گنجور

بخش ۱۴

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اشکانیان
 

چو خورشید شد زرد لشکر براند

کسی را که نابردنی بد بماند

چو شب نیم بگذشت و تاریک شد

جهاندار با کرد نزدیک شد

همه دشت زیشان پر از خفته دید

یکایک دل لشکر آشفته دید

چو آمد سپهبد به بالین کرد

عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد

برآهخت شمشیر و اندرنهاد

گیا را ز خون بر سر افسر نهاد

همه دشت زیشان سر و دست شد

ز انبوه کشته زمین گست شد

بی‌اندازه زیشان گرفتار شد

سترگی و نابخردی خوار شد

همه بومهاشان به تاراج داد

سپه را همه بدره و تاج داد

چنان شد که دینار بر سر به تشت

اگر پیر مردی ببردی به دشت

به دینار او کس نکردی نگاه

ز نیک‌اختر و بخت وز داد شاه

ز مردی نکردی بدان جنگ فخر

گرازان بیامد به شهر صطخر

بفرمود کاسپان به نیرو کنید

سلیح سواران بی‌آهو کنید

چو آسوده گردید یکسر به بزم

که زود آید اندیشهٔ روز رزم

دلیران به خوردن نهادند سر

چو آسوده شد کردگاه و کمر

پراندیشهٔ رزم شد اردشیر

چو این داستان بشنوی یادگیر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام