزم اندرون گرز بگذاردند

ز هر سو سپه بیکران کشته شد

زمانه همی بر بدی گشته شد

به بیژن چنین گفت گودرز پیر

کز ایدر برو زود برسان تیر

بسوی فریبرز برکش عنان

بپیش من آر اختر کاویان

مگر خود فریبرز با آن درفش

بیاید کند روی دشمن بنفش

چو بشنید بیژن برانگیخت اسپ

بیامد بکردار آذرگشسپ

بنزد فریبرز و با او بگفت

که ایدر چه داری سپه در نهفت

عنان را چو گردان یکی برگرای

برین کوه سر بر فزون زین مپای

اگر تو نیایی مرا ده درفش

سواران و این تیغهای بنفش

چو بیژن سخن با فریبرز گفت

نکرد او خرد با دل خویش جفت

یکی بانگ برزد به بیژن که رو

که در کار تندی و در جنگ نو

مرا شاه داد این درفش و سپاه

همین پهلوانی و تخت و کلاه

درفش از در بیژن گیو نیست

نه اندر جهان سربسر نیو نیست

یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش

بزد ناگهان بر میان درفش

بدو نیمه کرد اختر کاویان

یکی نیمه برداشت گرد از میان

بیامد که آرد بنزد سپاه

چو ترکان بدیدند اختر براه

یکی شیردل لشکری جنگجوی

همه سوی بیژن نهادند روی

کشیدند گوپال و تیغ بنفش

به پیکار آن کاویانی درفش

چنین گفت هومان که آن اخترست

که نیروی ایران بدو اندر است

درفش بنفش ار بچنگ آوریم

جهان جمله بر شاه تنگ آوریم

کمان را بزه کرد بیژن چو گرد

بریشان یکی تیرباران بکرد

سپه یکسر از تیر او دور شد

همی گرگ درنده را سور شد

بگفتند با گیو و با گستهم

سواران که بودند با او بهم

که مان رفت باید بتوران سپاه

ربودن ازیشان همی تاج و گاه

ز گردان ایران دلاور سران

برفتند بسیار نیزه‌وران

بکشتند زیشان فراوان سوار

بیامد ز ره بیژن نامدار

سپاه اندر آمد بگرد درفش

هوا شد ز گرد سواران بنفش

دگر باره از جای برخاستند

بران دشت رزمی نو آراستند

به پیش سپه کشته شد ریونیز

که کاوس را بد چو جان عزیز

یکی تاجور شاه کهتر پسر

نیاز فریبرز و جان پدر

سر و تاج او اندر آمد بخاک

بسی نامور جامه کردند چاک

ازان پس خروشی برآورد گیو

که ای نامداران و گردان نیو

چنویی نبود اندرین رزمگاه

جوان و سرافراز و فرزند شاه

نبیره جهاندار کاوس پیر

سه تن کشته شد زار بر خیره خیر

فرود سیاوش چون ریونیز

بگیتی فزون زین شگفتی چه چیز

اگر تاج آن نارسیده جوان

بدشمن رسد شرم دارد روان

اگر من بجنبم ازین رزمگاه

شکست اندر آید بایران سپاه

نباید که آن افسر شهریار

بترکان رسد در صف کارزار

فزاید بر این ننگها ننگ نیز

ازین افسر و کشتن ریو نیز

چنان بد که بشنید آواز گیو

سپهبد سرافراز پیران نیو

برامد بنوی یکی کارزار

ز لشکر بران افسر نامدار

فراوان ز هر سو سپه کشته شد

سربخت گردنکشان گشته شد

برآویخت چون شیر بهرام گرد

بنیزه بریشان یکی حمله برد

بنوک سنان تاج را برگرفت

دو لشکر بدو مانده اندر شگفت

همی بود زان گونه تا تیره گشت

همی دیده از تیرگی خیره گشت

چنین هر زمانی برآشوفتند

همی بر سر یکدگر کوفتند

ز گودرزیان هشت تن زنده بود

بران رزمگه دیگر افگنده بود

هم از تخمهٔ گیو چون بیست و پنج

که بودند زیبای دیهیم و گنج

هم از تخم کاوس هفتاد مرد

سواران و شیران روز نبرد

جز از ریونیز آن سر تاجدار

سزد گر نیاید کسی در شمار

چو سیصد تن از تخم افراسیاب

کجا بختشان اندر آمد بخواب

ز خویشان پیران چو نهصد سوار

کم آمد برین روز در کارزار

همان دست پیران بد و روز اوی

ازان اختر گیتی‌افروز اوی

نبد روز پیکار ایرانیان

ازان جنگ جستن سرآمد زمان

از آوردگه روی برگاشتند

همی خستگان خوار بگذاشتند

بدانگه کجا بخت برگشته بود

دمان بارهٔ گستهم کشته بود

پیاده همی رفت نیزه بدست

ابا جوشن و خود برسان مست

چو بیژن بگستهم نزدیک شد

شب آمد همی روز تاریک شد

بدو گفت هین برنشین از پسم

گرامی‌تر از تو نباشد کسم

نشستند هر دو بران بارگی

چو خورشید شد تیره یکبارگی

همه سوی آن دامن کوهسار

گریزان برفتند برگشته کار

سواران ترکان همه شاددل

ز رنج و ز غم گشته آزاددل

بلشکرگه خویش بازآمدند

گرازنده و بزم ساز آمدند

ز گردان ایران برآمد خروش

همی کر شد از نالهٔ کوس گوش

دوان رفت بهرام پیش پدر

که ای پهلوان یلان سربسر

بدانگه که آن تاج برداشتم

بنیزه بابراندر افراشتم

یکی تازیانه ز من گم شدست

چو گیرند بی‌مایه ترکان بدست

ببهرام بر چند باشد فسوس

جهان پیش چشمم شود آبنوس

نبشته بران چرم نام منست

سپهدار پیران بگیرد بدست

شوم تیز و تازانه بازآورم

اگر چند رنج دراز آورم

مرا این ز اختر بد آید همی

که نامم بخاک اندر آید همی

بدو گفت گودرز پیر ای پسر

همی بخت خویش اندر آری بسر

ز بهر یکی چوب بسته دوال

شوی در دم اختر شوم فال

چنین گفت بهرام جنگی که من

نیم بهتر از دوده و انجمن

بجایی توان مرد کاید زمان

بکژی چرا برد باید گمان

بدو گفت گیو ای برادر مشو

فراوان مرا تازیانه‌ست نو

یکی شوشهٔ زر بسیم اندر است

دو شیبش ز خوشاب وز گوهرست

فرنگیس چون گنج بگشاد سر

مرا داد چندان سلیح و کمر

من آن درع و تازانه برداشتم

بتوران دگر خوار بگذاشتم

یکی نیز بخشید کاوس شاه

ز زر وز گوهر چو تابنده ماه

دگر پنج دارم همه زرنگار

برو بافته گوهر شاهوار

ترا بخشم این هفت ز ایدر مرو

یکی جنگ خیره میارای نو

چنین گفت با گیو بهرام گرد

که این ننگ را خرد نتوان شمرد

شما را ز رنگ و نگارست گفت

مرا آنک شد نام با ننگ جفت

گر ایدونک تازانه بازآورم

وگر سر ز گوشش بگاز آورم

بر او رای یزدان دگرگونه بود

همان گردش بخت وارونه بود

هرانگه که بخت اندر آید بخواب

ترا گفت دانا نیاید صواب

بزد اسپ و آمد بران رزمگاه

درخشان شده روی گیتی ز ماه

همی زار بگریست بر کشتگان

بران داغ دل بخت‌برگشتگان

تن ریونیز اندران خون و خاک

شده غرق و خفتان برو چاک چاک

همی زار بگریست بهرام شیر

که زار ای جوان سوار دلیر

چو تو کشته اکنون چه یک مشت خاک

بزرگان بایوان تو اندر مغاک

بران کشتگان بر یکایک بگشت

که بودند افگنده بر پهن‌دشت

ازان نامداران یکی خسته بود

بشمشیر ازیشان بجان رسته بود

همی بازدانست بهرام را

بنالید و پرسید زو نام را

بدو گفت کای شیر من زنده‌ام

بر کشتگان خوار افگنده‌ام

سه روزست تا نان و آب آرزوست

مرا بر یکی جامه خواب آرزوست

بشد تیز بهرام تا پیش اوی

بدل مهربان و بتن خویش اوی

برو گشت گریان و رخ را بخست

بدرید پیراهن او را ببست

بدو گفت مندیش کز خستگیست

تبه بودن این ز نابستگیست

چو بستم کنون سوی لشکر شوی

وزین خستگی زود بهتر شوی

یکی تازیانه بدین رزمگاه

ز من گم شدست از پی تاج شاه

چو آن بازیابم بیایم برت

رسانم بزودی سوی لشکرت

وزانجا سوی قلب لشکر شتافت

همی جست تا تازیانه بیافت

میان تل کشتگان اندرون

برآمیخته خاک بسیار و خون

فرود آمد از باره آن برگرفت

وزانجا خروشیدن اندر گرفت

خروش دم مادیان یافت اسپ

بجوشید برسان آذرگشسپ

سوی مادیان روی بنهاد تفت

غمی گشت بهرام و از پس برفت

همی شد دمان تا رسید اندروی

ز ترگ و ز خفتان پر از آب روی

چو بگرفت هم در زمان برنشست

یکی تیغ هندی گرفته بدست

چو بفشارد ران هیچ نگذارد پی

سوار و تن باره پرخاک و خوی

چنان تنگدل شد بیکبارگی

که شمشیر زد بر پی بارگی

وزان جایگه تا بدین رزمگاه

پیاده بپیمود چون باد راه

سراسر همه دشت پرکشته دید

زمین چون گل و ارغوان کشته دید

همی گفت کاکنون چه سازیم روی

بر این دشت بی‌بارگی راه‌جوی

ازو سرکشان آگهی یافتند

سواری صد از قلب بشتافتند

که او را بگیرند زان رزمگاه

برندش بر پهلوان سپاه

کمان را بزه کرد بهرام شیر

ببارید تیر از کمان دلیر

چو تیری یکی در کمان راندی

بپیرامنش کس کجا ماندی

ازیشان فراوان بخست و بکشت

پیاده نپیچید و ننمود پشت

سواران همه بازگشتند ازوی

بنزدیک پیران نهادند روی

چو لشکر ز بهرام شد ناپدید

ز هر سو بسی تیر گرد آورید

چو لشکر بیامد بر پهلوان

بگفتند با او سراسر گوان

فراوان سخن رفت زان رزمساز

ز پیکار او آشکارا و راز

بگفتند کاینت هژبر دلیر

پیاده نگردد خود از جنگ سیر

بپرسید پیران که این مرد کیست

ازان نامداران ورانام چیست

یکی گفت بهرام شیراوژن است

که لشکر سراسر بدو روشن است

برویین چنین گفت پیران که خیز

که بهرام را نیست جای گریز

مگر زنده او را بچنگ آوری

زمانه براساید از داوری

ز لشکر کسی را که باید ببر

کجا نامدارست و پرخاشخر

چو بشنید رویین بیامد دمان

نبودش بس اندیشهٔ بدگمان

بر تیر بنشست بهرام شیر

نهاده سپر بر سر و چرخ زیر

یکی تیرباران برویین بکرد

که شد ماه تابنده چون لاژورد

چو رویین پیران ز تیرش بخست

یلان را همه کند شد پای و دست

بسستی بر پهلوان آمدند

پر از درد و تیره‌روان آمدند

که هرگز چنین یک پیاده بجنگ

ز دریا ندیدیم جنگی نهنگ

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

بلرزید برسان برگ درخت

نشست از بر بارهٔ تند تاز

همی رفت با او بسی رزمساز

بیامد بدو گفت کای نامدار

پیاده چرا ساختی کارزار

نه تو با سیاوش بتوران بدی

همانا بپرخاش و سوران بدی

مرا با تو نان و نمک خوردن است

نشستن همان مهر پروردن است

نباید که با این نژاد و گهر

بدین شیرمردی و چندین هنر

ز بالا بخاک اندر آید سرت

بسوزد دل مهربان مادرت

بیا تا بسازیم سوگند و بند

براهی که آید دلت را پسند

ازان پس یکی با تو خویشی کنیم

چو خویشی بود رای بیشی کنیم

پیاده تو با لشکری نامدار

نتابی مخور باتنت زینهار

بدو گفت بهرام کای پهلوان

خردمند و بیناو روشن‌روان

مرا حاجت از تو یکی بارگیست

وگر نه مرا جنگ یکبارگیست

بدو گفت پیران که ای نامجوی

ندانی که این رای را نیست روی

ترا این به آید که گفتم سخن

دلیری و بر خیره تندی مکن

ببین تا سواران آن انجمن

نهند این چنین ننگ بر خویشتن

که چندین تن از تخمهٔ مهتران

ز دیهیم داران و کنداوران

ز پیکار تو کشته و خسته شد

چنین رزم ناگاه پیوسته شد

که جوید گذر سوی ایران کنون

مگر آنک جوشد ورا مغز و خون

اگر نیستی رنج افراسیاب

که گردد سرش زین سخن پرشتاب

ترا بارگی دادمی ای جوان

بدان تات بردی بر پهلوان

برفت او و آمد ز لشکر تژاو

سواری که بودیش با شیر تاو

ز پیران بپرسید و پیران بگفت

که بهرام را از یلان نیست جفت

بمهرش بدادم بسی پند خوب

نمودم بدو راه و پیوند خوب

سخن را نبد بر دلش هیچ راه

همی راه جوید بایران سپاه

بپیران چنین گفت جنگی تژاو

که با مهر جان ترا نیست تاو

شوم گر پیاده بچنگ آرمش

سر اندر زمان زیر سنگ آرمش

بیامد شتابان بدان رزمگاه

کجا بود بهرام یل بی‌سپاه

چو بهرام را دید نیزه بدست

یکی برخروشید چون پیل مست

بدو گفت ازین لشکر نامدار

پیاده یکی مرد و چندین سوار

بایران گرازید خواهی همی

سرت برفرازید خواهی همی

سران را سپردی سر اندر زمان

گه آمد که بر تو سرآید زمان

پس آنگه بفرمود کاندر نهید

بتیر و بگرز و بژوپین دهید

برو انجمن شد یکی لشکری

هرانکس که بد از دلیران سری

کمان را بزه کرد بهرام گرد

بتیر از هوا روشنایی ببرد

چو تیر اسپری شد سوی نیزه گشت

چو دریای خون شد همه کوه و دشت

چو نیزه قلم شد بگرز و بتیغ

همی خون چکانید بر تیره میغ

چو رزمش برین گونه پیوسته شد

بتیرش دلاور بسی خسته شد

چو بهرام یل گشت بی‌توش و تاو

پس پشت او اندر آمد تژاو

یکی تیغ زد بر سر کتف اوی

که شیر اندر آمد ز بالا بروی

جدا شد ز تن دست خنجرگزار

فروماند از رزم و برگشت کار

تژاو ستمگاره را دل بسوخت

بکردار آتش رخش برفروخت

بپیچید ازو روی پر درد و شرم

بجوش آمدش در جگر خون گرم

چو خورشید تابنده بنمود پشت

دل گیو گشت از برادر درشت

ببیژن چنین گفت کای رهنمای

برادر نیامد همی باز جای

بباید شدن تا وراکار چیست

نباید که بر رفته باید گریست

دلیران برفتند هر دو چو گرد

بدان جای پرخاش و ننگ و نبرد

بدیدار بهرامشان بد نیاز

همی خسته و کشته جستند باز

همه دشت پرخسته و کشته بود

جهانی بخون اندر آغشته بود

دلیران چو بهرام را یافتند

پر از آب و خون دیده بشتافتند

بخاک و بخون اندر افگنده خوار

فتاده ازو دست و برگشته کار

همی ریخت آب از بر چهراوی

پر از خون دو تن دیده از مهر اوی

چو بازآمدش هوش بگشاد چشم

تنش پر ز خون بود و دل پر ز خشم

چنین گفت با گیو کای نامجوی

مرا چون بپوشی بتابوت روی

تو کین برادر بخواه از تژاو

ندارد مگر گاو با شیر تاو

مرا دید پیران ویسه نخست

که با من بدش روزگاری نشست

همه نامداران و گردان چین

بجستند با من بغاز کین

تن من تژاو جفاپیشه خست

نکرد ایچ یاد از نژاد و نشست

چو بهرام گرد این سخن یاد کرد

ببارید گیو از مژه آب زرد

بدادار دارنده سوگند خورد

بروز سپید و شب لاژورد

که جز ترگ رومی نبیند سرم

مگر کین بهرام بازآورم

پر از درد و پر کین بزین برنشست

یکی تیغ هندی گرفته بدست

بدانگه که شد روی گیتی سیاه

تژاو از طلایه برآمد براه

چو از دور گیو دلیرش بدید

عنان را بپیچید و دم درکشید

چو دانست کز لشکر اندر گذشت

ز گردان و گردنکشان دور گشت

سوی او بیفکند پیچان کمند

میان تژاو اندر آمد به بند

بران اندر آورد و برگشت زود

پس آسانش از پشت زین در ربود

بخاک اندر افگند خوار و نژند

فرود آمد و دست کردش به بند

نشست از بر اسپ و او را کشان

پس اندر همی برد چون بیهشان

چنین گفت با او بخواهش تژاو

که با من نماند ای دلیر ایچ تاو

چه کردم کزین بی‌شمار انجمن

شب تیره دوزخ نمودی بمن

بزد بر سرش تازیانه دویست

بدو گفت کین جای گفتار نیست

ندانی همی ای بد شور بخت

که در باغ کین تازه کشتی درخت

که بالاش با چرخ همبر بود

تنش خون خورد بار او سر بود

شکار تو بهرام باید بجنگ

ببینی کنون زخم کام نهنگ

چنین گفت با گیو جنگی تژاو

که تو چون عقابی و من چون چکاو

ز بهرام بر بد نبردم گمان

نه او را بدست من آمد زمان

که من چون رسیدم سواران چین

ورا کشته بودند بر دشت کین

بران بد که بهرام بیجان شدست

ز دردش دل گیو پیچان شدست

کشانش بیارد گیو دلیر

بپیش جگر خسته بهرام شیر

بدو گفت کاینک سر بی‌وفا

مکافات سازم جفا را جفا

سپاس از جهان‌آفرین کردگار

که چندان زمان دیدم از روزگار

که تیره‌روان بداندیش تو

بپردازم اکنون من از پیش تو

همی کرد خواهش بریشان تژاو

همی خواست از کشتن خویش تاو

همی گفت ار ایدونک این کار بود

سر من بخنجر بریدن چه سود

یکی بنده باشم روان ترا

پرستش کنم گوربان ترا

چنین گفت با گیو بهرام شیر

که ای نامور نامدار دلیر

گر ایدونک از وی بمن بد رسید

همان روز مرگش نباید چشید

سر پر گناهش روان داد من

بمان تا کند در جهان یاد من

برادر چو بهرام را خسته دید

تژاو جفا پیشه را بسته دید

خروشید و بگرفت ریش تژاو

بریدش سر از تن بسان چکاو

دل گیو زان پس بریشان بسوخت

روانش ز غم آتشی برفروخت

خروشی برآورد کاندر جهان

که دید این شگفت آشکار و نهان

که گر من کشم ور کشی پیش من

برادر بود گر کسی خویش من

بگفت این و بهرام یل جان بداد

جهان را چنین است ساز ونهاد

عنان بزرگی هرآنکو بجست

نخستین بباید بخون دست شست

اگر خود کشد گر کشندش بدرد

بگرد جهان تا توانی مگرد

خروشان بر اسپ تژاوش ببست

به بیژن سپرد آنگهی برنشست

بیاوردش از جایگاه تژاو

بنزدیک ایران دلش پر ز تاو

چو شد دور زان جایگاه نبرد

بکردار ایوان یکی دخمه کرد

بیاگند مغزش بمشک و عبیر

تنش را بپوشید چینی حریر

برآیین شاهانش بر تخت عاج

بخوابید و آویخت بر سرش تاج

سر دخمه کردند سرخ و کبود

تو گفتی که بهرام هرگز نبود

شد آن لشکر نامور سوگوار

ز بهرام وز گردش روزگار

چو برزد سر از کوه تابنده شید

برآمد سر تاج روز سپید

سپاه پراگنده گردآمدند

همی هر کسی داستانها زدند

که چندین ز ایرانیان کشته شد

سربخت سالار برگشته شد

چنین چیره دست ترکان بجنگ

سپه را کنون نیست جای درنگ

بر شاه باید شدن بی‌گمان

ببینیم تا بر چه گردد زمان

اگر شاه را دل پر از جنگ نیست

مرا و تو را جای آهنگ نیست

پسر بی‌پدر شد پدر بی‌پسر

بشد کشته و زنده خسته جگر

اگر جنگ فرمان دهد شهریار

بسازد یکی لشکر نامدار

بیاییم و دلها پر از کین و جنگ

کنیم این جهان بر بداندیش تنگ

برین رای زان مرز گشتند باز

همه دل پر از خون و جان پر گداز

برادر ز خون برادر به درد

زبانشان ز خویشان پر از یاد کرد

برفتند یکسر سوی کاسه رود

روانشان ازان کشتگان پر درود

طلایه بیامد بپیش سپاه

کسی را ندید اندران جایگاه

بپیران فرستاد زود آگهی

کز ایرانیان گشت گیتی تهی

چو بشنید پیران هم اندر زمان

بهر سو فرستاد کارآگهان

چو برگشتن مهتران شد درست

سپهبد روان را ز انده بشست

بیامد بشبگیر خود با سپاه

همی گشت بر گرد آن رزمگاه

همه کوه و هم دشت و هامون و راغ

سراپرده و خیمه بد همچو باغ

بلشکر ببخشید خود برگرفت

ز کار جهان مانده اندر شگفت

که روزی فرازست و روزی نشیب

گهی شاد دارد گهی با نهیب

همان به که با جام مانیم روز

همی بگذرانیم روزی بروز

بدان آگهی نزد افراسیاب

هیونی برافگند هنگام خواب

سپهبد بدان آگهی شاد شد

ز تیمار و درددل آزاد شد

همه لشکرش گشته روشن‌روان

ببستند آیین ره پهلوان

همه جامهٔ زینت آویختند

درم بر سر او همی ریختند

چو آمد بنزدیکی شهر شاه

سپهبد پذیره شدش با سپاه

برو آفرین کرد و بسیار گفت

که از پهلوانان ترا نیست جفت

دو هفته ز ایوان افراسیاب

همی بر شد آواز چنگ و رباب

سیم هفته پیران چنان کرد رای

که با شادمانی شود باز جای

یکی خلعت آراست افراسیاب

که گر برشماری بگیرد شتاب

ز دینار وز گوهر شاهوار

ز زرین کمرهای گوهرنگار

از اسپان تازی بزرین ستام

ز شمشیر هندی بزرین نیام

یکی تخت پرمایه از عاج و ساج

ز پیروزه مهد و ز بیجاده تاج

پرستار چینی و رومی غلام

پر از مشک و عنبر دو پیروزه جام

بنزدیک پیران فرستاد چیز

ازان پس بسی پندها داد نیز

که با موبدان باش و بیدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

نگه کن خردمند کارآگهان

بهرجای بفرست گرد جهان

که کیخسرو امروز با خواستست

بداد و دهش گیتی آراستست

نژاد و بزرگی و تخت و کلاه

چو شد گرد ازین بیش چیزی مخواه

ز برگشتن دشمن ایمن مشو

زمان تا زمان آگهی خواه نو

بجایی که رستم بود پهلوان

تو ایمن بخسپی بپیچد روان

پذیرفت پیران همه پند اوی

که سالار او بود و پیوند اوی

سپهدار پیران و آن انجمن

نهادند سر سوی راه ختن

بپای آمد این داستان فرود

کنون رزم کاموس باید سرود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

با سلام داستان فرود رو از روی شاهنامه من بازنویسی کردم چند سال قبل .
فرود (فرزند ساوش و جریره دختر پیران ویسه وزیر افراسیاب )یکی از شخصیتهای قابل تامل در شاهنامه است با سرشتی پاک که قربانی نابخرد ی و خود خواهی و عصبانیت بی مورد طوس سردار سپاه ایران (لشکریان کیخسرو برادر فرود و فرزند فرنگیس و سیاوش )می شود . طوس از فرمان شاه سر می پیچد و منطقه کلات را که فرود در دژ سفید در آنجا زندگی می کرده در پیش می گیرد و جنگی که قرار بود خونخواهی سیاوش پدر کیخسرو از تورانیان باشد به برادرکشی ختم می شود و فرود و همه خانواده اش قربانی جهالت طوس می شود .

سعید نوشته:

براستی داستان بهرام و تازیانه که اهمیت نام وننگ است آموزنده و الهام بخش است.

شد آن لشکر نامور سوگوار
ز بهرام وز گردش روزگار

نادر نوشته:

باسلام خدمت همه ایرانیان . من در شهر دهلران زندگی می کنم که دارای تمدن بسیار کهن است . جالب اینجاست که در شهر دهلران منطقه ای وجود دارد به اسم کلاته که این کلاته تمدنی بسیار کهن دارد و اثار باقی مانده از شهری بسیار بزرگ و قدیمی دارد. پدارن و پیرمردان دهلرانی بر این عقیده اند که این منطقه باستانی همان شهر کلات محل پادشاهی فرود فرزند سیاووش است . باتوجه به توضیحات فردوسی درمورد جغرافیای کلات احتمال دارد که شهر کلات فرود همین منطقه باستانی کلاته شهر دهلران باشد . البته اینها که توضیح داده شد فقط احتمالات اینجانب و گفته ریش سفیدان می باشد اگر کسی اطلاعات جامعتری دارد در حاشیه بنویسد باتشکر فراوان.

ع. مقدم نوشته:

با سلام در جایی خواندم که بجای
نباید نمودن به آبی رنج رنج
نوشته بود نباید نمودن به بی رنج رنج
در صورت صلاحدید استاد , تصحیح شود ممنون
علیرضا راسخکار مقدم

مهدی نوشته:

سلام خدمت همه ی ایرانیان و ایران دوستان. بنده اهل شهرستان گناباد از استان خراسان رضوی هستم. در رابطه با مطلبی که دوست عزیزمون در رابطه با منطقه کلات و قلعه فرود گذاشته بود میخواستم مطلبی رو هم بنده عرض کنم. قلعه فرود و کلات مربوط به شهرستان ما میشه. البته با استناد و مستدل. علاوه بر آثار باقی مانده از این قلعه که در ۳۰ کیلومتری راه گناباد به فردوس قرار داره آثار دیگه ای هم به جا مونده که ثابت میکنه این شخص و این قلعه در این مکان بودن. جنگی که بعد از کشته شدن فرود اتفاق میافته بر اساس نوشته های شاهنامه جنگ پشن هستش. این جنک در منطقه ای به همین اسم اتفاق میافته. در چند کیلومتری شرق گناباد. روستای نوده پشن از توابع خراسان در اطراف همین روستا وجود داره. دشت پشن و یا روستای پشن الانه آثار زیادی ازش باقی نمونده. ولی بقایای به جامونده ثابت میکنه که قبلا در این محل شهر باستانی پشن وجود داشته. بعد از این جنگ جنگ یازده رخ اتفاق میافته که ادامه ی جنگ ایران و تورانه. جنگ یازده رخ هم در محلی به نام ریبد یا زیبد اتفاق میافته که در ۳۰ کیلومتری جنوب غربی مرکز گناباد قرار داره. استناد این هم اشعار شاهنامه و بقایای موجود هستش. مرحوم دکتر عباس زمانی در کتاب (گناباد، پیر تاریخ) مشروحاً تمام این وقایع رو توضیع داده و از لحاظ علم باستان شناسی این ها رو کاملا مستدل عنوان کرده. محلی هم در زیبد گناباد وجود داره معروف به درب صوفه که محل دفن پیران ویسه وزیر افراسیاب پس از جنگ با ایران و کشته شدن به دست گیو هستش. دکتر زمانی تمامی این ها رو در کتابش توضیح میده. با آرزوی سربلندی برای ایران عزیز و زخم خردمون.

مهدی نوشته:

محلی هم در زیبد گناباد وجود داره معروف به درب صوفه که محل دفن پیران ویسه وزیر افراسیاب پس از جنگ با ایران و کشته شدن به دست گیو هستش. دکتر زمانی تمامی این ها رو در کتابش توضیح میده. با آرزوی سربلندی برای ایران عزیز و زخم خردمون

نجف اده کلات نوشته:

با سلام
در این شعر بارها نام کلات ذکر شده و منظور شهر تاریخی کلات نادر است در شمال شرقی خراسان رضوی
بنا توجه به اسناد تاریخی موجود در شهر کلات چون :قلعه فرود -خانه رستم -روستایی قدیمی سیستان- و از همه مهمتر اسم چند روساتای قدیمی کلات در این اشعار ذکر شده چون روستای چرم-سپاه و…و از همه مهمتر اینکه جناب فردوسی در نزدیکی شهر کلات در طوس اقامت داشتند
لطقا در تاریخ دخل و تصرف نکنید و کمی مطالعه کنید
در ضمن در فرهنگ دهخدا کلات به من جای سرسبز و در دامنه کوه است بدین صورت است که در ایران شهر های چون کلات و کلاته متععد است اما کلات مورد نظر در شعر جناب فردوسی فقط کلات نادر است و بس .

نادر نوشته:

با سلام به دوستان عزیز من در حاشیه ای که نوشتم نگفتم صد در صد کلات نام برده شده در شعر فردوسی همان کلاته دهلران است . اما باتوجه به قدمت دهلران در علم باستان شناسی که نشان میدهد دهلران ۱۰۰۰۰ هزار سال قبل از میلاد مسیح قدمت دارد و نزدیک شهر شوش پایتخت هخامنشیان است و همچنین توضیحات فردوسی در مورد سفید کوه و بیابان بی اب علف سر راه سپاه ایران احتمال نزدیکتر این است که شهر کلات همان کلاته دهلران باشد نه کلات نادری که قدمتی نهایت هزار ساله و محل حکومت نادر شاه می باشد . باتشکر از دوستان

نادر نوشته:

در ضمن باید یاد اور شوم که سایت باستانی کلاته دهلران شهر باستانی است با وسعت ۵۰ هزار متر مربع که دارای قلعه ها و بارو های بسیار محکم و باستانی مربوط به دوره کیانیان هخامنشیان که نشان دهنده شهری مهم و کهن است که در بالای کوه قرار دارد که احتمال به همین دلیل جنگ برای سپاه ایران را سخت کرده است و از یک طرف به بیابانی سوزان و بی اب علف ختم میشود . باز با این وجود اینها همه احتمالات است و با قطعیت نمیشود گفت که کلات همان کلات نادری یا کلاته دهلران است. با تشکر از دوستان

پریشان روزگار نوشته:

نادر گرامی،
قصه پر غصه ایست،
وادادگی برخی هم میهنان در برابر هر آنچه به اصطلاح ایران شناسان غربی ( بخوانید دزدان عتیقه ، جاسوسان ) می گویند.
تا بدانجا که بزرگترین بخش شاهنامه ،معتبرترین سند تاریخی مارا اسطوره می خوانند چه با آنچه دروغ پردازان اروپایی گفته و می گویند هم خوانی ندارد.
در سرگذشت بیور اسپ می خوانیم که ” گنگ دژ ”
همان بیت المقدس است.
کلات نادری هم دور از بیابان ریگ سیاه نیست، اما کلاته دهلران و بسیاری دیگر از جای نامها را که در شاهنامه آمده اند می باید در پهنه گسترده ای از چین تا دریای سپید از آن همه درکردستان و کرمانشاهان

نیز جستجو کنیم .
و این رشته سر دراز دارد

پریشان روزگار نوشته:

پی نوشت
و سپاس نادر گرامی که یاد روشن سالهایی که
بخت خدمت در آن نزدیکی ها را ذاشتم در دلم زنده کردید.

نادر نوشته:

با سلام خدمت دوستان الخصوص پریشان روزگار عزیز.
در علم باستان شناسی هیچ چیز را نمی توان با قطعیت بیان کرد . دوستان میگویند منظور حکیم تتوس از کلات قطعا کلات نادری است . اما ایا اثار موجود در کلات نادر به دوره کیانیان میرسد؟ من نمیدانم شاید اینگونه باشد .اما تا جای که بنده حقیر میدانم کلات نادری مربوط به دوره افشاریه است که زیاد قدمتی ندارد.اما حکیم توس خبر از یک جنگ خونین که متعاقب ان سوختن یک شهر بزرگ در بالای کوه که ختم به بیابان میشود می دهد. در کلاته دهلران شهر بزرگی است با قلعه ها و دژ ها و قناتهای مربوط به دوره کیانیان که اثار سوخته شدن شهر هم موجود است در ضمن گور هایی به طول حداقل ۱۰ متر و سنگ قبرهای حداقل ۵ تنی به تعداد زیادیافت شده که درون انها سلاحها جنگی فراوان است . تعجب نکنید این سنگ قبرهای وزین را جز .پهلوانایی چون گیو و گودرز و طوس بیژن … نمیتونتستن جابجا کنند . کلام اخر الله اعلم .شاید حق با دوستان باشد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام

داستان کاموس کشانی

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی
 

بنام خداوند خورشید و ماه

که دل را بنامش خرد داد راه

خداوند هستی و هم راستی

نخواهد ز تو کژی و کاستی

خداوند بهرام و کیوان و شید

ازویم نوید و بدویم امید

ستودن مر او را ندانم همی

از اندیشه جان برفشانم همی

ازو گشت پیدا مکان و زمان

پی مور بر هستی او نشان

ز گردنده خورشید تا تیره خاک

دگر باد و آتش همان آب پاک

بهستی یزدان گواهی دهند

روان ترا آشنایی دهند

ز هرچ آفریدست او بی‌نیاز

تو در پادشاهیش گردن فراز

ز دستور و گنجور و از تاج و تخت

ز کمی و بیشی و از ناز و بخت

همه بی‌نیازست و ما بنده‌ایم

بفرمان و رایش سرافگنده‌ایم

شب و روز و گردان سپهر آفرید

خور و خواب و تندی و مهر آفرید

جز او را مدان کردگار بلند

کزو شادمانی و زو مستمند

شگفتی بگیتی ز رستم بس است

کزو داستان بر دل هرکس است

سر مایهٔ مردی و جنگ ازوست

خردمندی و دانش و سنگ ازوست

بخشکی چو پیل و بدریا نهنگ

خردمند و بینادل و مرد سنگ

کنون رزم کاموس پیش آوریم

ز دفتر بگفتار خویش آوریم

چو لشکر بیامد براه چرم

کلات از بر و زیر آب میم

همی یاد کردند رزم فرود

پشیمانی و درد و تیمار بود

همه دل پر از درد و از بیم شاه

دو دیده پر از خون و تن پر گناه

چنان شرمگین نزد شاه آمدند

جگر خسته و پر گناه آمدند

برادرش را کشته بر بی‌گناه

بدشمن سپرده نگین و کلاه

همه یکسره دست کرده بکش

برفتند پیشش پرستار فش

بدیشان نگه کرد خسرو بخشم

دلش پر ز درد و پر از خون دو چشم

بیزدان چنین گفت کای دادگر

تو دادی مرا هوش و رای و هنر

همی شرم دارم من از تو کنون

تو آگه‌تری بی‌شک از چند و چون

وگرنه بفرمودمی تا هزار

زدندی بمیدان پیکار دار

تن طوس را دار بودی نشست

هرانکس که با او میان را ببست

ز کین پدر بودم اندر خروش

دلش داشتم پر غم و درد و جوش

کنون کینه نو شد ز کین فرود

سر طوس نوذر بباید درود

بگفتم که سوی کلات و چرم

مرو گر فشانند بر سر درم

کزان ره فرودست و با مادرست

سپهبد نژادست و کنداور است

دمان طوس نامدار ناهوشیار

چرا برد لشکر بسوی حصار

کنون لاجرم کردگار سپهر

ز طوس و ز لشکر ببرید مهر

بد آمد بگودرزیان بر ز طوس

که نفرین برو باد و بر پیل و کوس

همی خلعت و پندها دادمش

بجنگ برادر فرستادمش

جهانگیر چون طوس نوذر مباد

چنو پهلوان پیش لشکر مباد

دریغ آن فرود سیاوش دریغ

که با زور و دل بود و با گرز و تیغ

بسان پدر کشته شد بی‌گناه

بدست سپهدار من با سپاه

بگیتی نباشد کم از طوس کس

که او از در بند چاهست و بس

نه در سرش مغز و نه در تنش رگ

چه طوس فرومایه پیشم چه سگ

ز خون برادر بکین پدر

همی گشت پیچان و خسته جگر

سپه را همه خوار کرد و براند

ز مژگان همی خون برخ برفشاند

در بار دادن بریشان ببست

روانش بمرگ برادر بخست

بزرگان ایران بماتم شدند

دلیران بدرگاه رستم شدند

بپوزش که این بودنی کار بود

کرا بود آهنگ رزم فرود

بدانگه کجا کشته شد پور طوس

سر سرکشان خیره گشت از فسوس

همان نیز داماد او ریونیز

نبود از بد بخت مانند چیز

که دانست نام و نژاد فرود

کجا شاه را دل بخواهد شخود

تو خواهشگری کن که برناست شاه

مگر سر بپیچد ز کین سپاه

نه فرزند کاوس‌کی ریونیز

بجنگ اندرون کشته شد زار نیز

که کهتر پسر بود و پرخاشجوی

دریغ آنچنان خسرو ماهروی

چنین است انجام و فرجام جنگ

یکی تاج یابد یکی گور تنگ

چو شد روی گیتی ز خورشید زرد

بخم اندر آمد شب لاژورد

تهمتن بیامد بنزدیک شاه

ببوسید خاک از در پیشگاه

چنین گفت مر شاه را پیلتن

که بادا سرت برتر از انجمن

بخواهشگری آمدم نزد شاه

همان از پی طوس و بهر سپاه

چنان دان که کس بی‌بهانه نمرد

ازین در سخنها بباید شمرد

و دیگر کزان بدگمان بدسپاه

که فرخ برادر نبد نزد شاه

همان طوس تندست و هشیار نیست

و دیگر که جان پسر خوار نیست

چو در پیش او کشته شد ریونیز

زرسپ آن جوان سرافراز نیز

گر او برفروزد نباشد شگفت

جهانجوی را کین نباید گرفت

بدو گفت خسرو که ای پهلوان

دلم پر ز تیمار شد زان جوان

کنون پند تو داروی جان بود

وگر چه دل از درد پیچان بود

بپوزش بیامد سپهدار طوس

بپیش سپهبد زمین داد بوس

همی آفرین کرد بر شهریار

که نوشه بدی تا بود روزگار

زمین بندهٔ تاج و تخت تو باد

فلک مایهٔ فر و بخت تو باد

منم دل پر از غم ز کردار خویش

بغم بسته جان را ز تیمار خویش

همان نیز جانم پر از شرم شاه

زبان پر ز پوزش روان پر گناه

ز پاکیزه جان و فرود و زرسپ

همی برفروزم چو آذرگشسپ

اگر من گنهکارم از انجمن

همی پیچم از کردهٔ خویشتن

بویژه ز بهرام وز ریونیز

همی جان خویشم نیاید بچیز

اگر شاه خشنود گردد ز من

وزین نامور بی‌گناه انجمن

شوم کین این ننگ بازآورم

سر شیب را برفراز آورم

همه رنج لشکر بتن برنهم

اگر جان ستانم اگر جان دهم

ازین پس بتخت و کله ننگرم

جز از ترک رومی نبیند سرم

ز گفتار او شاد شد شهریار

دلش تازه شد چون گل اندر بهار

چو تاج خور روشن آمد پدید

سپیده ز خم کمان بردمید

سپهبد بیامد بنزدیک شاه

ابا او بزرگان ایران سپاه

بدیشان چنین گفت شاه جهان

که هرگز پی کین نگردد نهان

ز تور و ز سلم اندر آمد سخن

ازان کین پیشین و رزم کهن

چنین ننگ بر شاه ایران نبود

زمین پر ز خون دلیران نبود

همه کوه پر خون گودرزیان

بزنار خونین ببسته میان

همان مرغ و ماهی بریشان بزار

بگرید بدریا و بر کوهسار

از ایران همه دشت تورانیان

سر و دست و پایست و پشت و میان

شما را همه شادمانیست رای

بکینه نجنبد همی دل ز جای

دلیران همه دست کرده بکش

بپیش خداوند خورشیدفش

همه همگنان خاک دادند بوس

چو رهام و گرگین، چو گودرز و طوس

چو خراد با زنگهٔ شاوران

دگر بیژن و گیو و کنداوران

که ای شاه نیک‌اختر و شیردل

ببرده ز شیران بشمشیر دل

همه یک بیک پیش تو بنده‌ایم

ز تشویر خسرو سرافگنده‌ایم

اگر جنگ فرمان دهد شهریار

همه سرفشانیم در کارزار

سپهدار پس گیو را پیش خواند

بتخت گرانمایگان برنشاند

فراوانش بستود و بنواختش

بسی خلعت و نیکوی ساختش

بدو گفت کاندر جهان رنج من

تو بردی و بی‌بهری از گنج من

نباید که بی رای تو پیل و کوس

سوی جنگ راند سپهدار طوس

بتندی مکن سهمگین کار خرد

که روشن‌روان باد بهرام گرد

ز گفتار بدگوی وز نام و ننگ

جهان کرد بر خویشتن تار و تنگ

درم داد و روزی‌دهان را بخواند

بسی با سپهبد سخنها براند

همان رای زد با تهمتن بران

چنین تا رخ روز شد در نهان

چو خورشید بر زد سنان از نشیب

شتاب آمد از رفتن با نهیب

سپهبد بیامد بنزدیک شاه

ابا گیو گودرز و چندی سپاه

بدو داد شاه اختر کاویان

بران سان که بودی برسم کیان

ز اختر یکی روز فرخ بجست

که بیرون شدن را کی آید درست

همی رفت با کوس خسرو بدشت

بدان تا سپهبد بدو برگذشت

یکی لشکری همچو کوه سیاه

گذشتند بر پیش بیدار شاه

پس لشکر اندر سپهدار طوس

بیامد بر شه زمین داد بوس

برو آفرین کرد و بر شد خروش

جهان آمد از بانگ اسپان بجوش

یکی ابر بست از بر گرد سم

برآمد خروشیدن گاو دم

ز بس جوشن و کاویانی درفش

شده روی گیتی سراسر بنفش

تو خورشید گفتی به آب اندر است

سپهر و ستاره بخواب اندر است

نهاد از بر پیل پیروزه مهد

همی رفت زین گونه تا رود شهد

هیونی بکردار باد دمان

بدش نزد پیران هم اندر زمان

که من جنگ را گردن افراخته

سوی رود شهد آمدم ساخته

چو بشنید پیران غمی گشت سخت

فروبست بر پیل ناکام رخت

برون رفت با نامداران خویش

گزیده دلاور سواران خویش

که ایران سپه را ببیند که چیست

سرافراز چندست و با طوس کیست

رده برکشیدند زان سوی رود

فرستاد نزد سپهبد درود

وزین روی لشکر بیاورد طوس

درفش همایون و پیلان و کوس

سپهدار پیران یکی چرپ گوی

ز ترکان فرستاد نزدیک اوی

بگفت آنک من با فرنگیس و شاه

چه کردم ز خوبی بهر جایگاه

ز درد سیاوش خروشان بدم

چو بر آتش تیز جوشان بدم

کنون بار تریاک زهر آمدست

مرا زو همه رنج بهر آمدست

دل طوس غمگین شد از کار اوی

بپیچید زان درد و پیکار اوی

چنین داد پاسخ که از مهر تو

فراوان نشانست بر چهر تو

سر آزاد کن دور شو زین میان

ببند این در بیم و راه زیان

بر شاه ایران شوی با سپاه

مکافات یابی به نیکی ز شاه

بایران ترا پهلوانی دهد

همان افسر خسروانی دهد

چو یاد آیدش خوب کردار تو

دلش رنجه گردد ز تیمار تو

چنین گفت گودرز و گیو و سران

بزرگان و تیمارکش مهتران

سرایندهٔ پاسخ آمد چو باد

بنزدیک پیران ویسه نژاد

بگفت آنچ بشنید با پهلوان

ز طوس و ز گودرز روشن‌روان

چنین داد پاسخ که من روز و شب

بیاد سپهبد گشایم دو لب

شوم هرچ هستند پیوند من

خردمند کو بشنود پند من

بایران گذارم بر و بوم و رخت

سر نامور بهتر از تاج و تخت

وزین گفتتها بود مغزش تهی

همی جست نو روزگار بهی

هیونی برافگند هنگام خواب

فرستاد نزدیک افراسیاب

کزایران سپاه آمد و پیل و کوس

همان گیو و گودرز و رهام و طوس

فراوان فریبش فرستاده‌ام

ز هر گونه‌ای بندها داده‌ام

سپاهی ز جنگاوران برگزین

که بر زین شتابش بیاید ز کین

مگر بومشان از بنه برکنیم

بتخت و بگنج آتش اندر زنیم

وگر نه ز کین سیاوش سپاه

نیاساید از جنگ هرگز نه شاه

چو بشنید افراسیاب این سخن

سران را بخواند از همه انجمن

یکی لشکری ساخت افراسیاب

که تاریک شد چشمهٔ آفتاب

دهم روز لشکر بپیران رسید

سپاهی کزو شد زمین ناپدید

چو لشکر بیاسود روزی بداد

سپه برگرفت و بنه برنهاد

ز پیمان بگردید وز یاد عهد

بیامد دمان تا لب رود شهد

طلایه بیامد بنزدیک طوس

که بربند بر کوههٔ پیل کوس

که پیران نداند سخن جز فریب

چو داند که تنگ اندر آمد نهیب

درفش جفا پیشه آمد پدید

سپه بر لب رود صف برکشید

بیاراست لشکر سپهدار طوس

بهامون کشیدند پیلان و کوس

دو رویه سپاه اندر آمد چو کوه

سواران ترکان و ایران گروه

چنان شد ز گرد سپاه آفتاب

که آتش برآمد ز دریای آب

درخشیدن تیغ و ژوپین و خشت

تو گفتی شب اندر هوا لاله کشت

ز بس ترگ زرین و زرین سپر

ز جوشن سواران زرین کمر

برآمد یکی ابر چون سندروس

زمین گشت از گرد چون آبنوس

سر سروران زیر گرز گران

چو سندان شد و پتک آهنگران

ز خون رود گفتی میستان شدست

ز نیزه هوا چون نیستان شدست

بسی سر گرفتار دام کمند

بسی خوار گشته تن ارجمند

کفن جوشن و بستر از خون و خاک

تن نازدیده بشمشیر چاک

زمین ارغوان و زمان سندروس

سپهر و ستاره پرآوای کوس

اگر تاج جوید جهانجوی مرد

وگر خاک گردد بروز نبرد

بناکام می‌رفت باید ز دهر

چه زو بهر تریاک یابی چه زهر

ندانم سرانجام و فرجام چیست

برین رفتن اکنون بباید گریست

یکی نامداری بد ارژنگ نام

بابر اندر آورده از جنگ نام

برآورد از دشت آورد گرد

از ایرانیان جست چندی نبرد

چو از دور طوس سپهبد بدید

بغرید و تیغ از میان برکشید

بپور زره گفت نام تو چیست

ز ترکان جنگی ترا یار کیست

بدو گفت ارژنگ جنگی منم

سرافراز و شیر درنگی منم

کنون خاک را از تو رخشان کنم

به آوردگه برسرافشان کنم

چو گفتار پور زره شد ببن

سپهدار ایران شنید این سخن

بپاسخ ندید ایچ رای درنگ

همان آبداری که بودش بچنگ

بزد بر سر و ترگ آن نامدار

تو گفتی تنش سر نیاورد بار

برآمد ز ایران سپه بوق و کوس

که پیروز بادا سرافراز طوس

غمی گشت پیران ز توران سپاه

ز ترکان تهی ماند آوردگاه

دلیران توران و کنداوران

کشیدند شمشیر و گرز گران

که یکسر بکوشیم و جنگ آوریم

جهان بر دل طوس تنگ آوریم

چنین گفت هومان که امروز جنگ

بسازید و دل را مدارید تنگ

گر ایدونک زیشان یکی نامور

ز لشکر برارد به پیکار سر

پذیره فرستیم گردی دمان

ببینیم تا بر که گردد زمان

وزیشان بتندی نجویید جنگ

بباید یک امروز کردن درنگ

بدانگه که لشکر بجنبد ز جای

تبیره برآید ز پرده‌سرای

همه یکسره گرزها برکشیم

یکی از لب رود برتر کشیم

بانبوه رزمی بسازیم سخت

اگر یار باشد جهاندار و بخت

باسپ عقاب اندر آورد پای

برانگیخت آن بارگی را ز جای

تو گفتی یکی بارهٔ آهنست

وگر کوه البرز در جوشنست

به پیش سپاه اندر آمد بجنگ

یکی خشت رخشان گرفته بچنگ

بجنبید طوس سپهبد ز جای

جهان پر شد از نالهٔ کر نای

بهومان چنین گفت کای شوربخت

ز پالیز کین برنیامد درخت

نمودم بارژنگ یک دست برد

که بود از شما نامبردار و گرد

تو اکنون همانا بکین آمدی

که با خشت بر پشت زین آمدی

بجان و سر شاه ایران سپاه

که بی‌جوشن و گرز و رومی کلاه

بجنگ تو آیم بسان پلنگ

که از کوه یازد بنخچیر چنگ

ببینی تو پیکار مردان مرد

چو آورد گیرم بدشت نبرد

چنین پاسخ آورد هومان بدوی

که بیشی نه خوبست بیشی مجوی

گر ایدونک بیچاره‌ای را زمان

بدست تو آمد مشو در گمان

بجنگ من ارژنگ روز نبرد

کجا داشتی خویشتن را بمرد

دلیران لشکر ندارند شرم

نجوشد یکی را برگ خون گرم

که پیکار ایشان سپهبد کند

برزم اندرون دستشان بد کند

کجا بیژن و گیو آزادگان

جهانگیر گودرز کشوادگان

تو گر پهلوانی ز قلب سپاه

چرا آمدستی بدین رزمگاه

خردمند بیگانه خواند ترا

هشیوار دیوانه خواند ترا

تو شو اختر کاویانی بدار

سپهبد نیاید سوی کارزار

نگه کن که خلعت کرا داد شاه

ز گردان که جوید نگین و کلاه

بفرمای تا جنگ شیر آورند

زبردست را دست زیر آورند

اگر تو شوی کشته بر دست من

بد آید بدان نامدار انجمن

سپاه تو بی‌یار و بیجان شوند

اگر زنده مانند پیچان شوند

و دیگر که گر بشنوی گفت راست

روان و دلم بر زبانم گواست

که پر درد باشم ز مردان مرد

که پیش من آیند روز نبرد

پس از رستم زال سام سوار

ندیدم چو تو نیز یک نامدار

پدر بر پدر نامبردار و شاه

چو تو جنگجویی نیاید سپاه

تو شو تا ز لشکر یکی نامجوی

بیاید بروی اندر آریم روی

بدو گفت طوس ای سرافراز مرد

سپهبد منم هم سوار نبرد

تو هم نامداری ز توران سپاه

چرا رای کردی به آوردگاه

دلت گر پذیرد یکی پند من

بجویی بدین کار پیوند من

کزین کینه تا زنده ماند یکی

نیاسود خواهد سپاه اندکی

تو با خویش وپیوند و چندین سوار

همه پهلوان و همه نامدار

بخیره مده خویشتن را بباد

بباید که پند من آیدت یاد

سزاوار کشتن هرآنکس که هست

بمان تا بیازند بر کینه دست

کزین کینه مرد گنهکار هیچ

رهایی نیابد خرد را مپیچ

مرا شاه ایران چنین داد پند

که پیران نباید که یابد گزند

که او ویژه پروردگار منست

جهاندیده و دوستدار منست

به بیداد بر خیره با او مکوش

نگه کن که دارد بپند تو گوش

چنین گفت هومان به بیداد و داد

چو فرمان دهد شاه فرخ نژاد

بران رفت باید ببیچارگی

سپردن بدو دل بیکبارگی

همان رزم پیران نه بر آرزوست

که او راد و آزاده و نیک خوست

بدین گفت و گوی اندرون بود طوس

که شد گیو را روی چون سندروس

ز لشکر بیامد بکردار باد

چنین گفت کای طوس فرخ نژاد

فریبنده هومان میان دو صف

بیامد دمان بر لب آورده کف

کنون با تو چندین چه گوید براز

میان دو صف گفت و گوی دراز

سخن جز بشمشیر با او مگوی

مجوی از در آشتی هیچ روی

چو بشنید هومان برآشفت سخت

چنین گفت با گیو بیدار بخت

ایا گم شده بخت آزادگان

که گم باد گودرز کشوادگان

فراوان مرا دیده‌ای روز جنگ

به آوردگه تیغ هندی بچنگ

کس از تخم کشواد جنگی نماند

که منشور تیغ مرا برنخواند

ترا بخت چون روی آهرمنست

بخان تو تا جاودان شیونست

اگر من شوم کشته بر دست طوس

نه برخیزد آیین گوپال و کوس

بجایست پیران و افراسیاب

بخواهد شدن خون من رود آب

نه گیتی شود پاک ویران ز من

سخن راند باید بدین انجمن

وگر طوس گردد بدستم تباه

یکی ره نیابند ز ایران سپاه

تو اکنون بمرگ برادر گری

چه با طوس نوذر کنی داوری

بدو گفت طوس این چه آشفتنست

بدین دشت پیکار تو با منست

بیا تا بگردیم و کین آوریم

بجنگ ابروان پر ز چین آوریم

بدو گفت هومان که دادست مرگ

سری زیر تاج و سری زیر ترگ

اگر مرگ باشد مرا بی‌گمان

به آوردگه به که آید زمان

بدست سواری که دارد هنر

سپهبدسر و گرد و پرخاشخر

گرفتند هر دو عمود گران

همی حمله برد آن برین این بران

ز می گشت گردان و شد روز تار

یکی ابر بست از بر کارزار

تو گفتی شب آمد بریشان بروز

نهان گشت خورشید گیتی فروز

ازان چاک چاک عمود گران

سرانشان چو سندان آهنگران

بابر اندرون بانگ پولاد خاست

بدریای شهد اندرون باد خاست

ز خون بر کف شیر کفشیر بود

همه دشت پر بانگ شمشیر بود

خم آورد رویین عمود گران

شد آهن به کردار چاچی کمان

تو گفتی که سنگ است سر زیر ترگ

سیه شد ز خم یلان روی مرگ

گرفتند شمشیر هندی بچنگ

فرو ریخت آتش ز پولاد و سنگ

ز نیروی گردنکشان تیغ تیز

خم آورد و در زخم شد ریز ریز

همه کام پرخاک و پر خاک سر

گرفتند هر دو دوال کمر

ز نیروی گردان گران شد رکیب

یکی را نیامد سر اندر نشیب

سپهبد ترکش آورد چنگ

کمان را بزه کرد و تیغ خدنگ

بران نامور تیرباران گرفت

چپ و راست جنگ سواران گرفت

ز پولاد پیکان و پر عقاب

سپر کرد بر پیش روی آفتاب

جهان چون ز شب رفته دو پاس گشت

همه روی کشور پر الماس گشت

ز تیر خدنگ اسپ هومان بخست

تن بارگی گشت با خاک پست

سپر بر سر آورد و ننمود روی

نگه داشت هومان سر از تیر اوی

چو او را پیاده بران رزمگاه

بدیدند گفتند توران سپاه

که پردخت ماند کنون جای اوی

ببردند پرمایه بالای اوی

چو هومان بران زین توزی نشست

یکی تیغ بگرفت هندی بدست

که آید دگر باره بر جنگ طوس

شد از شب جهان تیره چون آبنوس

همه نامداران پرخاشجوی

یکایک بدو در نهادند روی

چو شد روز تاریک و بیگاه گشت

ز جنگ یلان دست کوتاه گشت

بپیچید هومان جنگی عنان

سپهبد بدو راست کرده سنان

بنزدیک پیران شد از رزمگاه

خروشی برآمد ز توران سپاه

ز تو خشم گردنکشان دور باد

درین جنگ فرجام ما سور باد

که چون بود رزم تو ای نامجوی

چو با طوس روی اندر آمد بروی

همه پاک ما دل پر از خون بدیم

جز ایزد نداند که ما چون بدیم

بلشکر چنین گفت هومان شیر

که ای رزم دیده سران دلیر

چو روشن شود تیره شب روز ماست

که این اختر گیتی افروز ماست

شما را همه شادکامی بود

مرا خوبی و نیکنامی بود

ز لشکر همی برخروشید طوس

شب تیره تا گاه بانگ خروس

همی گفت هومان چه مرد منست

که پیل ژیان هم نبرد منست

چو چرخ بلند از شبه تاج کرد

شمامه پراگند بر لاژورد

طلایه ز هر سو برون تاختند

بهر پرده‌ای پاسبان ساختند

چو برزد سر از برج خرچنگ شید

جهان گشت چون روی رومی سپید

تبیره برآمد ز هر دو سرای

جهان شد پر از نالهٔ کر نای

هوا تیره گشت از فروغ درفش

طبر خون و شبگون و زرد و بنفش

کشیده همه تیغ و گرز و سنان

همه جنگ را گرد کرده عنان

تو گفتی سپهر و زمان و زمین

بپوشد همی چادر آهنین

بپرده درون شد خور تابناک

ز جوش سواران و از گرد و خاک

ز هرای اسپان و آوای کوس

همی آسمان بر زمین داد بوس

سپهدار هومان دمان پیش صف

یکی خشت رخشان گرفته بکف

همی گفت چون من برایم بجوش

برانگیزم اسپ و برارم خروش

شما یک بیک تیغها برکشید

سپرهای چینی بسر در کشید

مبینید جز یال اسپ و عنان

نشاید کمان و نباید سنان

عنان پاک بر یال اسپان نهید

بدانسان که آید خورید و دهید

بپیران چنین گفت کای پهلوان

تو بگشای بند سلیح گوان

ابا گنج دینار جفتی مکن

ز بهر سلیح ایچ زفتی مکن

که امروز گردیم پیروزگر

بیابد دل از اختر نیک بر

وزین روی لشکر سپهدار طوس

بیاراست برسان چشم خروش

بروبر یلان آفرین خواندند

ورا پهلوان زمین خواندند

که پیروزگر بود روز نبرد

ز هومان ویسه برآورد گرد

سپهبد بگودرز کشواد گفت

که این راز بر کس نباید نهفت

اگر لشکر ما پذیره شوند

سواران بدخواه چیره شوند

همه دست یکسر بیزدان زنیم

منی از تن خویش بفگنیم

مگر دست گیرد جهاندار ما

وگر نه بد است اختر کار ما

کنون نامداران زرینه کفش

بباشید با کاویانی درفش

ازین کوه پایه مجنبید هیچ

نه روز نبرد است و گاه بسیچ

همانا که از ما بهر یک دویست

فزونست بدخواه اگر بیش نیست

بدو گفت گودرز اگر کردگار

بگرداند از ما بد روزگار

به بیشی و کمی نباشد سخن

دل و مغز ایرانیان بد مکن

اگر بد بود بخشش آسمان

بپرهیز و بیشی نگردد زمان

تو لشکر بیارای و از بودنی

روان را مکن هیچ بشخودنی

بیاراست لشکر سپهدار طوس

بپیلان جنگی و مردان و کوس

پیاده سوی کوه شد با بنه

سپهدار گودرز بر میمنه

رده برکشیده همه یکسره

چو رهام گودرز بر میسره

ز نالیدن کوس با کرنای

همی آسمان اندر آمد ز جای

دل چرخ گردان بدو چاک شد

همه کام خورشید پرخاک شد

چنان شد که کس روی هامون ندید

ز بس گرد کز رزمگه بردمید

ببارید الماس از تیره میغ

همی آتش افروخت از گرز و تیغ

سنانهای رخشان و تیغ سران

درفش از بر و زیر گرز گران

هوا گفتی از گرز و از آهنست

زمین یکسر از نعل در جوشنست

چو دریای خون شد همه دشت و راغ

جهان چون شب و تیغها چون چراغ

ز بس نالهٔ کوس با کرنای

همی کس ندانست سر را ز پای

سپهبد به گودرز گفت آن زمان

که تاریک شد گردش آسمان

مرا گفته بود این ستاره‌شناس

که امروز تا شب گذشته سه پاس

ز شمشیر گردان چو ابر سیاه

همی خون فشاند به آوردگاه

سرانجام ترسم که پیروزگر

نباشد مگر دشمن کینه ور

چو شیدوش و رهام و گستهم و گیو

زره‌دار خراد و برزین نیو

ز صف در میان سپاه آمدند

جگر خسته و کینه‌خواه آمدند

بابر اندر آمد ز هر سو غریو

بسان شب تار و انبوه دیو

وزان روی هومان بکردار کوه

بیاورد لشکر همه همگروه

وزان پس گزیدند مردان مرد

که بردشت سازند جای نبرد

گرازه سر گیوگان با نهل

دو گرد گرانمایهٔ شیردل

چو رهام گودرز و فرشیدورد

چو شیدوش و لهاک شد هم نبرد

ابا بیژن گیو کلباد را

که بر هم زدی آتش و باد را

ابا شطرخ نامور گیو را

دو گرد گرانمایهٔ نیو را

چو گودرز و پیران و هومان و طوس

نبد هیچ پیدا درنگ و فسوس

چنین گفت هومان که امروز کار

نباید که چون دی بود کارزار

همه جان شیرین بکف برنهید

چو من برخروشم دمید و دهید

تهی کرد باید ازیشان زمین

نباید که آیند زین پس بکین

بپیش اندر آمد سپهدار طوس

پیاده بیاورد و پیلان و کوس

صفی برکشیدند پیش سوار

سپردار و ژوپین‌ور و نیزه‌دار

مجنبید گفت ایچ از جای خویش

سپر با سنان اندرارید پیش

ببینیم تا این نبرده سران

چگونه گزارند گرز گران

ز ترکان یکی بود بازور نام

بافسوس بهر جای گسترده کام

بیاموخته کژی و جادوی

بدانسته چینی و هم پهلوی

چنین گفت پیران بافسون پژوه

کز ایدر برو تا سر تیغ کوه

یکی برف و سرما و باد دمان

بریشان بیاور هم اندر زمان

هوا تیره‌گون بود از تیر ماه

همی گشت بر کوه ابر سیاه

چو بازور در کوه شد در زمان

برآمد یکی برف و باد دمان

همه دست آن نیزه‌داران ز کار

فروماند از برف در کارزار

ازان رستخیز و دم زمهریر

خروش یلان بود و باران تیر

بفرمود پیران که یکسر سپاه

یکی حمله سازید زین رزمگاه

چو بر نیزه بر دستهاشان فسرد

نیاراست بنمود کس دست برد

وزان پس برآورد هومان غریو

یکی حمله آورد برسان دیو

بکشتند چندان ز ایران سپاه

که دریای خون گشت آوردگاه

در و دشت گشته پر از برف و خون

سواران ایران فتاده نگون

ز کشته نبد جای رفتن بجنگ

ز برف و ز افگنده شد جای تنگ

سیه گشت در دشت شمشیر و دست

بروی اندر افتاده برسان مست

نبد جای گردش دران رزمگاه

شده دست لشکر ز سرما تباه

سپهدار و گردنکشان آن زمان

گرفتند زاری سوی آسمان

که ای برتر از دانش و هوش و رای

نه در جای و بر جای و نه زیر جای

همه بندهٔ پرگناه توایم

به بیچارگی دادخواه توایم

ز افسون و از جادوی برتری

جهاندار و بر داوران داوری

تو باشی به بیچارگی دستگیر

تواناتر از آتش و زمهریر

ازین برف و سرما تو فریادرس

نداریم فریادرس جز تو کس

بیامد یکی مرد دانش پژوه

برهام بنمود آن تیغ کوه

کجا جای بازور نستوه بود

بر افسون و تنبل بران کوه بود

بجنبید رهام زان رزمگاه

برون تاخت اسپ از میان سپاه

زره دامنش را بزد بر کمر

پیاده برآمد بران کوه سر

چو جادو بدیدش بیامد بجنگ

عمودی ز پولاد چینی بچنگ

چو رهام نزدیک جادو رسید

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بیفگند دستش بشمشیر تیز

یکی باد برخاست چون رستخیز

ز روی هوا ابر تیره ببرد

فرود آمد از کوه رهام گرد

یکی دست با زور جادو بدست

بهامون شد و بارگی برنشست

هوا گشت زان سان که از پیش بود

فروزنده خورشید را رخ نمود

پدر را بگفت آنچ جادو چه کرد

چه آورد بر ما بروز نبرد

بدیدند ازان پس دلیران شاه

چو دریای خون گشته آوردگاه

همه دشت کشته ز ایرانیان

تن بی‌سران سر بی‌تنان

چنین گفت گودز آنگه بطوس

که نه پیل ماند و نه آوای کوس

همه یکسره تیغها برکشیم

براریم جوش ار کشند ار کشیم

همانا که ما را سر آمد زمان

نه روز نبردست و تیر و کمان

بدو گفت طوس ای جهاندیده مرد

هوا گشت پاک و بشد باد سرد

چرا سر همی داد باید بباد

چو فریادرس فره و زور داد

مکن پیشدستی تو در جنگ ما

کنند این دلیران خود اهنگ ما

بپیش زمانه پذیره مشو

بنزدیک بدخواه خیره مشو

تو در قلب با کاویانی درفش

همی دار در چنگ تیغ بنفش

سوی میمنه گیو و بیژن بهم

نگهبانش بر میسره گستهم

چو رهام و شیدوش بر پیش صف

گرازه بکین برلب آورده کف

شوم برکشم گرز کین از میان

کنم تن فدی پیش ایرانیان

ازین رزمگه برنگردانم اسپ

مگر خاک جایم بود چون زرسپ

اگر من شوم کشته زین رزمگاه

تو برکش سوی شاه ایران سپاه

مرا مرگ نامی‌تر از سرزنش

بهر جای بیغارهٔ بدکنش

چنین است گیتی پرآزار و درد

ازو تا توان گرد بیشی مگرد

فزونیش یک روز بگزایدت

ببودن زمانی نیفزایدت

دگر باره بر شد دم کرنای

خروشیدن زنگ و هندی درای

ز بانگ سواران پرخاشخر

درخشیدن تیغ و زخم تبر

ز پیکان و از گرز و ژوپین و تیر

زمین شد بکردار دریای قیر

همه دشت بی‌تن سر و یال بود

همه گوش پر زخم گوپال بود

چو شد رزم ترکان برین گونه سخت

ندیدند ایرانیان روی بخت

همی تیره شد روی اختر درشت

دلیران بدشمن نمودند پشت

چو طوس و چو گودرز و گیو دلیر

چو شیدوش و بیژن چو رهام شیر

همه برنهادند جان را بکف

همه رزم جستند بر پیش صف

هرآنکس که با طوس در جنگ بود

همه نامدار و کنارنگ بود

بپیش اندرون خون همی ریختند

یلان از پس پشت بگریختند

یکی موبدی طوس یل را بخواند

پس پشت تو گفت جنگی نماند

نباید کت اندر میان آورند

بجان سپهبد زیان آورند

به گیو دلیر آن زمان طوس گفت

که با مغز لشکر خرد نیست جفت

که ما را بدین گونه بگذاشتند

چنین روی از جنگ برگاشتند

برو بازگردان سپه را ز راه

ز بیغارهٔ دشمن و شرم شاه

بشد گیو و لشکر همه بازگشت

پر از کشته دیدند هامون و دشت

سپهبد چنین گفت با مهتران

که اینست پیکار جنگ‌آوران

کنون چون رخ روز شد تیره‌گون

همه روی کشور چو دریای خون

یکی جای آرام باید گزید

اگر تیره شب خود توان آرمید

مگر کشته یابد بجای مغاک

یکی بستر از ریگ و چادر ز خاک

همه بازگشتند یکسر ز جنگ

ز خویشان روان خسته و سر ز ننگ

سر از کوه برزد همانگاه ماه

چو بر تخت پیروزه، پیروز شاه

سپهدار پیران سپه را بخواند

همی گفت زیشان فراوان نماند

بدانگه که دریای یاقوت زرد

زند موج بر کشور لاژورد

کسی را که زنده‌ست بیجان کنیم

بریشان دل شاه پیچان کنیم

برفتند با شادمانی زجای

نشستند بر پیش پرده‌سرای

همه شب ز آوای چنگ و رباب

سپه را نیامد بران دشت خواب

وزین روی لشکر همه مستمند

پدر بر پسر سوگوار و نژند

همه دشت پر کشته و خسته بود

بخون بزرگان زمین شسته بود

چپ و راست آوردگه دست و پای

نهادن ندانست کس پا بجای

همه شب همی خسته برداشتند

چو بیگانه بد خوار بگذاشتند

بر خسته آتش همی سوختند

گسسته ببستند و بردوختند

فراوان ز گودرزیان خسته بود

بسی کشته بود و بسی بسته بود

چو بشنید گودرز برزد خروش

زمین آمد از بانگ اسپان بجوش

همه مهتران جامه کردند چاک

بسربر پراگند گودرز خاک

همی گفت کاندر جهان کس ندید

به پیران سر این بد که بر من رسید

چرا بایدم زنده با پیر سر

بخاک اندر افگنده چندین پسر

ازان روزگاری کجا زاده‌ام

ز خفتان میان هیچ نگشاده‌ام

بفرجام چندین پسر ز انجمن

ببینم چنین کشته در پیش من

جدا گشته از من چو بهرام پور

چنان نامور شیر خودکام پور

ز گودرز چون آگهی شد بطوس

مژه کرد پر خون و رخ سندروس

خروشی براورد آنگه بزار

فراوان ببارید خون در کنار

همی گفت اگر نوذر پاک‌تن

نکشتی بن و بیخ من بر چمن

نبودی مرا رنج و تیمار و درد

غم کشته و گرم دشت نبرد

که تا من کمر بر میان بسته‌ام

بدل خسته‌ام گر بجان رسته‌ام

هم‌اکنون تن کشتگان را بخاک

بپوشید جایی که باشد مغاک

سران بریده سوی تن برید

بنه سوی کوه هماون برید

برانیم لشکر همه همگروه

سراپرده و خیمه بر سوی کوه

هیونی فرستیم نزدیک شاه

دلش برفروزد فرستد سپاه

بدین من سواری فرستاده‌ام

ورا پیش ازین آگهی داده‌ام

مگر رستم زال را با سپاه

سوی ما فرستد بدین رزمگاه

وگرنه ز ما نامداری دلیر

نماند به آوردگه بر چو شیر

سپه برنشاند و بنه برنهاد

وزان کشتنگان کرد بسیار یاد

ازین سان همی رفت روز و شبان

پر از غم دل و ناچریده لبان

همه دیده پر خون و دل پر ز داغ

ز رنج روان گشته چون پر زاغ

چو نزدیک کوه هماون رسید

بران دامن کوه لشکر کشید

چنین گفت طوس سپهبد بگیو

که ای پر خرد نامبردار نیو

سه روزست تا زین نشان تاختی

بخواب و بخوردن نپرداختی

بیا و بیاسا و چیزی بخور

برامش و جامه بنمای سر

که من بی‌گمانم که پیران بجنگ

پس ما بیاید کنون بی‌درنگ

کسی را که آسوده‌تر زین گروه

به بیژن بمان و تو برشو بکوه

همه خستگان را سوی که کشید

ز آسودگان لشکری برگزید

چنین گفت کین کوه سر جای ماست

بباید کنون خویشتن کرد راست

طلایه ز کوه اندر آمد بدشت

بدان تا بریشان نشاید گذشت

خروش نگهبان و آوای زنگ

تو گفتی بجوش آمد از کوه سنگ

هم‌آنگه برآمد ز چرخ آفتاب

جهان گشت برسان دریای آب

ز درگاه پیران برآمد خروش

چنان شد که برخیزد از خاک جوش

بهومان چنین گفت کاکنون بجنگ

نباید همانا فراوان درنگ

سواران دشمن همه کشته‌اند

وگر خسته از جنگ برگشته‌اند

بزد کوس و از دشت برخاست غو

همی رفت پیش سپه پیشرو

رسیدند ترکان بدان رزمگاه

همه رزمگه خیمه بد بی‌سپاه

بشد نزد پیران یکی مژده‌خواه

که کس نیست ایدر ز ایران سپاه

ز لشکر بشادی برآمد خروش

بفرمان پیران نهادند گوش

سپهبد چنین گفت با بخردان

که ای نامور پرهنر موبدان

چه سازیم و این را چه دانید رای

که اکنون ز دشمن تهی ماند جای

سواران لشکر ز پیر و جوان

همه تیز گفتند با پهلوان

که لشکر گریزان شد از پیش ما

شکست آمد اندر بداندیش ما

یکی رزمگاهست پر خون و خاک

ازیشان نه هنگام بیم است و باک

بباید پی دشمن اندر گرفت

ز مولش سزد گر بمانی شگفت

گریزان ز باد اندرآید بب

به آید ز مولیدن ایدر شتاب

چنین گفت پیران که هنگام جنگ

شود سست پای شتاب از درنگ

سپاهی بکردار دریای آب

شدست انجمن پیش افراسیاب

بمانیم تا آن سپاه گران

بیایند گردان و جنگ‌آوران

ازان پس بایران نمانیم کس

چنین است رای خردمند و بس

بدو گفت هومان که ای پهلوان

مرنجان بدین کار چندین روان

سپاهی بدان زور و آن جوش و دم

شدی روی دریا ازیشان دژم

کنون خیمه و گاه و پرده‌سرای

همه مانده برجای و رفته ز جای

چنان دان که رفتن ز بیچارگیست

نمودن بما پشت یکبارگیست

نمانیم تا نزد خسرو شوند

بدرگاه او لشکری نو شوند

ز زابلستان رستم آید بجنگ

زیانی بود سهمگین زین درنگ

کنون ساختن باید و تاختن

فسونها و نیرنگها ساختن

چو گودرز را با سپهدار طوس

درفش همایون و پیلان و کوس

همه بی‌گمانی بچنگ آوریم

بد آید چو ایدر درنگ آوریم

چنین داد پاسخ بدو پهلوان

که بیداردل باش و روشن‌روان

چنان کن که نیک‌اختر و رای تست

که چرخ فلک زیر بالای تست

پس لشکر اندر گرفتند راه

سپهدار پیران و توران سپاه

به لهاک فرمود کاکنون مایست

بگردان عنان با سواری دویست

بدو گفت مگشای بند از میان

ببین تا کجایند ایرانیان

همی رفت لهاک برسان باد

ز خواب و ز خوردن نکرد ایچ یاد

چو نیمی ز تیره شب اندر گذشت

طلایه بدیدش بتاریک دشت

خروش آمد از کوه و آوای زنگ

ندید ایچ لهاک جای درنگ

بنزدیک پیران بیامد ز راه

بدو آگهی داد ز ایران سپاه

که ایشان بکوه هماون درند

همه بسته بر پیش راه گزند

بهومان بفرمود پیران که زود

عنان و رکیبت بباید بسود

ببر چند باید ز لشکر سوار

ز گردان گردنکش نامدار

که ایرانیان با درفش و سپاه

گرفتند کوه هماون پناه

ازین رزم رنج آید اکنون بروی

خرد تیز کن چارهٔ کار جوی

گر آن مرد با کاویانی درفش

بیاری، شود روی ایشان بنفش

اگر دستیابی بشمشیر تیز

درفش و همه نیزه کن ریزریز

من اینک پس‌اندر چو باد دمان

بیایم نسازم درنگ و زمان

گزین کرد هومان ز لشکر سوار

سپردار و شمشیرزن سی‌هزار

چو خورشید تابنده بنمود تاج

بگسترد کافور بر تخت عاج

پدید آمد از دور گرد سپاه

غو دیده‌بان آمد از دیده‌گاه

که آمد ز ترکان سپاهی پدید

بابر سیه گردشان برکشید

چو بشنید جوشن بپوشید طوس

برآمد دم بوق و آوای کوس

سواران ایران همه همگروه

رده برکشیدند بر پیش کوه

چو هومان بدید آن سپاه گران

گراییدن گرز و تیغ سران

چنین گفت هومان بگودرز و طوس

کز ایران برفتید با پیل و کوس

سوس شهر ترکان بکین آختن

بدان روی لشکر برون تاختن

کنون برگزیدی چو نخچیر کوه

شدستی ز گردان توران ستوه

نیایدت زین کار خود شرم و ننگ

خور و خواب و آرام بر کوه و سنگ

چو فردا برآید ز کوه آفتاب

کنم زین حصار تو دریای آب

بدانی که این جای بیچارگیست

برین کوه خارا بباید گریست

هیونی بپیران فرستاد زود

که اندیشهٔ ما دگرگونه بود

دگرگونه بود آنچ انداختیم

بریشان همی تاختن ساختیم

همه کوه یکسر سپاهست و کوس

درفش از پس پشت گودرز و طوس

چنان کن که چون بردمد چاک روز

پدید آید از چرخ گیتی فروز

تو ایدر بوی ساخته با سپاه

شده روی هامون ز لشکر سیاه

فرستاده نزدیک پیران رسید

بجوشید چون گفت هومان شنید

بیامد شب تیره هنگام خواب

همی راند لشکر بکردار آب

چو خورشید زان چادر قیرگون

غمی شد بدرید و آمد برون

سپهبد بکوه هماون رسید

ز گرد سپه کوه شد ناپدید

بهومان چنین گفت کز رزمگاه

مجنب و مجنبان از ایدر سپاه

شوم تا سپهدار ایرانیان

چه دارد بپا اختر کاویان

بکوه هماون که دادش نوید

بدین بودن اکنون چه دارد امید

بیامد بنزدیک ایران سپاه

سری پر ز کینه دلی پرگناه

خروشید کای نامبردار طوس

خداوند پیلان و گوپال و کوس

کنون ماهیان اندر آمد به پنج

که تا تو همی رزم جویی برنج

ز گودرزیان آن کجا مهترند

بدان رزمگاهت همه بی‌سرند

تو چون غرم رفتستی اندر کمر

پر از داوری دل پر از کینه سر

گریزان و لشکر پس اندر دمان

بدام اندر آیی همی بی‌گمان

چنین داد پاسخ سرافراز طوس

که من بر دروغ تو دارم فسوس

پی کین تو افگندی اندر جهان

ز بهر سیاوش میان مهان

برین گونه تا چند گویی دروغ

دروغت بر ما نگیرد فروغ

علف تنگ بود اندران رزمگاه

ازان بر هماون کشیدم سپاه

کنون آگهی شد بشاه جهان

بیاید زمان تا زمان ناگهان

بزرگان لشکر شدند انجمن

چو دستان و چون رستم پیلتن

چو جنبیدن شاه کردم درست

نمانم بتوران بر و بوم و رست

کنون کامدی کار مردان ببین

نه گاه فریبست و روز کمین

چو بشنید پیران ز هر سو سپاه

فرستاد و بگرفت بر کوه راه

بهر سو ز توران بیامد گروه

سپاه انجمن کرد بر گرد کوه

بریشان چو راه علف تنگ شد

سپهبد سوی چارهٔ جنگ شد

چنین گفت هومان بپیران گرد

که ما را پی کوه باید سپرد

یکی جنگ سازیم کایرانیان

نبندند ازین پس بکینه میان

بدو گفت پیران که بر ماست باد

نکردست با باد کس رزم یاد

ز جنگ پیاده بپیچید سر

شود تیره دیدار پرخاشخر

چو راه علف تنگ شد بر سپاه

کسی کوه خارا ندارد نگاه

همه لشکر آید بزنهار ما

ازین پس نجویند پیکار ما

بریشان کنون جای بخشایش است

نه هنگام پیکار و آرایش است

رسید این سگالش بگودرز و طوس

سر سرکشان خیره گشت از فسوس

چنین گفت با طوس گودرز پیر

که ما را کنون جنگ شد ناگزیر

سه روز ار بود خوردنی بیش نیست

ز یکسو گشاده رهی پیش نیست

نه خورد و نه چیز و نه بار و بنه

چنین چند باشد سپه گرسنه

کنون چون شود روی خورشید زرد

پدید آید آن چادر لاژورد

بباید گزیدن سواران مرد

ز بالا شدن سوی دشت نبرد

بسان شبیخون یکی رزم سخت

بسازیم تا چون بود یار بخت

اگر یک بیک تن بکشتن دهیم

وگر تاج گردنکشان برنهیم

چنین است فرجام آوردگاه

یکی خاک یابد یکی تاج و گاه

ز گودرز بشنید طوس این سخن

سرش گشت پردرد و کین کهن

ز یک سوی لشکر به بیژن سپرد

دگر سو بشیدوش و خراد گرد

درفش خجسته بگستهم داد

بسی پند و اندرزها کرد یاد

خود و گیو و گودرز و چندی سران

نهادند بر یال گرزگران

بسوی سپهدار پیران شدند

چو آتش بقلب سپه بر زدند

چو دریای خون شد همه رزمگاه

خروشی برآمد بلند از سپاه

درفش سپهبد بدو نیم شد

دل رزمجویان پر از بیم شد

چو بشنید هومان خروش سپاه

نشست از بر تازی اسپی سیاه

بیامد ز لشکر بسی کشته دید

بسی بیهش از رزم برگشته دید

فرو ریخت از دیده خون بر برش

یکی بانگ زد تند بر لشکرش

چنین گفت کایدر طلایه نبود

شما را ز کین ایچ مایه نبود

بهر یک ازیشان ز ما سیصدست

به آوردگه خواب و خفتن بدست

هلا تیغ و گوپالها برکشید

سپرهای چینی بسر در کشید

ز هر سو بریشان بگیرید راه

کنون کز بره بر کشد تیغ ماه

رهایی نباید که یابند هیچ

بدین سان چه باید درنگ و بسیچ

برآمد خروشیدن کرنای

بهر سو برفتند گردان ز جای

گرفتندشان یکسر اندر میان

سواران ایران چو شیر ژیان

چنان آتش افروخت از ترگ و تیغ

که گفتی همی گرز بارد ز میغ

شب تار و شمشیر و گرد سپاه

ستاره نه پیدا نه تابنده ماه

ز جوشن تو گفتی ببار اندرند

ز تاری بدریای قار اندرند

بلشکر چنین گفت هومان که بس

ازین مهتران مفگنید ایچ کس

همه پیش من دستگیر آورید

نباید که خسته بتیر آورید

چنین گفت لشکر ببانگ بلند

که اکنون به بیچارگی دست بند

دهید ار بگرز و بژوپین دهید

سران را ز خون تاج بر سر نهید

چنین گفت با گیو و رهام طوس

که شد جان ما بی‌گمان بر فسوس

مگر کردگار سپهر بلند

رهاند تن و جان ما زین گزند

اگر نه بچنگ عقاب اندریم

وگر زیر دریای آب اندریم

یکی حمله بردند هر سه به هم

چو برخیزد از جای شیر دژم

ندیدند کس یال اسپ و عنان

ز تنگی بچشم اندر آمد سنان

چنین گفت هومان به آواز تیز

که نه جای جنگست و راه گریز

برانگیخت از جایتان بخت بد

که تا بر تن بدکنش بد رسد

سه جنگ آور و خوار مایه سپاه

بماندند یکسر بدین رزمگاه

فراوان ز رستم گرفتند یاد

کجا داد در جنگ هر جای داد

ز شیدوش، وز بیژن گستهم

بسی یاد کردند بر بیش و کم

که باری کسی را ز ایران سپاه

بدی یارمان اندرین رزمگاه

نه ایدر به پیکار و جنگ آمدیم

که خیره بکام نهنگ آمدیم

دریغ آن در و گاه شاه جهان

که گیرند ما را کنون ناگهان

تهمتن به زاولستانست و زال

شود کار ایران کنون تال و مال

همی آمد آوای گوپال و کوس

بلشکر همی دیر شد گیو و طوس

چنین گفت شیدوش و گستهم شیر

که شد کار پیکار سالار دیر

به بیژن گرازه همی گفت باز

که شد کار سالار لشکر دراز

هوا قیر گون و زمین آبنوس

همی آمد از دشت آوای کوس

برفتند گردان بر آوای اوی

ز خون بود بر دشت هر جای جوی

ز گردان نیو و ز نیروی چنگ

تو گفتی برآمد ز دریا نهنگ

بدانست هومان که آمد سوار

همه گرزور بود و شمشیردار

چو دانست کامد ورا یار طوس

همی برخروشید برسان کوس

سبک شد عنان و گران شد رکیب

بلندی که دانست باز از نشیب

یکی رزم کردند تا چاک روز

چو پیدا شد از چرخ گیتی فروز

سپه بازگشتند یکسر ز جنگ

کشیدند لشکر سوی کوه تنگ

بگردان چنین گفت سالار طوس

که از گردش مهر تا زخم کوس

سواری چنین کز شما دیده‌ام

ز کنداوران هیچ نشنیده‌ام

یکی نامه باید که زی شه کنیم

ز کارش همه جمله آگه کنیم

چو نامه بنزدیک خسرو رسد

بدلش اندرون آتشی نو رسد

بیاری بیاید گو پیلتن

ز شیران یکی نامدار انجمن

بپیروزی از رزم گردیم باز

بدیدار کیخسرو آید نیاز

سخن هرچ رفت آشکار و نهان

بگویم بپیروز شاه جهان

بخوبی و خشنودی شهریار

بباشد بکام شما روزگار

چنانچون که گفتند برساختند

نوندی بنزدیک شه تاختند

دو لشکر بخیمه فرود آمدند

ز پیکار یکباره دم برزدند

طلایه برون آمد از هر دو روی

بدشت از دلیران پرخاشجوی

چو هومان رسید اندران رزمگاه

ز کشته ندید ایچ بر دشت راه

به پیران چنین گفت کامروز گرد

نه بر آرزو گشت گاه نبرد

چو آسوده گردند گردان ما

ستوده سواران و مردان ما

یکی رزم سازم که خورشید و ماه

ندیدست هرگز چنان رزمگاه

ازان پس چو آمد بخسرو خبر

که پیران شد از رزم پیروزگر

سپهبد بکوه هماون کشید

ز لشکر بسی گرد شد ناپدید

در کاخ گودرز کشوادگان

تهی شد ز گردان و آزادگان

ستاره بر ایشان بنالد همی

ببالینشان خون بپالد همی

ازیشان جهان پر ز خاک است و خون

بلند اختر طوس گشته نگون

بفرمود تا رستم پیلتن

خرامد بدرگاه با انجمن

برفتند ز ایران همه بخردان

جهاندیده و نامور موبدان

سر نامداران زبان برگشاد

ز پیکار لشکر بسی کرد یاد

برستم چنین گفت کای سرفراز

بترسم که این دولت دیریاز

همی برگراید بسوی نشیب

دلم شد ز کردار او پرنهیب

توی پروارنندهٔ تاج و تخت

فروغ از تو گیرد جهاندار بخت

دل چرخ در نوک شمشیر تست

سپهر و زمان و زمین زیر تست

تو کندی دل و مغز دیو سپید

زمانه بمهر تو دارد امید

زمین گرد رخش ترا چاکرست

زمان بر تو چون مهربان مادرست

ز تیغ تو خورشید بریان شود

ز گرز تو ناهید گریان شود

ز نیروی پیکان کلک تو شیر

بروز بلا گردد از جنگ سیر

تو تا برنهادی بمردی کلاه

نکرد ایچ دشمن بایران نگاه

کنون گیو و گودرز و طوس و سران

فراوان ازین مرز کنداوران

همه دل پر از خون و دیده پرآب

گریزان ز ترکان افراسیاب

فراوان ز گودرزیان کشته مرد

شده خاک بستر بدشت نبرد

هرانکس کزیشان بجان رسته‌اند

بکوه هماون همه خسته‌اند

همه سر نهاده سوی آسمان

سوی کردگار مکان و زمان

که ایدر بباید گو پیلتن

بنیروی یزدان و فرمان من

شب تیره کین نامه بر خواندم

بسی از جگر خون برافشاندم

نگفتم سه روز این سخن را بکس

مگر پیش دادار فریاد رس

کنون کار ز اندازه اندر گذشت

دلم زین سخن پر ز تیمار گشت

امید سپاه و سپهبد بتست

که روشن روان بادی و تن درست

سرت سبز باد و دلت شادمان

تن زال دور از بد بدگمان

ز من هرچ باید فزونی بخواه

ز اسپ و سلیح و ز گنج و سپاه

برو با دلی شاد و رایی درست

نشاید گرفت این چنین کار سست

بپاسخ چنین گفت رستم بشاه

که بی تو مبادا نگین و کلاه

که با فر و برزی و بارای و داد

ندارد چو تو شاه گردون بیاد

شنیدست خسرو که تا کیقباد

کلاه بزرگی بسر بر نهاد

بایران بکین من کمر بسته‌ام

برام یک روز ننشسته‌ام

بیابان و تاریکی و دیو و شیر

چه جادو چه از اژدهای دلیر

همان رزم توران و مازندران

شب تیره و گرزهای گران

هم از تشنگی هم ز راه دراز

گزیدن در رنج بر جای ناز

چنین درد و سختی بسی دیده‌ام

که روزی ز شادی نپرسیده‌ام

تو شاه نو آیین و من چون رهی

میان بسته‌ام چون تو فرمان دهی

شوم با سپاهی کمر بر میان

بگردانم این بد ز ایرانیان

ازان کشتگان شاه بی‌درد باد

رخ بدسگالان او زرد باد

ز گودرزیان خود جگر خسته‌ام

کمر بر میان سوگ را بسته‌ام

چو بشنید کیخسرو آواز اوی

برخ برنهاد از دو دیده دو جوی

بدو گفت بی‌تو نخواهم زمان

نه اورنگ و تاج و نه گرز و کمان

فلک زیر خم کمند تو باد

سر تاجداران به بند تو باد

ز دینار و گنج و ز تاج و گهر

کلاه و کمان و کمند و کمر

بیاورد گنجور خسرو کلید

سر بدره‌های درم بردید

همه شاه ایران به رستم سپرد

چنین گفت کای نامدار گرد

جهان گنج و گنجور شمشیر تست

سر سروران جهان زیر تست

تو با گرزداران زاولستان

دلیران و شیران کابلستان

همی رو بکردار باد دمان

مجوی و مفرمای جستن زمان

ز گردان شمشیر زن سی هزار

ز لشکر گزین از در کارزار

فریبرز کاوس را ده سپاه

که او پیش رو باشد و کینه خواه

تهمتن زمین را ببوسید و گفت

که با من عنان و رکیبست جفت

سران را سر اندر شتاب آوریم

مبادا که آرام و خواب آوریم

سپه را درم دادن آغاز کرد

بدشت آمد و رزم را ساز کرد

فریبرز را گفت برکش پگاه

سپاه اندرآور به پیش سپاه

نباید که روز و شبان بغنوی

مگر نزد طوس سپهبد شوی

بگویی که در جنگ تندی مکن

فریب زمان جوی و کندی مکن

من اینک بکردار باد دمان

بیایم نجویم بره بر زمان

چو گرگین میلاد کار آزمای

سپه را زند بر بد و نیک رای

چو خورشید تابنده بنمود چهر

بسان بتی با دلی پر زمهر

بر آمد خروشیدن کرنای

تهمتن بیاورد لشکر زجای

پر اندیشه جان جهاندار شاه

دو فرسنگ با او بیامد براه

دو منزل همی کرد رستم یکی

نیاسود روز و شبان اندکی

شبی داغ دل پر ز تیمار طوس

بخواب اندر آمد گه زخم کوس

چنان دید روشن روانش بخواب

که رخشنده شمعی برآمد ز آب

بر شمع رخشان یکی تخت عاج

سیاوش بران تخت با فر و تاج

لبان پر ز خنده زبان چرب‌گوی

سوی طوس کردی چو خورشید روی

که ایرانیان را هم ایدر بدار

که پیروزگر باشی از کارزار

بگو در زیان هیچ غمگین مشو

که ایدر یکی گلستانست نو

بزیر گل اندر همی می‌خوریم

چه دانیم کین باده تا کی خوریم

ز خواب اندر آمد شده شاد دل

ز درد و غمان گشته آزاد دل

بگودرز گفت ای جهان پهلوان

یکی خواب دیدم بروشن روان

نگه کن که رستم چو باد دمان

بیاید بر ما زمان تا زمان

بفرمود تا برکشیدند نای

بجنبید بر کوه لشکر ز جای

ببستند گردان ایران میان

برافراختند اختر کاویان

بیاورد زان روی پیران سپاه

شد از گرد خورشید تابان سیاه

از آواز گردان و باران تیر

همی چشم خورشید شد خیره خیر

دو لشکر بروی اندر آورده روی

ز گردان نشد هیچ کس جنگجوی

چنین گفت هومان بپیران که جنگ

همی جست باید چه جویی درنگ

نه لشکر بدشت شکار اندرند

که اسپان ما زیر بار اندرند

بدو گفت پیران که تندی مکن

نه روز شتابست و گاه سخن

سه تن دوش با خوار مایه سپاه

برفتند بیگاه زین رزمگاه

چو شیران جنگی و ما چون رمه

که از کوهسار اندر آید دمه

همه دشت پر جوی خون یافتیم

سر نامداران نگون یافتیم

یکی کوه دارند خارا و خشک

همی خار بویند اسپان چو مشک

بمان تا بران سنگ پیچان شوند

چو بیچاره گردند بیجان شوند

گشاده نباید که دارید راه

دو رویه پس و پیش این رزمگاه

چو بی‌رنج دشمن بچنگ آیدت

چو بشتابیش کار تنگ آیدت

چرا جست باید همی کارزار

طلایه برین دشت بس صد سوار

بباشیم تا دشمن از آب و نان

شود تنگ و زنهار خواهد بجان

مگر خاک‌گر سنگ خارا خورند

چو روزی سرآید خورند و مرند

سوی خیمه رفتند زان رزمگاه

طلایه بیامد به پیش سپاه

گشادند گردان سراسر کمر

بخوان و بخوردن نهادند سر

بلشکر گه آمد سپهدار طوس

پر از خون دل و روی چون سندروس

بگودرز گفت این سخن تیره گشت

سر بخت ایرانیان خیره گشت

همه گرد بر گرد ما لشکرست

خور بارگی خارگر خاورست

سپه را خورش بس فراوان نماند

جز از گرز و شمشیر درمان نماند

بشبگیر شمشیرها برکشیم

همه دامن کوه لشکر کشیم

اگر اختر نیک یاری دهد

بریشان مرا کامگاری دهد

ور ایدون کجا داور آسمان

بشمشیر بر ما سرآرد زمان

ز بخش جهان‌آفرین بیش و کم

نباشد مپیمای بر خیره دم

مرا مرگ خوشتر بنام بلند

ازین زیستن با هراس و گزند

برین برنهادند یکسر سخن

که سالار نیک اختر افگند بن

چو خورشید برزد ز خرچنگ چنگ

بدرید پیراهن مشک رنگ

به پیران فرستاده آمد ز شاه

که آمد ز هر جای بی‌مر سپاه

سپاهی که دریای چین را ز گرد

کند چون بیابان بروز نبرد

نخستین سپهدار خاقان چین

که تختش همی برنتابد زمین

تنش زور دارد چو صد نره شیر

سر ژنده پیل اندر آرد بزیر

یکی مهتر از ماورالنهر بر

که بگذارد از چرخ گردنده سر

ببالا چو سرو و بدیدار ماه

جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه

سر سرافرازان و کاموس نام

برآرد ز گودرز و از طوس نام

ز مرز سپیجاب تا دشت روم

سپاهی که بود اندر آباد بوم

فرستادم اینک سوی کارزار

برآرند از طوس و خسرو دمار

چو بشنید پیران بتوران سپاه

چنین گفت کای سرفرازان شاه

بدین مژدهٔ شاه پیر و جوان

همه شاد باشید و روشن‌روان

بباید کنون دل ز تیمار شست

بایران نمانم بر و بوم و رست

سر از رزم و از رنج و کین خواستن

برآسود وز لشکر آراستن

بایران و توران و بر خشک و آب

نبینند جز کام افراسیاب

ز لشکر بر پهلوان پیش رو

بمژده بیامد همی نو بنو

بگفتند کای نامور پهلوان

همیشه بزی شاد و روشن‌روان

بدیدار شاهان دلت شاددار

روانت ز اندیشه آزاد دار

ز کشمیر تا برتر از رود شهد

درفش و سپاهست و پیلان و مهد

نخست اندر آیم ز خاقان چین

که تاجش سپهرست و تختش زمین

چو منشور جنگی که با تیغ اوی

بخاک اندر آید سر جنگجوی

دلاور چو کاموس شمشیرزن

که چشمش ندیدست هرگز شکن

همه کارهای شگرف آورد

چو خشم آورد باد و برف آورد

چو خشنود باشد بهار آردت

گل و سنبل جویبار آردت

ز سقلاب چون کندر شیر مرد

چو پیروز کانی سپهر نبرد

چو سگسار غرچه چو شنگل ز هند

هوا پردرفش و زمین پر پرند

چغانی چو فرطوس لشکر فروز

گهار گهانی گو گردسوز

شمیران شگنی و گردوی وهر

پراگنده بر نیزه و تیغ زهر

تو اکنون سرافراز و رامش پذیر

کزین مژده بر نا شود مرد پیر

ز لشکر توی پهلو و پیش رو

همیشه بزی شاد و فرمانت نو

دل و جان پیران پر از خنده گشت

تو گفتی مگر مرده بد زنده گشت

بهومان چنین گفت پیران که من

پذیره شوم پیش این انجمن

که ایشان ز راه دراز آمدند

پراندیشه و رزمساز آمدند

ازین آمدن بی‌نیازند سخت

خداوند تاج‌اند و زیبای تخت

ندارند سر کم ز افراسیاب

که با تخت و گنج‌اند و با جاه و آب

شوم تا ببینم که چند و چیند

سپهبد کدامند و گردان کیند

کنم آفرین پیش خاقان چین

وگر پیش تختش ببوسم زمین

ببینم سرافراز کاموس را

برابر کنم شنگل و طوس را

چو باز آیم ایدر ببندم میان

برآرم دم و دود از ایرانیان

اگر خود ندارند پایاب جنگ

بریشان کنم روز تاریک و تنگ

هرانکس که هستند زیشان سران

کنم پای و گردن ببندگران

فرستم بنزدیک افراسیاب

نه آرام جویم بدین بر نه خواب

ز لشکر هر آنکس که آید بدست

سرانشان ببرم بشمشیر پست

بسوزم دهم خاک ایشان بباد

نگیریم زان بوم و بر نیز یاد

سه بهره ازان پس برانم سپاه

کنم روز بر شاه ایران سیاه

یکی بهره زیشان فرستم ببلخ

بایرانیان بر کنم روز تلخ

دگر بهره بر سوی کابلستان

بکابل کشم خاک زابلستان

سوم بهره بر سوی ایران برم

ز ترکان بزرگان و شیران برم

زن و کودک خرد و پیر و جوان

نمانم که باشد تنی با روان

بر و بوم ایران نمانم بجای

که مه دست بادا ازیشان مه پای

کنون تا کنم کارها را بسیچ

شما جنگ ایشان مجویید هیچ

بفگت این و دل پر ز کینه برفت

همی پوست بر تنش گفتی بکفت

بلکشر چنین گفت هومان گرد

که دلرا ز کینه نباید سترد

دو روز این یکی رنج بر تن نهید

دو دیده بکوه هماون نهید

نباید که ایشان شبی بی‌درنگ

گریزان برانند ازین جای تنگ

کنون کوه و رود و در و دشت و راه

جهانی شود پردرفش سپاه

چو پیران بنزدیک لشکر رسید

در و دشت از سم اسپان ندید

جهان پر سراپرده و خیمه بود

زده سرخ و زرد و بنفش و کبود

ز دیبای چینی و از پرنیان

درفشی ز هر پرده‌ای در میان

فروماند و زان کارش آمد شگفت

بسی با دل اندیشه اندر گرفت

که تا این بهشتست یا رزمگاه

سپهر برینست گر تاج و گاه

بیامد بنزدیک خاقان چین

پیاده ببوسید روی زمین

چو خاقان بدیدش به بر درگرفت

بماند از بر و یال پیران شگفت

بپرسید بسیار و بنواختش

بر خویش نزدیک بنشاختش

بدو گفت بخ بخ که با پهلوان

نشینم چنین شاد و روشن‌روان

بپرسید زان پس کز ایران سپاه

که دارد نگین و درفش و کلاه

کدامست جنگی و گردان کیند

نشسته برین کوه سر بر چیند

چنین داد پاسخ بدو پهلوان

که بیدار دل باش و روشن‌روان

درود جهان آفرین بر تو باد

که کردی بپرسش دل بنده شاد

ببخت تو شادانم و تن درست

روانم همی خاک پای تو جست

از ایرانیان هرچ پرسید شاه

نه گنج و سپاهست و نه تاج و گاه

بی‌اندازه پیکار جستند و جنگ

ندارند از جنگ جز خاره سنگ

چو بی‌کام و بی‌نام و بی‌تن شدند

گریزان بکوه هماون شدند

سپهدار طوس است مردی دلیر

بهامون نترسد ز پیکار شیر

بزرگان چو گودرز کشوادگان

چو گیو و چو رهام ز آزادگان

ببخت سرافراز خاقان چین

سپهبد نبیند سپه را جزین

بدو گفت خاقان که نزدیک من

بباش و بیاور یکی انجمن

یک امروز با کام دل می خوریم

غم روز ناآمده نشمریم

بیاراست خیمه چو باغ بهار

بهشتست گفتی برنگ و نگار

چو بر گنبد چرخ رفت آفتاب

دل طوس و گودرز شد پر شتاب

که امروز ترکان چرا خامش‌اند

برای بداند، ار ز می بیهش‌اند

اگر مستمندند گر شادمان

شدم در گمان از بد بدگمان

اگرشان به پیکار یار آمدست

چنان دان که بد روزگار آمدست

تو ایرانیان را همه کشته گیر

وگر زنده از رزم برگشته گیر

مگر رستم آید بدین رزمگاه

وگرنه بد آید بما زین سپاه

ستودان نیابیم یک تن نه گور

بکوبندمان سر بنعل ستور

بدو گفت گیو ای سپهدار شاه

چه بودت که اندیشه کردی تباه

از اندیشهٔ ما سخن دیگرست

ترا کردگار جهان یاورست

بسی تخم نیکی پراگنده‌ایم

جهان آفرین را پرستنده‌ایم

و دیگر ببخت جهاندار شاه

خداوند شمشیر و تخت و کلاه

ندارد جهان آفرین دست یاز

که آید ببدخواه ما را نیاز

چو رستم بیاید بدین رزمگاه

بدیها سرآید همه بر سپاه

نباشد ز یزدان کسی ناامید

وگر شب شود روی روز سپید

بیک روز کز ما نجستند جنگ

مکن دل ز اندیشه بر خیره تنگ

نبستند بر ما در آسمان

بپایان رسد هر بد بدگمان

اگر بخشش کردگار بلند

چنانست کاید بمابر گزند

به پرهیز و اندیشهٔ نابکار

نه برگردد از ما بد روزگار

یکی کنده سازیم پیش سپاه

چنانچون بود رسم و آیین و راه

همه جنگ را تیغها برکشیم

دو روز دگر ار کشند ار کشیم

ببینیم تا چیست آغازشان

برهنه شود بی‌گمان رازشان

از ایران بیاید همان آگهی

درخشان شود شاخ سرو سهی

سپهدار گودرز بر تیغ کوه

برآمد برفت از میان گروه

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

ز بالا همی سوی خاور گذشت

بزاری خروش آمد از دیده‌گاه

که شد کار گردان ایران تباه

سوی باختر گشت گیتی ز گرد

سراسر بسان شب لاژورد

شد از خاک خورشید تابان بنفش

ز بس پیل و بر پشت پیلان درفش

غو دیده بشنید گودرز و گفت

که جز خاک تیره نداریم جفت

رخش گشت ز اندوه برسان قیر

چنان شد کجا خسته گردد بتیر

چنین گفت کز اختر روزگار

مرا بهره کین آمد و کارزار

ز گیتی مرا شور بختیست بهر

پراگنده بر جای تریاک زهر

نبیره پسر داشتم لشکری

شده نامبردار هر کشوری

بکین سیاوش همه کشته شد

ز من بخت بیدار برگشته شد

ازین زندگانی شدم ناامید

سیه شد مرا بخت و روز سپید

نزادی مرا کاشکی مادرم

نگشتی سپهر بلند از برم

چنین گفت با دیده‌بان پهلوان

که ای مرد بینا و روشن‌روان

نگه کن بتوران و ایران سپاه

که آرام دارند از آوردگاه

درفش سپهدار ایران کجاست

نگه کن چپ لشکر و دست راست

بدو دیده‌بان گفت کز هر دو روی

نه بینم همی جنبش و گفت‌وگوی

ازان کار شد پهلوان پر ز درد

فرود ریخت از دیدگان آب زرد

بنالید و گفت اسپ را زین کنید

ازین پس مرا خشت بالین کنید

شوم پر کنم چشم و آغوش را

بگیرم ببر گیو و شیدوش را

همان بیژن گیو و رهام را

سواران جنگی و خودکام را

به پدرود کردن رخ هر کسی

ببوسم ببارم ز مژگان بسی

نهادند زین بر سمند چمان

خروش آمد از دیده هم در زمان

که ای پهلوان جهان شادباش

ز تیمار و درد و غم آزاد باش

که از راه ایران یکی تیره گرد

پدید آمد و روز شد لاژورد

فراوان درفش از میان سپاه

برآمد بکردار تابنده ماه

بپیش اندرون گرگ پیکر یکی

یکی ماه پیکر ز دور اندکی

درفشی بدید اژدها پیکرش

پدید آمد و شیر زرین سرش

بدو گفت گودرز انوشهٔ بدی

ز دیدار تو دور چشم بدی

چو گفتارهای تو آید بجای

بدین سان که گفتی بپاکیزه رای

ببخشمت چندان گرانمایه چیز

کزان پس نیازت نیاید بنیز

وزان پس چو روزی بایران شویم

بنزدیک شاه دلیران شویم

ترا پیش تختش برم ناگهان

سرت برفرازم بجاه از مهان

چو باد دمنده ازان جایگاه

برو سوی سالار ایران سپاه

همه هرچ دیدی بدیشان بگوی

سبک باش و از هر کسی مژده جوی

بدو دیده‌بان گفت کز دیده‌گاه

نشاید شدن پیش ایران سپاه

چو بینم که روی زمین تار گشت

برین دیده گه دیده بیکار گشت

بکردار سیمرغ ازین دیده‌گاه

برم آگهی سوی ایران سپاه

چنین گفت با دیده‌بان پهلوان

که اکنون نگه کن بروشن روان

دگر باره بنگر ز کوه بلند

که ایشان بنزدیک ما کی رسند

چنین داد پاسخ که فردا پگاه

بکوه هماون رسد آن سپاه

چنان شاد شد زان سخن پهلوان

چو بیجان شده باز یابد روان

وزان روی پیران بکردار گرد

همی راند لشکر بدشت نبرد

سواری بمژده بیامد ز پیش

بگفت آن کجا رفته بد کم و بیش

چو بشنید هومان بخندید و گفت

که شد بی‌گمان بخت بیدار جفت

خروشی بشادی ازان رزمگاه

بابر اندر آمد ز توران سپاه

بزرگان ایران پر از داغ و درد

رخان زرد و لبها شده لاژورد

باندرز کردن همه همگروه

پراگنده گشتند بر گرد کوه

بهر جای کرده یکی انجمن

همی مویه کردند بر خویشتن

که زار این دلیران خسرونژاد

کزیشان بایران نگیرند یاد

کفنها کنون کام شیران بود

زمین پر ز خون دلیران بود

سپهدار با بیژن گیو گفت

که برخیز و بگشای راز از نهفت

برو تا سر تیغ کوه بلند

ببین تا کیند و چه و چون و چند

همی بر کدامین ره آید سپاه

که دارد سراپرده و تخت و گاه

بشد بیژن گیو تا تیغ کوه

برآمد بی‌انبوه دور از گروه

ازان کوه سر کرد هر سو نگاه

درفش سواران و پیل و سپاه

بیامد بسوی سپهبد دوان

دل از غم پر از درد و خسته روان

بدو گفت چندان سپاهست و پیل

که روی زمین گشت برسان نیل

درفش و سنان را خود اندازه نیست

خور از گرد بر آسمان تازه نیست

اگر بشمری نیست انداز و مر

همی از تبیره شود گوش کر

سپهبد چو بشنید گفتار اوی

دلش گشت پر درد و پر آب روی

سران سپه را همه گرد کرد

بسی گرم و تیمار لشکر بخورد

چنین گفت کز گردش روزگار

نبینم همی جز غم کارزار

بسی گشته‌ام بر فراز و نشیب

برویم نیامد ازینسان نهیب

کنون چارهٔ کار ایدر یکیست

اگر چه سلیح و سپاه اندکیست

بسازیم و امشب شبیخون کنیم

زمین را ازیشان چو جیحون کنیم

اگر کشته آییم در کارزار

نکوهش نیابیم از شهریار

نگویند بی نام گردی بمرد

مگر زیر خاکم بباید سپرد

بدین رام گشتند یکسر سپاه

هرانکس که بود اندران رزمگاه

چو شد روی گیتی چو دریای قیر

نه ناهید پیدا نه بهرام و تیر

بیامد دمان دیده‌بان پیش طوس

دوان و شده روی چون سندروس

چنین گفت کای پهلوان سپاه

از ایران سپاه آمد از نزد شاه

سپهبد بخندید با مهتران

که ای نامداران و کنداوران

چو یار آمد اکنون نسازیم جنگ

گهی با شتابیم و گه با درنگ

بنیروی یزدان گو پیلتن

بیاری بیاید بدین انجمن

ازان دیده‌بان گشت روشن‌روان

همه مژده دادند پیر و جوان

طلایه فرستاد بر دشت جنگ

خروش آمد از کوه و آوای زنگ

چو خورشید بر چرخ گنبد کشید

شب تار شد از جهان ناپدید

یکی انجمن کرد خاقان چین

بدیبا بیاراست روی زمین

بپیران چنین گفت کامروز جنگ

بسازیم و روزی نباید درنگ

یکی با سرافراز گردنکشان

خنیده سواران دشمن کشان

ببینیم کایرانیان برچیند

بدین رزمگه اندرون با کیند

چنین گفت پیران که خاقان چین

خردمند شاهیست با آفرین

بران رفت باید که او را هواست

که رای تو بر ما همه پادشاست

وزان پس برآمد ز پرده‌سرای

خروشیدن کوس با کرنای

سنانهای رخشان و جوشان سپاه

شده روی کشور ز لشکر سیاه

ز پیلان نهادند بر پنج زین

بیاراست دیگر بدیبای چین

زبرجد نشانده بزین اندرون

ز دیبای زربفت پیروزه‌گون

بزرین رکیب و جناغ پلنگ

بزرین و سیمین جرسها و زنگ

ز افسر سر پیلبان پرنگار

همه پاک با طوق و با گوشوار

هوا شد ز بس پرنیانی درفش

چو بازار چین سرخ و زرد و بنفش

سپاهی برفت اندران دشت رزم

کزیشان همی آرزو خواست بزم

زمین شد بکردار چشم خروس

ز بس رنگ و آرایش و پیل و کوس

برفتند شاهان لشکر ز جای

هوا پر شد از نالهٔ کرنای

چو از دور طوس سپهبد بدید

سپاه آنچ بودش رده برکشید

ببستند گردان ایران میان

بیاورد گیو اختر کاویان

از آوردگه تا سر تیغ کوه

سپه بود از ایران گروها گروه

چو کاموس و منشور و خاقان چین

چو بیورد و چون شنگل بافرین

نظاره بکوه هماون شدند

نه بر آرزو پیش دشمن شدند

چو از دور خاقان چین بنگرید

خروش سواران ایران شنید

پسند آمدش گفت کاینت سپاه

سوران رزم آور و کینه‌خواه

سپهدار پیران دگرگونه گفت

هنرهای مردان نشاید نهفت

سپهدار کو چاه پوشد بخار

برو اسپ تازد بروز شکار

ازان به که بر خیره روز نبرد

هنرهای دشکن کند زیر گرد

ندیدم سواران و گردنکشان

بگردی و مردانگی زین نشان

بپیران چنین گفت خاقان چین

که اکنون چه سازیم بر دشت کین

ورا گفت پیران کز اندک سپاه

نگیرند یاد اندرین رزمگاه

کشیدی چنین رنج و راه دراز

سپردی و دیدی نشیب و فراز

بمان تا سه روز اندرین رزمگاه

بباشیم و آسوده گردد سپاه

سپه را کنم زان سپس به دو نیم

سرآمد کنون روز پیکار و بیم

بتازند شبگیر تا نیمروز

نبرده سواران گیتی‌فروز

بژوپین و خنجر بتیر و کمان

همی رزم جویند با بدگمان

دگر نیمهٔ روز دیگر گروه

بکوشند تا شب برآید ز کوه

شب تیره آسودگان را بجنگ

برم تا بریشان شود کار تنگ

نمانم که آرام گیرند هیچ

سواران من با سپاه و بسیچ

بدو گفت کاموس کین رای نیست

بدین مولش اندر مرا جای نیست

بدین مایه مردم بدین گونه جنگ

چه باید بدین گونه چندین درنگ

بسازیم یکبار و جنگ‌آوریم

بریشان در و کوه تنگ آوریم

بایران گذاریم ز ایدر سپاه

نمانیم تخت و نه تاج و نه شاه

بر و بومشان پاک و یران کنیم

نه جنگ یلان جنگ شیران کنیم

زن و کودک خرد و پیر و جوان

نه شاه و کنارنگ و نه پهلوان

بایران نمانم بر و بوم و جای

نه کاخ و نه ایوان و نه چارپای

ببد روز چندین چه باید گذاشت

غم و درد و تیمار بیهوده داشت

یک امشب گشاده مدارید راه

که ایشان برانند زین رزمگاه

چو باد سپیده دمان بردمد

سپه جمله باید که اندر چمد

تلی کشته بینی ببالای کوه

تو فردا ز گردان ایران گروه

بدانسان که ایرانیان سربسر

ازین پی نبینند جز مویه گر

بدو گفت خاقان جزین رای نیست

بگیتی چو تو لشکر آرای نیست

همه نامدارن بدین هم سخن

که کاموس شیراوژن افگند بن

برفتند وز جای برخاستند

همه شب همی لشکر آراستند

چو خورشید بر گنبد لاژورد

سراپرده‌ای زد ز دیبای زرد

خروشی بلند آمد از دیده‌گاه

بگودرز کای پهلوان سپاه

سپاه آمد و راه نزدیک شد

ز گرد سپه روز تاریک شد

بجنبید گودرز از جای خویش

بیاورد پوینده بالای خویش

سوی گرد تاریک بنهاد روی

همی شد خلیده دل و راه‌جوی

بیامد چو نزدیک ایشان رسید

درفش فریبرز کاوس دید

که او بد بایران سپه پیش‌رو

پسندیده و خویش سالار نو

پیاده شد از اسپ گودرز پیر

همان لشکر افروز دانش‌پذیر

گرفتند مر یکدگر را کنار

خروشی برآمد ز هر دو بزار

فریبرز گفت ای سپهدار پیر

همیشه بجنگ اندری ناگزیر

ز کین سیاوش تو داری زیان

دریغا سواران گودرزیان

ازیشان ترا مزد بسیار باد

سر بخت دشمن نگونسار باد

سپاس از خداوند خورشید و ماه

که دیدم ترا زنده بر جایگاه

ازیشان ببارید گودرز خون

که بودند کشته بخاک اندرون

بدو گفت بنگر که از بخت بد

همی بر سرم هر زمان بد رسد

درین جنگ پور و نبیره نماند

سپاه و درفش و تبیره نماند

فرامش شدم کار آن کارزار

کنونست رزم و کنونست کار

سپاهست چندان برین دشت و راغ

که روی زمین گشت چون پر زاغ

همه لشکر طوس با این سپاه

چو تیره شبانست با نور ماه

ز چین و ز سقلاب وز هند و روم

ز ویران گیتی و آباد بوم

همانا نماندست یک جانور

مگر بسته بر جنگ ما بر کمر

کنون تا نگویی که رستم کجاست

ز غمها نگردد مرا پشت راست

فریبرز گفت از پس من ز جای

بیامد نبودش جز از رزم رای

شب تیره را تا سپیده دمان

بیاید بره بر نجوید زمان

کنون من کجا گیرم آرامگاه

کجا رانم این خوار مایه سپاه

بدو گفت گودرز رستم چه گفت

که گفتار او را نشاید نهفت

فریبرز گفت ای جهاندیده مرد

تهمتن نفرمود ما را نبرد

بباشید گفت اندران رزمگاه

نباید شدن پیش روی سپاه

بباید بدان رزمگاه آرمید

یکی تا درفش من آید پدید

برفت او و گودرز با او برفت

براه هماون خرامید تفت

چو لشکر پدید آمد از دیده‌گاه

بشد دیده‌بان پیش توران سپاه

کز ایران یکی لشکر آمد بدشت

ازان روی سوی هماون گذشت

سپهبد بشد پیش خاقان چین

که آمد سپاهی ز ایران زمین

ندانیم چندست و سالار کیست

چه سازیم و درمان این کار چیست

بدو گفت کاموس رزم آزمای

بجایی که مهتر تو باشی بپای

بزرگان درگاه افراسیاب

سپاهی بکردار دریای آب

تو دانی چه کردی بدین پنج ماه

برین دشت با خوار مایه سپاه

کنون چون زمین سربسر لشکرست

چو خاقان و منشور کنداورست

بمان تا هنرها پدید آوریم

تو در بستی و ما کلید آوریم

گر از کابل و زابل و مای و هند

شود روی گیتی چو رومی پرند

همانا به تنها تن من نیند

نگویی که ایرانیان خود کیند

تو ترسانی از رستم نامدار

نخستین ازو من برآرم دمار

گرش یک زمان اندر آرم بدام

نمانم که ماند بگیتیش نام

تو از لشکر سیستان خسته‌ای

دل خویش در جنگشان بسته‌ای

یکی بار دست من اندر نبرد

نگه کن که برخیزد از دشت گرد

بدانی که اندر جهان مرد کیست

دلیران کدامند و پیکار چیست

بدو گفت پیران کانوشه بدی

همیشه ز تو دور دست بدی

بپیران چنین گفت خاقان چین

که کاموس را راه دادی بکین

بکردار پیش آورد هرچ گفت

که با کوه یارست و با پیل جفت

از ایرانیان نیست چندین سخن

دل جنگجویان چنین بد مکن

بایران نمانیم یک سرفراز

برآریم گرد از نشیب و فراز

هرانکس که هستند با جاه و آب

فرستیم نزدیک افراسیاب

همه پای کرده به بندگران

وزیشان فگنده فراوان سران

بایران نمانیم برگ درخت

نه گاه و نه شاه و نه تاج و نه تخت

بخندید پیران و کرد آفرین

بران نامداران و خاقان چین

بلشکر گه آمد دلی شادمان

برفتند ترکان هم اندر زمان

چو هومان و لهاک و فرشیدورد

بزرگان و شیران روز نبرد

بگفتند کامد ز ایران سپاه

یکی پیش رو با درفشی سیاه

ز کارآگهان نامداری دمان

برفت و بیامد هم اندر زمان

فریبرز کاوس گفتند هست

سپاهی سرافراز و خسروپرست

چو رستم نباشد ازو باک نیست

دم او برین زهر تریاک نیست

ابا آنک کاموس روز نبرد

همی پیلتن را ندارد بمرد

مبادا که او آید ایدر بجنگ

وگر چند کاموس گردد نهنگ

نه رستم نه از سیستان لشکرست

فریبرز را خاک و خون ایدرست

چنین گفت پیران که از تخت و گاه

شدم سیر و بیزارم از هور و ماه

که چون من شنیدم کز ایران سپاه

خرامید و آمد بدین رزمگاه

بشد جان و مغز سرم پر ز درد

برآمد یکی از دلم باد سرد

بدو گفت کلباد کین درد چیست

چرا باید از طوس و رستم گریست

ز بس گرز و شمشیر و پیل و سپاه

میان اندرون باد را نیست راه

چه ایرانیان پیش ما در چه خاک

ز کیخسرو و طوس و رستم چه باک

پراگنده گشتند ازان جایگاه

سوی خیمهٔ خویش کردند راه

ازان پس چو آگاهی آمد به طوس

که شد روی کشور پر آوای کوس

از ایران بیامد گو پیلتن

فریبرز کاوس و آن انجمن

بفرمود تا برکشیدند کوس

ز گرد سپه کوه گشت آبنوس

ز کوه هماون برآمد خروش

زمین آمد از بانگ اسپان بجوش

سپهبد بریشان زبان برگشاد

ز مازندران کرد بسیار یاد

که با دیو در جنگ رستم چه کرد

بریشان چه آورد روز نبرد

سپاه آفرین خواند بر پهلوان

که بیدار دل باش و روشن‌روان

بدین مژده گر دیده‌خواهی رواست

که این مژده آرایش جان ماست

کنون چون تهمتن بیامد بجنگ

ندارند پا این سپه با نهنگ

یکایک بران گونه رزمی کنیم

که این ننگ از ایرانیان بفگنیم

درفش سرافراز خاقان و تاج

سپرهای زرین و آن تخت عاج

همان افسر پیلبانان بزر

سنانهای زرین و زرین کمر

همان زنگ زرین و زرین جرس

که اندر جهان آن ندیدست کس

همان چتر کز دم طاوس نر

برو بافتستند چندان گهر

جزین نیز چندی بچنگ آوریم

چو جان را بکوشیم و جنگ آوریم

بلشکر چنین گفت بیدار طوس

که هم با هراسیم و هم با فسوس

همه دامن کوه پر لشکرست

سر نامداران ببند اندرست

چو رستم بیاید نکوهش کند

مگر کین سخن را پژوهش کند

که چون مرغ پیچیده بودم بدام

همه کار ناکام و پیکار خام

سپهبد همان بود و لشکر همان

کسی را ندیدم ز گردان دمان

یکی حمله آریم چون شیر نر

شوند از بن که مگر زاستر

سپه گفت کین برتری خود مجوی

سخن زین نشان هیچ گونه مگوی

کزین کوه کس پیشتر نگذرد

مگر رستم این رزمگه بنگرد

بباشیم بر پیش یزدان بپای

که اویست بر نیکوی رهنمای

بفرمان دارندهٔ هور و ماه

تهمتن بیاید بدین رزمگاه

چه داری دژم اختر خویش را

درم بخش و دینار درویش را

بشادی ز گردان ایران گروه

خروشی برآمد ز بالای کوه

چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو

ز هامون برآمد خروش چکاو

ز درگاه کاموس برخاست غو

که او بود اسپ افگن و پیش رو

سپاه انجمن کرد و جوشن بداد

دلش پر ز رزم و سرش پر ز باد

زره بود در زیر پیراهنش

کله ترگ بود و قبا جوشنش

بایران خروش آمد از دیده‌گاه

کزین روی تنگ اندر آمد سپاه

درفش سپهبد گو پیلتن

پدید آمد از دور با انجمن

وزین روی دیگر ز توران سپاه

هوا گشت برسان ابر سیاه

سپهبد سورای چو یک لخت کوه

زمین گشته از نعل اسپش ستوه

یکی گرز همچون سر گاومیش

سپاه از پس و نیزه‌دارانش پیش

همی جوشد از گرز آن یال و کفت

سزد گر بمانی ازو در شگفت

وزین روی ایران سپهدار طوس

بابر اندر آورد آوای کوس

خروشیدن دیده‌بان پهوان

چو بشنید شد شاد و روشن‌روان

ز نزدیک گودرز کشواد تفت

سواری بنزد فریبرز رفت

که توران سپه سوی جنگ آمدند

رده برکشیدند و تنگ آمدند

تو آن کن که از گوهر تو سزاست

که تو مهتری و پدر پادشاست

که گرد تهمتن برآمد ز راه

هم اکنون بیاید بدین رزمگاه

فریبرز با لشکری گرد نیو

بیامد بپیوست با طوس و گیو

بر کوه لشکر بیاراستند

درفش خجسته بپیراستند

چو با میسره راست شد میمنه

همان ساقه و قلب و جای بنه

برآمد خروشیدن کرنای

سپه چون سپهر اندر آمد ز جای

چو کاموس تنگ اندر آمد بجنگ

بهامون زمانی نبودش درنگ

سپه را بکردار دریای آب

که از کوه سیل اندر آید شتاب

بیاورد و پیش هماون رسید

هوا نیلگون شد زمین ناپدید

چو نزدیک شد سر سوی کوه کرد

پر از خنده رخ سوی انبوه کرد

که این لشکری گشن و کنداورست

نه پیران و هومان و آن لشکرست

که دارید ز ایرانیان جنگجوی

که با من بروی اندر آرند روی

ببینید بالا و برز مرا

برو بازوی و تیغ و گرز مرا

چو بشنید گیو این سخن بردمید

برآشفت و تیغ از میان برکشید

چو نزدیک‌تر شد بکاموس گفت

که این را مگر ژنده پیلست جفت

کمان برکشید و بزه بر نهاد

ز دادار نیکی دهش کرد یاد

بکاموس بر تیرباران گرفت

کمان را چو ابر بهاران گرفت

چو کاموس دست و گشادش بدید

بزیر سپر کرد سر ناپدید

بنیزه درآمد بکردار گرگ

چو شیری برافراز پیلی سترگ

چو آمد بنزدیک بدخواه اوی

یکی نیزه زد بر کمرگاه اوی

چو شد گیو جنبان بزین اندرون

ازو دور شد نیزهٔ آبگون

سبک تیغ را برکشید از نیام

خروشید و جوشید و برگفت نام

به پیش سوار اندر آمد دژم

بزد تیغ و شد نیزهٔ او قلم

ز قلب سپه طوس چون بنگرید

نگه کرد و جنگ دلیران بدید

بدانست کو مرد کاموس نیست

چنو نیزه‌ور نیز جز طوس نیست

خروشان بیامد ز قلب سپاه

بیاری بر گیو شد کینه‌خواه

عنان را بپیچید کاموس تنگ

میان دو گرد اندر آمد بجنگ

ز تگ اسپ طوس دلاور بماند

سپهبد برو نام یزدان بخواند

به نیزه پیاده به آوردگاه

همی گشت با او بپیش سپاه

دو گرد گرانمایه و یک سوار

کشانی نشد سیر زان کارزار

برین گونه تا تیره شد جای هور

همی بود بر دشت هر گونه شور

چو شد دشت بر گونهٔ آبنوس

پراگنده گشتند کاموس و طوس

سوی خیمه رفتند هر دو گروه

یکی سوی دشت و دگر سوی کوه

چو گردون تهی شد ز خورشید و ماه

طلایه برون شد ز هر دو سپاه

ازان دیده گه دیده، بگشاد لب

که شد دشت پر خاک و تاریک شب

پر از گفتگویست هامون و راغ

میان یلان نیز چندین چراغ

همانا که آمد گو پیلتن

دمان و ز زابل یکی انجمن

چو بشنید گودرز کشواد تفت

شب تیره از کوه خارا برفت

پدید آمد آن اژدهافش درفش

شب تیره‌گون کرد گیتی بنفش

چو گودرز روی تهمتن بدید

شد از آب دیده رخش ناپدید

پیاده شد از اسپ و رستم همان

پیاده بیامد چو باد دمان

گرفتند مر یکدگر را کنار

ز هر دو برآمد خروشی بزار

ازان نامدارن گودرزیان

که از کینه جستن سرآمد زمان

بدو گفت گودرز کای پهلوان

هشیوار و جنگی و روشن‌روان

همی تاج و گاه از تو گیرد فروغ

سخن هرچ گویی نباشد دروغ

تو ایرانیان را ز مام و پدر

بهی هم ز گنج و ز تخت و گهر

چنانیم بی‌تو چو ماهی بخاک

بتنگ اندرون سر تن اندر هلاک

چو دیدم کنون خوب چهر ترا

همین پرسش گرم و مهر ترا

مرا سوگ آن ارجمندان نماند

ببخت تو جز روی خندان نماند

بدو گفت رستم که دل شاد دار

ز غمهای گیتی سر آزاد دار

که گیتی سراسر فریبست و بند

گهی سودمندی و گاهی گزند

یکی را ببستر یکی را بجنگ

یکی را بنام و یکی را بننگ

همی رفت باید کزین چاره نیست

مرا نیز از مرگ پتیاره نیست

روان تو از درد بی‌درد باد

همه رفتن ما بورد باد

ازان پس چو آگاه شد طوس و گیو

ز ایران نبرده سواران نیو

که رستم به کوه هماون رسید

مر او را جهاندیده گودرز دید

برفتند چون باد لشکر ز جای

خروش آمد و نالهٔ کرنای

چو آمد درفش تهمتن پدید

شب تیره لشکر برستم رسید

سپاه و سپهبد پیاده شدند

میان بسته و دلگشاده شدند

خروشی برآمد ز لشکر بدرد

ازان کشتگان زیر خاک نبرد

دل رستم از درد ایشان بخست

بکینه بنوی میان را ببست

بنالید ازان پس بدرد سپاه

چو آگه شد از کار آوردگاه

بسی پندها داد و گفت ای سران

بپیش آمد امروز رزمی گران

چنین است آغاز و فرجام جنگ

یکی تاج یابد یکی گور تنگ

سراپرده زد گرد گیتی‌فروز

پس پشت او لشکر نیمروز

بکوه اندرون خیمه‌ها ساختند

درفش سپهبد برافراختند

نشست از بر تخت بر پیلتن

بزرگان لشکر شدند انجمن

ز یک دست بنشست گودرز و گیو

بدست دگر طوس و گردان نیو

فروزان یکی شمع بنهاد پیش

سخن رفت هر گونه بر کم و بیش

ز کار بزرگان و جنگ سپاه

ز رخشنده خورشید و گردنده ماه

فراوان ازان لشکر بی‌شمار

بگفتند با مهتر نامدار

ز کاموس و شنگل ز خاقان چین

ز منشور جنگی و مردان کین

ز کاموس خود جای گفتار نیست

که ما را بدو راه دیدار نیست

درختیست بارش همه گرز و تیغ

نترسد اگر سنگ بارد ز میغ

ز پیلان جنگی ندارد گریز

سرش پر ز کینست و دل پر ستیز

ازین کوه تا پیش دریای شهد

درفش و سپاهست و پیلان و مهد

اگر سوی ما پهلوان سپاه

نکردی گذر کار گشتی تباه

سپاس از خداوند پیروزگر

ک او آورد رنج و سختی بسر

تن ما بتو زنده شد بی‌گمان

نبد هیچ کس را امید زمان

ازان کشتگان یک زمان پهلوان

همی بود گریان و تیره‌روان

ازان پس چنین گفت کز چرخ ماه

برو تا سر تیره خاک سیاه

نبینی مگر گرم و تیمار و رنج

برینست رسم سرای سپنج

گزافست کردار گردان سپهر

گهی زهر و جنگست و گه نوش و مهر

اگر کشته گر مرده هم بگذریم

سزد گر بچون و چرا ننگریم

چنان رفت باید که آید زمان

مشو تیز با گردش آسمان

جهاندار پیروزگر یار باد

سر بخت دشمن نگونسار باد

ازین پس همه کینه باز آوریم

جهان را بایران نیاز آوریم

بزرگان همه خواندند آفرین

که بی‌تو مبادا زمان و زمین

همیشه بدی نامبردار و شاد

در شاه پیروز بی‌تو مباد

چو از کوه بفروخت گیتی فروز

دو زلف شب تیره بگرفت روز

ازان چادر قیر بیرون کشید

بدندان لب ماه در خون کشید

تبیره برآمد ز هر دو سرای

برفتند گردان لشکر ز جای

سپهدار هومان به پیش سپاه

بیامد همی کرد هر سو نگاه

که ایرانیان را که یار آمدست

که خرگاه و خیمه بکار آمدست

ز یپروزه دیبا سراپرده دید

فراوان بگرد اندرش پرده دید

درفش و سنان سپهبد بپیش

همان گردش اختر بد بپیش

سراپرده‌ای دید دیگر سیاه

درفشی درفشان بکردار ماه

فریبرز کاوس با پیل و کوس

فراوان زده خیمه نزدیک طوس

بیامد پر از غم بپیران بگفت

که شد روز با رنج بسیار جفت

کز ایران ده و دار و بانگ خروش

فراوان ز هر شب فزون بود دوش

بتنها برفتم ز خیمه پگاه

بلشکر بهر جای کردم نگاه

از ایران فراوان سپاه آمدست

بیاری برین رزمگاه آمدست

ز دیبا یکی سبز پرده‌سرای

یکی اژدهافش درفشی بپای

سپاهی بگرد اندرش زابلی

سپردار و با خنجر کابلی

گمانم که رستم ز نزدیک شاه

بیاری بیامد بدین رزمگاه

بدو گفت پیران که بد روزگار

اگر رستم آید بدین کارزار

نه کاموس ماند نه خاقان چین

نه شنگل نه گردان توران زمین

هم‌انگه ز لشکر گه اندر کشید

بیامد سپهدار را بنگرید

وزانجا دمان سوی کاموس شد

بنزدیک منشور و فرطوس شد

که شبگیر ز ایدر برفتم پگاه

بگشتم همه گرد ایران سپاه

بیاری فراوان سپاه آمدست

بسی کینه‌ور رزمخواه آمدست

گمانم که آن رستم پیلتن

که گفتم همی پیش این انجمن

برفت از در شاه ایران سپاه

بیاری بیامد بدین رزمگاه

بدو گفت کاموس کای پر خرد

دلت یکسر اندیشهٔ بد برد

چنان دان که کیخسرو آمد بجنگ

مکن خیره دل را بدین کار تنگ

ز رستم چه رانی تو چندین سخن

ز زابلستان یاد چندین مکن

درفش مرا گر ببیند به چنگ

بدریای چین بر خروشد نهنگ

برو لشکر آرای و برکش سپاه

درفش اندر آور به آوردگاه

چو من با سپاه اندر آیم بجنگ

نباید که باشد شما را درنگ

ببینی تو پیکار مردان کنون

شده دشت یکسر چو دریای خون

دل پهلوان زان سخن شاد گشت

ز اندیشهٔ رستم آزاد گشت

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

همی کرد گفتار کاموس یاد

وزان جایگه پیش خاقان چین

بیامد بیوسید روی زمین

بدو گفت شاها انوشه بدی

روانرا بدیدار توشه بدی

بریدی یکی راه دشوار و دور

خریدی چنین رنج ما را بسور

بدین سام بزرم افراسیاب

گذشتی به کشتی ز دریای آب

سپاه از تو دارد همی پشت راست

چنان کن که از گوهر تو سزاست

بیارای پیلان بزنگ و درای

جهان پر کن از نالهٔ کرنای

من امروز جنگ آورم با سپاه

تو با پیل و با کوس در قلبگاه

نگه دار پشت سپاه مرا

بابر اندر آور کلاه مرا

چنین گفت کاموس جنگی بمن

که تو پیش‌رو باش زین انجمن

بسی سخت سوگندهای دراز

بخورد و بر آهیخت گرز از فراز

که امروز من جز بدین گرز جنگ

نسازم وگر بارد از ابر سنگ

چو بشنید خاقان بزد کرنای

تو گفتی که کوه اندر آمد ز جای

ز بانگ تبیره زمین و سپهر

بپوشید کوه و بیفگند مهر

بفرمود تا مهد بر پشت پیل

ببستند و شد روی گیتی چو نیل

بیامد گرازان بقلب سپاه

شد از گرد خورشید تابان سیاه

خروشیدن زنگ و هندی درای

همی دل برآورد گفتی ز جای

ز بس تخت پیروزه بر پشت پیل

درفشان بکردار دریای نیل

بچشم اندرون روشنایی نماند

همی باروان آشنایی نماند

پر از گرد شد چشم و کام سپهر

تو گفتی بقیر اندر اندود چهر

چو خاقان بیامد بقلب سپاه

بچرخ اندرون ماه گم کرد راه

ز کاموس چون کوه شد میمنه

کشیدند بر سوی هامون بنه

سوی میسره نیز پیران برفت

برادرش هومان و کلباد تفت

چو رستم بدید آنک خاقان چه کرد

بیاراست در قلب جای نبرد

چنین گفت رستم که گردان سپهر

ببینیم تا بر که گردد بمهر

چگونه بود بخشش آسمان

کرا زین بزرگان سرآید زمان

درنگی نبودم براه اندکی

دو منزل همی کرد رخشم یکی

کنون سم این بارگی کوفتست

ز راه دراز اندر آشوفتست

نیارم برو کرد نیرو بسی

شدن جنگ جویان به پیش کسی

یک امروز در جنگ یاری کنید

برین دشمنان کامگاری کنید

که گردان سپهر جهان یار ماست

مه و مهر گردون نگهدار ماست

بفرمود تا طوس بربست کوس

بیاراست لشکر چو چشم خروس

سپهبد بزد نای و رویینه خم

خروش آمد و نالهٔ گاودم

بیاراست گودرز بر میمنه

فرستاد بر کوه خارا بنه

فریبرز کاوس بر میسره

جهان چون نیستان شده یکسره

بقلب اندرون طوس نوذر بپای

زمین شد پر از نالهٔ کرنای

جهان شد بگرد اندرون ناپدید

کسی از یلان خویشتن را ندید

بشد پیلتن تا سر تیغ کوه

بدیدار خاقان و توران گروه

سپه دید چندانک دریای روم

ازیشان نمودی چو یک مهره موم

کشانی و شگنی و سقلاب و هند

چغانی و رومی و وهری و سند

جهانی شده سرخ و زرد و سیاه

دگرگونه جوشن دگرگون کلاه

زبانی دگرگون بهر گوشه‌ای

درفش نوآیین و نو توشه‌ای

ز پیلان و آرایش و تخت عاج

همان یاره و افسر و طوق و تاج

جهان بود یکسر چو باغ بهشت

بدیدار ایشان شده خوب زشت

بران کوه سر ماند رستم شگفت

ببر گشتن اندیشه اندر گرفت

که تا چون نماید بما چرخ مهر

چه بازی کند پیر گشته سپهر

فرود آمد از کوه و دل بد نکرد

گذر بر سپاه و سپهبد نکرد

همی گفت تا من کمر بسته‌ام

بیک جای یک سال ننشسته‌ام

فراوان سپه دیده‌ام پیش ازین

ندانم که لشکر بود بیش ازین

بفرمود تا برکشیدند کوس

بجنگ اندر آمد سپهدار طوس

ازان کوه سر سوی هامون کشید

همی نیزه از کینه در خون کشید

بیک نیمه از روز لشکر گذشت

کشیدند صف بر دو فرسنگ دشت

ز گرد سپه روشنایی نماند

ز خورشید شب را جدایی نماند

ز تیر و ز پیکان هوا تیره گشت

همی آفتاب اندران خیره گشت

خروش سواران و اسپان ز دشت

ز بهرام و کیوان همی برگذشت

ز جوش سواران و زخم تبر

همی سنگ خارا برآورد پر

همه تیغ و ساعد ز خون بود لعل

خروشان دل خاک در زیر نعل

دل مرد بددل گریزان ز تن

دلیان ز خفتان بریده کفن

برفتند ازان جای شیران نر

عقاب دلاور برآورد پر

نماند ایچ با روی خورشید رنگ

بجوش آمده خاک بر کوه و سنگ

بلشکر چنین گفت کاموس گرد

که گر آسمان را بباید سپرد

همه تیغ و گرز و کمند آورید

بایرانیان تنگ و بند آورید

جهانجوی را دل بجنگ اندرست

وگرنه سرش زیر سنگ اندرست

دلیری کجا نام او اشکبوس

همی بر خروشید بر سان کوس

بیامد که جوید ز ایران نبرد

سر هم نبرد اندر آرد بگرد

بشد تیز رهام با خود و گبر

همی گرد رزم اندر آمد بابر

برآویخت رهام با اشکبوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

بران نامور تیرباران گرفت

کمانش کمین سواران گرفت

جهانجوی در زیر پولاد بود

بخفتانش بر تیر چون باد بود

نبد کارگر تیر بر گبر اوی

ازان تیزتر شد دل جنگجوی

بگرز گران دست برد اشکبوس

زمین آهنین شد سپهر ابنوس

برآهیخت رهام گرز گران

غمی شد ز پیکار دست سران

چو رهام گشت از کشانی ستوه

بپیچید زو روی و شد سوی کوه

ز قلب سپاه اندر آشفت طوس

بزد اسپ کاید بر اشکبوس

تهمتن برآشفت و با طوس گفت

که رهام را جام باده‌ست جفت

بمی در همی تیغ‌بازی کند

میان یلان سرفرازی کند

چرا شد کنون روی چون سندروس

سواری بود کمتر از اشکبوس

تو قلب سپه را به‌آیین بدار

من اکنون پیاده کنم کارزار

کمان بزه را بباز و فگند

ببند کمر بر بزد تیر چند

خروشید کای مرد رزم آزمای

هم آوردت آمد مشو باز جای

کشانی بخندید و خیره بماند

عنان را گران کرد و او را بخواند

بدو گفت خندان که نام تو چیست

تن بی‌سرت را که خواهد گریست

تهمتن چنین داد پاسخ که نام

چه پرسی کزین پس نبینی تو کام

مرا مادرم نام مرگ تو کرد

زمانه مرا پتک ترگ تو کرد

کشانی بدو گفت بی‌بارگی

بکشتن دهی سر بیکبارگی

تهمتن چنین داد پاسخ بدوی

که ای بیهده مرد پرخاشجوی

پیاده ندیدی که جنگ آورد

سر سرکشان زیر سنگ اورد

بشهر تو شیر و نهنگ و پلنگ

سوار اندر آیند هر سه بجنگ

هم اکنون ترا ای نبرده سوار

پیاده بیاموزمت کارزار

پیاده مرا زان فرستاد طوس

که تا اسپ بستانم از اشکبوس

کشانی پیاده شود همچو من

ز دو روی خندان شوند انجمن

پیاده به از چون تو پانصد سوار

بدین روز و این گردش کارزار

کشانی بدو گفت با تو سلیح

نبینم همی جز فسوس و مزیح

بدو گفت رستم که تیر و کمان

ببین تا هم اکنون سراری زمان

چو نازش باسپ گرانمایه دید

کمان را بزه کرد و اندر کشید

یکی تیر زد بر بر اسپ اوی

که اسپ اندر آمد ز بالا بروی

بخندید رستم به آواز گفت

که بنشین به پیش گرانمایه جفت

سزدگر بداری سرش درکنار

زمانی برآسایی از کارزار

کمان را بزه کرد زود اشکبوس

تنی لرز لرزان و رخ سندروس

برستم برآنگه ببارید تیر

تهمتن بدو گفت برخیره خیر

همی رنجه داری تن خویش را

دو بازوی و جان بداندیش را

تهمتن به بند کمر برد چنگ

گزین کرد یک چوبه تیر خدنگ

یکی تیر الماس پیکان چو آب

نهاده برو چار پر عقاب

کمان را بمالید رستم بچنگ

بشست اندر آورد تیر خدنگ

برو راست خم کرد و چپ کرد راست

خروش از خم چرخ چاچی بخاست

چو سوفارش آمد بپهنای گوش

ز شاخ گوزنان برآمد خروش

چو بوسید پیکان سرانگشت اوی

گذر کرد بر مهرهٔ پشت اوی

بزد بر بر و سینهٔ اشکبوس

سپهر آن زمان دست او داد بوس

قضا گفت گیر و قدر گفت ده

فلک گفت احسنت و مه گفت زه

کشانی هم اندر زمان جان بداد

چنان شد که گفتی ز مادر نزاد

نظاره بریشان دو رویه سپاه

که دارند پیکار گردان نگاه

نگه کرد کاموس و خاقان چین

بران برز و بالا و آن زور و کین

چو برگشت رستم هم اندر زمان

سواری فرستاد خاقان دمان

کزان نامور تیر بیرون کشید

همه تیر تا پر پر از خون کشید

همه لشکر آن تیر برداشتند

سراسر همه نیزه پنداشتند

چو خاقان بدان پر و پیکان تیر

نگه کرد برنا دلش گشت پیر

بپیران چنین گفت کین مرد کیست

ز گردان ایران ورا نام چیست

تو گفتی که لختی فرومایه‌اند

ز گردنکشان کمترین پایه‌اند

کنون نیزه با تیر ایشان یکیست

دل شیر در جنگشان اندکیست

همی خوار کردی سراسر سخن

جز آن بد که گفتی ز سر تا به بن

بدو گفت پیران کز ایران سپاه

ندانم کسی را بدین پایگاه

کجا تیر او بگذرد بر درخت

ندانم چه دارد بدل شوربخت

از ایرانیان گیو و طوس‌اند مرد

که با فر و برزند روز نبرد

برادرم هومان بسی پیش طوس

جهان کرد بر گونهٔ آبنوس

بایران ندانم که این مرد کیست

بدین لشکر او را هم آورد کیست

شوم بازپرسم ز پرده‌سرای

بیارند ناکام نامش بجای

بیامد پر اندیشه و روی زرد

بپرسید زان نامداران مرد

بپیران چنین گفت هومان گرد

که دشمن ندارد خردمند خرد

بزرگان ایران گشاده‌دلند

تو گویی که آهن همی بگسلند

کنون تا بیامد از ایران سپاه

همی برخروشند زان رزمگاه

بدو گفت پیران که هر چند یار

بیاید بر طوس از ایران سوار

چو رستم نباشد مرا باک نیست

ز گرگین و بیژن دلم چاک نیست

سپه را دو رزم گرانست پیش

بجویند هر کس بدین نام خویش

وزان جایگه پیش کاموس رفت

بنزدیک منشور و فرطوس تفت

چنین گفت کامروز رزمی بزرگ

برفت و پدید آمد از میش گرگ

ببینید تا چارهٔ کار چیست

بران خستگیها بر آزار چیست

چنین گفت کاموس کامروز جنگ

چنان بد که نام اندر آمد بننگ

برزم اندرون کشته شد اشکبوس

وزو شادمان شد دل گیو و طوس

دلم زان پیاده به دو نیم شد

کزو لشکر ما پر از بیم شد

ببالای او بر زمین مرد نیست

بدین لشکر او را هم آورد نیست

کمانش تو دیدی و تیر ایدرست

بزور او ز پیل ژیان برترست

همانا که آن سگزی جنگجوی

که چندین همی برشمردی ازوی

پیاده بدین رزمگاه آمدست

بیاری ایران سپاه آمدست

بدو گفت پیران که او دیگرست

سواری سرافراز و کنداورست

بترسید پس مرد بیدار دل

کجا بسته بود اندران کار دل

ز پیران بپرسید کان شیر مرد

چگونه خرامد بدشت نبرد

ز بازو و برزش چه داری نشان

چه گوید بورد با سرکشان

چگونست مردی و دیدار اوی

چگونه شوم من بپیکار اوی

گرا یدونک اویست کامد ز راه

مرا رفت باید به آوردگاه

بدو گفت پیران که این خود مباد

که او آید ایدر کند رزم یاد

یکی مرد بینی چو سرو سهی

بدیدار با زیب و با فرهی

بسا رزمگاها که افراسیاب

ازو گشت پیچان و دیده پرآب

یکی رزمسازست و خسروپرست

نخست او برد سوی شمشیر دست

بکین سیاوش کند کارزار

کجا او بپروردش اندر کنار

ز مردان کنند آزمایش بسی

سلیح ورا برنتابد کسی

نه برگیرد از جای گرزش نهنگ

اگر بفگند بر زمین روز جنگ

زهی بر کمانش بر از چرم شیر

یکی تیر و پیکان او ده ستیر

برزم اندر آید بپوشد زره

یکی جوشن از بر ببندد گره

یکی جامه دارد ز چرم پلنگ

بپوشد بر و اندر آید بجنگ

همی نام ببربیان خواندش

ز خفتان و جوشن فزون داندش

نسوزد در آتش نه از آب تر

شود چون بپوشد برآیدش پر

یکی رخش دارد بزیر اندرون

تو گفتی روان شد که بیستون

همی آتش افروزد از خاک و سنگ

نیارامد از بانگ هنگام جنگ

ابا این شگفتی بروز نبرد

سزد گر نداری تو او را بمرد

چو بشنید کاموس بسیار هوش

بپیران سپرد آن زمان چشم و گوش

همانا خوش آمدش گفتار اوی

برافروخت زان کار بازار اوی

بپیران چنین گفت کای پهلوان

تو بیدار دل باش و روشن‌روان

ببین تا چه خواهی ز سوگند سخت

که خوردند شاهان بیدار بخت

خورم من فزون زان کنون پیش تو

که روشن شود زان دل و کیش تو

که زین را نبردارم از پشت بور

بنیروی یزدان کیوان و هور

مگر بخت و رای تو روشن کنم

بریشان جهان چشم سوزن کنم

بسی آفرین خواند پیران بدوی

که ای شاه بینادل و راست‌گوی

بدین شاخ و این یال و بازوی و کفت

هنرمند باشی ندارم شگفت

بکام تو گردد همه کار ما

نماندست بسیار پیکار ما

وزان جایگه گرد لشکر بگشت

بهر خیمه و پرده‌ای برگذشت

بگفت این سخن پیش خاقان چین

همی گفت با هر کسی همچنین

ز خورشید چون شد جهان لعل فام

شب تیره بر چرخ بگذاشت گام

دلیران لشکر شدند انجمن

که بودند دانا و شمشیرزن

بخرگاه خاقان چین آمدند

همه دل پر از رزم و کین آمدند

چو کاموس اسپ افگن شیر مرد

چو منشور و فرطوس مرد نبرد

شمیران شگنی و شنگل ز هند

ز سقلاب چون کندر وشاه سند

همی رای زد رزم را هر کسی

از ایران سخن گفت هر کس بسی

ازان پس بران رایشان شد درست

که یکسر بخون دست بایست شست

برفتند هر کس برام خویش

بخفتند در خیمه با کام خویش

چو باریک و خمیده شد پشت ماه

ز تاریک زلف شبان سیاه

بنزدیک خورشید چون شد درست

برآمد پر از آب رخ را بشست

سپاه دو کشور برآمد بجوش

بچرخ بلند اندر آمد خروش

چنین گفت خاقان که امروز جنگ

نباید که چون دی بود با درنگ

گمان برد باید که پیران نبود

نه بی او نشاید نبرد آزمود

همه همگنان رزمساز آمدیم

بیاری ز راه دراز آمدیم

گر امروز چون دی درنگ آوریم

همه نام را زیر ننگ آوریم

و دیگر که فردا ز افراسیاب

سپاس اندر آرام جوییم و خواب

یکی رزم باید همه همگروه

شدن پیش لشکر بکردار کوه

ز من هدیه و بردهٔ زابلی

بیابید با شارهٔ کابلی

ز ده کشور ایدر سرافراز هست

بخواب و به خوردن نباید نشست

بزرگان ز هر جای برخاستند

بخاقان چین خواهش آراستند

که بر لشکر امروز فرمان تراست

همه کشور چین و توران تراست

یک امروز بنگر بدین رزمگاه

که شمشیر بارد ز ابر سیاه

وزین روی رستم بایرانیان

چنین گفت کاکنون سرآمد زمان

اگر کشته شد زین سپاه اندکی

نشد بیش و کم از دو سیصد یکی

چنین یکسره دل مدارید تنگ

نخواهم تن زنده بی‌نام و ننگ

همه لشکر ترک از اشکبوس

برفتند رخساره چون سندروس

کنون یکسره دل پر از کین کنید

بروهای جنگی پر از چین کنید

که من رخش را بستم امروز نعل

بخون کرد خواهم سر تیغ لعل

بسازید کامروز روز نوست

زمین سربسر گنج کیخسروست

میان را ببندید کز کارزار

همه تاج یابید با گوشوار

بزرگان برو خواندند آفرین

که از تو فروزد کلاه و نگین

بپوشید رستم سلیح نبرد

به آوردگه رفت با داروبرد

زره زیر بد جوشن اندر میان

ازان پس بپوشید ببربیان

گرانمایه مغفر بسر بر نهاد

همی کرد بدخواهش از مرگ یاد

بنیروی یزدان میان را ببست

نشست از بر رخش چون پیل مست

ز بالای او آسمان خیره گشت

زمین از پی رخش او تیره گشت

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

زمین آهنین شد سپهر آبنوس

جهان لرز لرزان شد و دشت و کوه

زمین شد ز نعل ستوران ستوه

وزین روی کاموس بر میمنه

پس پشت او ژنده پیل و بنه

ابر میسره لشکر آرای هند

زره‌دار با تیغ و هندی پرند

بقلب اندرون جای خاقان چین

شده آسمان تار و جنبان زمین

وزین رو فریبرز بر میسره

چو خورشید تابان ز برج بره

سوی میمنه پور کشواد بود

که کتفش همه زیر پولاد بود

بقلب اندرون طوس نوذر بپای

به پیش سپه کوس با کرنای

همی دود آتش برآمد ز آب

نبیند چنین رزم جنگی بخواب

برآمد ز هر سوی لشکر خروش

همی پیل را زان بدرید گوش

نخستین که آمد میان دو صف

ز خون جگر بر لب آورده کف

سپهبد سرافراز کاموس بود

که با لشکر و پیل و با کوس بود

همی برخروشید چون پیل مست

یکی گرزهٔ گام پیکر بدست

که آن جنگجوی پیاده کجاست

که از نامداران چنین رزم خواست

کنون گر بیاید به آوردگاه

تهی ماند از تیر او جایگاه

ورا دیده بودند گردان نیو

چو طوس سرافراز و رهام و گیو

کسی را نیامد همی رزم رای

ز گردان ایران تهی ماند جای

که با او کسی را نبد تاو جنگ

دلیران چو آهو و او چون پلنگ

یکی زابلی بود الوای نام

سبک تیغ کین برکشید از نیام

کجا نیزهٔ رستم او داشتی

پس پشت او هیچ نگذاشتی

بسی رنج برده بکار عنان

بیاموخته گرز و تیر و سنان

برنج و بسختی جگر سوخته

ز رستم هنرها بیاموخته

بدو گفت رستم که بیدار باش

بورد این ترک هشیار باش

مشو غرق ز آب هنرهای خویش

نگه‌دار بر جایگه پای خویش

چو قطره بر ژرف دریا بری

بدیوانگی ماند این داوری

شد الوای آهنگ کاموس کرد

که جوید بورد با او نبرد

نهادند آوردگاهی بزرگ

کشانی بیامد بکردار گرگ

بزد نیزه و برگرفتش ز زین

بینداخت آسان بروی زمین

عنان را گران کرد و او را بنعل

همی کوفت تا خاک او کرد لعل

تهمتن ز الوای شد دردمند

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

چو آهنگ جنگ سران داشتی

کمندی و گرزی گران داشتی

بیامد بغرید چون پیل مست

کمندی ببازو و گرزی بدست

بدو گفت کاموس چندین مدم

بنیروی این رشتهٔ شصت خم

چنین پاسخ آورد رستم که شیر

چو نخچیر بیند بغرد دلیر

نخستین برین کینه بستی کمر

ز ایران بکشتی یکی نامور

کنون رشته خوانی کمند مرا

ببینی همی تنگ و بند مرا

زمانه ترا از کشانی براند

چو ایدر بدت خاک جایت نماند

برانگیخت کاموس اسپ نبرد

هم آورد را دید با دارو برد

بینداخت تیغ پرند آورش

همی خواست از تن بریدن سرش

سر تیغ بر گردن رخش خورد

ببرید بر گستوان نبرد

تن رخش را زان نیامد گزند

گو پیلتن حلقه کرد آن کمند

بینداخت و افگندش اندر میان

برانگیخت از جای پیل ژیان

بزین اندر آورد و کردش دوال

عقابی شده رخش با پر و بال

سوار از دلیری بیفشارد ران

گران شد رکیب و سبک شد عنان

همی خواست کان خم خام کمند

بنیرو ز هم بگسلاند ز بند

شد از هوش کاموس و نگسست خام

گو پیلتن رخش را کرد رام

عنان را بیچید و او را ز زین

نگون اندر آورد و زد بر زمین

بیامد ببستش بخم کمند

بدو گفت کاکنون شدی بی‌گزند

ز تو تنبل و جادوی دور گشت

روانت بر دیو مزدور گشت

سرآمد بتو بر همه روز کین

نبینی زمین کشانی و چین

گمان تو آن بد که هنگام جنگ

کسی چون تو نگرفت خنجر بچنگ

مبادا که کین آورد سرفراز

که بس زود بیند نشیب و فراز

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

بخم کمند اندر آورد چنگ

بیامد خرامان بایران سپاه

بزیر کش اندر تن کینه‌خواه

بگردان چنین گفت کین رزمجوی

ز بس زور و کین اندر آمد بروی

چنین است رسم سرای فریب

گهی در فراز و گهی در نشیب

بایران همی شد که ویران کند

کنام پلنگان و شیران کند

به زابلستان و به کابلستان

نه ایوان بود نیز و نه گلستان

نیندازد از دست گوپال را

مگر گم کند رستم زال را

کفن شد کنون مغفر و جوشنش

ز خاک افسر و گرد پیراهنش

شما را بکشتن چگونست رای

که شد کار کاموس جنگی ز پای

بیفگند بر خاک پیش سران

ز لشکر برفتند کنداوران

تنش را بشمشیر کردند چاک

بخون غرقه شد زیر او سنگ و خاک

بمردی نباید شد اندر گمان

که بر تو درازست دست زمان

بپایان شد این رزم کاموس گرد

همی شد که جان آورد جان ببرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

پیام قول بیگی نوشته:

در متن به اشتباه این بیت آمده است:
(تو قلب سپه را بیین بدار
من اکنون پیاده کنم کارزار
)

که درست آن در پایین آمده:

تو قلب سپه را به آیین بدار من اکنون پیاده کنم کارزار

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

شکوهی نوشته:

دو نکته:
۱- بنام در سطر نخست درست نیست. این گونه نوشتن به معنی “مشهور” و “نامی” است. مانند حافظ شاعر بنام ایران است. یعنی حافظ شاعر مشهور و نامی کشور ایران است. درست این است که بنویسید: به نام خداوند خورشید و ماه

۲- واژه جستجو درست نیست. بلکه بنویسید: جست و جو . زیرا از فعلهای جستن و جوییدن می آید.

پاسخ: در مورد اول مطابق فرموده عمل شد. پیشنهاد دومتان سلیقه‌ایست و با عرف نوشتن این ترکیب منافات دارد، شما «گفتگو» را چگونه می‌نویسید؟

شکوهی نوشته:

واژگانی مانند جست و جو، گفت و گو، شست و شو را باید جداگانه نوشت.
گفت از مصدر گفتن و گو(ی) از مصدر گوییدن و شست از مصدر شستن و شو(ی) از مصدر شوییدن می آید. گرچه برخی از مصدرها امروزه کاربرد فراوانی شاید نداشته باشد.
کامیاب باشید

مرتضی یزدانپرست نوشته:

تشکر از همه افرادی که زحمت ایجاد چنین سایتی را کشیده اند فکر کنم یک بیت از ابیات این داستان از قلم افتاده است
باید یک بیت بعد از این بیت باشد که از قلم افتاده لطفا تصحیح بفرمائید
سزد گر بداری سرش در کنار
زمانی برآسایی از کارزار

موسوی نوشته:

بدو گفت ار ایدونک پیدا شوی بگردی از این تنبل و جادوی

si نوشته:

“چو خورشید زد پنجه بر پشت گاو” ظاهرا اشاره به صورت فلکی گاو داره که اگر اشتباه نکنم منظور روز اول تیر باشه.
اشارات زیادی توی شاهنامه به همین صورت هست.
اگر کسی با دقت بیشتری می دوننه خاهشا بگه.

ناشناس نوشته:

گاو = صورت فلکى ثور است که هم زمان اردیبهشت است

فرشید نوشته:

به نام درسته. بنام خدا غلطه درستش کنید

ابراهیم رمضانلی نوشته:

در بیت ” نماند ایچ با روی خورشید رنگ به جوش آمده خاک بر کوه و سنگ ”
مقصود تاریک شدن هواست یا ترسیدن خورشید؟
“به جوش آمدن خاک” در مصرع دوم به چه معناست؟

کانال رسمی گنجور در تلگرام

داستان خاقان چین

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » داستان خاقان چین
 

کنون ای خردمند روشن‌روان

بجز نام یزدان مگردان زبان

که اویست بر نیک و بد رهنمای

وزویست گردون گردان بجای

همی بگذرد بر تو ایام تو

سرایی جزین باشد آرام تو

چو باشی بدین گفته همداستان

که دهقان همی گوید از باستان

ازان پس خبر شد بخاقان چین

که شد کشته کاموس بر دشت کین

کشانی و شگنی و گردان بلخ

ز کاموس‌شان تیره شد روز و تلخ

همه یک بدیگر نهادند روی

که این پرهنر مرد پرخاشجوی

چه مردست و این مرد را نام چیست

همورد او در جهان مرد کیست

چنین گفت هومان به پیران شیر

که امروز شد جانم از رزم سیر

دلیران ما چون فرازند چنگ

که شد کشته کاموس جنگی بجنگ

بگیتی چنو نامداری نبود

وزو پیلتن تر سواری نبود

چو کاموس گو را بخم کمند

به آوردگه بر توان کرد بند

سزد گر سر پیل را روز کین

بگیرد برآرد زند بر زمین

سپه سربسر پیش خاقان شدند

ز کاموس با درد و گریان شدند

که آغاز و فرجام این رزمگاه

شنیدی و دیدی بنزد سپاه

کنون چارهٔ کار ما بازجوی

بتنها تن خویش و کس را مگوی

بلشکر نگه کن ز کارآگهان

کسی کو سخن باز جوید نهان

ببیند که این شیر دل مرد کیست

وزین لشکر او را هم آورد کیست

از آن پس همه تن بکشتن دهیم

به آوردگه بر سر و تن نهیم

بپیران چنین گفت خاقان چین

که خود درد ازینست و تیمار ازین

که تا کیست زان لشکر پرگزند

کجا پیل گیرد بخم کمند

ابا آنک از مرگ خود چاره نیست

ره خواهش و پرسش و یاره نیست

ز مادر همه مرگ را زاده‌ایم

بناکام گردن بدو داده‌ایم

کس از گردش آسمان نگذرد

وگر بر زمین پیل را بشکرد

شما دل مدارید ازو مستمند

کجا کشته شد زیر خم کمند

مرا نرا که کاموس ازو شد هلاک

ببند کمند اندر آرم بخاک

همه شهر ایران کنم رود آب

بکام دل خسرو افراسیاب

ز لشکر بسی نامور گرد کرد

ز خنجرگزاران و مردان مرد

چنین گفت کین مرد جنگی بتیر

سوار کمندافگن و گردگیر

نگه کرد باید که جایش کجاست

بگرد چپ لشکر و دست راست

هم از شهر پرسد هم از نام او

ازانپس بسازیم فرجام او

سواری سرافراز و خسروپرست

بیامد ببر زد برین کار دست

که چنگش بدش نام و جوینده بود

دلیر و به هر کار پوینده بود

بخاقان چنین گفت کای سرفراز

جهان را بمهر تو بادا نیاز

گر او شیر جنگیست بیجان کنم

بدانگه که سر سوی ایران کنم

بتنها تن خویش جنگ‌آورم

همه نام او زیر ننگ آورم

ازو کین کاموس جویم نخست

پس از مرگ نامش بیارم درست

برو آفرین کرد خاقان چین

بپیشش ببوسید چنگش زمین

بدو گفت ار این کینه بازآوری

سوی من سر بی‌نیاز آوری

ببخشمت چندان گهرها ز گنج

کزان پس نباید کشیدنت رنج

ازان دشت چنگش برانگیخت اسپ

همی رفت برسان آذرگشسپ

چو نزدیک ایرانیان شد بجنگ

ز ترکش برآورد تیر خدنگ

چنین گفت کین جای جنگ منست

سر نامداران بچنگ منست

کجا رفت آن مرد کاموس گیر

که گاهی کمند افگند گاه تیر

کنون گر بیاید به آوردگاه

نمانم که ماند بنزد سپاه

بجنبید با گرز رستم ز جای

همانگه برخش اندر آورد پای

منم گفت شیراوژن و گردگیر

که گاهی کمند افگنم گاه تیر

هم اکنون ترا همچو کاموس گرد

بدیده همی خاک باید سپرد

بدو گفت چنگش که نام تو چیست

نژادت کدامست و کام تو چیست

بدان تا بدانم که روز نبرد

کرا ریختم خون چو برخاست گرد

بدو گفت رستم که ای شوربخت

که هرگز مبادا گل آن درخت

کجا چون تو در باغ بار آورد

چو تو میوه اندر شمار آورد

سر نیزه و نام من مرگ تست

سرت را بباید ز تن دست شست

بیامد همانگاه چنگش چو باد

دو زاغ کمان را بزه بر نهاد

کمان جفا پیشه چون ابر بود

هم آورد با جوشن و گبر بود

سپر بر سرآورد رستم چو دید

که تیرش زره را بخواهد برید

بدو گفت باش ای سوار دلیر

که اکنون سرت گردد از رزم سیر

نگه کرد چنگش بران پیلتن

ببالای سرو سهی بر چمن

بد آن اسپ در زیر یک لخت کوه

نیامد همی از کشیدن ستوه

بدل گفت چنگش که اکنون گریز

به از با تن خویش کردن ستیز

برانگیخت آن بارکش را ز جای

سوی لشکر خویشتن کرد رای

بکردار آتش دلاور سوار

برانگیخت رخش از پس نامدار

همانگاه رستم رسید اندروی

همه دشت زیشان پر از گفت و گوی

دم اسپ ناپاک چنگش گرفت

دو لشکر بدو مانده اندر شگفت

زمانی همی داشت تا شد غمی

ز بالا بزد خویشتن بر زمی

بیفتاد زو ترگ و زنهار خواست

تهمتن ورا کرد با خاک راست

همانگاه کردش سر از تن جدا

همه کام و اندیشه شد بی‌نوار

همه نامداران ایران زمین

گرفتند بر پهلوان آفرین

همی بود رستم میان دو صف

گرفته یکی خشت رخشان بکف

وزان روی خاقان غمی گشت سخت

برآشفت با گردش چرخ و بخت

بهومان چنین گفت خاقان چین

که تنگست بر ما زمان و زمین

مران نامور پهلوان را تو نام

شوی بازجویی فرستی پیام

بدو گفت هومان که سندان نیم

برزم اندرون پیل دندان نیم

بگیتی چو کاموس جنگی نبود

چنو رزم‌خواه و درنگی نبود

بخم کمندش گرفت این سوار

تو این گرد را خوار مایه مدار

شوم تا چه خواهد جهان آفرین

که پیروز گردد بدین دشت کین

بخیمه درآمد بکردار باد

یکی ترگ دیگر بسر برنهاد

درفشی دگر جست و اسپی دگر

دگرگونه جوشن دگرگون سپر

بیامد چو نزدیک رستم رسید

همی بود تا یال و شاخش بدید

برستم چنین گفت کای نامدار

کمندافگن وگرد و جنگی سوار

بیزدان که بیزارم از تاج و گاه

که چون تو ندیدم یکی رزم‌خواه

ز تو بگذرد زین سپاه بزرگ

نبینم همی نامداری سترگ

دلیری که چندین بجوید نبرد

برآرد همی از دل شیر گرد

ز شهر و نژاد و ز آرام خویش

سخن گوی و از تخمه و نام خویش

جز از تو کسی را ز ایران سپاه

ندیدم که دارد دل رزمگاه

مرا مهربانیست بر مرد جنگ

بویژه که دارد نهاد پلنگ

کنون گر بگویی مرا نام خویش

برو بوم و پیوند وآرام خویش

سپاسی برین کار بر من نهی

کز اندیشه گردد دل من تهی

بدو گفت رستم که چندین سخن

که گفتی و افگندی از مهر بن

چرا تو نگویی مرا نام خویش

بر و کشور و بوم و آرام خویش

چرا آمدستی بنزدیک من

بنرمی و چربی و چندین سخن

اگر آشتی جست خواهی همی

بکوشی که این کینه کاهی همی

نگه کن که خون سیاوش که ریخت

چنین آتش کین بما بر که بیخت

همان خون پرمایه گودرزیان

که بفزود چندین زیان بر زیان

بزرگان کجا با سیاوش بدند

نجستند پیکار و خامش بدند

گنهکار خون سر بیگناه

نگر تا که یابی ز توران سپاه

ز مردان و اسپان آراسته

کز ایران بیاورد با خواسته

چو یکسر سوی ما فرستید باز

من از جنگ ترکان شوم بی‌نیاز

ازان پس همه نیکخواه منید

سراسر بر آیین و راه منید

نیازم بکین و نجویم نبرد

نیارم سر سرکشان زیر گرد

وزان پس بگویم بکیخسرو این

بشویم دل و مغزش از درد و کین

بتو بر شمارم کنون نامشان

که مه نامشان باد و مه کامشان

سر کین ز گرسیوز آمد نخست

که درد دل و رنج ایران بجست

کسی را که دانی تو از تخم کور

که بر خیره این آب کردند شور

گروی زره و آنک از وی بزاد

نژادی که هرگز مباد آن نژاد

ستم بر سیاوش ازیشان رسید

که زو آمد این بند بد را کلید

کسی کو دل و مغز افراسیاب

تبه کرد و خون راند برسان آب

و دیگر کسی را کز ایرانیان

نبد کین و بست اندرین کین میان

بزرگان که از تخمهٔ ویسه‌اند

دو رویند و با هر کسی پیسه‌اند

چو هومان و لهاک و فرشیدورد

چو کلباد و نستیهن آن شوخ مرد

اگر این که گفتم بجای آورید

سر کینه جستن بپای آورید

ببندم در کینه بر کشورت

بجوشن نپوشید باید برت

و گر جز بدین گونه گویی سخن

کنم تازه پیکار و کین کهن

که خوکردهٔ جنگ توران منم

یکی نامداری از ایران منم

بسی سر جدا کرده دارم ز تن

که جز کام شیران نبودش کفن

مرا آزمودی بدین رزمگاه

همینست رسم و همینست راه

ازین گونه هرگز نگفتم سخن

بجز کین نجستم ز سر تا به بن

کنون هرچ گفتم ترا گوش دار

سخنهای خوب اندر آغوش دار

چو بشنید هومان بترسید سخت

بلرزید برسان برگ درخت

کزان گونه گفتار رستم شنید

همه کینه از دودهٔ خویش دید

چنین پاسخ آورد هومان بدوی

که ای شیر دل مرد پرخاشجوی

بدین زور و این برز و بالای تو

سر تخت ایران سزد جای تو

نباشی جز از پهلوانی بزرگ

وگر نامداری ز ایران سترگ

بپرسیدی از گوهر و نام من

بدل دیگر آمد ترا کام من

مرا کوه گوشست نام ای دلیر

پدر بوسپاسست مردی چو شیر

من از وهر با این سپاه آمدم

سپاهی بدین رزمگاه آمدم

ازان باز جویم همی نام تو

که پیدا کنم در جهان کام تو

کنون گر بگویی مرا نام خویش

شوم شاد دل سوی آرام خویش

همه هرچ گفتی بدین رزمگاه

یکایک بگویم به پیش سپاه

همان پیش منشور و خاقان چین

بزرگان و گردان توران زمین

بدو گفت رستم که نامم مجوی

ز من هرچ دیدی بدیشان بگوی

ز پیران مرا دل بسوزد همی

ز مهرش روان برفروزد همی

ز خون سیاوش جگرخسته اوست

ز ترکان کنون راد و آهسته اوست

سوی من فرستش هم اکنون دمان

ببینیم تا بر چه گردد زمان

بدو گفت هومان که ای سرفراز

بدیدار پیرانت آمد نیاز

چه دانی تو پیران و کلباد را

گروی زره را و پولاد را

بدو گفت چندین چه پیچی سخن

سر آب را سوی بالا مکن

نبینی که پیکار چندین سپاه

بدویست و زو آمد این رزمگاه

بشد تیز هومان هم اندر زمان

شده گونه از روی و آمد دمان

بپیران چنین گفت کای نیک بخت

بد افتاد ما را ازین کار سخت

که این شیردل رستم زابلیست

برین لشکر اکنون بباید گریست

که هرگز نتابند با او بجنگ

بخشکی پلنگ و بدریا نهنگ

سخن گفت و بشنید پاسخ بسی

همی یاد کرد از بد هر کسی

نخست ای برادر مرا نام برد

ز کین سیاوش بسی برشمرد

ز کار گذشته بسی کرد یاد

ز پیران و گردان ویسه‌نژاد

ز بهرام وز تخم گودرزیان

ز هر کس که آمد بریشان زیان

بجز بر تو بر کس ندیدمش مهر

فراوان سخن گفت و نگشاد چهر

ازین لشکر اکنون ترا خواستست

ندانم که بر دل چه آراستست

برو تا ببینیش نیزه بدست

تو گویی که بر کوه دارد نشست

ابا جوشن و ترگ و ببر بیان

بزیر اندرون ژنده پیلی ژیان

ببینی که من زین نجستم دروغ

همی گیرد آتش ز تیغش فروغ

ترا تا نبیند نجنبد ز جای

ز بهر تو ماندست زان سان بپای

چو بینیش با او سخن نرم گوی

برهنه مکن تیغ و منمای روی

بدو گفت پیران که ای رزمساز

بترسم که روز بد آید فراز

گر ایدونک این تیغ زن رستمست

بدین دشت ما را گه ماتمست

بر آتش بسوزد بر و بوم ما

ندانم چه کرد اختر شوم ما

بشد پیش خاقان پر از آب چشم

جگر خسته و دل پر از درد و خشم

بدو گفت کای شاه تندی مکن

که اکنون دگرگونه گشت این سخن

چو کاموس گو را سرآمد زمان

همانگاه برد این دل من گمان

که این بارهٔ آهنین رستمست

که خام کمندش خم اندر خمست

گر افراسیاب آید اکنون چو آب

نبینند جز سهم او را بخواب

ازو دیو سیر اید اندر نبرد

چه یک مرد با او چه یک دشت مرد

بزابلستان چند پرمایه بود

سیاوش را آن زمان دایه بود

پدروار با درد جنگ آورد

جهان بر جهاندار تنگ آورد

شوم بنگرم تا چه خواهد همی

که از غم روانم بکاهد همی

بدو گفت خاقان برو پیش اوی

چنانچون بباید سخن نرم گوی

اگر آشتی خواهد و دستگاه

چه باید برین دشت رنج سپاه

بسی هدیه بپذیر و پس باز گرد

سزد گر نجوییم چندین نبرد

وگر زیر چرم پلنگ اندرست

همانا که رایش بجنگ اندرست

همه یکسره نیز جنگ آوریم

برو دشت پیکار تنگ آوریم

همه پشت را سوی یزدان کنیم

بنیروی او رزم شیران کنیم

هم او را تن از آهن و روی نیست

جز از خون وز گوشت وز موی نیست

نه اندر هوا باشد او را نبرد

دلت را چه سوزی بتیمار و درد

چنان دان که گر سنگ و آهن خورد

همان تیر و ژوپین برو بگذرد

بهر مرد ازیشان ز ما سیصدست

درین رزمگه غم کشیدن بدست

همین زابلی نامبردار مرد

ز پیلی فزون نیست گاه نبرد

یکی پیلبازی نمایم بدوی

کزان پس نیارد سوی جنگ روی

همی رفت پیران پر از درد و بیم

شد از کار رستم دلش به دو نیم

بیامد بنزدیک ایران سپاه

خروشید کای مهتر رزم خواه

شنیدم کزین لشکر بی شمار

مرا یاد کردی بهنگام کار

خرامیدم از پیش آن انجمن

بدین انجمن تا چه خواهی ز من

بدو گفت رستم که نام تو چیست

بدین آمدن رای و کام تو چیست

چنین داد پاسخ که پیران منم

سپهدار این شیر گیران منم

ز هومان ویسه مرا خواستی

بخوبی زبان را بیاراستی

دلم تیز شد تا تو از مهتران

کدامی ز گردان جنگ آوران

بدو گفت من رستم زابلی

زره‌دار با خنجر کابلی

چو بشنید پیران ز پیش سپاه

بیامد بر رستم کینه خواه

بدو گفت رستم که ای پهلوان

درودت ز خورشید روشن روان

هم از مادرش دخت افراسیاب

که مهر تو بیند همیشه بخواب

بدو گفت پیران که ای پیلتن

درودت ز یزدان و از انجمن

ز نیکی دهش آفرین بر تو باد

فلک را گذر بر نگین تو باد

ز یزدان سپاس و بدویم پناه

که دیدم ترا زنده بر جایگاه

زواره فرامرز و زال سوار

که او ماند از خسروان یادگار

درستند و شادان دل و سرفراز

کزیشان مبادا جهان بی‌نیاز

بگویم ترا گر نداری گران

گله کردن کهتر از مهتران

بکشتم درختی بباغ اندرون

که بارش کبست آمد و برگ خون

ز دیده همی آب دادم برنج

بدو بد مرا زندگانی و گنج

مرا زو همه رنج بهر آمدست

کزو بار تریاک زهر آمدست

سیاوش مرا چون پدر داشتی

به پیش بدیها سپر داشتی

بسا درد و سختی و رنجا که من

کشیدم ازان شاه و زان انجمن

گوای من اندر جهان ایزدست

گوا خواستن دادگر را بدست

که اکنون برآمد بسی روزگار

شنیدم بسی پند آموزگار

که شیون نه برخاست از خان من

همی آتش افروزد از جان من

همی خون خروشم بجای سرشک

همیشه گرفتارم اندر پزشک

ازین کار بهر من آمد گزند

نه بر آرزو گشت چرخ بلند

ز تیره شب و دیده‌ام نیست شرم

که من چند جوشیده‌ام خون گرم

ز کار سیاوش چو آگه شدم

ز نیک و ز بد دست کوته شدم

میان دو کشور دو شاه بلند

چنین خوارم و زار و دل مستمند

فرنگیس را من خریدم بجان

پدر بر سر آورده بودش زمان

بخانه نهانش همی داشتم

برو پشت هرگز نه برگاشتم

بپاداش جان خواهد از من همی

سر بدگمان خواهد از من همی

پر از دردم ای پهلوان از دو روی

ز دو انجمن سر پر از گفتگوی

نه راه گریزست ز افراسیاب

نه جای دگر دارم آرام و خواب

همم گنج و بوم است و هم چارپای

نبینم همی روی رفتن بجای

پسر هست و پوشیده‌رویان بسی

چنین خسته و بستهٔ هر کسی

اگر جنگ فرماید افراسیاب

نماند که چشم اندر آید بخواب

بناکام لشکر باید کشید

نشاید ز فرمان او آرمید

بمن بر کنون جای بخشایشست

سپاه اندر آوردن آرایشست

اگر نیستی بر دلم درد و غم

ازین تخمه جز کشتن پیلسم

جز او نیز چندی دلیر و جوان

که در جنگ سیر آمدند از روان

ازین پس مرا بیم جانست نیز

سخن چند گویم ز فرزند و چیز

به پیروزگر بر تو ای پهلوان

که از من نباشی خلیده‌روان

ز خویشان من بد نداری نهان

براندیشی از کردگار جهان

بروشن روان سیاوش که مرگ

مرا خوشتر از جوشن و تیغ و ترگ

گر ایدونکه جنگی بود هم گروه

تلی کشته بینی ببالای کوه

کشانی و سقلاب و شگنی و هند

ازین مرز تا پیش دریای سند

ز خون سیاوش همه بیگناه

سپاهی کشیده بدین رزمگاه

ترا آشتی بهتر آید که جنگ

نباید گرفتن چنین کار تنگ

نگر تا چه بینی تو داناتری

برزم دلیران تواناتری

ز پیران چو بشنید رستم سخن

نه بر آرزو پاسخ افگند بن

بدو گفت تا من بدین رزمگاه

کمر بسته‌ام با دلیران شاه

ندیدستم از تو به جز راستی

ز ترکان همه راستی خواستی

پلنگ این شناسد که پیکار و جنگ

نه خوبست و داند همی کوه و سنگ

چو کین سر شهریاران بود

سر و کار با تیرباران بود

کنون آشتی را دو راه ایدرست

نگر تا شما را چه اندرخورست

یکی آنک هر کس که از خون شاه

بگسترد بر خیره این رزمگاه

ببندی فرستی بر شهریار

سزد گر نفرماید این کارزار

گنهکار خون سر بیگناه

سزد گر نباشد بدین رزمگاه

و دیگر که با من ببندی کمر

بیایی بر شاه پیروزگر

ز چیزی که ایدر بمانی همی

تو آن را گرانمایه دانی همی

بجای یکی ده بیابی ز شاه

مکن یاد بنگاه توران سپاه

بدل گفت پیران که ژرفست کار

ز توران شدن پیش آن شهریار

دگر چون گنه کار جوید همی

دل از بیگناهان بشوید همی

بزرگان و خویشان افراسیاب

که با گنج و تختند و با جاه و آب

ازین در کجا گفت یارم سخن

نه سر باشد این آرزو را نه بن

چو هومان و کلباد و فرشیدورد

کجا هست گودرز زیشان بدرد

همه زین شمارند و این روی نیست

مر این آب را در جهان جوی نیست

مرا چارهٔ خویش باید گرفت

ره جست را پیش باید گرفت

بدو گفت پیران که ای پهلوان

همیشه جوان باش و روشن‌روان

شوم بازگویم بگردان همین

بمنشور و شنگل بخاقان چین

هیونی فرستم بافراسیاب

بگویم سرش را برآرم ز خواب

و زانجا بیامد بلشکر چو باد

کسی را که بودند ویسه نژاد

یکی انجمن کرد و بگشاد راز