گنجور

شمارهٔ ۱۴۴ - در حسب حال و ملال خاطر امیر یوسف و سه سال مهجور ماندن از خدمت او و شفاعت امیر محمد گوید

 
فرخی سیستانی
فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید
 

خوشا بهاران کز خرمی و بخت جوان

همی بدیدن روی تو تازه گردد جان

بهار پر بر گشته ست، پای خوشه زمین

بهشت خرم گشته ست، خشک شورستان

به چشم رنگ گل آید همی ، زخاک سیاه

بمغز بوی مل آید همی ، ز آب روان

درخت گل چو بدو باد بر جهد گویی

همی نماید طاووس جلوه در بستان

کجا گلیست نشسته ست بلبلی بر او

همی سراید شعر و همی زند دستان

ترا چه باید خواند ای بهار بی منت

ترا چه دانم گفت ای بهشت بی دربان

ربوده ای بجمال از بهار پارین گوی

بهار پارین با تو نموده بودخزان

نه شب همی بزند لاله تو برهم چشم

نه گل بروز ببندد همی ز خنده دهان

مگر به چشم من آید همی چنین که چنین

نبود پار مرا چشم و دل بدین و بدان

مرا به چشم بدینوقت پار طوفان بود

به چشم طوفان لیکن دلی ز غم بریان

دلم به لاله نپرداختی و چشم به گل

ز شغل سوختن آتش و غم طوفان

بر آن بهانه که شعری براه خواهم خواند

بخانه در شد می دست بردمی به فغان

هنوز بر دلم ار بنگری گره گره است

ز در دو غم که فرو خوردمی زمان بزمان

ز بس طپانچه که هر شب بروی برزدمی

بزور بودی بر روی من هزار نشان

شب دراز همی خوردمی غمان دراز

بروز راز همی کردمی ز خلق نهان

همی ندانم تا چون همی کشیدستم

بیک دل اندر چندین هزار بارگران

مرانپرسی باری که قصه تو چه بود

چرا کشیدی آن رنج وانده چندان

بدانکه دور بدستم ز حضرتی که مرا

رسانده خدمت میمون اوبنام و به نان

جدا نبود می از خدمت مبارک او

بوقت بار و بهنگام مجلس و گه خوان

چو بزم کردی گفتی بیاو رود بزن

چو جشن بودی گفتی بیا شعر بخوان

ز بهر اوبهمه خانه ها مرا اجلال

بجاه او بهمه کارها مرا امکان

در خزانه او پیش من گشاده و من

گشاده دست و گشاده دل و گشاده زبان

ز بر او وز کردار او و نعمت او

پدید گشته من اندر میانه اقران

نه وقت زلت بر من به دل گرفتی خشم

نه وقت خشم ز من باز داشتی احسان

زبان بدگو چونانکه رسم اوست مرا

جدا فکند از آن حق شناس حرمت دان

بدین غم اندر بگذاشتم سه سال تمام

چنین سه روز همانا گذاشتن نتوان

چوپیر گشتم و نومید گشتم از همه خلق

امید خویش فکندم به دستگیر جهان

جلال دولت عالی محمد محمود

که عون و ناصر او باد جاودان یزدان

بنزد اوشدم و حال خویش گفتم باز

چنانکه بود، نکردم زیاده ونقصان

نخست گفتم کای نام تو و کنیت تو

به خط دولت بر نامه بقا عنوان

جدا فتادم از میر خویش و دولت خویش

مرا به دولت خویش ای امیر باز رسان

چنانکه از کرم او سزد مرا بنواخت

امید کرد و زبان داد و کرد کار آسان

چنانکه گفت زبان دادو شاد کرد مرا

به دستبوس سپهدار خسرو ایران

معین دولت و دین یوسف بن ناصردین

امیر عالم عادل برادر سلطان

مبارزی، ملکی، نام گستری، که بدو

همی بنازد ایوان و مجلس و میدان

سپهر، همت او را همی کند خدمت

زمانه دولت اورا همی برد فرمان

بساط دولت او را به روی روبد ماه

زمین همت اورا به سر کشد کیوان

به روز رزم بکوبد بنعل مرکب خویش

مخالفانرا دلهای سخت چون سندان

ز بیم چشم کشد چرخ ورنه نرم بود

به دست او چه درخت و چه آهن و چه کمان

ز بهر رسم همی نیزه را سنان سازد

وگر نه نیزه او را بکار نیست سنان

سنان چه باید برنیزه کسی که ز پیل

همی گذاره کند تیرهای بی پیکان

شماربرگ درختان بحیله بتوان کرد

شمار فضل و شمار عطای او نتوان

هزار بار رسیده ست برو بخشش او

مثل کجا نرسیده ست از آفتاب نشان

هم از جوانی معروف شد بنام نکو

شگفت باشد نام نکو ز مرد جوان

چنان بلرزد بر نام و عرض خویش همی

که شاد کام جهاندوست برگرامی جان

بهر هنر که کسی اندر آن کند دعوی

امیر دارد معنی و معجز و برهان

خدایگان جهان تابدو سپرده سپاه

زخانمان همه نومید شد سپهبد خان

به طالع اندر اینست کو کند خالی

ز خان و از سپه او زمین ترکستان

کنون به لشکرخان آن کند سپهبد ما

که در قدیم نکرده ست رستم دستان

به تیغ آن سپه آرای نیست خواهد شد

هر آن کسی که نماید بدین ملک عصیان

امیر بر سپه و بر ملک خجسته پی است

به چند فتح ملک را خدای کرد ضمان

زهی به همت کسری و فرا فریدون

زهی به سیرت جمشیدو داد نوشروان

ستاره را حسد آید همی ز بهر شرف

به بارگاه تو از نقشهای شاد روان

همی به صورت ایوان تو پدیدآید

سپهر و بود غرض تا درو کنی ایوان

به خدمت تو گراید همی ستاره و ماه

مرا ز خدمت تو باز داشته حدثان

خدایگاناگر بشنوی ز بنده خویش

مگر بعذر دهد کار خویش را سامان

اگر چه دیرگه از خدمت تو بودم دور

نرفته بودم جایی که عیبی آید ازان

وگر گشاده میان بوده ام ز خدمت تو

نبسته بودم پیش مخالف تو میان

به خدمت ملکی بوده ام که با تو به دل

یکیست همچو بمعنی یکیست جان و روان

هزار بار شنیدم ز تو که در دل من

ملک محمد چون گوهریست اندر کان

چو خانه هر دو یکی بود و دوست هر دو یکی

زآمد وز شد من باین و آن چه زیان

همیشه تا به جهان یادگار خواهد ماند

ز عالمان تصنیف و ز شاعران دیوان

همیشه تا نبود هیچ کفر چون توحید

همیشه تا نبود هیچ شعر چون قرآن

جهان گشای و ولایت فزای و ملک آرای

هنر نمای و بدولت گرای و فرمان ران

توآفتاب و به پیروزی و سعادت وعز

ستاره شرف و ملک با تو کرده قران

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام