گنجور

بخش ۲۰

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » فریدون
 

تهی شد ز کینه سر کینه دار

گریزان همی رفت سوی حصار

پس اندر سپاه منوچهر شاه

دمان و دنان برگرفتند راه

چو شد سلم تا پیش دریا کنار

ندید آنچه کشتی برآن رهگذار

چنان شد ز بس کشته و خسته دشت

که پوینده را راه دشوار گشت

پر از خشم و پر کینه سالار نو

نشست از بر چرمهٔ تیزرو

بیفگند بر گستوان و بتاخت

به گرد سپه چرمه اندر نشاخت

رسید آنگهی تنگ در شاه روم

خروشید کای مرد بیداد شوم

بکشتی برادر ز بهر کلاه

کله یافتی چند پویی براه

کنون تاجت آوردم ای شاه و تخت

به بار آمد آن خسروانی درخت

زتاج بزرگی گریزان مشو

فریدونت گاهی بیاراست نو

درختی که پروردی آمد به بار

بیابی هم اکنون برش در کنار

اگر بار خارست خود کشته‌ای

و گر پرنیانست خود رشته‌ای

همی تاخت اسپ اندرین گفت‌گوی

یکایک به تنگی رسید اندر اوی

یکی تیغ زد زود بر گردنش

بدو نیمه شد خسروانی تنش

بفرمود تا سرش برداشتند

به نیزه به ابر اندر افراشتند

بماندند لشکر شگفت اندر اوی

ازان زور و آن بازوی جنگجوی

همه لشکر سلم همچون رمه

که بپراگند روزگار دمه

برفتند یکسر گروها گروه

پراگنده در دشت و دریا و کوه

یکی پرخرد مرد پاکیزه مغز

که بودش زبان پر ز گفتار نغز

بگفتند تازی منوچهر شاه

شوم گرم و باشد زبان سپاه

بگوید که گفتند ما کهتریم

زمین جز به فرمان او نسپریم

گروهی خداوند بر چارپای

گروهی خداوند کشت و سرای

سپاهی بدین رزمگاه آمدیم

نه بر آرزو کینه خواه آمدیم

کنون سر به سر شاه را بنده‌ایم

دل و جان به مهر وی آگنده‌ایم

گرش رای جنگ است و خون ریختن

نداریم نیروی آویختن

سران یکسره پیش شاه آوریم

بر او سر بیگناه آوریم

براند هر آن کام کو را هواست

برین بیگنه جان ما پادشاست

بگفت این سخن مرد بسیار هوش

سپهدار خیره بدو دادگوش

چنین داد پاسخ که من کام خویش

به خاک افگنم برکشم نام خویش

هر آن چیز کان نز ره ایزدیست

از آهرمنی گر ز دست بدیست

سراسر ز دیدار من دور باد

بدی را تن دیو رنجور باد

شما گر همه کینه‌دار منید

وگر دوستدارید و یار منید

چو پیروزگر دادمان دستگاه

گنه کار پیدا شد از بی‌گناه

کنون روز دادست بیداد شد

سران را سر از کشتن آزاد شد

همه مهر جویید و افسون کنید

ز تن آلت جنگ بیرون کنید

خروشی بر آمد ز پرده سرای

که ای پهلوانان فرخنده رای

ازین پس به خیره مریزید خون

که بخت جفاپیشگان شد نگون

همه آلت لشکر و ساز جنگ

ببردند نزدیک پور پشنگ

سپهبد منوچهر بنواختشان

براندازه بر پایگه ساختشان

سوی دژ فرستاد شیروی را

جهاندیده مرد جهانجوی را

بفرمود کان خواسته برگرای

نگه کن همه هر چه یابی به جای

به پیلان گردونکش آن خواسته

به درگاه شاه‌آور آراسته

بفرمود تا کوس رویین و نای

زدند و فرو هشت پرده سرای

سپه را ز دریا به هامون کشید

ز هامون سوی آفریدون کشید

چو آمد به نزدیک تمیشه باز

نیا را بدیدار او بد نیاز

برآمد ز در نالهٔ کر نای

سراسر بجنبید لشکر ز جای

همه پشت پیلان ز پیروزه تخت

بیاراست سالار پیروز بخت

چه با مهد زرین به دیبای چین

بگوهر بیاراسته همچنین

چه با گونه گونه درفشان درفش

جهانی شده سرخ و زرد و بنفش

ز دریای گیلان چو ابر سیاه

دمادم بساری رسید آن سپاه

چو آمد بنزدیک شاه آن سپاه

فریدون پذیره بیامد براه

همه گیل مردان چو شیر یله

ابا طوق زرین و مشکین کله

پس پشت شاه اندر ایرانیان

دلیران و هر یک چو شیر ژیان

به پیش سپاه اندرون پیل و شیر

پس ژنده پیلان یلان دلیر

درفش درفشان چو آمد پدید

سپاه منوچهر صف بر کشید

پیاده شد از باره سالار نو

درخت نوآیین پر از بار نو

زمین را ببوسید و کرد آفرین

بران تاج و تخت و کلاه و نگین

فریدونش فرمود تا برنشست

ببوسید و بسترد رویش به دست

پس آنگه سوی آسمان کرد روی

که ای دادگر داور راست‌گوی

تو گفتی که من دادگر داورم

به سختی ستم دیده را یاورم

همم داد دادی و هم داوری

همم تاج دادی هم انگشتری

بفرمود پس تا منوچهر شاه

نشست از بر تخت زر با کلاه

سپهدار شیروی با خواسته

به درگاه شاه آمد آراسته

بفرمود پس تا منوچهر شاه

ببخشید یکسر همه با سپاه

چو این کرده شد روز برگشت بخت

بپژمرد برگ کیانی درخت

کرانه گزید از بر تاج و گاه

نهاده بر خود سر هر سه شاه

پر از خون دل و پر ز گریه دو روی

چنین تا زمانه سرآمد بروی

فریدون شد و نام ازو ماند باز

برآمد برین روزگار دراز

همان نیکنامی به و راستی

که کرد ای پسر سود برکاستی

منوچهر بنهاد تاج کیان

بزنار خونین ببستش میان

برآیین شاهان یکی دخمه کرد

چه از زر سرخ و چه از لاژورد

نهادند زیر اندرش تخت عاج

بیاویختند از بر عاج تاج

بپدرود کردنش رفتند پیش

چنان چون بود رسم آیین و کیش

در دخمه بستند بر شهریار

شد آن ارجمند از جهان زار و خوار

جهانا سراسر فسوسی و باد

بتو نیست مرد خردمند شاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی رفیعی نوشته:

به نظر می رسد جوامع بشری به علت اینکه دارای ارگانیسم و طبعا”نیازهای مشترک هستند به شدت از فرهنگ و آیین های همدیگر متاثر میشوند مثلا” در ابیات مربوط به خاکسپاری فریدون رد پایی از آیینهای مصری را میتوان مشاهده کرد . و آن دفن مرده با وسائل زندگی است .

امین کیخا نوشته:

مهدی جان اگر به نگاره نقش رستم بنگریید مردانی را می بینید که تختی شاهوار را می برند و البته از نگاه پوشاک و سرپوش با هم گوناگون و نا همسان هستند این صحنه مغاک کردن شاهان هخامنشی با حضور مردمان دیگر ملتها را نشان میدهد از سغدیان و سینتی ها و مصری بابلی و عرب و محل قرار گرفتن این سوگواران با محل قرار گیری در أطراف ایران شبیه است و نیز مرد بابلی که می موید سلاح ندارد چون شرافت حمل سلاح را برایش قائل نبود ند بخاطر شورش فرجامین بابلی ها در زمان شاهان پس از کورش ، پس ارتباط مردم گرداگرد ایران با هم زیاد بوده است و همه از هم می اموخته اند. شما درست می فرمایید .

زهرا حکیمی بافقی نوشته:

در کینه‌کشی‌های شاهنامه، چهار تن برای گرفتن انتقام خون فرزند خود، از نبیره‌ی خویش بهره بردند؛ که عبارتند از: کیومرث، فریدون، کیکاووس، و زال. به نظر می‌آید که علّت این امر، بدان جهت بوده‌است که این اشخاص به جهت کهولت سن چنین کرده‌اند. علاوه براین، دادن مأموریت به فرزندزاده، باعث ارتباط نزدیکتر میان نیا و نبیره می‌گردد؛ به ویژه که این مأموریت برای انجام کاری خانوادگی باشد و به خصوص این که احساساتی مشترک در صورت‌پذیرفتن کاری نقش داشته باشد. در مورد فریدون، ضمن صدق داشتن سخنان گفته شده، این مورد نیز صدق دارد که هر چه باشد او یک پدر بود و برای یک پدر، بسیار دردناک است که فرزند خود را شخصاً بکشد؛ کمااین که چون انتقام خون ایرج را از سلم و تور گرفت، نوعی شادی غم‌انگیزی داشت و همواره‌ سر هر سه فرزند پیش دیدگان می‌گذاشت و اشک می‌ریخت. آخرین نکته‌‌ این که: کیومرث، فریدون و نیز کیکاووس، با گرفتن انتقام از کشندگان فرزند، انگار دیگر کاری در دنیا نداشتند و پس از اندک زمانی چشم از جهان فروبستند؛ با این تفاوت که، کیومرث و کیکاووس با آرامش درون، زندگی را بدرود گفتند و فریدون، با گریه و زاری بسیار:
چو این کرده شد روز برگشت بخت
بپژمرد برگ کیانی درخت
کرانه گزید از بر تاج و گاه
نهاده بر خود سر هر سه شاه
پر از خون دل و پر ز گریه دو روی
چنین تا زمانه سرآمد بروی
فریدون شد و نام ازو ماند باز
برآمد برین روزگار دراز

بررسی نهاد خانواده در شاهنامه ی فردوسی. زهرا حکیمی بافقی. اصفهان: بهچاپ. ۱۳۹۱/

کانال رسمی گنجور در تلگرام