گنجور

بخش ۱۰ - بنیاد نهادن کتاب

 
فردوسی
فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب
 

دل روشن من چو برگشت ازوی

سوی تخت شاه جهان کرد روی

که این نامه را دست پیش آورم

ز دفتر به گفتار خویش آورم

بپرسیدم از هر کسی بیشمار

بترسیدم از گردش روزگار

مگر خود درنگم نباشد بسی

بباید سپردن به دیگر کسی

و دیگر که گنجم وفادار نیست

همین رنج را کس خریدار نیست

برین گونه یک چند بگذاشتم

سخن را نهفته همی داشتم

سراسر زمانه پر از جنگ بود

به جویندگان بر جهان تنگ بود

ز نیکو سخن به چه اندر جهان

به نزد سخن سنج فرخ مهان

اگر نامدی این سخن از خدای

نبی کی بدی نزد ما رهنمای

به شهرم یکی مهربان دوست بود

تو گفتی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو

به نیکی گراید همی پای تو

نبشته من این نامهٔ پهلوی

به پیش تو آرم مگر نغنوی

گشاده زبان و جوانیت هست

سخن گفتن پهلوانیت هست

شو این نامهٔ خسروان بازگوی

بدین جوی نزد مهان آبروی

چو آورد این نامه نزدیک من

برافروخت این جان تاریک من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

علی رضا نوشته:

سومین بیت از پایین، گشتاده نباید باشد، بی شک “گشاده” بوده است.

پاسخ: با تشکر، تصحیح مطابق پیشنهاد شما انجام شد.

امیرحسین نوشته:

درود بر دوستانِ شاهنامه‌پژوه.
به دیدِ شما منظور از :
مگر خود درنگم نباشد کسی / بباید سپردن به دیگر کسی
دقیقا چه می‌تواند باشد؟
آیا «درنگ بسی نبودن» کنایه‌ای‌ست از «کوتاه بودنِ عمر» و «مگر» هم همان «شاید» است؟(از آنجا که عمرْ کوتاه‌ست باید عجله کنم و برایِ خودم وکیل و وصی برگزینم)
یا «درنگ» در اینجا همان یعنی معطلی و اتلافِ وقت؟(برایِ جلوگیری از اتلافِ وقتْ باید این کارها را به کسِ دیگری بسپارم و خودْ یکسره به نظمِ کتاب مشغول شوم)
امکان‌اش نیست که «مگر» بصورتِ «و گر» بوده باشد؟
کسی به نسخه‌بدل‌ها دست‌رسی دارد؟

حمید رضا گوهری نوشته:

دروددوباره برشاهنامه پژوهان وعذرخواهی ازگنجورکه ممکن است عرایض حقیربا متن اشعارمورد نظرقرابتی ندارد اما با تیتریا سرفصل این بخش که بنیاد نهادن کتاب است ای بسا که مرتبط شود . چنانکه قبلاً معروض افتاده است حقیرقسمت قابل توجهی ازابیات شاهنامه را ازبردارد اما برخی ازآن ابیات را با هیچ وسیله ای نمی توانم بیابم که درکجای کتاب وکدام بخش آنست وبرخی را بصورت ناقص آری و ازشاهنامه پژوهان گرامی درخواست راهنمایی دارم
مثلاً من میدانم که درمیانۀ یکی ازداستان های شاهنامه ، فردوسی ازبرخی حوادث که برشخص اورقته است سخن میگوید ومثلاً یکی ازاین وقایع گویا آمدن تگرک درزمان بی هنگام مثل اواخرفروردین ماه است وحکیم طوس که گویا باغ میوۀ کوچکی واندکی نیزکشت وکارگندم وجو وغیره داشته است ازاین تگرک بی موقع عصبانی است ومیخواهد شکوه آغازکند اما همین باریدن نابهنگام یک تگرک را چنان میسراید که گویی رستم دستان است وهم اینک گرزگران بدست سواربررخش بجنگ اسفندیارمیرود :
تگرک آمد امسال برسان مرگ
مرا مرگ بهتر بُدی از تگرک
در گندم و هیزم و گوسپند
ببست این بر آورده چرخ بلند
نماندم نمکسود وگندم نه جو
نه چیزی پدید است تا جو درو
جودرو یعنی وقت دروی جو واین را ازاین جهت آورده که درمیان غلات [ جو ] را اگرخاک خوب باشد وآب بموقع وکافی باشد یکی ازاولین محصولاتیست که بعمل میاید وقابل برداشت کردن میشود ، یعنی اگراوایل فروردین کاشته شود دربهترین شرایط تا اواخرخرداد محصول میدهد واینجا حکیم طوس میخواهد بگوید که چیزی برای خوردن درخانه نیست که نمکسود یا گوشت قورمه باشد ونان هم اعم ازنان سپید یا نان جو هم نیست وگوسپندی هم درمیانه نی وسردرختی ها ومیوه های باغ را هم که میتوان فروخت وتنخواهی بدست آورد تگرک زده خراب کر ده است .
مرا دخل وخرج اربرابربدی
زمانه مرا چون برادر بدی
تگرک آمد امسال ……
برخی ازاین ابیات که درحافظۀ حقیرازکودکی موجود است را میتوان با جستجو بدست آورد واما همین بیت مربوط به تگرک را میفرماید که نیست مایلم بعرض بزرگان برسانم که این اشعاری که حقیر ازاین چند کتاب مستطاب درحافظه دارم که عمدتاً بیشترش ازمثنوی وشاهنامه ودیوان شمس ودیوان حافظ وسعدی ونظامی وعطارو خیام وحتی برخی کتب مهم نثرمثل تاریخ بیهقی وتاریخ طبری وتذکرةالاولیای عطار وچهارمقالۀ نظامی عروضی وشاید چند مجلد دیگرکه اکنون درذهن ندارم مثل خمسۀ نظامی وخصوصا اسکندرنامه و….. را همه وهمه بدون استثنا ازدواوین وکتب خطی مرحوم پدرم ویا چاپ سنگی های بهتر ازخطی خوانده وازبرکرده ام پس چگونه است که برخی ازآنها درمجموعۀ گنجورهست وبرخی نیست
الا ای بر آورده چرخ بلند
به پیری چه داری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگزاشتی
بطورقطع هیچ منطق وعقلی نمی تواند باور کند که حقیراین بیت تگرک را ۵۰ سال است خودم سروده وبحساب فردوسی گذاشته ام ، پس این بیت کجای شاهنامه است آقایان ؟!
بعد التحریر : درخصوص محصول جو واهمیت وارزش آن وخصوصیت های شگفت آورش دربنیاد تاریخ حتی امپراطوری های بزرگ وتا همین صد سال قبل خوانندگان محترم را به کتاب کم نظیر [ نون جو ودوغ گو ] رجوع میدهم اثربسیارمهمی ازاستاد تاریخ ما جناب دکترباستانی پاریزی استاد دانشکدۀ اذبیات دانشگاه تهران .

ناشناس نوشته:

سلام
حمیدرضا گوهری عزیز از اینکه شما در کودکی شعر از بر میکردید خواه از سر جبر خواه اختیاری موجب تامل و تاسف آدمیست و اندوه بیشتر به خاطر نازش و تفاخر شما به این مساله است چرا که از سر ناآگاهی کودکیتان را از شما گرفته اند .وقتی تصور میکنم کودکی در آدینه پس از صرف ناهار دو زانو!! می‌نشسته و صد بیت شعر از بر کرده خود را پس میداده به یگانگی خدا اشک بر گونه ام جاری میشود .آخر این چه ظلمیست به یک کودک حتما مرا میبخشید حمیدرضا جان من دوست شما هستم و آزرم داشتم و فقط از اینرو این جملات را برایتان نوشتم که شاید تلنگری باشد برای شما و دیگر عزیزانی که اینگونه می اندیشند .من شما را همین گونه که هستید دوست دارم خواه شعری از بر باشید خواه نه

امین کیخا نوشته:

با درود من هم با سختگیری به کودکان موافق و همساز نیستم ، کودکان نیازمند ادابدانی هستند ولی با ساده گیری ، در مقالات شمس خود شمس خستو می شود که کودک لجباز وستیهنده ای را چنان رنج داده که خردمند شده است و فرمانپذیر . از نگاه امروز ما شمس هم لغزیده است . ولی شرایط ان روزهای حمید رضا را باید مانند همان روزها درنگریست . امروز کودکان خانواده های بختیار و دولتمند دلار داد وستد می کنند ! و چاقی کاربستگی امروز کودکان و نونهالان ماست ، البته روزگار گردیده است . ولی فراموش نشود که امروز هم کودکانی رنج کار در خردسالی را بر گرده های خردشان می کشند ، و این بر شانه های ماست که برای کودکان جهانی اسوده و اماده برای رستن و فربالیدن( تکامل) فرآهم کنیم .

امین کیخا نوشته:

حمید رضا جان این ناشناس خیلی نگارشش شبیه به من است ولی بخدا من نبودم !

حمید رضا گوهری نوشته:

نه! جناب کیخا نگارش این جناب ناشناس عزیزما اگرچه که تقلیدی ازسبک شماست ، اما بلحاظ مفهومی وشناخت انسانی که درپس پشت این چنین نوشته ای پنهان است ، تفاوت این دو همچون تفاوت ماه منست وماه گردون دلیلی برای نگرانی شما وجود ندارد و اما بعد …
حقیرازایشان وهمۀ عزیزان دیگربخاطراینکه بخش مهمهم ی ازادبیات پارسی را درطی این شصت سال ازبرکرده ام عذرخواهی میکنم و پوزش میطلبم که چنین غلطی را مرتکب شده ام که لابد است درنادانی حقیرسرچشمه داشته وخود بی تقصیرم
دوست عزیزوناشناس من شما هم نگران نباشید . زنجیروفلک وشلاقی درمیانه نبوده است . پدرحقیرودوستانش که استعداد حقیر را ازدوران ۳ - ۴ سالگی کشف کرده بودند همه ازبزرگان واستادان زمانۀ خویش بودند و آن دوزانو نشستن هم ازاداب حضورآن زمانه است وباوربفرمایید وقتی من در۴ سالگی یک داستان کامل مثنوی را درحضورایشان ازبرمیخواندم ، این بزرگان همگان ازپس هم یک یک مرا درآغوش میگرفته ومینواختند ومی بوسیدند وبا سکه ها طلا ونقره آنروزگار مشتم را پرمیکردند . دوران کودکی حقیر وهم نوجوانی وجوانی وتا این لحظه آنچنان انباشته اززیبایی ها ونیکویی ها بوده است که گاه ازفضل خدایتعالی نمیدانم چگونه شکرگزاری کنم که هیچ کم نداشت ویگانه بود ومنت پذیروشکرگزارم . اما حضرتعالی حس قوی وآموزش دیده ای دارید که ازلابلای کلام حقیربی آنکه خود بخواهم هنگامی که سخن ازبرکردن سازکرذه ام احتمالاً ناخواسته ردّی ازغرور و تفاخردرعرایضم ملاحظه فرموده اید که بخاطریاد آوری حالت آن مگس مولوی ازشما تشکرکرده مجدداً ازهمۀ اهل جهان ازبابت ازبرکردن بخشی ازادبیات مهم سرزمینم پوزش خواسته تقاضای بخشش وحلالیت دارم . مایلم بعرض این جناب ناشناس ودیگران برسانم که ۱۲ سال اول دوران کودکی حقیردرخانه ای بسرشده است که توسط پدربزرگم دریکی ازمحلات قدیم تهران بنام عودلاجان ساخته شد ومرحوم پدرم هم درهمان خانه پای برجهان گذاشت وآرزوی قلبی من این بود وهست که همۀ کودکان ایران زمین درچنان خانه ای بزرگ میشدند وافسوس که چنین نیست ودریغ که چنان نیست .

امین کیخا نوشته:

درود به ان پدر و درود به ان پسر و درود به ان خانه .

ناشناس نوشته:

حمیدرضای عزیز خدا میداند که فقط قصد انتقاد داشتم و شرمسارم فرمودی با بزرگواریت و این ابیات را به عنوان عذر خواهی و پوزش و احترام به خاطر همه
محتویات ارزشمند حافظه ات تقدیمت میکنم باشد که ما را ببخشایی نازنین
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی
از کشیدن تنگ تر گردد کمند
از رابعه بلخی ..
همان طور که قبلا گفتم من شما را دوست دارم و شما را گنج گنجور میبینم

کانال رسمی گنجور در تلگرام