گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴

 
عراقی
عراقی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر که را جام می به دست افتاد

رند و قلاش و می‌پرست افتاد

دل و دین و خرد زدست بداد

هر که را جرعه‌ای به دست افتاد

چشم میگون یار هر که بدید

ناچشیده شراب، مست افتاد

وانکه دل بست در سر زلفش

ماهی‌آسا، میان شست افتاد

لشکر عشق باز بیرون تاخت

قلب عشاق را شکست افتاد

عاشقی کز سر جهان برخاست

زود با دوستش نشست افتاد

هر که پا بر سر جهان ننهاد

همت او عظیم پست افتاد

سر جان و جهان ندارد آنک:

در سرش بادهٔ الست افتاد

وآنکه از دست خود خلاص نیافت

در ره عشق پای‌بست افتاد

هان، عراقی، ببر ز هستی خویش

نیستی بهره‌ات ز هست افتاد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام