گنجور

بخش ۵۴

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی خسرو پرویز
 

ازآن پس به آرام بنشست شاه

چو برخاست بهرام جنگی ز راه

ندید از بزرگان کسی کینه جوی

که با او بروی اندر آورد روی

به دستور پاکیزه یک روز گفت

که اندیشه تا کی بود در نهفت

کشندهٔ پدر هر زمان پیش من

همی‌بگذرد چون بود خویش من

چوروشن روانم پر از خون بود

همی پادشاهی کنم چون بود

نهادند خوان و می چند خورد

هم آن روز بندوی رابند کرد

ازان پس چنین گفت با رهنما

که او را هم‌اکنون ببردست وپا

بریدند هم در زمان او بمرد

پر از خون روانش به خسرو سپرد

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ویرایش جدید ساغر