گنجور

بخش ۲۲

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار
 

چو شد روز رستم بپوشید گبر

نگهبان تن کرد بر گبر ببر

کمندی به فتراک زین‌بر ببست

بران بارهٔ پیل پیکر نشست

بفرمود تا شد زواره برش

فراوان سخن راند از لشکرش

بدو گفت رو لشکر آرای باش

بر کوههٔ ریگ بر پای باش

بیامد زواره سپه گرد کرد

به میدان کار و به دشت نبرد

تهمتن همی رفت نیزه به دست

چو بیرون شد از جایگاه نشست

سپاهش برو خواندند آفرین

که بی‌تو مباد اسپ و گوپال و زین

همی رفت رستم زواره پسش

کجا بود در پادشاهی کسش

بیامد چنان تا لب هیرمند

همه دل پر از باد و لب پر ز پند

سپه با برادر هم آنجا بماند

سوی لشکر شاه ایران براند

چنین گفت پس با زواره به راز

که مردیست این بدرگ دیوساز

بترسم که بااو نیارم زدن

ندانم کزین پس چه شاید بدن

تو اکنون سپه را هم ایدر بدار

شوم تا چه پیش آورد روزگار

اگر تند یابمش هم زان نشان

نخواهم ز زابلستان سرکشان

به تنها تن خویش جویم نبرد

ز لشکر نخواهم کسی رنجه کرد

کسی باشد از بخت پیروز و شاد

که باشد همیشه دلش پر ز داد

گذشت از لب رود و بالا گرفت

همی ماند از کار گیتی شگفت

خروشید کای فرخ اسفندیار

هماوردت آمد برآرای کار

چو بشنید اسفندیار این سخن

ازان شیر پرخاشجوی کهن

بخندید و گفت اینک آراستم

بدانگه که از خواب برخاستم

بفرمود تا جوشن و خود اوی

همان ترکش و نیزهٔ جنگجوی

ببردند و پوشید روشن برش

نهاد آن کلاه کیی بر سرش

بفرمود تا زین بر اسپ سیاه

نهادند و بردند نزدیک شاه

چو جوشن بپوشید پرخاشجوی

ز زور و ز شادی که بود اندر اوی

نهاد آن بن نیزه را بر زمین

ز خاک سیاه اندر آمد به زین

بسان پلنگی که بر پشت گور

نشیند برانگیزد از گور شور

سپه در شگفتی فروماندند

بران نامدار آفرین خواندند

همی شد چو نزد تهمتن رسید

مر او را بران باره تنها بدید

پس از بارگی با پشوتن بگفت

که ما را نباید بدو یار و جفت

چو تنهاست ما نیز تنها شویم

ز پستی بران تند بالا شویم

بران گونه رفتند هر دو به رزم

تو گفتی که اندر جهان نیست بزم

چو نزدیک گشتند پیر و جوان

دو شیر سرافراز و دو پهلوان

خروش آمد از بارهٔ هر دو مرد

تو گفتی بدرید دشت نبرد

چنین گفت رستم به آواز سخت

که ای شاه شادان‌دل و نیک‌بخت

ازین گونه مستیز و بد را مکوش

سوی مردمی یاز و بازآر هوش

اگر جنگ خواهی و خون ریختن

برین گونه سختی برآویختن

بگو تا سوار آورم زابلی

که باشند با خنجر کابلی

برین رزمگه‌شان به جنگ آوریم

خود ایدر زمانی درنگ آوریم

بباشد به کام تو خون ریختن

ببینی تگاپوی و آویختن

چنین پاسخ آوردش اسفندیار

که چندین چه گویی چنین نابکار

ز ایوان به شبگیر برخاستی

ازین تند بالا مرا خواستی

چرا ساختی بند و مکر و فریب

همانا بدیدی به تنگی نشیب

چه باید مرا جنگ زابلستان

وگر جنگ ایران و کابلستان

مبادا چنین هرگز آیین من

سزا نیست این کار در دین من

که ایرانیان را به کشتن دهم

خود اندر جهان تاج بر سر نهم

منم پیشرو هرک جنگ آیدم

وگر پیش جنگ نهنگ آیدم

ترا گر همی یار باید بیار

مرا یار هرگز نیاید به کار

مرا یار در جنگ یزدان بود

سر و کار با بخت خندان بود

توی جنگجوی و منم جنگخواه

بگردیم یک با دگر بی‌سپاه

ببینیم تا اسپ اسفندیار

سوی آخور آید همی بی‌سوار

وگر بارهٔ رستم جنگجوی

به ایوان نهد بی‌خداوند روی

نهادند پیمان دو جنگی که کس

نباشد بران جنگ فریادرس

نخستین به نیزه برآویختند

همی خون ز جوشن فرو ریختند

چنین تا سنانها به هم برشکست

به شمشیر بردند ناچار دست

به آوردگه گردن افراختند

چپ و راست هر دو همی تاختند

ز نیروی اسپان و زخم سران

شکسته شد آن تیغهای گران

چو شیران جنگی برآشوفتند

پر از خشم اندامها کوفتند

همان دسته بشکست گرز گران

فروماند از کار دست سران

گرفتند زان پس دوال کمر

دو اسپ تگاور فروبرده سر

همی زور کرد این بران آن برین

نجنبید یک شیر بر پشت زین

پراگنده گشتند ز آوردگاه

غمی گشته اسپان و مردان تباه

کف اندر دهانشان شده خون و خاک

همه گبر و برگستوان چاک‌چاک

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

دوست نوشته:

سوی” آخور” آید همی بی سوار
در بیت ۵۰ تصحیح شود با سپاس فراوان


پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

دوستدار نوشته:

ببینیم تا اسب اسفندیار
سوی آخور آید همی بی سوار

و یا ( ونه وگر) باره رستم جنگجوی
به ایوان نهد بی خداوند روی

سمانه ، م نوشته:

وگر بارهٔ رستم جنگجوی
به ایوان نهد بی‌خداوند روی
وگر ، درین جا به مانای ” ویا “ است و صحیح است

دوستدار نوشته:

لغت نامه دهخدا در مانای ” وگر ” می خوانیم:

وگر، حرف ربط مرکب ( مخفف و اگر) . با دو شاهد از حکیم و خواجه:

وگر بر سر آید ده و پنج روز
تو گردی شهنشاه گیتی فروز

منکران را هم از این می دو سه ساغر بچشان
وگر ایشان نستانند ، روانی به من آر !

نوش!!

سمانه ، م نوشته:

طبق نسخه ی چاپ مسکو
وگر بارهٔ رستم جنگجوی ، صحیح است و به مانای همان ”و یا“ است
دوستدار گرامی شما مطابق کدام نسخه می فرمایید ؟
البته که در لغتنامه مخفف ” و اگر “ معنا می شود
از استادم نیز سؤال کردم ،گفتند :
در هردو معنا به کار میرود

دوستدار نوشته:

سمانه گرامی،
در نسخه تصحیح ژول مل ، با مقدمه ای از دکتر محمد امین ریاحی . این نسخه به جای جنگجوی نیز، نامجوی آورده است:
و یا باره رستم نامجوی به…..
باری، وگر به مانای یا در متون آن دوره دیده شده است، گرچه به گمانم معجم آنرا لغت سرخسیان میداند و ای بسا فراکرد پایه را در بیتهای بعدی یا کمی دورتر از فراکرد پیرو میباید بجوییم . و خداوند آگاه تر است و همراه درودهای بسیار

دوستدار نوشته:

المعجم و لغت سرخسیان ، نقل به یاد از تاریخ زبان فارسی زنده یاد استاد دکتر خانلری است.

تضمینی نوشته:

دوستدار جان
سمانه ی ما اصرار خاصی دارد که لفظ مانا را به جای معنا به کار برد.
چند تن از دوستان نیز که-به نظر من- با وی منطقی حرف زدند و دلایلی-مثل اشتباه بودن به کار گیری لفظی با معنای مطلق در معنای نسبی- برایش آوردند باعث نشدند وی از استعمال مانا دست بردارد.
من تعجب می کردم که سمانه با این اطلاعات ادبی فراوانش، چرا بر یک موضوع جزئی که احتمال غلط بودنش بیشتر از صحتش است اصرار می ورزد.
اما نمی دانم شما دیگر چرا این کار را می کنید؟
تعصب همواره مذموم است مگر در جایی که حق واقعا مثل روز روشن باشد که انسان نسبت به آن تعصب بورزد.

دوستدار نوشته:

جناب تضمینی،
به دلم نشسته است، گر چه به فرمایش شما مانای نسبی دارد .
من در نادرست بودن آن شک دارم!

گمنام-۱ نوشته:

اوج زیبایی سخن استاد توس
ببینیم تا اسب اسفندیار
سوی آخور آید همی بی سوار
ویا، باره رستم جنگجوی
به ایوان نهد بی خداوند روی
” اسب و سوار وآخور ” و ” باره و خداوند و ایوان ”
شگفتا ! شهزاده جوان است که جهان پهلوان را می ستاید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام