گنجور

شمارهٔ ۱۰۳ - در مدح سلطان مسعود بن سلطان محمود غزنوی

 
فرخی سیستانی
فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید
 

آشتی کردم با دوست پس از جنگ دراز

هم بدان شرط که بامن نکند دیگر ناز

زانچه کرده ست پشیمان شد و عذر همه خواست

عذر پذرفتم و دل در کف او دادم باز

گر نبودم به مراد دل او دی و پریر

به مراد دل او باشم از امروز فراز

دوش ناگاه رسیدم به در حجره او

چون مرا دید بخندید ومرا برد نماز

گفتم ای جان جهان خدمت تو بوسه بسست

چه شوی رنجه به خم دادن بالای دراز

تو زمین بوسه مده خدمت بیگانه مکن

مر ترا نیست بدین خدمت بیگانه نیاز

شادمان گشت و دو رخ چون دو گل تو بفروخت

زیر لب گفت که احسنت وزه، ای بنده نواز!

به دل نیک بداده ست خداوند به تو

اینهمه نعمت سلطان جهان وینهمه ساز

خسرو گیتی مسعود که مسعود شود

هر که یک روز شود بردر او باز فراز

شهریاری که گرفته ست به تدبیر و به تیغ

از سرا پای جهان هر چه نشیبست و فراز

چشم بد دور کناد ایزد ازو کامروز اوست

از پس ایزد در ملک جهان بی انباز

تا پرستند ملک را همه شاهان جهان

چه به روم و چه به چین و چه به شام و چه حجاز

هر بزرگی که سر از طاعت او باز کشید

سر نگون گردد و افتد به چه سیصد باز

شهریاری که خلافش طلبد زودافتد

از سمنزار به خارستان و ز کاخ به کاز

نتوان جست خلافش به سلاح و به سپاه

زانکه نندیشد شیر یله از یشک گراز

ور بدین هر دو سبب خیره سری غره شود

همچنان گردد چون مور که گیرد پرواز

دولتش بر دل بدخواهان صاحب خبرست

بشنود هر چه بگویند و برون آرد راز

گر کسی بر دل جز طاعتش اندیشه کند

موی گردد بمثل بر تن آن کس غماز

وز پی آنکه بدانند مر اورا بنشان

سر نگون گردد بر جامه او نقش طراز

هر سپاهی که به پیکار ملک روی نهاد

باز گردد ز کمان تیز سوی تیر انداز

سپه دشمن اورا رمه ای دان که دراو

نه چراننده شبانست نه رهجوی نهاز

ملکان مرغ شکارند و ملک باز سپید

تا جهان بود و بود، مرغ بود طعمه باز

همه میران را دعویست، ملک را معنی

همه شاهان را عجزست ملک را اعجاز

هر چه عارست به بدخواه ملک باز شود

هر چه فخرست و بزرگی به ملک گردد باز

خشم او آتش تیزست و بداندیشان موم

موم هر جای که آتش بود آید به گداز

اندر آن بیشه که یکبار گذر کرد ملک

نکند شیر مقام و ندهد ببر آواز

جاودان شاد زیاد این ملک کامروا

لشکرش بی عدد و مملکتش بی انداز

ای خداوند ملوک عرب و آن عجم

ای پدید از ملکان همچو حقیقت زمجاز

سده آمد که ترا مژده دهد از نوروز

مژده بپذیر و بده خلعت وکارش بطراز

امر کن تا بدرکاخ تو از عود کنند

آتشی چون گل و بگمار به بستان بگماز

عشق بازی کن و سیکی خور و بر خند بر آن

که ترا گوید سیکی مخور و عشق مباز؟

خلد باد از تو و از دولت تو ملک جهان

ای رضای تو از ایزد به سوی خلد جواز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام